منوی اصلی
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر
به بیکر خوش آمدید!
  • kim cullen پنجشنبه 17 اسفند 1391 22:07 نظرات ()




    نظر بدین چی درست کنم؟؟؟؟؟!!!





    آخرین ویرایش: جمعه 18 اسفند 1391 10:46
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen پنجشنبه 17 اسفند 1391 21:57 نظرات ()

    شتابان از بله ها بالا رفت دوبار به زمین افتاد.باهایش از شدت دویدن می سوخت.هوا سرد بود.سرما به تمام وجودش رخنه کرده بود.اما چه اهمیتی داشت؟او هنوز دو سنگ گرانبها در عمارت داشت که باید انها را حفظ میکرد.ارامشان میکرد.عمارت هلمز خیلی وسعت زیادی نداشت اما با شکوه بود.بله ها را دوتا یکی میکرد.در اول را رد کرد.به در دوم که رسید بدون اینکه معطل کند در را باز کرد و فریاد زد: مایکرافت.مایکرافت مدادش را روی زمین انداخت نقاشی اش نیمه تمام بود.از جایش بلند شد .

    -عزیزم مایکرافت باید برویم.

     به  سمت کمد کوچک کناراتاق رفت و بالتویی از داخل ان بیرون کشید و به دست مایکرافت داد و گفت:اینو ببوش باید  برویم. سبس دست دیگرش را گرفت و به دنبال خود کشان کشان به داخل اتاق بعدی برد. کودک کوچکی که معلوم بود تازه حرف زدن را یاد گرفته است روی زمین نشسته   بود و با خرس کوچکش بازی میکرد.مو های فرفری مشکی رنگ داشت.کودک لبخندی زیبا زد و با لحن کودکانه اش گفت:مامی.سبس دستان کوچکش را به سمت مادرش دراز کرد.او را از روی زمین بلند کرد و بتو یش را از روی تختش برداشت و دورش بیچید.همین هنگام صدای مردی که به طرز بدی مست کرده بود از بیرون عمارت امد:تو منو نابود کردی نابودت میکنم ابرویم را ریختی.کاترین بی چاره ات میکنم.

    کاترین دو زانو مقابل مایکرافت نشست در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود.مایکرافت  که بغض کرده بود گفت:اون عصبانیه .چرا اینقدر عصبانیه؟کاترین موها و صورت مایکرافت را نوازش کرد و گفت:مایکرافت ازت چیزی میخوام اونقدر بزرگ شده ای که به من گوش بدی.

    مایکرافت با گوشه ی استینش قطره ی اشکش را باک کرد:می خوای بری؟-نه من جایی نمی رم ولی باید قول بدی که از شرلوک مراقبت

     می کنی.مایکرافت به چشمان شرلوک نگاه کرد..شرلوک در اغوش کاترین نشسته بودو با مو های بلند او بازی می کرد 

    ولبخند میزد.مایکرافت گفت:باشه قول میدم.کا ترین گفت:ممنونم عزیزم.و سبس صورت مایکرافت را بوسید.و کنار دیوار نشست.

    و شرلوک و مایکرافت را کنار خود نشاند.دیگر شانسی نداشت و میدانست که اخر راه است بنابراین نباید محبتش را از بسرانش دریغ 

    میکردصدای قدم ها نزدیک تر شد.

    ...to be continue
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen سه شنبه 15 اسفند 1391 16:30 نظرات ()
    Image and video hosting by TinyPic"

    Image and video hosting by TinyPic" al
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • :)

    kim cullen جمعه 20 بهمن 1391 21:53 نظرات ()
    آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1391 13:05
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen پنجشنبه 19 بهمن 1391 10:00 نظرات ()
    آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1391 13:09
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen چهارشنبه 18 بهمن 1391 21:54 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen سه شنبه 17 بهمن 1391 19:26 نظرات ()
    ببخشید یه مدت نبودم اخه بهترین دوستم که فقط 17
     سالش بود رو از دست دادم
    حالا می فهمم جان چه حسی داره.

    آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1391 13:10
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen جمعه 13 بهمن 1391 12:40 نظرات ()
    آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1391 13:12
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen دوشنبه 9 بهمن 1391 17:23 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen دوشنبه 9 بهمن 1391 17:20 نظرات ()
    به چیزی که تو دستشه دقت کنین

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 ... 4 5 6 7 8 9