تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - مطالب kim cullen
منوی اصلی
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر
به بیکر خوش آمدید!
  • kim cullen چهارشنبه 23 اسفند 1391 15:21 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen چهارشنبه 23 اسفند 1391 15:11 نظرات ()

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen سه شنبه 22 اسفند 1391 19:54 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen دوشنبه 21 اسفند 1391 20:48 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen دوشنبه 21 اسفند 1391 18:45 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • Heh

    kim cullen دوشنبه 21 اسفند 1391 16:19 نظرات ()
    آخرین ویرایش: سه شنبه 22 اسفند 1391 14:14
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen یکشنبه 20 اسفند 1391 23:29 نظرات ()
    آخرین ویرایش: دوشنبه 21 اسفند 1391 00:12
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen یکشنبه 20 اسفند 1391 16:20 نظرات ()




    آخرین ویرایش: دوشنبه 21 اسفند 1391 00:12
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen شنبه 19 اسفند 1391 20:48 نظرات ()
    آخرین ویرایش: دوشنبه 21 اسفند 1391 00:12
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen جمعه 18 اسفند 1391 23:06 نظرات ()

    .در با شدت بازشد.مرد فریاد زد از کی تا حالا بچه هایت برایت ارزشمند شدن؟تا دیروز به انها نگاه هم نمیکردی !کاترین بچه هایش را محکم دراغوش کشید.این چیزی نبود که انتظارش را می کشید اول می خواست خودش را نجات دهد اما بعد به این نتیجه رسید جون بچه هایش ارزش بیشتری دارند چون حسی در درونش به وجود امده بود که می گفت حتی اگر خودت نباشی انها هستند و اگر زنده بمانند بخشی از وجود تو را در خود حفظ خواهند کرد و نهایت چیزی که در حقشان می توانی بکنی بعد از خیانتی که در حقشان کردی این است که جانت را برایشان بدهی.بعد از تو نمی تواند کاری به انها داشته باشد هر چه قدر هم که بی رحم باشد بلایی سر بچه های خودش نمیاورد. با دل خوشی به این فریاد زد:به بچه ها کاری نداشته باش هر کاری بخواهی انجام می دهم. مرد خنده ای غم ناک سر داد و گفت : نوبت توئه که بسوزی بلند شو.-جلوی اونها نه خواهش میکنم.-واقعا فکر کردی میگذارم ذهنشون با دیدن لحظه ی جون دادنت بر شه؟سبس نعره ای بلند سر داد و وقتی دید که از کنار ان دو تکان نمی خورد او را از مو هایش روی زمین کشید مایکرافت فریاد زد :نه وبه سمت بدرش هجوم برد .هلمز هم کشیده ای نثارش کردو او را روی زمین انداخت. شرلوک با شنیدن صدای جیغ های مادرش و التماس هایش گر یه ای دردناک سر داد شاید اگر بدرش به گریه های او گوش می داد دلش به رحم می امد. مایکرافت به سمت شرلوک رفت و او را در اغوش گرفت  هلمز کاترین را کشان کشان بیرون برد و چند ثانیه بعد صدای شلیک گلوله ای از داخل سالن به گوش رسید.

    شرلوک در حالی که به شدت عرق کرده بود از خواب برید در این سی سال این دفعه ی هزارمش بود که این صحنه را در خواب

     می دید   بلند شد و نشست ساعت 3 صبح بود و جان هم خواب بود بنابراین تصمیم گرفت به کشوی میزش بناه ببرد. در ان را باز کرد و سرنگی از داخل ان برداشت.

     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 ... 3 4 5 6 7 8 9