به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
Holmes family
نظرات

چهارشنبه 23 اسفند 1391ساعت : 15:21| نویسنده : kim cullen
 
Never mind!!!
نظرات


چهارشنبه 23 اسفند 1391ساعت : 15:11| نویسنده : kim cullen
 
Sherlock is back!!!
نظرات

سه شنبه 22 اسفند 1391ساعت : 19:54| نویسنده : kim cullen
 
read through
نظرات

دوشنبه 21 اسفند 1391ساعت : 20:48| نویسنده : kim cullen
 
His new photo
نظرات

دوشنبه 21 اسفند 1391ساعت : 18:45| نویسنده : kim cullen
 
Heh
نظرات

دوشنبه 21 اسفند 1391ساعت : 16:19| نویسنده : kim cullen
 
Me and Sherlock in cinema
نظرات

یکشنبه 20 اسفند 1391ساعت : 23:29| نویسنده : kim cullen
 
Benieeeeeee
نظرات





یکشنبه 20 اسفند 1391ساعت : 16:20| نویسنده : kim cullen
 
Me watching Sherlock S2.E3
نظرات

شنبه 19 اسفند 1391ساعت : 20:48| نویسنده : kim cullen
 
Holmes's Curse 2
نظرات

.در با شدت بازشد.مرد فریاد زد از کی تا حالا بچه هایت برایت ارزشمند شدن؟تا دیروز به انها نگاه هم نمیکردی !کاترین بچه هایش را محکم دراغوش کشید.این چیزی نبود که انتظارش را می کشید اول می خواست خودش را نجات دهد اما بعد به این نتیجه رسید جون بچه هایش ارزش بیشتری دارند چون حسی در درونش به وجود امده بود که می گفت حتی اگر خودت نباشی انها هستند و اگر زنده بمانند بخشی از وجود تو را در خود حفظ خواهند کرد و نهایت چیزی که در حقشان می توانی بکنی بعد از خیانتی که در حقشان کردی این است که جانت را برایشان بدهی.بعد از تو نمی تواند کاری به انها داشته باشد هر چه قدر هم که بی رحم باشد بلایی سر بچه های خودش نمیاورد. با دل خوشی به این فریاد زد:به بچه ها کاری نداشته باش هر کاری بخواهی انجام می دهم. مرد خنده ای غم ناک سر داد و گفت : نوبت توئه که بسوزی بلند شو.-جلوی اونها نه خواهش میکنم.-واقعا فکر کردی میگذارم ذهنشون با دیدن لحظه ی جون دادنت بر شه؟سبس نعره ای بلند سر داد و وقتی دید که از کنار ان دو تکان نمی خورد او را از مو هایش روی زمین کشید مایکرافت فریاد زد :نه وبه سمت بدرش هجوم برد .هلمز هم کشیده ای نثارش کردو او را روی زمین انداخت. شرلوک با شنیدن صدای جیغ های مادرش و التماس هایش گر یه ای دردناک سر داد شاید اگر بدرش به گریه های او گوش می داد دلش به رحم می امد. مایکرافت به سمت شرلوک رفت و او را در اغوش گرفت  هلمز کاترین را کشان کشان بیرون برد و چند ثانیه بعد صدای شلیک گلوله ای از داخل سالن به گوش رسید.

شرلوک در حالی که به شدت عرق کرده بود از خواب برید در این سی سال این دفعه ی هزارمش بود که این صحنه را در خواب

 می دید   بلند شد و نشست ساعت 3 صبح بود و جان هم خواب بود بنابراین تصمیم گرفت به کشوی میزش بناه ببرد. در ان را باز کرد و سرنگی از داخل ان برداشت.

 


جمعه 18 اسفند 1391ساعت : 23:06| نویسنده : kim cullen

آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram