تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - مطالب فن فیکشن
[ ]
 
 
ماجراهای شرلوک در ایران!
نظرات
سلام برهمه ی دوستان بیکر نشین. امید که حال و روز روزهاتان، در این برگ ریزان پاییزی، حال و هوای بهار را داشته باشد.

امروز پس از غیبتی طولانی با یک ماجرای جدید داستانی در خدمتتون هستم؛ امید که مورد توجه و عنایت عزیزان قرار بگیره...

دوستان، این مجموعه به صورت دنباله دار خواهد بود و سعی میشه هر هفته یک قسمتش رو آپ کنم. خوشحال میشم با نظراتتون به بهتر شدن ماجرا کمک کنید و خلاصه این که هرگونه انتقاد، پیشنهاد، نقطه نظر، ایده، تعریف و تمجید( این یکی بیشتر باشه لطفاً!!!!خخخ)؛ را پذیرا می باشم!


داستان در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب
مرتبط با: متفرقه , فن فیکشن ,
دوشنبه 13 مهر 1394ساعت : 15:40| نویسنده : sh baker
 
آخرین مسابقه مک میلان (قسمت پایانی)
نظرات

شرلوک هولمز : آخرین مسابقه مک میلان (قسمت پایانی)

یک روز بعد

- خب حالا کاری که باید بکنیم  اینه که مایکل و مینروا  رو زیر نظر بگیریم .موضوع دیگه ای هم که هست باید با مسئول آزمایشگاه صحبت کنیم و یه هدف دیگه هم داریم که اون کسی نیست جز مکس لویت دوست تام. خیلی از تکه های پازلمون داره میره سر جاش. ولی چیزی رو که باید بفهمیم اینه که کی این پازلو خراب کرده ." شرلوک در حالی که روی تخت اتاقش نشسته بود این ها را به جان میگفت.جان پرسید: به نظرت بهتر نیست به سربازرس گرگسون خبر بدیم؟" شرلوک گفت: فایده ای نداره . اونم کاری رو میکنه که ما میخوایم انجام بدیم.با این کار اوضاع به هم میریزه و مظنونین ما متوجه کارمون میشن. تو بهتره که بری مکس لویت رو که آدرسش رو دیروز از خودش پرسیدم زیر نظر بگیری. منم میرم دنبال کار مایکل و مینروا.  "  


ادامه مطلب
مرتبط با: فن فیکشن ,
پنجشنبه 21 دی 1391ساعت : 12:18| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 14
نظرات

شرلوک هولمز : آخرین مسابقه مک میلان (قسمت سوم)

صبح روز بعد،وقتی جان از خواب برخاست متوجه شد که شرلوک در اتاق نیست و تختش مرتب شده.جان دور و برش را گشت و متوجه کاغذی که به آینه چسبیده شده بود گردید.او کاغذ را خواند:صبح به خیر جان! من رو ببخش که بی خبر رفتم.امروز برای تحقیق بیشتر در رابطه با پرونده ی مک میلان به خانه اون میرم تا با همسرش صحبت کنم.شرلوک." جان گفت:حیف شد.من خیلی مشتاق بودم تا توی حل این معما بهش کمک کنم ولی مثل اینکه خودش تنهایی میخواد حلش کنه."

..............................................................................................................................

شرلوک روی صندلی در خانه مک میلان نشسته بود و در حال نوشیدن یک فنجان چای بود.دوشیزه مک میلان روبروی او نشسته بود.او کلاهی توردار صورتی رنگ و یک لباس صورتی نیز بر تن داشت و شرلوک هم کت و شلوار مشکی رنگش را به تن کرده بود و منتظر شنیدن صحبت های همسر مک میلان بود.شرلوک پرسید:میتونم بپرسم که خبر مرگ شوهرتون رو کی شنیدید؟" دوشیزه مک میلان گفت:آه.خب فکر کنم یک ساعت پس از تصادف خبر مرگ تام رو شنیدم.واقعا براش متاسفم.مسلما اعضای تیم هم از مرگ اون ناراحتند.تام افتخار اونا بود." شرلوک گفت:مطمئنا همینطوره.اما... میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟شما به نظر اونقدر ناراحت نمیاین.من رو ببخشید اما کوچکترین غمی توی چهره تون احساس نمیکنم." زن جواب داد:فکر نمیکنم زیاد ناراحت کننده باشه.از مرگش خوشحال نیستم ولی اون شوهر خوبی نبود.این اواخر خیلی اختلاف بین ما افتاده بود.باید بهتون بگم که اون منو کتک هم میزد.ما میخواستیم از هم طلاق بگیریم.اگر هم گفتم که متاسفم برای تیمش و دوستانش متاسفم." شرلوک فنجان را روی میز گذاشت و گفت:شنیدم که برادرتون به خاطر تام از گروه اخراج شده.میشه بگید رابطه ی اونا با هم چه طوری بود؟" دوشیزه مک میلان پاسخ داد:آقای هولمز!به نظر من مرگ اون یک حادثه رانندگی بوده این طور که اعلام شده.به هرحال درسته که اون جای برادرم رو گرفت اما این دلیلی نمیشد که برادرم بهش حسادت کنه.واقعا این خیلی مسخره است که کسی بخواد اونو متهم کنه." شرلوک گفت:بله.متوجهم.اما در مورد مرگ همسرتون فکر نمیکنید که مرگ اون جدی تر از این حرف ها باشه؟" در همین هنگام در ورودی خانه باز شد و مرد جوان و درشت استخوانی وارد خانه شد.او انگار میخوات باعجله چیزی بگوید.پس بی درنگ لب گشود و گفت:مینروا باید...." خانم مک میلان ایستاد و رو به مرد جوان گفت:اوه مایکل!کجا بودی؟ایشون آقای شرلوک هولمز هستند که درباره ی قتل تام میخوان تحقیق کنند." اما ناگهان زن آرام جلوی دهانش را گرفت و کمی سرخ شد.مایکل به سرعت لبخندی زد و گفت:خوش آمدید آقای هولمز.باعث افتخاره که...." شرلوک برخاست و گفت:می بخشید که حرفتون رو قطع میکنم.اما من واقعا عجله دارم و باید برم.خدانگهدار" مایکل و مینروا از شرلوک خداحافظی کردند.سپس شرلوک آنجا را ترک کرد و به سمت هتل حرکت نمود.

.................................................................................................................................

- این تمام ماجرا بود.جان نظرت چیه؟"

- خب اونا معلومه رابطه جالبی با تام مک میلان نداشتند...و....بعید نیست از مرگش خوشحال باشند.

شرلوک در حالی که روی تختش نشسته بود، به جان نگاه میکرد.او گفت:تنها چیزی که میتونی بگی همینه؟دقیقا هر چیزی رو که شنیدم و گفتم برات بازگو کردم.البته حرفی که میزنی منطقیه ولی اینو هر آدمی که مغزش پر از چیز های خسته کننده و کسالت آوره و در زمینه جرم و جنایت هیچ سررشته ای نداره هم میتونه بگه."

جان سرش را خاراند و گفت:میشه بگی نتیجه گیری های دیگه چیه؟

شرلوک گفت:هنگامی که مایکل وارد شد مینروا بهش گفت ایشون آقای هولمز هستند که میخوان درباره قتل تام تحقیق کنن." جان پرسید:خب این کجاش عجیبه؟" شرلوک گفت:وقتی مینروا اینو به برادرش گفت، مایکل اصلا تعجب نکرد.خواهرش از کلمه قتل استفاده کرد.در حالی که اونا اصرار دارند  بگن که مرگ تام فقط یه حادثه بوده.خب چنین رفتاری خیلی مشکوکه."




قسمت اول آخرین مسابقه ی  مک میلان


قسمت دوم آخرین مسابقه ی  مک میلان

داستان سارق چهره


مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 6 دی 1391ساعت : 14:42| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 13
نظرات

شرلوک هولمز: آخرین مسابقه مک میلان (قسمت دوم)

فردای آن روز یعنی 16 می ، شرلوک و جان به محل تمرین تیم ماشین رانی رفتند.ابتدا به دفتر آنجا مراجعه کردند.مسئول دفتر مردی به نام "جیم داوس" بود.شرلوک و جان ابتدا خود را معرفی و سپس موضوع مسابقه ی اخیر را مطرح کردند.شرلوک پرسید:ممکنه یک نقشه به من بدید و مسافت مسابقه رو در اون مشخص کنید؟" داوس گفت:البته." سپس نقشه ای را روی میز گذاشت.شرلوک به نقشه نگاهی انداخت و کمی بعد پرسید:محل شروع مسابقه کجا بوده؟" داوس نقطه ای را با انگشت اشاره نشان داد و گفت:در این نقطه." شرلوک گفت:و خط پایان؟" داوس نقطه ای دورتر را نشان داد و گفت:در این محل خط پایان بوده."  شرلوک گفت:پس تقریبا مسافت مسابقه 20 کیلومتر بوده.و یک سوال دیگه کجا اتومبیل تام مک میلان رو که از محوطه خارج شده بود پیدا کردید؟" داوس گفت:اتومبیل و جنازه رو جایی پیدا کردیم که تقریبا میشه گفت با نقطه ی شروع 9 کیلومتر فاصله داره.یعنی جایی نزدیک این نقطه.البته بهتون بگم که این مسابقه بیشتر جنبه ی تمرینی داشت تا جنبه رقابت." شرلوک همه نقاط را علامت گذاری نمود.سپس تشکر کرد و به همراه جان از آنجا خارج شد.

..................................................................................................

 نیم ساعت بعد آنها به سمت محل مسابقه حرکت کردند.آنجا یک جاده ی خاکی بود و سرتاسر آن محدوده را با نوار احاطه کرده بودند.شرلوک خم شد و به نقطه ی شروع اشاره کرد.جای لاستیک ماشین ها در آنجا دیده میشد.شرلوک شروع کرد به قدم زدن و به جلو حرکت کرد.جان گفت:باید حدود 9 کیلومتر رو پیاده بریم.خیلی زیاده.اما خب چه میشه کرد؟" شرلوک قدری فکر کرد و گفت:جان! تو برو دنبال گرگسون و ازش بپرس که نتیجه آزمایشات اومده یا نه؟" جان گفت:بسیارخوب." سپس جان، شرلوک را ترک کرد و از محوطه خارج شد.شرلوک به جست و جویش ادامه داد.او پیاده مسافت را طی میکرد.گاهی روی زمین مینشست و رد لاستیک ها و چیزهای دیگر را بررسی می نمود.گاهی هم می دوید.سرانجام به محل تقریبی تصادف رسید که سر یک پیچ بود.در آنجا آثار تصادف دیده میشد.شرلوک با خودش تصور میکرد که چگونه اتومبیل از محدوده مسابقه خارج شده و شروع به معلق زدن کرده است.او میدانست که اتومبیل باید با سرعتی زیاد از محوطه خارج شده باشد.اما برایش عجیب بود که یک اتومبیل با داشتن یک راننده حرفه ای سر یک پیچ با چنین سرعتی از محوطه خارج شده است. مسئله ای دیگر این بود که اثری از ترمز هم در آنجا دیده نمیشد.

 .....................................................................................................

دو ساعت بعد، شرلوک به هتل بازگشت.در آنجا جان و گرگسون را دید.گرگسون از روی صندلی برخاست و گفت:آقای هولمز! جواب آزمایشات روی اتومبیل مک میلان به دستمون رسیده.خودتون بررسی کنین." سپس کاغذی را به دست شرلوک داد.شرلوک کاغذ را خواند.نتایج چنین چیزهایی را بیان میکردند:سپر جلو از جا بیرون آمده،سرعت از حد معمول سرعت مسابقه خیلی بالاتر بوده و دائما هم بیشتر میشده،در عقب کاملا فرو رفته و رنگش تا حد زیادی رفته و ساییده شده و ...

   شرلوک بشکنی زد و گفت:همون چیزی رو که میخواستم به دست آوردم.این جا نوشته شده که سرعت دائما بالا میرفته این چیزیه که خودم هم در بررسی راه به ذهنم رسید.و این ثابت میکنه که ترمز ماشین دچار اختلال شده."  جان متعجب پرسید:یعنی ترمزش بریده شده؟" شرلوک گفت:دقیقا.اگر ماشینی ترمز کنه،قطعا اثر لاستیکش روی جاده میمونه.منظورم جاده مسابقه است.چون اون جاده خاکی بوده،باید اثر ترمز روی اون بمونه.ولی در خط تام مک میلان چنین اثری دیده نشده.به خاطر همین هم من به این موضوع مشکوک شدم." گرگسون گفت: حالا که شیوه ی قتل رو فهمیدیم،باید دنبال قاتل بگردیم." شرلوک گفت:با این حال من هنوز به یک موضوع دیگه مشکوکم."  گرگسون پرسید:چه موضوعی آقای هولمز؟" شرلوک گفت:ازت میخوام که کاری کنی تا جسد رو کالبدشکافی کنن.باید از خیلی چیزها مطمئن بشیم." جان پرسید:منظورت چیه؟" شرلوک گفت:به زودی خودتون میفهمید.نویل بهتره کاری رو که بهت گفتم جدی بگیری.پس تا فردا خداحافظ." سپس جان و نویل را ترک کرد و با آسانسور به طبقه بالا رفت.جان و گرگسون به یکدیگر نگاه میکردند و با خود فکر میکردند که شرلوک چه در سر دارد.اما با این حال اطمینان داشتند که کار او دلیلی خواهد داشت.   



قسمت اول آخرین مسابقه ی  مک میلان


مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 29 آذر 1391ساعت : 17:36| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 12
نظرات

شرلوک هولمز : آخرین مسابقه مک میلان (قسمت اول)


- ایمیل های جدید برات اومده.به نظر مهم نمیان.اما اگه دنبال پرونده میگردی...خب یه ایمیل از یه خانواده به نام وینسنت برات ارسال شده.اونا گفتن که دخترشون یک هفته است که گم شده و از اون موقع تا حالا هیچ خبری ازش ندارن...و...میشه بپرسم چرا هیچ حرفی نمیزنی؟" شرلوک روی کاناپه دراز کشیده بود.پاهایش کشیده بودند، دستانش روی سینه اش قرار داشتند و چشمانش بسته بودند.

مانند مرده ای که در تابوت خوابیده باشد.جان دوباره به لپ تاپش نگاهی انداخت و به دنبال یک ایمیل مناسب برای شرلوک میگشت.کمی بعد دوباره جان گفت:این یکی فکر کنم به درد بخوره.ماجرای پسری که چپ کرد." ناگهان چشمان شرلوک باز شدند.او پرسید:یعنی چی چپ کرد؟" جان گفت: از طرف یک نفر به اسم نویل گرگسون." شرلوک تکرار کرد:یعنی چی چپ کرد؟"

جان گفت:بذار پیامشو برات بخونم:

سلام آقای هولمز! امیدوارم حالتون خوب باشه.از آخرین دیدار ما مدت زیادی میگذره.اخیرا درگیر پرونده ای مشکوک شدم.ماجرایی مربوط به یک مسابقه اتومبیلرانی.پسری 28 ساله به نام تام مک میلان که اخیرا در یکی از مسابقه ها جان باخت.خیلی ها میگن که مرگ اون فقط یه سانحه بوده.مرگ به خاطر سهل انگاری و سرعت زیاد.اما با توجه به مهارت و افتخارات اون،این مسئله نمیتونه این قدر ساده باشه.به هر حال اگر تمایل داشتید میتونید به بیرمنگام، به اداره پلیس خیابان ولف تشریف بیارید.لطفا قبلش به من اطلاع بدید.ازتون ممنون میشم.دوستدار شما:نویل گرگسون."


شرلوک از جایش برخاست و دستانش را به هم زد و گفت:خوبه.برای یک سربازرس جوان همین که فقط فکر میکنه پرونده خیلی مشکوکه کافیه.این پرونده رو ما حل میکنیم.مدتهاست که یک پرونده ی درست و حسابی گیرم نیفتاده بود.مطمئنم که کلی سرمون رو گرم میکنه.همین حالا بهش خبر بده که ما عازم بیرمنگام میشیم.باید آماده بشی جان!" جان پرسید: خب حالا کی به سمت بیرمنگام حرکت کنیم؟"

شرلوک مصمم گفت:همین امروز باید وسایل و مقدمات رو آماده کنیم تا فردا حرکت کنیم."

..........................................................................................................................

 و در ساعت 10:30 صبح فردای آن روز یعنی 15 ماه می،شرلوک به همراه جان عازم میدلند غربی به مقصد بیرمنگام شدند.آن ها یک کوپه ی اختصاصی داشتند و به غیر از آن دو نفر، فرد دیگری در کوپه نبود.یک ربع پس از به راه افتادن قطار، جان پرسید:نویل گرگسون کی هست؟از چه زمانی همدیگر رو میشناسید؟" شرلوک لبخندی زد و پاسخ داد:من به خاطر حرفه و مهارتم با خیلی از پلیس ها از جمله سربازرس ها ارتباط دارم.پرونده ای که ما دو تا رو با هم آشنا کرد،مربوط به سه سال پیشه.اون خیلی جوونه و بی تجربه است.هر چند یکی مثل لسترید فاکس هم با این که مدت کمی نیست دارای چنین شغلیه، به نظر من یه کودن به تمام معناست.اما به عقیده ی من نویل از اون بهتره."  

..................................................................................................................................................................................................................................

پس از رسیدن قطار به ایستگاه بیرمنگام، شرلوک و جان وسایلشان را برداشتند و با پیاده شدن از قطار یک تاکسی اختیار کردند.آنها برای اقامت خود اتاقی را در یک هتل رزرو کردند.ساعت 6 بعد از ظهر شرلوک با گرگسون تماس گرفت و او را به رستوران هتل دعوت کرد.45 دقیقه گذشت تا اینکه سر و کله ی مردی کوتاه قد تقریبا هم قد با جان،با موهای مشکی و یک کت و شلوار سرمه ای رنگ کنار میز شرلوک و جان پیدا شد.او سلام کرد و دستان شرلوک و جان را فشرد.سپس درباره ی جان از شرلوک سوال کرد.چرا که او نیز مانند خیلی های دیگر جان را نمیشناخت.جان خود را معرفی نمود و لبخندی را بر چهره گرگسون جاری کرد.کمی بعد آنها نشستند و گرم صحبت شدند.نویل گفت:همونطور که توی پیام هم براتون نوشته بودم، ماجرا از این قراره که یه پسر جوون ماهر به نام تام مک میلان در مسابقات اتومبیلرانی چند روز پیش توی یکی از مهم ترین مسابقاتش جون خودش رو از دست داد.از محوطه ی مسابقه به کلی خارج شد و ماشینش بعد از چند بار معلق زدن داغون شد و خودش هم جان باخت.خب خیلی مسخره است که بگیم مرگ اون فقط به خاطر یک حادثه بوده.مسیر این مسابقه خیلی دارای پیچ و خم نبوده.اون قبلا توی مسابقات خیلی از این سخت تر موفق شده مقام اول رو کسب کنه.پس چه طور چنین اتفاقی برای یک راننده حرفه ای رخ داده؟"  شرلوک لبخندی زد و گفت:نویل تو باهوش تر از اونی هستی که فکر میکردم! اگه الان فاکس اینجا بود حرف های تو رو تکذیب میکرد."
نویل گفت:من به این دلیل که به نابغه بودن شما در این جور مسائل واقف هستم،شما رو به بیرمنگام دعوت کردم."

شرلوک پرسید:از اطرافیانش چیزی دستگیرت نشد؟"
نویل گفت:خب اونطور که به من گفتند،قبل از دعوت شدن مک میلان به گروه ماشین رانی.یه نفر بوده که با پیوستن مک میلان به تیم ،اخراج شده.یعنی مک میلان جانشین اون شخص در تیم بوده.خب این میتونه انگیزه خوبی برای یک قتل باشه.اما خب چیزی که ذهن ما رو مشغول کرده اینه که اون فرد برادر زن مک میلان بوده.اخراج اون مربوط به دو سال پیشه.یک موضوع دیگه هم هست که چرا اون الان این کار رو انجام داده.مگه قبلا فرصت نداسته که این کار رو بکنه؟پس این شک و تردیدها میتونن ثابت کنند که اون قاتل نیست."
 شرلوک پرسید:اتومبیل رو ندادید بررسی کنند؟" نویل گفت:چرا.اما هنوز گزارش ها و نتایج آماده نشدند." جان پرسید:بقیه افراد چی؟هم تیمی هاش بهش حسادت نمیکردند؟" نویل گفت:مک میلان مایه افتخار اون تیم بوده.چرا باید بهش حسادت کنند؟" شرلوک گفت:باید درمورد هم تیمی هاش هم تحقیق کنیم.به هر حال پرونده خیلی جالبیه.اولین باره که چنین پرونده ای گیرم اومده.به هر حال من و جان از فردا تحقیقات خودمون رو شروع میکنیم."



قسمت دوم آخرین مسابقه ی  مک میلان

داستان سارق چهره

مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 22 آذر 1391ساعت : 17:24| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 10
نظرات

شرلوک هولمز : سارق چهره (قسمت ششم)

مایکرافت ، جان و شرلوک هر سه در اتومبیل مایکرافت قرار داشتند.مایکرافت روی صندلی راننده،جان بر روی صندلی کنار راننده و شرلوک روی صندلی عقب نشسته بودند.شرلوک در حال بررسی آن ژاکت قهوه ای رنگ بود و درون جیب های آن را به دقت میگشت.در یکی از جیب ها چند تکه دستمال کاغذی و یک فندک بود.و در جیب دیگری یک کارت قرار داشت. یک کارت که به پیدا کردن هویت فرد ناشناس کمک میکرد.کارتی که مربوط به یک آزمایشگاه میشد.آزمایشگاهی با نام "ورنون" که صاحبش مردی به نام توماس ریپر بود . واقع در خیابان تری، کوچه هشتم ،پلاک 7.شرلوک خطاب به مایکرافت گفت: سریع برو به خیابان تری.یه سرنخ پیدا شد.آزمایشگاه ورنون." مایکرافت اتومبیل را روشن کرد و سریع به سمت خیابان تری حرکت نمود.البته خود مایکرافت آدرس را بلد نبود و به لطف جهت یابی بی نظیر شرلوک توانست خیابان تری را پیدا کند.پس از طی کردن خیابان تری آن ها به دنبال کوچه هشتم در این خیابان گشتند.پس از وارد شدن به کوچه هشتم و یافتن پلاک 7 اتومبیل ایستاد.شرلوک موبایلش را از جیبش بیرون آورد و با شماره ی لابراتوار تماس گرفت.او گوشی اش را روی آیفون گذاشت تا جان و مایکرافت نیز صدای مکالمه را بشنوند. شرلوک احتمال میداد که باید کسی جواب تلفن را بدهد.چرا که مرد دلقک میبایست تا آن موقع در جایی مخفی شده باشد.و یکی از این مخفیگاه ها میتوانست آن لابراتوار باشد.پس از چند ثانیه مردی جواب داد.او گفت:الو؟" شرلوک گفت:الو! سلام....آقای توماس ریپر؟" آن مرد گفت:نخیر. من ریپر نیستم.ایشون تشریف ندارند. " شرلوک گفت:من رو ببخشید.من...کیف پول آقای ریپر رو پیدا کردم و میخواستم تحویل به ایشون بدم...  عازم سفرم و میترسم که پس از سفر این کار رو از یاد ببرم...س...سفرم هم مدت طولانی هست." مرد گفت:بسیار خوب اگر آدرس رو به همراه دارید میتونید بیاید به آزمایشگاه "ورنون".خدانگهدار." و سپس تلفن قطع شد. جان پرسید:یعنی حرفتو باور کرد؟" شرلوک گفت:نمیدونم." بعد از آن،شرلوک با عجله خواست از ماشین پیاده شود اما مایکرافت نگذاشت.انگار که قصد داشت به شرلوک چیزی بگوید و یا چیزی به او بدهد.مایکرافت یک کولت کمری از جیبش بیرون آورد و به شرلوک داد.شرلوک با سرش ابراز تشکر کرد و از ماشین پیاده شد.جان نیز میخواست همراه او برود اما پافشاری های مایکرافت برای احتیاط جلوی جان را گرفت.شرلوک به لابراتوار نزدیک میشد.

وقتی به جلوی در آن رسید،زنگ در ساختمان را زد.فقط یک زنگ داشت.پس از چند لحظه مردی جواب داد.شرلوک هویت ساختگی خود را برای آن مرد بازگو کرد و تظاهر کرد که همان یابنده ی آن کیف پول میباشد.کمی بعد مردی در را باز کرد.شرلوک میخواست اسلحه را از جیبش بیرون بکشد که ناگهان آن مرد حرفی زد که شرلوک را سخت متعجب کرد: توماس!چقدر دیر اومدی؟صورتی رو که لازم داشتیم، با خودت آوردی؟راستی یک نفر چند دقیقه پیش زنگ زد و خواست که کیف پولت رو بده میگفت که گمش کردی و اون میخواد بیاد تحویل بده." شرلوک صدایی گرفته به خود گرفت و طوری رفتار کرد که انگار سرما خورده است.چرا که اگر به طور معمولی صحبت میکرد ممکن بود همه چیز خراب شود.شرلوک با صدایی خشکیده گفت:من اون مرد رو دیدم.کیفم رو ازش پس گرفتم." مرد غریبه لبخندی زد و گفت:خیلی خوب .بیا بریم بالا."

شرلوک و آن مرد که هنوز از هویت هم بی خبر بودند، از پله های ساختمان بالا رفتند.یک طبقه در پایین قرار داشت که شرلوک حدس میزد که یک انبار در زیر زمین باشد و وسایل به دردنخور را در آن جا میگذارند. آن مرد که از شرلوک جلوتر راه میرفت، وارد آزمایشگاه شد و سپس شرلوک نیز داخل گردید.      

مرد بدون اینکه دوباره به شرلوک نگاه کند به طرف میزی رفت و شروع کرد به صحبت کردن:توماس! دیگه داریم موفق میشیم.حالا دیگه میتونیم دومین صورت خودمون رو بسازیم.دیگه اون شرلوک هولمز هم نمیتونه جلوی ما رو بگیره.چون شواهد نشون میده که اون این کار ها رو کرده.اسکاتلندیارد سخت ازش شاکیه.تو هم دیگه میتونی انتقام خودتو بگیری در واقع گرفتی.این پروژه دنیا رو مات و مبهوت میکنه." سپس کاغذی را برداشت و شروع به خواندن نوشته های روی آن نمود. شرلوک پرسید:کدوم انتقام؟" مرد پوزخندی زد و به شرلوک نگاهی انداخت.اما به محض این که این کار را کرد، لبخندش خشکید و رنگش پرید.چرا که اول از هویت واقعی شرلوک مطلع شده بود و علاوه بر آن اسلحه ای در دست شرلوک دیده میشد که او را هدف گرفته بود.آن مرد دستهایش را بالا برد و وحشت زده پرسید:ت...تو واقعا ش...شرلوک هو...هولمزی؟ با..باور کن..."  شرلوک نگذاشت جمله اش را تمام کند و گفت:پرسیدم کدوم انتقام؟زود باش حرف بزن لعنتی!"  او گفت:من فقط یه دکترم.یه جراح پلاستیک.نه یه قاتل.اسم من هاروی شارپهشرلوک سر او را هدف گرفت و گفت:ولی این جواب سوال من نبود!"

  در همین هنگام صدایی به گوش رسید.که به نظر میرسید صدای باز شدن در باشد.دری که پشت سر شرلوک قرار داشت.شرلوک رویش را برگرداند و چیزی دید که او را هم شگفت زده و هم هراسان نمود.او چهره ای دید که بینهایت شبیه خودش بود.با این تفاوت که کمی چاک و بخیه روی صورتش دیده میشد.شرلوک گفت:خدای مــــن؟؟؟؟؟"   خودش نفهمید که چه شد اما وقتی فهمید دیگر دیر بود. اسپری بیهوش کننده ای جلوی صورتش اسپری شده بود. و این سبب به زمین افتادنش گردید. تا این که پلک های سنگینش جلوی دیدش را گرفتند.




سارق چهره قسمت اول


سارق چهره قسمت دوم


سارق چهره قسمت سوم


سارق چهره قسمت پنجم و چهارم


برچسب‌ها: داستان نویسی , شرلوک ,
چهارشنبه 8 آذر 1391ساعت : 15:43| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 9
نظرات

شرلوک هولمز: سارق چهره( قسمت چهارم)

همه جا را سکوت فرا گرفته بود.شرلوک در خیابان در حال قدم زدن بود که مسیرش به بن بستی خورد.او وارد بن بست شد و در انتهای بن بست مردی را دید که برایش چهره ای آشنا داشت.او دارای موهایی قهوه ای رنگ و چشم هایی مشکی و یک کت چرمی سیاه رنگ بود.شرلوک او را شناخت. او جان بود. جان قیافه ای اخمو به خود گرفته بود.شرلوک پرسید: جان اینجا چی کار میکنی؟" اما جان جوابی نمیداد.شرلوک گوشش را تیز کرد. صدای گام های فردی را می شنید.شخصی که شرلوک، پشت به او ایستاده بود.او رویش را برگرداند تا آن فرد ناشناس را ببیند اما صورت آن فرد به وضوح دیده نمیشد.با این حال همچنان به شرلوک نزدیک و نزدیک تر می گردید.او دیگر خیلی نزدیک شده بود.شرلوک گفت:تو کی هستی؟" آن فرد که دیگر مشخص شده بود یک مرد است، گفت:من شرلوک هولمزم! قاتلی که سارق چهره است." او صورتش را بالا گرفت . شرلوک دیگر میتوانست صورت او را به خوبی ببیند.او واقعا شباهت فراوانی به شرلوک داشت.شرلوک گفت:نه! من شرلوک هولمزم.تو من نیستی!" او در همین حال که داشت این ها را میگفت متوجه شد که فرد مقابلش دارد جسمی که نوک تیزی را داراست از جیب خود بیرون می آورد.جسمی مذاب و تیز.آن جسم به صورت شرلوک نزدیک میشد.شرلوک فریاد زد:نه! نه!" جان به او میخندید. اما شرلوک همچنان در حال فریاد زدن بود و جسم نوک تیز مذاب، به صورتش نزدیک میشد.



- چی شده؟ چرا داد میزنی؟ خواب بد دیدی؟                                                                           

 شرلوک که رنگش پریده بود، مایکرافت و جان را بالای سر خود دید.او گفت:یک خواب خیلی وحشتناک دیدم.یک کابوس.مطمئنا به خاطر ماجراییه که درگیرش هستیم."                                      

مایکرافت گفت:بله ماجرای خیلی عجیب و دردناکیه! امروز من هم با شما میام تا با هم روی این ماجرا تحقیق کنیم. "

جان گفت:خیلی خوب! شرلوک تو به استراحت نیاز داری.دیشب ما دو تا خیلی سرگردون شدیم.سعی کن یک کم بخوابی.الان ساعت 5 صبحه."

شرلوک گفت:ولی چه طور میتونیم بریم بیرون در حالی که تحت تعقیب هستیم.پلیس اسکاتلندیارد دنبال ماست.چون که دو تا شاهد در قتل ها وجود داشتند که من رو به عنوان قاتل تایید می کنند.جان هم به خاطر کاری که دیشب کرد قطعا مورد تعقیب قرار گرفته."

مایکرافت گفت:ما باید نیمه شب درباره این موضوع تحقیق کنیم.چون قاتلین هم اصولا در نیمه شب دست به کار میشن. مخصوصا قاتل های زنجیره ای.این موضوع به خانواده من بستگی داره پس این وظیفه منه که به شما دو تا کمک کنم.نباید بذاریم حیثیت خانواده هولمز به خطر بیفته.در ثانی این شغل ماست که جنایتکاران رو به سزای اعمالشون برسونیم. چرا که منم یک کارآگاهم. اما ... من رو ببخش شرلوک که اینو ازت می پرسم . تو ... مطمئنی که ... این قتل ها ... کار ...کار  تو نبوده؟ اخیرا داروی خاصی مصرف نکردی که... من..."

شرلوک اخمی کرد و گفت: تو چی گفتی؟ یعنی میخوای بگی که به من شک داری؟واقعا تو به من مظنون شدی؟ اصلا نمیتونم بشناسمت.دقیقا تو هم نمیتونی منو بشناسی. تعجبی هم نداره چون که ما مدت زیادی از هم دور بودیم.اصلا هم مثل برادر نیستیم.

مایکرافت سرش را پایین انداخت و اظهار شرمندگی کرد.شرلوک رو به جان کرد و گفت:جان! تو که منو بهتر میشناسی. و خودت شاهد این بودی که من چنین کاری نکردم.به مایک بگو که چی دیدی."   جان که دست و پایش را گم کرده بود گفت:خب...من...حق با شرلوکه.یک نفر برای اون پاپوش درست کرده و خواسه این قتل ها رو بندازه گردن اون.

شرلوک که خیلی عصبی بود چراغ اتاق را خاموش کرد و به تخت خواب رفت.مایکرافت هم اتاق را ترک نمود.جان نیز گوشه ای دراز کشید وبا خود فکر میکرد که شرلوک حق دارد از گفته و شک برادرش مایکرافت عصبانی باشد.


در ادامه ی مطلب قسمت پنجم ام

ادامه مطلب
مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 1 آذر 1391ساعت : 19:28| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 8 (داستان)
نظرات

شرلوک هولمز : سارق چهره -داستان (قسمت سوم)

_ دستگیرش کنین!!

این صدای فاکس بود که به افرادش دستور دستگیری شرلوک را داد.افراد فاکس دور شرلوک جمع شدند و مراقب او بودند.یکی از آن ها به دستان شرلوک دست بند زد.فریاد اعتراض آمیز جان هم بی فایده بود.اما شرلوک چیزی نمیگفت چرا که میدانست هر مقاومتی بی نتیجه است.جان گفت:حداقل بهش دست بند نزنین.اون که هیچ مقاومتی نکرد.سربازرس فاکس واقعا بهت تبریک میگم.چقدر راحت دوست خودت رو فراموش میکنی و بهش مظنون میشی.اون توی این همه پرونده کمکت کرد و تو اونو داری به عنوان یه قاتل دستگیر میکنی؟اگه شرلوک این کار رو کرده بود میذاشت چهره اش شناسایی بشه؟" فاکس گفت:تو هم بهتره دخالت نکنی وگرنه خودتم دستگیر میشی.درضمن ما باید دنبال سرنخ های بیشتری باشیم.بد نیست تو هم توی این کار به ما کمک کنی."

در همین هنگام که افراد فاکس داشتند شرلوک را سوار ماشین میکردند،جان که پشت فاکس قرار داشت، با دست راستش اسلحه اش را بیرون آورد و با دست چپش گردن فاکس را از پشت گرفت.او مطمئن بود که کسی پشتش نیست.او همانطور که فاکس را از پشت میکشید فریاد میزد: شرلوک رو آزاد کنید.همین حالا ! وگرنه ممکمه اتفاق بدی برای سربازرس فاکس بیفته.در ضمن هیچ کار احمقانه ای هم ازتون سر نزنه." استفان اندرسون با دستش علامتی به نشانه انداختن اسلحه ها بر روی زمین به افرادش داد.سپس دستانش را بالا گرفت و گفت:خیلی خوب!حالا سربازرس رو رها کن." جان گفت:اول باید شرلوک رو آزاد کنید!" شرلوک گفت:جان این کار رو نکن." استفان گفت:شرلوک هولمز رو آزاد کنید." یکی از پلیس ها دستان شرلوک را باز کرد.سپس شرلوک دوان دوان به سمت جان آمد.شرلوک و جان در حالی که هنوز فاکس را به عنوان گروگان گرفته بودند، آرام عقب عقب میرفتند.وقتی به انتهای خیابان رسیدند، جان فاکس را هل داد. سپس همراه شرلوک از آنجا فرار کرد.صدای فاکس که فریادزنان به افرادش دستور دنبال کردن شرلوک و جان را میداد به گوش آنها رسید.شرلوک و جان میدویدند و افراد فاکس به دنبال آنها. استفان فریاد میزد:بایستید.این کار به نفعتونه." اما شرلوک و جان اهمیت نمیدادند و همچنان میدویدند.آن ها به دوراهی رسیدند و مجبور شدند از یکدیگر جدا شوند. پلیس ها نیز به دو گروه تقسیم شدند و هر یک از آنها به دنبال شرلوک و جان بودند.ماشین ها و خودروهای زیادی در خیابان دیده میشدند که این ترافیک به فرار شرلوک و جان کمک میکرد.از آنجا که تعداد پلیس ها کم نبود،آن ها نمیتوانستند به راحتی از خیابان با وجود آن همه ماشین عبور کنند.شرلوک وارد کوچه ای گردید و استفان نیز به دنبالش بود.استفان با اسلحه اش شلیک هایی به نشانه اخطار میکرد. او دیگر مجبور بود پای شرلوک را مورد هدف قرار بدهد.از بدشانسی شرلوک آنها به انتها رسیدند.آنجا یک کوچه نبود فقط یک بن بست بود.شرلوک دیگر نمیتوانست  کاری کند.استفان دیگر به او رسیده بود.شرلوک دستانش را روی سرش قرار داد و خود را تسلیم کرد.استفان که همچنان اسلحه در دست داشت به شرلوک گفت:خیلی خوب بنشین! تو دستگیری." او همین که آمد به دستان شرلوک دستبند بزند،مردی که صورتش در ابتدا دیده نمیشد با مشتش محکم بر سر استفان کوبید.آن ضربه آنقدر شدید بود که استفان بیهوش شد.آن مرد جان بود. شرلوک گفت:جان! آه خدای من." جان پرسید:حاالا کجا بریم؟اگر بریم خونه پیدامون میکنن.برای رفتن به یک مسافرخونه یا هتل هم پول نیاز داریم." شرلوک گفت:مایک...ولی خب" جان گفت:چی داری میگی؟" شرلوک گفت:بگذار یه کم اوضاع آروم بشه.بعد میریم یه جایی."

آنها خیلی صبر کردند و سعی در پنهان کردن خودشان نمودند.تا این که پس از چند ساعت،شرلوک و جان با یک تاکسی به سمت آدرسی که شرلوک در ذهنش داشت و جان از آن بی خبر بود به راه افتادند.تاکسی یک راه طولانی را طی کرد تا به مقصد مورد نظر شرلوک رسید.پس از آن شرلوک و جان که از تاکسی پیاده شده بودند، کوچه ای با نام "هارولد" را  پیاده طی کردند.تا به یک ساختمان شیک به نام "برنارد" رسیدند.شرلوک دنبال شماره زنگ می گشت که بالاخره انگشتش روی یک زنگ ثابت ماند.او آن را فشار داد و کمی صبر کرد.کمی بعد شخصی جواب داد و گفت:کی هستی این موقع شب؟" شرلوک گفت:منم شرلوک هولمز! کسی که فکر کنم فراموشش کردی." مرد پشت آیفون گفت:شرلوک! تو این موقع شب اینجا چی کار میکنی؟" شرلوک گفت:بذار بیام تو.خواهش میکنم." پس از چند لحظه در ساختمان باز شد.شرلوک و جان وارد ساختمان شدند و از پله های راهرو آرام بالا رفتند.شرلوک پشت یک در ایستاد و منتظر ماند.پس از مدتی در باز شد و مردی قدبلند و خوش اندام در را باز کرد.او به نظر میرسید نه خوشحال است نه ناراحت.شرلوک و او به هم زل زده بودند.جان گفت:شرلوک ما کجاییم؟این مرد کیه؟" شرلوک گفت:این برادرمه مایکرافت هولمز."       

     




سارق چهره قسمت اول


سارق چهره قسمت دوم


سارق چهره قسمت چهارم


برچسب‌ها: شرلوک , فن فیکشن ,
چهارشنبه 24 آبان 1391ساعت : 16:27| نویسنده : mmasoudh
 
بیست قاعده برای نوشتن داستان های کارآگاهی
نظرات

داستان کارآگاهی نوعی بازی فکری است یا حتی یک جور ورزش ذهنی. برای نوشتن یک داستان پلیسی قوانین مشخصی وجود دارند. شاید این قوانین نانوشته باشند اما به هر حال لازم الاجرا هستند و هر نویسنده معتبری در وادی داستان های پلیسی- جنایی، به آن ها احترام می گذارد. آن چه در ذیل می آید، نوعی عهد نامه است که بخشی از آن بر اساس تجربه تمامی نویسندگان بزرگ داستان های کارآگاهی و بخشی نیز بر اساس رهنمودهای درونی ضمیر هر نویسنده منصف در این عرصه است. 
1- خواننده و کارآگاه داستان باید از شانس برابری برای حل معما برخوردار باشند. همه سر نخ ها باید به طور واضح عنوان و توصیف شوند. 
2- به جز آن دسته از حقه هایی که مجرم اصلی داستان به کارآگاه می زند، نویسنده حق ندارد خواننده خود را گمراه کند.
3- نباید رابطه عاشقانه ای در کار باشد. هدف داستان، انداختن یک جنایتکار پشت میله های زندان است، نه رساندن دو کفتر عاشق به یکدیگر. 
4- نباید خود کارآگاه یا یکی از دستیارانش، جنایتکار داستان باشند. این کار، کلاهبرداری در روز روشن است مثل این است که یک سکه برنزی خیلی براق به جای یک سکه طلا به خواننده انداخته شود. 
5- داستان کارآگاهی باید یک کارآگاه داشته باشد و یک کارآگاه هم تا زمانی که کارآگاهی نکند، کارآگاه نیست. او باید شواهد و قرائن را جمع آوری کند و از طریق آن ها به کسی برسد که در فصل اول دست به جنایت زده است. چنان چه کارآگاهی قادر به کشف معما از طریق تحلیل صحیح شواهد به دست آمده نباشد، مثل یک بچه مدرسه ای ای است که جواب مساله حسابش را از حل المسائل پیدا می کند. 
6- دستِ مجرم باید به واسطه استنتاج های منطقی رو شود؛ نباید این کار اتفاقی یا به واسطه اعترافی بی دلیل صورت بگیرد. این طور معما حل کردن مثل این می ماند که خواننده را بفرستید شکار غاز وحشی و بعد وقتی که خسته و کوفته برگشت، به او بگویید:«راستی غاز تو دست منه.» 
7- جسد و داستان جنایی، مثل دو قلویی به هم چسبیده و هر چقدر که جسد به روش پیچیده تری به قتل رسیده باشد، بهتر است. جز قتل، هیچ جنایتی ارزش سیصد صفحه هیاهوی بیخودی را ندارد. گذشته از همه این حرف ها، خواننده باید به خاطر انرژی ای که صرف کرده و آن همه سختی ای که کشیده است، خسارت بگیرد. 
8- معمای داستان باید با روش های کاملاً طبیعی حل شود. استفاده از روش هایی مثل احضار روح و خواندن ذهن و گوی بلورین و مشابه این ها ممنوع است.خواننده وقتی شانس شرکت در بازی را دارد که قوه ادراکش را با یک کارآگاه معقول و منطقی مقایسه کند ولی اگر قرار باشد خواننده با عالم ارواح و بعد چهارم متافیزیک رقابت کند، از همان اول شکست خورده است. 
9- داستان باید فقط یک کارآگاه داشته باشد؛ تنها یک استنتاج گر، یک کاشف جنایت. وارد کردن دو، سه یا حتی یک تیم کارآگاهی برای حل یک معما، نه تنها باعث پراکندگی حواس و از میان بردن خط منطقی واحد می شود بلکه شانس رقابت منصفانه را از خواننده می گیرد. اگر بیش از یک کارآگاه وجود داشته باشد، خواننده مطمئن نیست رقیب اصلی اش کدام است مثل این می ماند که خواننده را تک و تنها بفرستد مسابقه دو امدادی. 
10- مجرم باید کسی باشد که نقش نسبتاً مهمی را در داستان ایفا کرده است؛ کسی که خواننده با او آشنا و به او علاقه مند باشد. 
11- جدا از این موضوع که چند قتل در داستان رخ می دهد، باید تنها یک مجرم وجود داشته باشد. البته مجرم می تواند یک همکار یا زیر دست هم داشته باشد اما تمام مسوولیت جنایت باید تنها روی شانه های یک نفر سنگینی کند. خشم خواننده باید تماماً معطوف به یک روح پلید شود. 
12- روش قتل و وسایل کشف آن باید علمی و منطقی باشند. لازم به ذکر است که روش های تخیلی و غیر واقعی جایی در یک رمان پلیسی ندارند. زمانی که نویسنده با روش های ژول ورنی وارد وادی فانتزی شود، دیگر از مرزهای داستان کارآگاهی خارج شده و مشغول بازیگوشی ور وادی ماجراجویی است. 
13- محافل مخفی، فراماسونری یا مافیا جایی در داستان های کارآگاهی ندارند. حتی یک جنایت مرموز و حساب شده هم به واسطه مجرم شناخته شدن چنین گروه هایی، بی برو برگرد تباه می شود. البته هر قاتل، تعدادی دوست دارد ولی این که انجمنی سری در اختیارش بگذاریم که به آن پناهنده شود، دیگر زیاده روی است. 
14- مجرم باید در نظر اول مبرا به نظر برسد؛ کسی که در حالت عادی در مظان اتهام قرار نگیرد. 
15- حقیقت معما باید در همه اوقات واضح باشد، البته با این فرض که خواننده به قدری زیرک باشد که آن را تشخیص دهد. این بدان معناست که وقتی خواننده بعد از اتمام کتاب آن را دوباره خواند، متوجه شود تمامی شواهد از همان اول به سمت مجرم اصلی داستان اشاره می کنند و بدین ترتیب اگر او به زیرکی کارآگاه می بود، می توانست بدون خواندن فصل آخر معما را حل کند. البته نیازی به گفتن این مسأله نیست که یک خواننده باهوش معمولاً بدون خواندن فصل آخر، معما را حل می کند.
16- نباید آخر داستان معلوم شود که جنایت رخ داده، در واقع خودکشی یا حادثه بوده است. پایان دادن یک ماراتن کارآگاهی با چنین فرودی، اغفال کردن خواننده های خوش قلبی است که به شما اعتماد کرده اند. 
17- یک داستان کارآگاهی باید فاقد پاراگراف های توصیفی طولانی، تعلیق های ادبی در ارتباط با خط های فرعی، یا تجزیه و تحلیل های موشکافانه شخصیت ها باشد. چنین مسائلی جایگاهی در ثبت یک جنایت و کشف و استدلال درباره آن ندارند. این کار ها هیجان را کاهش می دهند و مسائلی را مطرح می کنند که هیچ ربطی به هدف اصلی، یعنی طرح مسأله، تحلیل آن و کشف موفقیت آمیز آن ندارند. توصیف محیط و شخصیت ها تنها به اندازه ای لازم است که داستان را به جهان واقعی نزدیک کند. 
18- مجرم اصلی داستان، هرگز نباید یک جنایتکار کار کشته و گرگ باران دیده باشد. سر و کله زدن با جانی ها و راهزن ها کار پلیس محلی است نه نویسنده و کارآگاه ها ی خصوصی با استعداد. جنایت وقتی واقعاً جذاب است که به دست یک آدم ظاهر الصلاح که به خاطر اعمال خیریه اش معروف است، انجام شود. 
19- در تمامی داستان های کارآگاهی، انگیزه جنایت حتماً باید شخصی باشد. دسیسه ای بین المللی و سیاست های مربوط به جنگ، به مقوله ای دیگر در نویسندگی مربوط می شود(مثلاً داستان های جاسوسی و مأمور مخفی)، ولی داستان های کارآگاهی باید شخصی باقی بمانند. این داستان ها باید منعکس کننده تجربیات هر روزه خواننده باشند و به او راه خروجی برای احساسات و آرزو های سر خورده اش بدهند. 
20- و حالا برای این که مفاد این عهد نامه زوج شود، در این جا فهرست کوتاهی از مواردی را ذکر می کنم که هر نویسنده شرافتمندی از آن ها دوری می کند. این موارد بارها در ادبیات جنایی استفاده شده و برای هر خواننده واقعی داستان های کارآگاهی کاملاً شناخته شده اند. در واقع استفاده از آن ها مترادف است با بی ذوقی نویسنده: الف) کشف مجرم به وسیله مقایسه مارک ته سیگار های یافت شده در صحنه جنایت، با سیگار هایی که متهمان می کشند. ب)احضار روح جعلی برای ترساندن مجرم و وادار کردن او به اعتراف. پ)سگی که پارس نمی کند و نشان می دهد مجرم در واقع یک آشناست. ت)دارو هایی که مجرم را وادار به اعتراف می کند. خ)استفاده از دستگاه دروغ سنج و هر روش نخ نما شده دیگری که به دفعات در داستان های کارآگاهی قدیمی مورد استفاده قرار گرفته است. با پرهیز از این روش های کشف جرم، داستان کارآگاهی خود را نجات دهید.





پنجشنبه 11 آبان 1391ساعت : 12:20| نویسنده : Sherlock 221
 
شرلوک 6
نظرات

شرلوک هولمز: سارق چهره - داستان (قسمت اول)

_ الان تو مطبی که استخدام شدم کارم خیلی راحته فقط اولش سخت بود.شاید دلیلش آشنا نبودن با محیط و افراد بوده.به هر حال الان که خیلی کارم رو دوست دارم.پزشک ارتش شاید خیلی به درد ین کار بخوره."   شرلوک گفت:پزشک عمومی.امیدوارم پرونده های من برای کارت مزاحمت ایجاد نکنه.به هر حال من تیراندازی تو رو به هر چیزی ترجیح میدم.باید به منم یاد بدی.تا بتونم از دو کیلومتری آهو شکار کنم." در همین هنگام خانم هانسن به طبقه بالا آمد و گفت:عصر به خیر! شرلوک! سربازرس فاکس اومده باهات ملاقات کنه." شرلوک نگاهی به جان کرد و گفت:فاکس؟احتمالا یه پرونده جالب دیگه در راهه.خب بهتره راهنماییشون کنین." چند لحظه بعد فاکس وارد واحد آنان شد و پس از سلام و احوالپرسی اش با شرلوک و جان،ماجرایی را برای آن ها بازگو نمود.فاکس شروع کرد به تعریف کردن:ماجرا از این قراره که حدود دو هفته پیش در خیابان استیون که از اینجا زیاد دور نیست،یه مرد توی یک بن بست که تقریبا جای متروکه ای بوده توسط یک اسلحه کولت کمری که احتمالا حاوی صدا خفه کن هم بوده به قتل میرسه.اما ماجرا فقط این نیست.قاتل پس از قتل مقتول یه چاقو یا یه چیز تیز از جیبش در میاره و بعد ... "فاکس تا لحظاتی چیزی بر زبان نمی آورد.تا این که شرلوک گفت:خب بعد چی؟" جان گفت:خب با چاقو چی کار میکنه؟" فاکس آب دهانش را قورت داد و با صدایی آرام گفت :بعد صورت اونا رو می بره." جان لب گزید و اخمی کرد.شرلوک هم آهی کشید و گفت:بعد؟" فاکس گفت:ما کنار جسد یک ردپا پیدا کردیم و تونستیم صاحب ردپا رو پیدا کنیم. اما اون قاتل نبود.اون فقط یه بچه بود.یه پسر 10 ساله که با دیدن اون صحنه کلی گریه کرده بود و شوکه شده بود.ما به زور تونستیم از طریق اون یه مشخصاتی از قاتل پیدا کنیم.ما پسره رو به چهره نگاری بردیم و طبق صحبت های اون پسر، ما چهره ای از قاتل پیدا کردیم.که الان هم با خودم اونو آوردم.اما موضوع خیلی جالبه !چهره اون شبیه توئه شرلوک." شرلوک عکس را نگاه کرد.دقیقا همین طور بود.قاتل شباهت فراوانی به شرلوک داشت.جان نیز به عکس نگاه کرد.به نظر او هم چهره شرلوک و قاتل بینهایت شبیه هم بودند.جان به شوخی گفت:اتاق بازجویی رو آماده کنید.قاتل همین جاست." شرلوک گفت"یعنی کی میخواد برای من پاپوش درست کنه؟شما مطمئنید که اون بچه درست میگه؟" فاکس گفت: این طور که اون به ما گفت ما چهره قاتل رو شناسایی کردیم." شرلوک گفت:واقعا جالبه که قاتل من باشم.سرنخ دیگه ای پیدا نکردید؟" فاکس گفت:نه متاسفانه.به خاطر همین به تو روی اوردیم.این موضوع تا حدودی به خودت هم مربوط میشه.به هر حال مواظب خودت باش شرلوک.ممکنه این ماجرا به ضررت تموم بشه.افراد من ممکنه سعی کنن تو رو دستگیر کنن.اگر  میخوای این ماجرا رو خودت حل کنی باید احتیاط کنی.یادت باشه که نزدیکای خیابون استیون زیاد پرسه نزنی."  جان گفت: یعنی اون قاتل واقعا صورت آدما رو می بره؟ اما چرا؟ " شرلوک گفت:این چیزیه که ما باید بفهمیم."  فاکس از جایش بلند شد و گفت: خب دیگه من باید برم." شرلوک گفت:میتونم با اون پسر بچه صحبت کنم؟ممکنه بتونه کمکمون کنه." فاکس گفت: اگر با دیدن تو وحشت کنه چی؟" شرلوک گفت:لطفا سعی کن کاری کنی که اون قانع بشه و باور کنه  من اون چیزی که اون فکر میکنه نیستم.در ضمن من شاهد دارم که تایید میکنه من چنین کاری نکردم.اون جانه.خانم هانسن هم میتونه باشه." فاکس گفت:تمام تلاشم رو میکنم. شاید فردا بعد از ظهر بتونی بیای و با اون ملاقات کنی و باهاش حرف بزنی.خیلی خوب ببینیم چی میشه.خداحافظ." شرلوک و جان از فاکس خداحافظی کردند و پس از چند لحظه  فاکس آنجا را ترک نمود. شرلوک روی صندلی چمباتمه زد و به فکر فرو رفت.او خطاب به جان گفت:سارق چهره انسان! خیلی جالبه.از یه طرف ایده جالبی برای شهرت پیدا کردن بین قاتلان پیدا کرده و از طرف دیگه چهره خودش شبیه منه و ممکنه خیلی ها من رو با اون اشتباه بگیرند که این سبب پاپوش درست کردن برای من میشه.جان این بار مثل این که کارمون مشکل تر از دفعات دیگه است.نظر تو چیه؟" جان گفت:منم فکر کنم یه نفر از تو یه کینه ای به دل داره که داره اینطوری عمل میکنه.حالا ممکنه واقعا قیافش شبیه تو نباشه و فقط گریم میکنه یا نقابی چیزی میزنه.فقط امیدوارم که سراغ من نیاد.چون هیچوقت نخواستم اینطوری بمیرم." شرلوک گفت: پس امروز میریم حوالی خیابان استیون یه گشتی میزنیم.شاید چیزی پیدا کردیم.مطمئنم این ماجرا یه دل سیر منو از بی حوصلگی در میاره." جان گفت: فکر کنم بعدا توی روزنامه ها مینویسن مبارزه شرلوک هولمز ها یا شرلوک دو چهره." شرلوک از جایش برخاست و گفت:خیلی خوب مزه ریختن بسه! آماده شو که باید بریم تحقیق کنیم.اسلحه رو هم فراموش نکن."  سپس آن ها آماده شدند و با تاکسی به طرف خیابان استیون حرکت کردند.        


شرلوک هلمز سارق چهره ( قسمت دوم )                       

شرلوک هلمز سارق چهره (قسمت سوم)


مرتبط با: فن فیکشن ,
چهارشنبه 10 آبان 1391ساعت : 21:27| نویسنده : mmasoudh

آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



Hit Counter

Instagram