تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - مطالب فن فیکشن
[ ]
 
 
استنتاج : هدیه(پدیا)
نظرات


استنتاج : هدیه





اولین روز دانشگاه بود . روز سختی را پشت سر گذاشته بود . آنقدر خسته بود که می خواست در یک لحظه در خانه ظاهر شود و حوصله ی ایستادن در خط واحد و بعد سوار اتوبوس شدن را نداشت . به یاد دوست هم کلاسی دوره ی دبیرستانش افتاد که امروز دیده بود. فکر این که توانسته بود تبلتش را در شطرنج مغلوب کند لبخندی روی لب هایش نشاند.
- " هی ، دوست قدیمی . سلام . بیا برسونمت."
نگاهی به پشتش انداخت. حلال زاده بود !
- " نه زحمت نمی دم . من ..."
- " هی ، ما بعد از دو سال همدیگر رو دیدیم . حالا می خوای از دست من فرار کنی ؟ بیا سوار شو ادا درنیار."
- " ممنون ."
سوار شدند و راه افتادند.
- " خونه تون رو که عوض نکردین ؟ "
- " نه ، همون راه همیشگیه ."
- " از وقتی دبیرستانم رو عوض کردم دیگه ما همدیگر رو ندیدیم."
- " آره ، یه دفعه ای رفتی ."
- " خب ، یاد دوران مدرسه افتادم. مثل همیشه باهوشی . هنوزم اون بازی رو بلدی ؟"
- " کدوم بازی ؟"
- " یه چیزی که خودت بهش می گفتی استدلال و استنتاج ."
- " اون بازی نبود."
- " حالا هر چی . تعجب کردم که امروز مثل قبلا ها خودی نشون ندادی. "
یاد 25 تساوی ریاضی افتاد که در ذهنش اثباتشان کرده بود وقتی استاد در حال گفتن چرت و پرت ها و قوانین کلاس بود.
- "حوصله نداشتم ."
- " مطمئنی ؟ "
حالت تعنه آمیز هم کلاسی اش نشان از دست انداختنش بود.
- " مبارکه !"
- " چی ؟ منظورت چیه ؟"
- " ماشین تازه ... تبلت تازه ... "
- " بازم داری همون بازی رو درمیاری . از کجا میدونی تبلت و ماشین تازه ان ؟ از کجا می دونی ماشین مال منه ؟"
- " یه ماشین تازه که از پدرت به عنوان هدیه قبولی دانشگاه هدیه گرفتی ، یه آی پد تازه که خودت به خودت کادو دادی ، کفشایی که حدود یک ساله که می پوشیشون ، ساعتی به ارزش 400 هزار تومان که اون رو حدود 3 ساله که داری ، پیرهنی که تازه باز هم به خاطر قبولی دانشگاه کادو گرفتی ، راست دستی که ساعتشو دست راستش می بنده "
- " پس هنوز می تونی . خب بگو از کجا فهمیدی ماشین مال منه و کادو از طرف پدرم ؟"

- " اول از همه ، موقعی که نگه داشتی به پلاکت خوب دقت کردم . همیشه تاریخ نصب پلاک روی پلاک نصب میشه. تاریخ مال امسال بود ، سال 1391 پس ماشین تازه است. این رو می شد از تکه نایلون هایی که روی کف ماشین زیر صندلی های جلو افتادن یا از روی ساییدگی قفل ماشینت فهمید. قفل های عقبی اصلا ساییده نشدن ولی قفل جلویی اون هم فقط طرف تو چند ساییدگی ریز داره . بازم از روی تاریخ پلاک می فهمیم که حداقل دو ماهه که داریش پس منطقیه که زیاد کسی سوار صندلی های پشت نشده باشه . دستمال کاغذی هم همینو میگه ."
- " چی ؟"
- " دستمال کاغذی رو گذاشتی جلو. معمولا اونایی که ماشینشون برای خانواده باشه یا چند نفر رو سوار می کنن دستمال کاغذی رو می زارن پشت ولی مال تو یک دونه کوچیکشه که گذاشتی جلو."
- " از کجا میدونی مال خانواده نیست به طوری که فقط من و پدرم سوارش میشیم ؟"
- " روی فرمان و دنده چرم دوزی داری . زدی رو صندلی ها رو هم عوض کردی. زیر پایی های تازه انداختی و تو پشت ماشین یک دو تا عروسک گذاشتی . فکر نکنم پدرا همچین کارایی بکنن. پس نتیجه میگیریم که یه بچه دبیرستانی که از قبل از پدرش ماشین برای قبولی کنکورش خواسته به طوری که بعد از قبولی مستقیم رفته کلاس رانندگی و گواهینامه گرفته."
- " خب بقیشو چی ؟ "
- " از آی پدت شروع کنیم. آی پدت تمیز تمیز بود ، محافظش تازه ی تازه . همچنین آی پدی که تازه از قوطی دراومده باشه بوی مخصوصی می ده که از دو هفته تا یک ماه باقی می مونه . پدرت واست یه کادو خریده. خودتم نمی تونستی با پول توجیبی هایی که جمع کردی ماشین بخری پس این هدیه خودته به خودت. مادرا از این جور هدیه ها نمی دن. معمولا یه کتاب ، یک سری کتاب یا کیف و لباس و اینجور چیزا چون اصولا مادر های امروزی علاقه چندانی به کادو دادن چیز های مرتبط با تکنولوژی ندارن . فامیلا هم نمیان یه هدیه دو میلیونی به آدم بدن. پس خودت واسه خودت یه آی پدی که دست دوم نیست به عنوان هدیه خریدی. کفشات رو تمیز تمیز کردی و واکس زدی ولی بنداش خاک گرفتن و نوک بندات کمی رشته رشته هستن . حدود یک ساله که داری می پوشیشون . وقتی که کاملا کهنه شدن می ری یکی بخری یا همین چند روز بعد. پیرهنتم که معلومه تازه است. نه اثری از شسته شدن ، نه اثری از رنگ و رو رفتگی . راستی امروز صبح به خاطر شب زنده داری که از چشات معلومه دیر بیدار شدی اونقدر عجله داشتی که بخشی از مارکشو نکندی . ساعتت مارکش تیسوته ، حدود 400 هزار تومن قیمتشه . من به خاطر اینکه تازه به ساعت فروشی ها رفتم حدود قیمت ها رو خوب می دونم. به خاطر خراش هایی که رو شیشه اش افتاده تازه نیست. معمولا این جنس ساعت ها تو دست آدمی مثل تو سالی دو سه تا خراش برمی دارن که مال این حدود 8 تاست. وقتی امروز برای اولین بار همدیگه رو دیدم و نور خورشید به ساعت خورد خوب دیدمش . راست دستی چون وقتی امروز یکی بهت زنگ زد موبایلتو از جیب کت دست چپت درآوردی و همچنین کیف پولت هم تو جیب پشتی سمت راستت بود و ساعتتم بستی دست راستت که عادت بچگیه . من همین جا پیاده میشم . امیدوارم زحمت نداده باشم

با تشکر از(SHERLOCK PEDIA) پدیا ی عزیز بابت ارسال مطلب




مرتبط با: فن فیکشن , متفرقه ,
پنجشنبه 4 آبان 1391ساعت : 21:00| نویسنده : Sherlock 221
 
شرلوک 5
نظرات

با عرض پوزش به دلیل تاخیر ایجاد شده

شرلوک هولمز :وادار به خودکشی(قسمت آخر)

شرلوک با دقت به تاکسی نگاه میکرد. راننده تاکسی از تاکسی پیاده شد .او مردی نسبتا کوتاه قد و مسن بود با ژاکتی طوسی رنگ و عینکی ظریف . او به شرلوک گفت: شب به خیر آقای هولمز! .قرارمون ساعت 9 بود ولی الان ساعت نزدیک 11 است.من سر قرار اومدم ولی شما فکر میکردید با مسافر من قرار گذاشتید. به هر حال خوشحالم که بالاخره شما رو دیدم. از شما خیلی تعریف کرده بودند .)) شرلوک که با اخم به او نگاه میکرد گفت:کی از من برای تو تعریف کرده؟)) تاکسیچی گفت:بهتره اسمش مخفی بمونه. دوست ندارید با ماشین من با هم یه دوری بزنیم؟)) شرلوک گفت: که منم مثل اون چهار نفر بکشی؟)) راننده تاکسی گفت: من اونا رو نکشتم. فقط باهاشون یه بازی کردم .بعد اونا خودشون رو کشتن.)) شرلوک گفت:خب میتونم نیام حداقل نمیمیرم.)) او گفت:اونوقت دیگه نمیفهمی اونا دقیقا چرا مردن. اگه الان پلیسا رو خبر کنی فرار نمیکنم.قول میدم. چون هیچ مدرکی علیه من نیست. به نفعته که با من بیای.شاید دست به خودکشی نزدی.از تو بعیده که دعوت منو رد کنی.)) شرلوک گفت: احتیاط شرط عقله. من باهات میام امیدوارم کلک نزنی.)) تاکسیچی گفت: همونطور که گفتم فقط با هم یه بازی میکنیم.اگه باختی امیدوارم ناراحت نشی.))شرلوک آرام سوار ماشین شد و صندلی عقب نشست. تاکسی به راه افتاد. چند دقیقه بعد تاکسیچی سر صحبت را با شرلوک باز کرد و گفت:یکی از دوستانت نشانی تو رو به من داد. یکی که عاشقته.)) شرلوک گفت:کی؟)) تاکسیچی گفت:حدس بزن.کل زندگیتو بررسی کن. من نمیتونم بهت بگم.اصل این ماجرا به اون مربوط نمیشه .تو فقط سعی کن این معما رو حل کنی.)) شرلوک به گردن او نگاه کرد اندکی ریش روی گردنش بود.به داشبورد ماشین نگاه کرد عکس یک دختر و پسر بچه روی آن بود که انگار قسمتی از عکس کنده شده بود.)) نیم ساعت بعد. تاکسی ایستاد.تاکسیچی از تاکسی پیاده شد ودر عقب ماشین را باز کرد و رو به شرلوک گفت: نمیخوای پیاده شی؟)) شرلوک گفت:ما کجاییم؟)) تاکسیچی گفت:چرا میپرسی؟ تو که همه جای لندنو میشناسی.)) شرلوک گفت: کتابخونه ی لورن .چرا اینجا ؟)) تاکسیچی گفت: چون فقط کارگرها هستند. ما هم میریم یه جایی که کاملا خالیه و در سکوت با هم حرف میزنیم.)) شرلوک پیاده شد و همراه با تاکسیچی وارد کابخانه شد.

........................................................................................................................................

در همین هنگام جان در خانه تنها بود و فاکس و گروه تحقیقاتی اش رفته بودند . لپ تاب جان نیز هنوز باز بود جان تختش را آماده کرده بود که بخوابد. همین که آمد لپ تابش را خاموش کند، ناگهان دید  در پروفایل سارا بلک سیستم ردیاب هوشمند به کار افتاده و در نقطه ای دور تر از خانه چشمک میزند.جان بی درنگ لپ تاب را برداشت و لباسش را پوشید و یک تاکسی گرفت و به سمت آن نقطه حرکت کرد. او یقین داشت که شرلوک آنجاست.

......................................................................................................................................

پس از این که شرلوک و تاکسیچی وارد کتابخانه شدند، به طبقه ی بالا رفتند و یک اتاق نسبتا بزرگ دارای چند پنجره که در آن هیچ کس نبود را برای صحبت انتخاب کردند.هردو پشت میزی روبروی هم نشستند. شرلوک لبخندی زد وگفت: خب توضیح بده.)) تاکسیچی گفت:گفته بودم که با هم یه بازی میکنیم. اونای دیگه هم همین بازی رو کردند.بازی از اینجا شروع میشه که ...)) سپس دست در جیبش کرد و یک شیشه  کوچک که در آن یک قرص بود در آورد .او ادامه داد:من یه شیشه قرص روی میز میذارم و تو بهش خوب نگاه میکنی.بعد من یه قرص دیگه روی میز میارم وتو باید انتخاب کنی.))شرلوک پرسید : برای چی باید انتخاب کنم؟))تاکسیچی گفت: چون توی یکی از اونا سمه ودیگری سالمه.)) شرلوک گفت:خب جوابمو گرفتم . حالا میتونم برم.))تاکسیچی یک اسلحه از جیبش درآورد و گفت: تو هم باید مثل اون چهار نفر انتخاب کنی. منم قرصی رو که تو انتخاب نکنی میخورم.شاید سرنوشتت این باشه که همین جا بمیری.)) شرلوک گفت: آه خدای من! پس به خاطر همین اونا خودکشی کردند.)) تاکسیچی گفت: قرص سمی تو رو فورا نمی کشه وقت داری که به یکی از دوستانت زنگ بزنی و بهش بگی که از زندگی سیر شدی. بعد منم تو رو یه جایی رها میکنم و تو هم کمی بعد احساس خفگی میکنی و میمیری.)) شرلوک گفت: کی بهت پول میده که آدما رو وادار به خودکشی کنی. مطمئنا وضع مالی خوبی نداری. از زندگیت هم راضی نیستی. تو ماشینت عکس دو تا بچه رو دیدم که یه قسمت از اون عکس کنده شده بود.حدس میزنم نمیتونی بچه هاتو ببینی. تو عکس مادرشونو جدا کردی. اون بچه هاتو ازت گرفته نه؟  نزدیکای پشت گردنت یه مقدار ریش وجود داره. چون کسی نیست که بهت بگه اونا رو اصلاح کنی. تو تنهایی.)) تاکسیچی گفت: واقعا کارت درسته.ولی الان وقت بازیه)) شرلوک گفت: منم الان دارم بازی میکنم.)) تاکسیچی گفت:داری با من بازی میکنی.نه با کلمات.)) شرلوک گفت: من انتخاب نمیکنم . منو با تفنگت بکش.)) تاکسیچی حیرت زده گفت:مطمئنی؟))شرلوک گفت :تفنگ))او باز پرسید:نمیخوای بیشتر فکر کنی؟))شرلوک گفت:تفنگ)) ناگهان صدای آرامی آمد وبوی خفیف گازی به مشام شرلوک رسید.آن تفنگ فقط یک فندک بود و از آن یک شعله ی کوچک بیرون آمد. شرلوک بلند شد و گفت:تفنگ واقعی رو از تقلبی تشخیص میدم. خب جالب بود دیگه میرم. تاکسیچی گفت: صبر کن! تونستی قرص واقعی رو تشخیص بدی؟)) شرلوک گفت: معلومه آب خوردن بود.)) شرلوک یکی از دو قرص را برداشت و در نور گرفت . تاکسیچی گفت:انتخابت اینه؟ خب پس من اون یکی رو میخورم.))او نیز از جایش بلند شد وبه شرلوک نگاه کرد.شرلوک با شک و تردید قرص را به دهانش نزدیک کرد. تاکسیچی نیز آرام آرام قرص را به دهانش نزدیک میکرد. هر دو قرص نزدیک و نزدیک تر میشدند تا وارد دهان گردند.شرلوک و تاکسیچی به یکدیگر نگاه میکردند.تاکسیچی گفت: خیلی هیجان انگیزه! من که دارم از هیجان...)) ناگهان صدای شکستن شیشه و سپس صدای فریاد کشیدن یک نفر از درد به گوش رسید. شرلوک لحظه ای چشمانش را بست و باز کرد .تاکسیچی روی زمین افتاده بود و سینه اش خونی شده بود.شرلوک به پشت سرش نگاه کرد شیشه ی پشت سرش شکسته شده بود.شرلوک دوباره نگاهی به تاکسیچی کرد و با نفرت گفت:تو داری میمیری ولی هنوز برای شکنجه کردنت وقت دارم.))سپس پایش را روی سینه ی او گذاشت و گفت: حامی مالیت کیه؟ رئیست کیه؟اسمشو بگو.))تاکسیچی نعره ای از درد کشید و بعد فریاد زد : موری آرتی)) شرلوک پایش را برداشت.تاکسیچی برای جند لحظه نگاهی به اطرافش کرد و سرانجام نگاهش بر نقطه ای ثابت ماند. او مرده بود.شرلوک گفت:موری آرتی ؟اسمش برام آشناست. ولی...))

.......................................................................................................................................

شرلوک درون یک آمبولانس نشسته بود و یک پتوی نارنجی رنگ روی دوشش بود. فاکس نزد او آمد و گفت:حالت چطوره رفیق؟باز هم باید ازت تشکر کنم.)) شرلوک گفت:این پتوی نارنجی برای چیه؟)) فاکس گفت: این برای موقعیه که یه نفر دچار شوک میشه.راستی فکر میکنی کی اون راننده تاکسیو کشته؟)) شرلوک گفت:یه نفر که تیر اندازی خوبی داشته .موقع شلیک دستش نلرزیده.آموزش های نظامی دیده .مثلا یه ارتشی خیلی خوب میتونسته این کار رو بکنه.))شرلوک لحظه ای به جان که دورتر  از آنها ایستاده بود نگاه کرد. با خود گفت:جان.)) شرلوک یکباره به فاکس گفت: هر چی گفتم فراموش کن.میدونی که من تو حالت شوک هستم.)) شرلوک به سرعت به سمت جان رفت.وقتی به او رسید ، جان به او گفت: سلام هم اتاقی.))شرلوک گفت:تیراندازی فوق العاده ای بود.)) جان گفت: آره . یه نفر از اون فاصله تیراندازی عالی کرده.خیلی ماهر بوده.)) شرلوک گفت:حالت خوبه؟ تو یه آدم کشتی.))جان گفت:خب.... اون آدم خوبی نبود.)) شرلوک گفت:درسته تاکسیچی مزخرفی بود!))جان گفت:واقعا میخواستی اون قرصو بخوری؟)) شرلوک گفت:معلومه که نه! چرا میپرسی؟)) جان گفت:چون تو یه دیوانه ای. حاضری خودتو به کشتن بدی اما ثابت کنی که باهوشی.))

......................................................پایان..................................................... 


مرتبط با: فن فیکشن ,
پنجشنبه 4 آبان 1391ساعت : 14:26| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 3
نظرات
شرلوک هولمز : وادار به خودکشی (قسمت سوم)
 

شرلوک به همراه جان در ساعت 8:45 وارد رستوران مارتین سنت شدند. آنها یک میز در کنار شیشه  رستوران گرفتند تا بتوانند خیابان را زیر نظر داشته باشند. شرلوک به جان گفت: کمتر از یه ربع دیگه ساعت 9 میشه. )) جان به آهستگی  گفت: من با خودم اسلحه آوردم تا اگه اتفاقی افتاد ازش استفاده کنیم. گفته بودم که آموزش های نظامی هم دیدم.البته...)) شرلوک گفت:سلام فرد ! )) جان سرش را برگرداند. مردی نسبتا چاق با موهای جو گندمی به طرف میز آنها نزدیک شد. او گفت:سلام شرلوک! حالت چطوره رفیق؟)) شرلوک گفت: خوبم. بذار همکارمو بهت معرفی کنم: دکتر جان واتسون.)) جان گفت:خوشوقتم.)) فرد گفت: بهت تبریک میگم .حتما داری توی یک پرونده به شرلوک کمک میکنی. شرلوک مرد بزرگیه. من بهش مدیونم.)) شرلوک گفت:آه... آره من به پلیس ثابت کردم که وقتی صاحب این رستوران در حال کشته شدن بود، فرد داشته از جواهرفروشی استلینبرگ دزدی میکرده.))فرد قهقهه زدوگفت:حالا چی میخواین براتون بیارم؟)) جان گفت: دوتا قهوه لطفا))

پس از رفتن فرد، جان گفت: این دوستمون خیلی خوش سابقه است.)) شرلوک گفت:((نگاه کن جان! یه تاکسی اونجا وایساده. اگر مشکوک بود میریم دنبالش.)) جان نگاهی به تاکسی انداخت.تاکسی روبروی رستوران ایستاده بود.شرلوک به ساعتش نگاهی کرد و گفت: الان ساعت 9:03 است. ممکنه خودش باشه.)) درون تاکسی یک مسافر نشسته بود. شرلوک لحظه ای احساس کرد که آن مسافر دارد به او نگاه میکند.شرلوک گفت :جان راه بیفت. باید بریم دنبالش.)) شرلوک و جان هردو دوان دوان به سمت تاکسی حرکت کردند.پنجاه قدم با تاکسی فاصله داشتند که تاکسی راه افتاد و به خیابان سمت راستی اش پیچید.شرلوک نیز مسیرش را تغییر داد و گفت :از این طرف جان.الان میره تو خیابون استیون بعد میرسه به یه تقاطع .یه خورده برسه جلوتر میخوره به چراغ قرمز.)) شرلوک از بین و روی چند ماشین پرید که بلاخره به چراغ قرمز آن تقاطع رسید. باز هم دوید و پرید روی کاپوت تاکسی. تاکسی ایستاد.شرلوک در عقب تاکسی را باز کرد .یک مرد که قیافه اش شبیه به آسیایی ها بود در تاکسی نشسته بود.با یک کت مشکی.او وحشت زده به شرلوک نگاه میکرد. شرلوک از او پرسید: من ... عذر میخوام... اسم شما ؟)) آن مرد با لهجه ی خاصی گفت: من لی هنگ جو هستم . ... اتفاقی افتاده؟)) شرلوک گفت: خیر قربان ! به لندن خوش آمدید.)) مرد آسیایی گفت: شما پلیس هستید؟)) شرلوک یک کارت از جیبش درآورد و طوری که آن مرد خیلی نتواند آن را ببیند نشان داد.و گفت : بله ! سربازرس جیمز فاکس هستم. سفر خوبی داشته باشید.)) سپس شرلوک در را بست وتاکسی به راهش ادامه داد.جان پرسید: مطمئنی که این نبود؟)) شرلوک گفت:آره اون حتی به زور انگلیسی حرف میزد.)) جان گفت: کارت قاکس رو از کجا آوردی؟)) شرلوک گفت: بعضی وقت ها که حوصله ام سر میره اونو میدزدم.)) شرلوک و جان به رستوران باز گشتند.اما تا ساعت 10 منتظر ماندند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. پس از آن هردو به خانه برگشتند.

........................................................................................................................................

وقتی به خانه رسیدند.شرلوک در را باز کرد و هر دو  وارد ساختمان شدند. شرلوک و جان وارد اتاقشان شدند  ناگهان صحنه ای دیدند که هم آن دو را شگفت زده و هم عصبی نمود.سربازرس فاکس به همراه تیم تحقیقاتی اش در حال جستجوی آپارتمان شرلوک و جان بودند. شرلوک گفت: میشه بگین تو خونه ی من چی کار میکنین؟)) فاکس گفت: اومده بودم کارتمو پس بگیرم که خانوم هانسن در رو برام باز کرد. فکر نمیکردم کارتمو با خودت برده باشی بیرون. یکدفعه چمدون سارا بلک رو دیدم. و... بقیه اش رو هم میتونی حدس بزنی.خب بگو. ببینم این چمدونو از کجا پیدا کردی؟))شرلوک ماجرا را تعریف کرد و فاکس را به فکر فرو برد. شرلوک پرسید:چیزی از ریچل دستگیرت نشد؟)) فاکس گفت:آهان چرا... ریچل نام دختر سارا بلکه.)) شرلوک گفت: دخترشه؟... خب باهاش صحبت کردین؟)) فاکس گفت: نه چون دوساله که مرده.)) شرلوک گفت:یعنی چی؟ پس چرا اسم دخترش کنار جسدش بود؟)) فاکس گفت: شاید به یاد دخترش افتاده بوده .)) جان گفت: فکر نکنم.)) استفان گفت: ممکنه دلتنگش شده باشه و میدونسته که داره میره پیشش.)) تیم تحقیقاتی فاکس هم نظری دادند. که سرانجام شرلوک فریاد زد: یه لحظه دهنتونو ببندید دارم فکر میکنم.)) خانوم هانسن به طبقه ی بالا آمد و گفت:شرلوک تاکسی که خواسته بودی اومده. ))شرلوک داد زد: خانوم هانسن من تاکسی نخواستم.)) شرلوک چندین ثانیه فکر کرد وچشمانش را بست.ناگهان چشمانش باز شدند و او یکباره فریاد کشید: ریچل . اون احتمالا یه اسم نیست ممکنه یه پسوورد باشه.جان سریع لپ تابت رو باز کن و به اینترنت وصل شو.ایمیل سارا بلک رو بزن .از ریچل هم به عنوان رمز استفاده کن.))جان این کار را کرد. و پروفایل باز شد. پروفایل سارا بلک یک سیستم هوشمند ردیاب داشت. شرلوک حدس زد که ممکن است ردیاب ،موبایل سارا بلک را شناسایی میکند.اما جان پس از چند لحظه گفت:شرلوک اون اینجاست.ردیاب داره اینجا رو تو نقشه نشون میده.))شرلوک با تعجب گفت:اینجاست؟ چطور ممکنه که اینجا باشه؟ خانوم هانسن گفت که یه تاکسی منتظر منه.کیه که شکارشو به راحتی صید میکنه؟ کیه که هیچ کس متوجه حضورش نمیشه؟یه.... راننده تاکسی. فاکس پرسید :چی داری با خودت میگی؟)) ناگهان یک sms به شرلوک زده شد.شرلوک پیام را خواند: بیا طبقه ی پایین.)) شرلوک پالتوی مشکی اش را به تن کرد. صفحه ی ایمیل از حالت عادی خارج شده بود.و وسط صفحه نوشته شده بود: لطفا منتظر بمانید. شرلوک گفت: میرم یه کم قدم بزنم. کسی دنبالم نیاد.)) شرلوک به طبقه ی پایین رفت و در را باز کرد یک تاکسی جلوی خانه منتظرش ایستاده بود.

مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 5 مهر 1391ساعت : 18:19| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 2
نظرات
شرلوک هولمز : وادار به خود کشی (قسمت دوم)

جان در حالی که صد قدم با خانه اش فاصله داشت، شرلوک را دید که به طرف او میدوید. انگار که از چیزی هراسان بود.وقتی به جان رسیدبا عجله گفت: پیداش کردم جان!)) جان که متعجب بود پرسید:چی رو پیدا کردی؟)) شرلوک گفت:بیا بالا تا بهت نشون بدم.)) هردو دوان دوان به طرف خانه حرکت کردند.از پله های خانه بالا رفتند.شرلوک سریع کلید اتاق را انداخت و وارد شد و شتابان انگشت سبابه اش را به سمت جسمی گرفت.جان گفت: یه چمدون ! یعنی همونه که ...؟)) شرلوک گفت: درسته جان. مال همون زنیه که جنازه اش رو توی اون ساختمون دیدیم. اسمش روی چمدون نوشته شده:سارا بلک. علاوه بر اون آدرس ایمیلش هم روی چمدون بود ولی پسوردش نیست.شماره موبایلش هم روی چمدون بود. ولی توی چمونش جز لباس و وسایل آرایش و گذرنامه و شناسنامه هیچی نیست) ) جان گفت: از کجا چمدونشو پیدا کردی؟))  شرلوک گفت:توی یه سطل آشغال  خیابون کلرادو! چند متر دور تر از جنازه. این موضوع تو رو وادار به فکر کردن در مورد چی میکنه؟ )) جان گفت: یه ...قاتل.)) شرلوک گفت:درسته!قاتل اون زنو به قتل رسونده ولی یادش رفته که چمدون پیشش جا مونده برای همین اونو درون سطل زباله رها کرده. با این که   خانواده ی مقتولین نقل کردند مقتولین بهشون زنگ زدند و گفتند من دیگه نمیخوام این زندگی رو ...یا ...من میخوام بمیرم...احتمالش خیلی زیاده که اونا کشته شده باشند.))

کمی بعد شرلوک روی کاناپه دراز کشید ودر حالی که به یک نقطه خیره شده بود گفت:جان ممکنه برام یه sms بزنی؟خودم خیلی خسته ام و حوصله ندارم.))جان گفت: خیلی خوب ...باشه.))

سپس جان موبایل شرلوک را برداشت و آماده شد برای نوشتن.شرلوک گفت:بنویس که ... چرا سارا بلک مرد؟ و شبی که اون مرد در خیابان کلرادو چه اتفاقی افتاد؟))جان پس از اتمام نوشتن پیام پرسید:خب این پیامو میخوای به کی بدی؟))شرلوک گفت: به شماره ی موبایل روی چمدون. ممکنه موبایل سارا بلک پیش قاتل باشه چون به تیپ سارا بلک میخورد که آدم ثروتمندی بوده.. امیدوارم قاتل بیاد با من بازی کنه و جواب sms منو بده.جان گفت:یعنی من به یه قاتل sms دادم؟)) شرلوک گفت :احتمالا. هنوز کاملا مطمئن نیستم.))

.........................................................................................................................................................................

ک روز بعد یک sms به شرلوک  رسید .شرلوک با عجله موبایلش را برداشت و به آن نگاه کرد. یک پیام از موبایل سارا بلک . شرلوک پیام را خواند و از تعجب دهانش باز ماند .جان نیز پیام را خواند و از تعجب سر جایش میخکوب شد. متن پیام این بود:امشب در ساعت 9 بیا به خیابان کلرادو جلوی رستوران مارتین سنت اون جا همه چی رو میفهمی آقای شرلوک هولمز))



مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 29 شهریور 1391ساعت : 13:52| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک هولمز به روایت مدرن
نظرات
شرلوک هولمز : وادار به خودکشی (قسمت اول)
 سربازرس فاکس در حالی که داشت به سوالات خبرنگاران پاسخ می داد با خود فکر میکرد که فقط یک نفر میتواند این مشکل را حل کند. فاکس مضطرب به نظر میرسید و سوالات را با مکث فراوان جواب میداد و بین کلمات فاصله زیادی می انداخت. یکی از خبرنگاران پرسید: سربازرس فکر میکنید این خودکشی ها فقط یک مساله ساده است؟ هیچ مورد عجیبی پشت این ماجرا نیست؟ فاکس جواب داد : ببینید من میدونم که شما میخواهید از این قضیه گزارش تهیه کنید. اما الان برای تصمیم گیری زود است. من الان نمیتونم بگویم که ماجرای این خودکشی های زنجیره ای چیست.مطمئن باشید که گذر زمان در حل این مشکل به ما کمک میکند.
- تا کنون چهار خودکشی اتفاق افتاده فکر نمیکنید اگر دیر بشه مردم بیشتر دست به خودکسی بزنند.پزشکی قانونی اعلام کرده که تمامی این چهار نفر با یک سم مشابه مردند .ممکنه که پای یک قاتل درمیون باشه.
- باید به من مهلت بدید تا بتونم این مشکل رو حل کنم. خیلی خوب اجازه رفع زحمت بدید.

*************************************************

ادامه مطلب
مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 22 شهریور 1391ساعت : 12:23| نویسنده : mmasoudh

آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



Hit Counter

Instagram