تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - مطالب kim cullen
منوی اصلی
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر
به بیکر خوش آمدید!
  • kim cullen چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 13:47 نظرات ()

    ببخشید کنترلم رو از دست میدم ولی شرلی خیلی ....
    عالی و محشر شده!!!جان هم همین طور!!!















    آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 دی 1392 23:17
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 21:47 نظرات ()

    ادامه...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 دی 1392 23:21
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 19:33 نظرات ()

    -اه لعنتی!!!کجایی؟ بالاخره ÷یدات می کنم!!!شاید بتونی از دست جان فرار کنی

     ولی از دست من نمی تونی ای شیطان محصور شده در این خونه خودتو نشون بده!!!-شرلوک؟؟؟

    -جان!!!بالاخره اومدی!!!مایکرافت خوب بود؟اه خواهشا اون قیافرو به خودت

     نگیر علامت سوال بودن بهت نمی یاد هر چند 99.999% موارد این شکلی

    هستی ولی قبول کن هیچ کس جز مایکرافت تو رو با یک ماشین مدل بالا بیشتر

     مواقع بنز اونم با شیشه های دودی سر قرارش نمی بره.در ضمن شیر

     تو یخچال هم مزه ی بدی میده یکی دیگه بخر.)جان با تعجب گفت:چی؟!!!من 

    که دیروز شیر خریدم چرا چرت می گی؟-خب اون مال وقتی بود که من

     توش کلروفرم نریخته بودم.-کلرو فرم؟!!!-بله.اووه بالاخره اثر کرد

     شیطان کوچک ببینش!!!داره یه وری یه وری راه میره!!!)جان نگاهی

    به زمین کرد سگ کوچولوی 3 ماهش رو دید 

     تازه یک ماه بود که 

    خریده بودش با عجله به سمتش رفت و او را از روی زمین بلند کرد.-گلدستون!!)

    سگ بیچاره به محض دیدن جان خودش را توی بغلش انداخت ناله ای کرد و از حال رفت.

    -شرلوک!!!!!!!!!!!!!با سگ بیچاره ی من چی کار کردی؟!!!!وای 

    وایستا ببینم این جاهای سوزن...تو روش ازمایش انجام میدی؟!!!

    شرلوک قیافه ی متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت:حالا مگه چی شده 

    تو که انتظار نداشتی که روی خودم انجامش بدم.تازه اون خیلی فضوله

     و خیلی هم مزاحم.خیلی هم بالا و ÷ایین می÷ره این نرمال نیست.

    جان دستش را بالا اورد و شرلوک را به سکوت دعوت کرد 3 نفس

     عمیق کشید و گفت:اون فقط یه توله سگه که دوست د.و.س.ت داشته

     باهات بازی کنه.اون که یه مغز خلاف کار حرفه ای نیستش.فقط یه سگه

     و تو الان کشتیش.-چه عجیب فکر نمی کردم اسید این قدر زود روش 

    اثر کنه.جان جان ریلکس باش فقط یه اشتباه بود برای همین به زور

     تو حلقش شیر ریختم.ببین داره نفس می کشه.راستی تو با من یه کار مهم نداشتی؟
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 دی 1392 23:19
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 13:04 نظرات ()




       


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 دی 1392 23:22
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen پنجشنبه 29 فروردین 1392 12:42 نظرات ()

    -مایکرافت این بهترین ایده ام نیست ولی اون حق داره بدونه.-میدونین فکر 

    می کنم اگه چیزی ندونه سنگین تره.من هنوز تصمیم نگرفتم قبولش کنم یا نه.)مایکرافت از جایش بلند شد.

    هیلز گفت:مایکرافت...-نه خواهش می کنم درسته شرلوک الان خیلی بزرگ تر

     از اونی هست که من بخوام براش تصمیم بگیرم ولی اون هنوز برادر کوچک تر

     من هست و من در قبالش مسئولم.در ضمن مردی که شما در موردش حرف

     می زنید ممکنه دوست صمیمیه شما باشه ولی در حق ما بد کرده.هیلز دستی

     به سبیلش کشید و گفت:اگر خودت اقدام نکنی خودش اقدام می کنه.مایکرافت

     نفس عمیقی کشید و گفت:روز به خیر .هنگامی که از خانه ی هیلز

     خارج شد به جان مسیج داد:ساعت 5 در باشگاه میبینمت.

      3 ساعت بعد مایکرافت روبروی جان نشسته بود._میدونی جان هوای لندن برعکس همیشه امروز افتابی بود.)

    جان بایش را روی ان یکی بایش انداخت و گفت:مطمئنم منو به خاطر این اینجا نکشوندی.

    مایکرافت لحظه ای سکوت کرد وگفت:شرط می بندم که شرلوک چیزی از

     گذشته اش به تو نگفته درسته؟-نه اون گفته که تو برادرشی فقط 

    همین.مگه چی شده؟-ما وقتی کوچیک بودیم در ساسکس زندگی میکردیم.

    بدرم یعنی بدرمون سر ویلیام در ساسکس مرد مشهوری بودمادرمون 

    هم زن خوبی بود تمام مردم شهر  به زندگی ما حسرت می خوردن تا اینکه ...

    جان برای اولین بار در عمرش مشتاقانه به حرف مایکرافت گوش میداد

    -تا اینکه مادرمون به بدرمون خیانت کرد.-خیانت؟)مایکرافت سرش

     را بایین انداخت.جان گفت:چطور؟اخه چرا؟با کی؟-با معلم ریاضیمون بدرم ادم 

    مقرراتی ای بود می خواست زیر نظر خودش درس بخونیم . او

     خیلی داغون شد اعتبارش رو از دست داد مادرم فرار کرد بعد از چند ماه برگشت 

    تا من و شرلوک رو با خودش ببره.اما همون شب بدرم با یه

     اسلحه به زندگی او خاتمه داد.دادگاه به نفع او رای داد و بعد

     از یک هفته ازادش کردن.ولی اون بعد از ازادیش نابدید شد

    8 سال بیش فهمیدیم تو دابلینه و برای خودش یه خانواده داره.

    مدت ها ازش خبر نداشتیم و فکر کردیم مرده.-فکر کردین؟

    یعنی...-امروز صبح یکی از دوستانشو

     دیدم گفت که زندس و اومده و میخواد ماهارو ببینه.

    دهن جان نیمه باز مانده بود اما وقتی دید که مایکرافت واقعا ناراحته

     و حالت افسردگی داره خودش را جمع و جور کرد وگفت:من باید بهش

     بگم؟اخه می دونی اون الان اصلا در وضعیت خوبی نیست دارم ترکش 

    می دم یه ضربه کافیه تا برگرده سر جای اولش.)مایکرافت نگاهی به

     جان کرد و گفت:نمی خوام نا امیدت کنم ولی بهتره بدونی اون در طول

    همین دو ماه حداقل 4 بار مواد مصرف کرده.برادر من نه تنها مغزش

     بلکه رفتار و حرکاتش هم از ریل خارج شده.در ضمن رابطه ی خوبی
     
    هم با من نداره بنابراین چطوره بهش بگی ومسئله ی  ترک دادنش را

     به روزی دیگه موکول کنی. )جان وقتی متوجه شد که تمام وقت سر

     کار بوده و شرلوک با او همکاری لازم را نداشته 

    عصبانی شد و خونش بجوش امد.اما الان نمی توانست با وجود اتفاقاتی که 

    در راه بود با شرلوک دعوا کند راستش خیلی هم دلش برای این تنگ شده

     بود که با او یه دعوای حسابی بکند اما الان اصلا موقعیتش را نداشت.

    تصمیم گرفته بود که با شرلوک در باره ی سر ویلیام صحبت کند.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 دی 1392 23:24
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen چهارشنبه 28 فروردین 1392 14:33 نظرات ()



    آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 دی 1392 23:30
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen دوشنبه 26 فروردین 1392 14:04 نظرات ()
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen دوشنبه 26 فروردین 1392 13:28 نظرات ()


    ادامه ی مطلب...
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen پنجشنبه 22 فروردین 1392 13:14 نظرات ()



    به ادامه ی مطلب بریدااااا
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • kim cullen چهارشنبه 21 فروردین 1392 16:05 نظرات ()

    4 شنبه ی خوبی داشته باشین


    اااا... شرلوک برو کنار دارم حرف می زنم وااااای باشه بچه ها شرلوک 
    هم می خواد خودی نشون بده که دارین میبینینش!! 



    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...