تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - مطالب کتاب های شرلوک هلمز
[ ]
 
 
واتسون عزیز ، ویولن مرا را بده ...
نظرات
این پست من کمی متفاوت است . به چند بخش تقسیم شده که در ادامه ی مطلب خواهید دید و البته یکی از این بخش ها ، پرونده ی هفته است که این هفته پرونده ی ما " ویولن هلمز" است . در این پرونده شرلوک هلمز های مختلف را ویولن به دست بررسی می کنیم . ویدیو و تصویر هفته هم منتظرند در ادامه ی مطلب ...



پرونده ی هفته : " ویولن هلمز "
ادامه مطلب
دوشنبه 17 تیر 1392ساعت : 14:26| نویسنده : Sherlockpedia
 
حل مسئله به روش شرلوک هولمز
نظرات

حل مسئله بیشتر از آنکه وابسته به ابزار خاصی باشد به یک الگوی فکری نیاز دارد. الگوی فکری به شما کمک می‌کند تا بتوانید با موضوع مورد نظر خودتون به خوبی برخورد کنید و در مسیر خود به سمت جواب، قدم‌های درستی بردارید. وقتی صحبت از مسئله و معما می‌شود، از نام آقای شرلوک هولمز نمی‌توان چشم پوشی کرد. این ۸ قدم از روش‌هایی است که آقای هولمز برای حل معماهای پلیسی خود استفاده می‌کند. شاید در حل مسئله برای شما الگوی خوبی باشد.


۱- مسئله را تعریف کنید.

شرلوک هولمز همیشه می‌داند که دنبال چه چیزی باید بگردد و هدفش چیست. تعریف مسئله بخش بسیار مهمی است. اگر شما موضوع مورد نظر خودتون رو بخوبی نشناسید برای حل آن دچار مشکل خواهید شد و ممکن است در مسیر اشتباه قرار بگیرید. پس به‌خوبی بدانید که هدف چیست و محدوده موضوع مورد نظر را تعریف کنید. شما دقیقا باید بدانید دنبال چه چیزی می‌گردید. هدف خود را به شکل مشخص بنویسید و جلوی چشم خودداشته باشید.




۲- مفروضات را جمع آوری کنید.

شرلوک هولمز پس از اینکه هدف خود را شناخت به سراغ جمع آوری شواهد و مدارک موجود می‌رود. جمع‌آوری مفروضات یک مسئله نقطه مهمی است برای رسیدن به راه‌حل. به همه جنبه‌ها فکر کنید و پیش فرض‌ها را جمع‌آوری کنید. اگر پیش‌فرض‌های شما در غالب روزنامه، تصویر، نوشته یا هر المان فیزیکی است، می‌توانید آنها را در یک نقطه جمع کنید. استفاده از وایت بورد یا شیشه در این بخش کاربردی است. می‌توانید مفروضات را روی Sticky Note بنویسید، تمام کاغذها و مدارک دیگر را هم جمع کنید و بخشی از وایت بورد را به مفروضات مسئله اختصاص دهید. سپس همه را با هر ترتیبی که می‌خواهید در آن قسمت بچسبانید. گاهی برای جمع آوری مفروضات زمان زیادی لازم است و ممکن است شما مثل یک کارآگاه به جاهای مختلف بروید. آقای هولمز برای این کار یک دفترچه جیبی دارد. پس شما هم ابزار یادداشت خود را پیدا کنید. نقشه ذهنی هم برای کار ابزار بدی نیست و می‌توانید از آن استفاده کنید. مطلب ۷ ابزار غیر کامپیوتری که کارایی شما را افزایش می‌دهد را هم می‌توانید مطالعه کنید

۳- دکتر واتسون‌ها را صدا کنید.

شرلوک هولمز مسائل را با کمک دستیار خود حل می‌‌کند. باید قبول کرد که حل یک مسئله به تنهایی کار دشواری است و افراد مختلف در جایگا‌ه‌های متفاوت، دیدگاه‌های گوناگونی خواهند داشت که به حل مسئله کمک می‌کند. بنابراین بهتر است از افرادی که می‌توانند در حل مسئله به شما کمک کنند دعوت کنید.


۴- بپرسید “چرا؟”

همه از اهمیت پرسیدن سوال خوب آگاه هستیم. آقای هولمز در زمان‌های مناسب سوال‌های خوبی می‌پرسه و برای آنها به دنبال جواب می‌گرده. برای اینکه بتوانید به ریشه‌های مسئله مورد نظر خود دست پیدا کنید بپرسید چرا این اتفاق افتاد؟ دلایل چه بودند؟ برای پاسخ به این سوال‌ها از مفروضات خود استفاده کنید. جوابها را در بخش جدیدی روی وایت بورد بنویسید و مفروضات را به هر جواب ارتباط دهید. برای هر جواب دوباره یک “چرا؟”. این کار را آنقدر ادامه دهید تا چرایی باقی نماند و کماکان ارتباط بین هر سوال، جواب و مفروضات موجود را به هم وصل کنید.


۵- از حل مسئله لذت ببرید.


یکی از رمز‌های موفقیت آقای هولمز این است که از کاری که انجام می‌دهد لذت می‌برد و کسی او را مجبور به انجام کاری نمی‌کند. در واقع حل مسئله برای آقای هولمز، مخمصه نیست، بلکه چالشی است که بوسیله آن خودش را آزمایش می‌کند و توانایی‌های خود را می‌سنجد و با هر بار برنده شدن خودش را تحسین می‌کند و اعتماد به نفس بیشتری می‌گیرد. اگر خود را درگیر مخمصه کنید یا خودتان، خودتان را گیر بیاندازید، پیدا کردن راه‌حل بسیار سخت خواهد شد. بنابراین سعی کنید شرایطی را فراهم کنید که از حل مسئله لذت ببرید.



۶- دام‌ها را حذف کنید.

سر راه آقای هولمز همیشه دام‌هایی وجود دارد که او را از مسیر اصلی خارج می‌کند. در طول مسیر شناسایی ریشه‌ها ممکن است درگیر موضوع‌های فرعی بشوید و از بحث اصلی خارج شوید. مواظب حاشیه‌‌ها و بحث‌های جنبی باشید.


۷- کشف کنید.

آقای هولمز در جریان کار خود شواهد اضافی و جواب‌های اشتباه را حذف می‌کند تا رابطه اصلی واقعه با مجرم را پیدا کند. برای اینکه به جواب اصلی برسید می‌توانید کم کم جواب‌های اشتباه و شواهد و مفروضاتی که دیگر به کار نمی‌آیند را حذف کنید. با این کار بین مسئله اصلی و جواب اصلی یک رابطه وجود خواهد داشت که جواب شما است.


                                  

۸- مرور کنید.

شرلوک هولمز پس از کشف جواب با دکتر واتسون داستان را مرور می‌کند. مرور به شما کمک می‌کند تا تصویری از مسیری که آمده‌اید را ببینید و تجربیات خود را برای مسئله جدید ثبت کنید. این کار را می‌توانید وقتی با همکاران و دوستانتان مشغول نوشیدن چای یا قهوه هستید انجام بدهید.


و شرلوک هولمز در طول زمان

آقای هولمز در طول زمان به آقای هولمز تبدیل شده. برای اینکه به یک تحلیل‌گر خوب و یک مسئله حل کن حرفه‌ای تبدیل شوید باید جسارت درگیر شدن در مسئله را داشته باشید و در طول زمان مسائل مختلفی را حل کنید. درست مثل توان حل مسائل ریاضی یا توانا‌یی‌های جسمانی، این تمرین و استمرار است که شما را موفق خواهد کرد.


منبع را در پست های بعد



جمعه 29 دی 1391ساعت : 22:16| نویسنده : Sherlock 221
 
شرلوک 10
نظرات

شرلوک هولمز : سارق چهره (قسمت ششم)

مایکرافت ، جان و شرلوک هر سه در اتومبیل مایکرافت قرار داشتند.مایکرافت روی صندلی راننده،جان بر روی صندلی کنار راننده و شرلوک روی صندلی عقب نشسته بودند.شرلوک در حال بررسی آن ژاکت قهوه ای رنگ بود و درون جیب های آن را به دقت میگشت.در یکی از جیب ها چند تکه دستمال کاغذی و یک فندک بود.و در جیب دیگری یک کارت قرار داشت. یک کارت که به پیدا کردن هویت فرد ناشناس کمک میکرد.کارتی که مربوط به یک آزمایشگاه میشد.آزمایشگاهی با نام "ورنون" که صاحبش مردی به نام توماس ریپر بود . واقع در خیابان تری، کوچه هشتم ،پلاک 7.شرلوک خطاب به مایکرافت گفت: سریع برو به خیابان تری.یه سرنخ پیدا شد.آزمایشگاه ورنون." مایکرافت اتومبیل را روشن کرد و سریع به سمت خیابان تری حرکت نمود.البته خود مایکرافت آدرس را بلد نبود و به لطف جهت یابی بی نظیر شرلوک توانست خیابان تری را پیدا کند.پس از طی کردن خیابان تری آن ها به دنبال کوچه هشتم در این خیابان گشتند.پس از وارد شدن به کوچه هشتم و یافتن پلاک 7 اتومبیل ایستاد.شرلوک موبایلش را از جیبش بیرون آورد و با شماره ی لابراتوار تماس گرفت.او گوشی اش را روی آیفون گذاشت تا جان و مایکرافت نیز صدای مکالمه را بشنوند. شرلوک احتمال میداد که باید کسی جواب تلفن را بدهد.چرا که مرد دلقک میبایست تا آن موقع در جایی مخفی شده باشد.و یکی از این مخفیگاه ها میتوانست آن لابراتوار باشد.پس از چند ثانیه مردی جواب داد.او گفت:الو؟" شرلوک گفت:الو! سلام....آقای توماس ریپر؟" آن مرد گفت:نخیر. من ریپر نیستم.ایشون تشریف ندارند. " شرلوک گفت:من رو ببخشید.من...کیف پول آقای ریپر رو پیدا کردم و میخواستم تحویل به ایشون بدم...  عازم سفرم و میترسم که پس از سفر این کار رو از یاد ببرم...س...سفرم هم مدت طولانی هست." مرد گفت:بسیار خوب اگر آدرس رو به همراه دارید میتونید بیاید به آزمایشگاه "ورنون".خدانگهدار." و سپس تلفن قطع شد. جان پرسید:یعنی حرفتو باور کرد؟" شرلوک گفت:نمیدونم." بعد از آن،شرلوک با عجله خواست از ماشین پیاده شود اما مایکرافت نگذاشت.انگار که قصد داشت به شرلوک چیزی بگوید و یا چیزی به او بدهد.مایکرافت یک کولت کمری از جیبش بیرون آورد و به شرلوک داد.شرلوک با سرش ابراز تشکر کرد و از ماشین پیاده شد.جان نیز میخواست همراه او برود اما پافشاری های مایکرافت برای احتیاط جلوی جان را گرفت.شرلوک به لابراتوار نزدیک میشد.

وقتی به جلوی در آن رسید،زنگ در ساختمان را زد.فقط یک زنگ داشت.پس از چند لحظه مردی جواب داد.شرلوک هویت ساختگی خود را برای آن مرد بازگو کرد و تظاهر کرد که همان یابنده ی آن کیف پول میباشد.کمی بعد مردی در را باز کرد.شرلوک میخواست اسلحه را از جیبش بیرون بکشد که ناگهان آن مرد حرفی زد که شرلوک را سخت متعجب کرد: توماس!چقدر دیر اومدی؟صورتی رو که لازم داشتیم، با خودت آوردی؟راستی یک نفر چند دقیقه پیش زنگ زد و خواست که کیف پولت رو بده میگفت که گمش کردی و اون میخواد بیاد تحویل بده." شرلوک صدایی گرفته به خود گرفت و طوری رفتار کرد که انگار سرما خورده است.چرا که اگر به طور معمولی صحبت میکرد ممکن بود همه چیز خراب شود.شرلوک با صدایی خشکیده گفت:من اون مرد رو دیدم.کیفم رو ازش پس گرفتم." مرد غریبه لبخندی زد و گفت:خیلی خوب .بیا بریم بالا."

شرلوک و آن مرد که هنوز از هویت هم بی خبر بودند، از پله های ساختمان بالا رفتند.یک طبقه در پایین قرار داشت که شرلوک حدس میزد که یک انبار در زیر زمین باشد و وسایل به دردنخور را در آن جا میگذارند. آن مرد که از شرلوک جلوتر راه میرفت، وارد آزمایشگاه شد و سپس شرلوک نیز داخل گردید.      

مرد بدون اینکه دوباره به شرلوک نگاه کند به طرف میزی رفت و شروع کرد به صحبت کردن:توماس! دیگه داریم موفق میشیم.حالا دیگه میتونیم دومین صورت خودمون رو بسازیم.دیگه اون شرلوک هولمز هم نمیتونه جلوی ما رو بگیره.چون شواهد نشون میده که اون این کار ها رو کرده.اسکاتلندیارد سخت ازش شاکیه.تو هم دیگه میتونی انتقام خودتو بگیری در واقع گرفتی.این پروژه دنیا رو مات و مبهوت میکنه." سپس کاغذی را برداشت و شروع به خواندن نوشته های روی آن نمود. شرلوک پرسید:کدوم انتقام؟" مرد پوزخندی زد و به شرلوک نگاهی انداخت.اما به محض این که این کار را کرد، لبخندش خشکید و رنگش پرید.چرا که اول از هویت واقعی شرلوک مطلع شده بود و علاوه بر آن اسلحه ای در دست شرلوک دیده میشد که او را هدف گرفته بود.آن مرد دستهایش را بالا برد و وحشت زده پرسید:ت...تو واقعا ش...شرلوک هو...هولمزی؟ با..باور کن..."  شرلوک نگذاشت جمله اش را تمام کند و گفت:پرسیدم کدوم انتقام؟زود باش حرف بزن لعنتی!"  او گفت:من فقط یه دکترم.یه جراح پلاستیک.نه یه قاتل.اسم من هاروی شارپهشرلوک سر او را هدف گرفت و گفت:ولی این جواب سوال من نبود!"

  در همین هنگام صدایی به گوش رسید.که به نظر میرسید صدای باز شدن در باشد.دری که پشت سر شرلوک قرار داشت.شرلوک رویش را برگرداند و چیزی دید که او را هم شگفت زده و هم هراسان نمود.او چهره ای دید که بینهایت شبیه خودش بود.با این تفاوت که کمی چاک و بخیه روی صورتش دیده میشد.شرلوک گفت:خدای مــــن؟؟؟؟؟"   خودش نفهمید که چه شد اما وقتی فهمید دیگر دیر بود. اسپری بیهوش کننده ای جلوی صورتش اسپری شده بود. و این سبب به زمین افتادنش گردید. تا این که پلک های سنگینش جلوی دیدش را گرفتند.




سارق چهره قسمت اول


سارق چهره قسمت دوم


سارق چهره قسمت سوم


سارق چهره قسمت پنجم و چهارم


برچسب‌ها: داستان نویسی , شرلوک ,
چهارشنبه 8 آذر 1391ساعت : 15:43| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 8 (داستان)
نظرات

شرلوک هولمز : سارق چهره -داستان (قسمت سوم)

_ دستگیرش کنین!!

این صدای فاکس بود که به افرادش دستور دستگیری شرلوک را داد.افراد فاکس دور شرلوک جمع شدند و مراقب او بودند.یکی از آن ها به دستان شرلوک دست بند زد.فریاد اعتراض آمیز جان هم بی فایده بود.اما شرلوک چیزی نمیگفت چرا که میدانست هر مقاومتی بی نتیجه است.جان گفت:حداقل بهش دست بند نزنین.اون که هیچ مقاومتی نکرد.سربازرس فاکس واقعا بهت تبریک میگم.چقدر راحت دوست خودت رو فراموش میکنی و بهش مظنون میشی.اون توی این همه پرونده کمکت کرد و تو اونو داری به عنوان یه قاتل دستگیر میکنی؟اگه شرلوک این کار رو کرده بود میذاشت چهره اش شناسایی بشه؟" فاکس گفت:تو هم بهتره دخالت نکنی وگرنه خودتم دستگیر میشی.درضمن ما باید دنبال سرنخ های بیشتری باشیم.بد نیست تو هم توی این کار به ما کمک کنی."

در همین هنگام که افراد فاکس داشتند شرلوک را سوار ماشین میکردند،جان که پشت فاکس قرار داشت، با دست راستش اسلحه اش را بیرون آورد و با دست چپش گردن فاکس را از پشت گرفت.او مطمئن بود که کسی پشتش نیست.او همانطور که فاکس را از پشت میکشید فریاد میزد: شرلوک رو آزاد کنید.همین حالا ! وگرنه ممکمه اتفاق بدی برای سربازرس فاکس بیفته.در ضمن هیچ کار احمقانه ای هم ازتون سر نزنه." استفان اندرسون با دستش علامتی به نشانه انداختن اسلحه ها بر روی زمین به افرادش داد.سپس دستانش را بالا گرفت و گفت:خیلی خوب!حالا سربازرس رو رها کن." جان گفت:اول باید شرلوک رو آزاد کنید!" شرلوک گفت:جان این کار رو نکن." استفان گفت:شرلوک هولمز رو آزاد کنید." یکی از پلیس ها دستان شرلوک را باز کرد.سپس شرلوک دوان دوان به سمت جان آمد.شرلوک و جان در حالی که هنوز فاکس را به عنوان گروگان گرفته بودند، آرام عقب عقب میرفتند.وقتی به انتهای خیابان رسیدند، جان فاکس را هل داد. سپس همراه شرلوک از آنجا فرار کرد.صدای فاکس که فریادزنان به افرادش دستور دنبال کردن شرلوک و جان را میداد به گوش آنها رسید.شرلوک و جان میدویدند و افراد فاکس به دنبال آنها. استفان فریاد میزد:بایستید.این کار به نفعتونه." اما شرلوک و جان اهمیت نمیدادند و همچنان میدویدند.آن ها به دوراهی رسیدند و مجبور شدند از یکدیگر جدا شوند. پلیس ها نیز به دو گروه تقسیم شدند و هر یک از آنها به دنبال شرلوک و جان بودند.ماشین ها و خودروهای زیادی در خیابان دیده میشدند که این ترافیک به فرار شرلوک و جان کمک میکرد.از آنجا که تعداد پلیس ها کم نبود،آن ها نمیتوانستند به راحتی از خیابان با وجود آن همه ماشین عبور کنند.شرلوک وارد کوچه ای گردید و استفان نیز به دنبالش بود.استفان با اسلحه اش شلیک هایی به نشانه اخطار میکرد. او دیگر مجبور بود پای شرلوک را مورد هدف قرار بدهد.از بدشانسی شرلوک آنها به انتها رسیدند.آنجا یک کوچه نبود فقط یک بن بست بود.شرلوک دیگر نمیتوانست  کاری کند.استفان دیگر به او رسیده بود.شرلوک دستانش را روی سرش قرار داد و خود را تسلیم کرد.استفان که همچنان اسلحه در دست داشت به شرلوک گفت:خیلی خوب بنشین! تو دستگیری." او همین که آمد به دستان شرلوک دستبند بزند،مردی که صورتش در ابتدا دیده نمیشد با مشتش محکم بر سر استفان کوبید.آن ضربه آنقدر شدید بود که استفان بیهوش شد.آن مرد جان بود. شرلوک گفت:جان! آه خدای من." جان پرسید:حاالا کجا بریم؟اگر بریم خونه پیدامون میکنن.برای رفتن به یک مسافرخونه یا هتل هم پول نیاز داریم." شرلوک گفت:مایک...ولی خب" جان گفت:چی داری میگی؟" شرلوک گفت:بگذار یه کم اوضاع آروم بشه.بعد میریم یه جایی."

آنها خیلی صبر کردند و سعی در پنهان کردن خودشان نمودند.تا این که پس از چند ساعت،شرلوک و جان با یک تاکسی به سمت آدرسی که شرلوک در ذهنش داشت و جان از آن بی خبر بود به راه افتادند.تاکسی یک راه طولانی را طی کرد تا به مقصد مورد نظر شرلوک رسید.پس از آن شرلوک و جان که از تاکسی پیاده شده بودند، کوچه ای با نام "هارولد" را  پیاده طی کردند.تا به یک ساختمان شیک به نام "برنارد" رسیدند.شرلوک دنبال شماره زنگ می گشت که بالاخره انگشتش روی یک زنگ ثابت ماند.او آن را فشار داد و کمی صبر کرد.کمی بعد شخصی جواب داد و گفت:کی هستی این موقع شب؟" شرلوک گفت:منم شرلوک هولمز! کسی که فکر کنم فراموشش کردی." مرد پشت آیفون گفت:شرلوک! تو این موقع شب اینجا چی کار میکنی؟" شرلوک گفت:بذار بیام تو.خواهش میکنم." پس از چند لحظه در ساختمان باز شد.شرلوک و جان وارد ساختمان شدند و از پله های راهرو آرام بالا رفتند.شرلوک پشت یک در ایستاد و منتظر ماند.پس از مدتی در باز شد و مردی قدبلند و خوش اندام در را باز کرد.او به نظر میرسید نه خوشحال است نه ناراحت.شرلوک و او به هم زل زده بودند.جان گفت:شرلوک ما کجاییم؟این مرد کیه؟" شرلوک گفت:این برادرمه مایکرافت هولمز."       

     




سارق چهره قسمت اول


سارق چهره قسمت دوم


سارق چهره قسمت چهارم


برچسب‌ها: شرلوک , فن فیکشن ,
چهارشنبه 24 آبان 1391ساعت : 16:27| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک هولمز چگونه به کمک ریاضیات، جهان را نجات داد
نظرات

شرلوک هولمز چگونه به کمک ریاضیات، جهان را نجات داد؟ 

 در فیلم تازه اکران‌شده شرلوک هولمز:بازی سایه‌ها، هلمز به دانش ریاضی نیاز دارد تا مانع از وقوع یک جنگ جهانی شود. اما در پشت پرده این معادلات پیچیده و ذهن شیطانی موریارتی کدام ریاضیدانان حضور دارند؟




 فکر می‌کنید اگر مغز متفکر شیطان‌صفتی مانند پروفسور موریارتی بخواهد جنگ جهانی تازه‌ای را ترتیب بدهد، چه کسی می‌تواند جلوی او را بگیرد؟ مطمئنا شرلوک هولمز و دستیار جرم‌شناس او دکتر واتسون، اما در «بازی سایه‌ها» یا شرلوک هولمز 2 به کارگردانی گای ریچی، قضیه آن‌قدرها ساده نیست و کارآگاهان به ابزارهایی بیش از تپانچه و تفکر نیاز دارند تا بتوانند نقشه‌های شیطانی یک نابغه ریاضیدان را کشف و خنثی کنند.
سر آرتور کانن دویل در کتاب «مسئله نهایی» جیمز موریارتی، دشمن دیرینه هلمز را از زبان او این‌طور توصیف می‌کند: «او یک نابغه، فیلسوف، مغز متفکر و تحلیلگری بی‌نظیر است».
البته در پس پرده دانش ریاضی بی‌نظیر این روح شیطانی، درک مولتون و آلن گورلی، ریاضیدانان دانشگاه آکسفورد قرار دارند. آن دو در پشت صحنه «بازی سایه‌ها» برای باورپذیر کردن فرمول‌های ریاضی پروفسور موریارتی، سخت تلاش کرده و داستان‌ها و متون تاریخی متعددی را مطالعه کرده‌اند.
به گزارش نیوساینتیست، گروه فیلم‌سازی در ابتدا برای پوشاندن تخته‌سیاه موریارتی از فرمول‌ها و معادلات ریاضی گوناگون به سراغ آنها رفته و از گورلی و مولتون درخواست کرده نه‌تنها فرمول‌ها صحیح باشند بلکه مبتنی بر دانش ریاضی قرن نوزدهم تهیه شوند که جریان داستان در آن زمان شکل می‌گیرد.
گورلی می‌گوید: «وقتی که کار نوشتن معادلات روی تخته‌سیاه تمام شد، گروه فیلم‌سازی حسابی هیجان‌زده شده بود. آنها در حالی که تلاش می‌کردند سناریو را محرمانه نگهدارند، از ما خواستند به جای موریارتی که یک نابغه ریاضی بود، بخش‌های دیگری را به داستان اضافه کنیم که گنگ و از لحاظ علمی نادرست باشند».
به همین دلیل مولتون و گورلی با استفاده از دست‌نوشته‌های موریارتی در فیلم، شروع به ایجاد رمزی محرمانه کردند تا به وسیله آن بتواند پیام‌های متعددی را - برای آغاز جنگی که در نظر دارد - در سراسر اروپا مخابره کند.
اما فکر می‌کنید این دو ریاضیدان چگونه به افکار شیطانی یک نابغه افسانه‌ای قرن نوزدهم راه پیدا کردند؟ با مطالعه کتاب‌های سر آرتور کانن دویل؟ نه! متأسفانه او آن‌قدر با جزئیات به روحیات و علایق موریارتی اشاره نکرده بود که بتوان به کمک آنها از افکار او و رؤیاهایی که در سر دارد، آگاه شد. تنها چیزی که به طور روشن در مورد او اشاره شده، نوشتن دو کتاب در مورد بسط دوجمله‌ای و دینامیک یک خرده‌سیاره است.
مولتون و گورلی برای به وجود آوردن یک رمز قانع‌کننده از بسط دوجمله‌ای آغاز کردند. گورلی می‌گوید: بسط دوجمله‌ای به مثلث خیام - پاسکال مربوط می‌شود و ما این رمز محرمانه را مبتنی بر آن تهیه کردیم».
این رمز در کتابچه جیبی قرمز موریارتی پنهان شده که پر از عدد است. آنچه در نگاه اول برای خواننده تداعی می‌شود، دنباله فیبوناچی است که به کمک آن می‌توان اعداد را از مثلث خیام – پاسکال استخراج کرد. به کمک این فهرست اعداد دیگری به دست می‌آیند که نشان می‌دهند کدام صفحه، خط و کلمه از کتابی باید جستجو شود. گورلی توضیح می‌دهد: «موریارتی در مورد این مثلث و دنباله فیبوناچی دچار وسواس شدیدی است و ما تلاش کرده‌ایم از این خصوصیت او برای طرح رمز استفاده کنیم».
این دو ریاضیدان علاوه بر طرح رمز، سخنرانی کاملی در مورد اجرام آسمانی نیز برای موریارتی نوشته‌اند. گورلی می‌گوید: «از قواعد ریاضی مرتبط با مکانیک سماوی که در انتهای قرن نوزدهم بسیار مورد علاقه دانشمندان بوده، استفاده کردیم».
در این فیلم موریارتی در مورد مسئله n- جرم‌ - مسئله‌ای ریاضی که به برهمکنش گرانشی متقابل اجسام آسمانی در حرکت با یکدیگر می‌پردازد، سخنرانی می‌کند. گورلی می‌گوید: «او باید به این قضیه علاقه داشته باشد. فرض کنید می‌خواهد موشکی بسازد که از جو زمین عبور کند و بعد به دلیل گرانش این سیاره به آن برگردد!».
و اگر باز هم بخواهیم داستان لو برود باید بگوییم که هلمز در لباس مبدل به این سخنرانی گوش می‌دهد و بعد با نگاه به تخته‌سیاه پوشیده شده از فرمول‌های ریاضی، معمایی را کشف می‌کند که تیزبین‌ترین ریاضیدانان امروزی آن‌را بیش از یک شوخی محاسباتی نخواهند دانست!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
                             

به خاطر دیر اومدنم ببخشید واقعا نمی تونستم
                                                                                                         



سه شنبه 18 مهر 1391ساعت : 14:39| نویسنده : هلمز 221
 
بررسی داستان های احتمالی در فصل 3 (قسمت اول)
نظرات

همونطور که قبلا در گفتم شرلوک 4 رمان داره 

در 6 قسمت قبل ما به نحوی 3 تاشو رو دیدم
تحقیق در صورتی = اتوددرقرمزلاکی
سگ باسکرویل = درنده باسکرویل
بانکدار نابینا = نشان چهار
خوب می مونه دره وحشت ولی در این داستان مورییارتی نقش پررنگی داره پس احتمالش بشدت می یاد پایین
در ضمن داستان جالبی هم نیست نسبت به بقیه داستان ها بهتره نباشه
خوب پس تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که 4 رمان نیست
پس می مونه 56 داستان کوتاه
در هر فصل تا به اینجا 3 قسمت بوده
پس به احتمال زیاد داستان قسمت اول فصل سه داستان خانه خالی است



در اون داستان واتسون کاملا از مرگ هلمز اطمینان داره در لندن قتلی صورت می گیره که لستراد در اون در مونده واتسون از محل جرم بازدید می کنه تا شاید بتونه با روش های هلمز کاری کنه ولی کاری پیش نمیبره در هنگام برگشت با پیرمردی
برخورد می کنه وکتاباشو میندازه همون پیرمرده بعدا شرلوک از آب درمیاد وتوضیح میده چجوری این کارو کرده در تمام مدت در گشت گزار بوده در کتاب حتی به ایران هم اشاره که شرلوک از اون بازدید می کنه  و ازحتی مکه و...
بعد هلمز توضیح می ده مه دوست ورفیق صمیمی مورییارتی می دونه که اون زنده است
پس یک مجسمه از خودش میسازه و در خونه میزاره بعد اون یارو میاد با تفگی که مخصوصش خاصی داره شلیک
میکنه بعد هلمز دست گیرش می کنه
در قسمت داستال احتمالی بعدی رو برای قسمت دوم می گم
**لطفا اگه خوبه بگید ادامشو بزارم  **

سه شنبه 11 مهر 1391ساعت : 15:04| نویسنده : هلمز 221
 
بررسی قسمت دوم از فصل دو سگ غول پیکر باسکرویل(The Hounds of Baskerville)
نظرات
وب حتما می دونید که سگ غول پیکر باسکرویل همون درنده باسکرویل پس سریع می رم سراغ تفاوت ها و تشابه ها
  

تفاوتها:

1-باسکرویل در داستان نام خانوادگی یک خانواده ثروت مند است نه یک مکان:


ادامه مطلب
سه شنبه 4 مهر 1391ساعت : 12:00| نویسنده : هلمز 221
 
بررسی شرلوک هلمز بر اساس داستان ها قسمت 3 (استنتاج(1))
نظرات

استنتاج

دومین مرحله از روش هولمز استفاده از علم استنتاج بر مبنا مشاهده برای رسیدن

به نتایج علمی ومنطقی در مورد جزییات مهم پرونده بود

"در هنر استنتاج بسیار مهم است که بتوان در میان اطلا عات مختلف تشخیص داد کدام فرعی وکدا م اساسی است"(ملاک رایگیت)پس از گردآوری همه واقعیات،سر نخ ها تکه ها وقسمتها در ذهن او وجود دارد

و آنها را بررسی می کند آن وقت اغلب می شیند و ساعتها در تمامی وقایع تعمق می کند

همان طور که در درنده باسکرویل :"تکتک شواهد را سبک سنگین کرد نظریه های مختلی بنا کردآن ها را مقابل هم قرار داد وتصمیم می گرفت که چه نکاتی اساسیست وچه نکاتی بی اهمیت"

در "مرد کج لب"

کارآگاه شب را به تعمق درباره پرونده می گذراند ومقدار زیادی توتون مصرف کرد

و در نهایت به جواب رسید

برای استدلال مبنی بر استنتاج تمایل مشاهده گر به منطقی ماندن

و واقعبین بودن بسیار مهم است.پس از آنکه "با ذهن کاملا خالی که همیشه یک امتیاز محسوب می شود" (جعبه مقوایی) به پرونده می پردازد

فکر میکند"اشتباه است اگر فراتر از اطلاعات خود به بحث به پردازیم متوجه میشوید که دارید ناخود آگاه را طوری می پیچانید که با نظریه های شما جور در بیاید"(سرای ویتسریا)

"من هیچ وقت تعصب ندارم و رام و سربه راه به طرفی میروم که اطلاعات هداستم کند"(ملاک رایگیت)و"من هرگز حدس نمی زنم عادت بدیست –نیروی منطق را تباه می کند"(نشانه چهار)

این قسمت ادامه دارد..-قسمت 2(مشاهده)-قسمت1(روش کار)


سه شنبه 4 مهر 1391ساعت : 09:00| نویسنده : هلمز 221
 
بررسی قسمت اول از فصل دوم A Scandal In Belgravia
نظرات
بررسی قسمت اول فصل دوم
(برای تاخیر و خلاصه بودن این پست ببخشید)
اسم این قسمت از یکی از داستان های کوتاه شرلوک هلمز به نام رسوایی در بوهم گرفته شده این قسمت وداستان تشابهات زیادی دارند مثلا شخصیت ایرن آدرل در هردو نقش اساسی داره
 
لطفا به ادامه مطلب برید
ادامه مطلب
سه شنبه 28 شهریور 1391ساعت : 14:30| نویسنده : هلمز 221
 
معرفی هلمز بر اساس داستان هاش قسمت 2 (مشاهده)
نظرات

معرفی هلمز بر اساس داستان هاش




مشاهده:

هولمز بارها به واتسون می گوید "توکه با روش های من آشنایی" یکی از این روش های حیاتی مشاهده بود

"مدتهاست که من این اصل را پذیرفتم که جزیات از همه چیز مهم ترند"(مسله هویت)

"تو که روش های من را می دانی مبتنی بر جزیات کم اهمیت"(رازدره باسکامب)

"وقتی فکر می کنم که بعضی از مهترین پرونده هام هیچ سرآغاز نوید بخشی نداشتن دهرگز جرت نمیکنم هیچ چیز را کم اهمیت بخوانم"(شش ناپلون)

به گفته واتسون در ماجرا "رسوایی در بوهم" او "او نیرو مشاهده فوقالعاده ای داشت"و در نشان چهار "از استعدادی خارق العاده در ورد جزیات بر خوردار بود"

"هیچ چیز به اندازه جزییات مهم نیست"(مرد لب کج)

دلمشغولی او در مورد جزییات او را به شخصی مهم در عرصا جنایت تبدیل کرد وبلای جان مقامات پلیس که عادتهای او اغلب گیجشان می کرد

مثلادر اتود در قرمز لاکی:

"همان طور که صحبت می کرد یک متر اندازه گیری و یک ذره بین گرد وبزرگ از جیبش در آورد با این دو ابزار بی سرصدا  وتند تند دور اتاق راه می رفت وزانو میزد ویک بار هم روی شکم دراز کشید چنان غرق در کارش بود که ظاهرا حضور ما را از یاد برده بود ...برای مدت بیست دقیقه به تحقیقاتش ادامه داد و

با دقت فراوان فاصله های بین علامت هایی را اندازه گرفت که به چشم من به کل نامریی بود.."

هولمز پشس از مشاهداتش کمتر تحمل آدمهایی را داشت که مانند او از وجود سرنخ ها آگاه نبودند

در رسوایی در بوهم می گوید "تو میبینی واتسون ولی مشاهده نمی کنی "

به طور کلی موضوع زبان زخم هایش پلیس بود

پایان بخش دوم-قسمت اول


سه شنبه 28 شهریور 1391ساعت : 14:02| نویسنده : هلمز 221

آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



Hit Counter

Instagram