به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
شرلوک 11 (سارق چهره)
نظرات

شرلوک هولمز : سارق چهره (قسمت آخر)

هشت سال قبل

- عالی جناب وارد میشوند.قیام کنید."

افراد حاضر در دادگاه از جا برخاستند.مشاور پرونده در جایگاه ایستاد و کاغذهایی را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.متهم نیز در جایگاه ایستاد و با قیافه ای که در آن ناراحتی موج میزد به قاضی چشم دوخت.کاغذهایی نیز در جلوی قاضی دیده میشد که قاضی در حال خواندن آن ها بود.قاضی گفت:آقای جک ریپر شما متهم به کلاهبرداری و دزدی و قتل 6 نفر هستید.لطفا توضیح دهید که از کجا شروع کردید.چه اتفاقی افتاد؟راجع به این اتهامات توضیح بدید. "  ریپر گفت:من و شریکم کمپانی آمبرلا کمپ  رو افتتاح کردیم.ابتدا طی دو سال اول کار ما وضع نسبتا خوبی داشت.اما در سال سوم شریکم به من  یک خبر بد داد.و آن این بود که در برخی معاملات و خرید و فروش ها ضرر کردیم.اما این ضررها بیشتر و بیشتر میشد.چرا که برای برخی کارها بدهی های زیادی را بالا آورده بودیم.چند وقت بعد فهمیدم که شریکم کلاهبرداری کرده و این باعث شد که کارم خیلی سخت بشه اصلا فکر نمیکردم که چنین اتفاقی بیفته.وضع شرکت بدتر و بدتر میشد.تا اینکه مجبور شدم خودم هم کارهایی بکنم که در ابتدا برای من خیلی وحشتناک بودند.اما چاره ای نداشتم.ما تونستیم بدهی هامونو با کلاهبرداری بدیم.اما فهمیدیم که یکی از رقبای ما از کارمون سر در آورده و میخواد ما رو رسوا کنه و لو بده.برای همین برای این که آب از آب تکون نخوره مجبور شدیم بکشیمش.خود من مخفیانه توی ماشینش بمب گذاشتم و خواستم با کنترل بمب که توی دستام بود، کارشو تموم کنم.اما منصرف شدم.ولی نفهمیدم که چطوری بمب منفجر شد و  13نفر آسیب دیدند که در نهایت 6 نفر جونشون رو از دست دادند." قاضی گفت:و شریک شما کی بود؟" ریپر گفت:یکی از دوست های قدیمیم به نام جیم موری آرتی" قاضی رو به مشاور کرد و پرسید: مدارکتون رو ارائه کنید." مشاور کاغذ ها را بالا گرفت و شروع کرد به صحبت کردن.او مایکرافت هولمز بود که برای تحقیق روی پرونده ریپر ، در دادگاه حضور داشت.مایکرافت با صدایی بلند گفت:پرونده های کلاهبرداری این مرد موجوده و ثابت میکنه که آقای جک ریپر از تمامی این کلاهبرداری ها با خبر بوده و کارهای غیرقانونی دیگه ای هم کرده.شکایت های زیادی از ایشون و شرکتشون به انجام رسیده.در مورد قتل هم شواهد نشون میده که خود این شخص مرتکب چنین جنایتی شده.دوربین های داخل خیابان، فیلم این جنایت رو به ثبت رسونده." ریپر اعتراض میکرد و مدعی آن بود که او کسی را نکشته است. مایکرافت یک CD از داخل پاکتی بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس ادامه داد: و یک شاهد هم وجود داره که تایید میکنه کلاهبرداری ها کار این مرد بوده." مردی از جایش برخاست.مردی با کت کرم رنگ و صورتی باریک و لاغر.او خودش را معرفی کرد.نامش رونالد دیویس بود. او  صحبت هایی را به دادگاه ارائه کرد که همگی به ضرر ریپر بود.جک ریپر فریادزنان میگفت:این همون شریک منه.گول حرف هاشو نخورید.این موری آرتیه."  اما بی فایده بود.

   ..........................................................................................................................

این ماجرایی بود که شرلوک پس از به هوش آمدنش از زبان توماس ریپر شنید.شرلوک به صندلی بسته شده بود.پالتو اش را از تنش در آورده بودند.خیلی عرق کرده بود.آهی کشید و گفت:پس...موری آرتی چی؟" ریپر گفت:به زودی انتقامم رو از اونم میگیرم ولی بعد از تو و برادرت." شرلوک پرسید:با صورت ها چی کار میکنین؟" ریپر که به سختی لبخند میزد گفت:خب معلومه. اجزای چند تا صورت رو با توجه به نوع استخوان بندی صورت یک فرد مشخص مثل تو، به هم پیوند میزنیم.تا در پایان با اضافه کردن چند تا مواد شیمیایی اونا رو کاملا به هم میچسبونیم و در نهایت بخیه میزنیم. این راز درست کردن صورتت بود.ما برای درست کردن صورتت از 7 صورت استفاده کردیم." شرلوک گفت:یعنی...7 نفر رو کشتید؟" ریپر گفت:متاسفانه.اونا قربانی این پروژه شدند.حالا هم داریم روی صورت برادرت کار میکنیم.تا مال اون رو هم به دست بیاریم.امشب قرار بود برای درست کردن پیشانی اش یک صورت گیر بیاریم.ولی تو مزاحم ما شدی و نذاشتی این کار رو بکنیم. "  شرلوک آهی کشید و گفت:این موضوع که به من ربطی نداشت.چرا با من این کار رو کردی؟" ریپر گفت:زمانی که پدرم اعدام شد،خانواده ی ما از هم پاشید.حالا نوبت شماست که خانوادتون از بین بره."  سپس اسلحه ای را که روی میز بود برداشت و گفت:این اسلحه مال تو بود.ولی حالا مال منه.الان آخرین ثانیه های زندگیته.قراره که بمیری.بعد من هم جنازه ات رو یه جایی رها میکنم.هیچ کس هم نمیفهمه شرلوک هولمز قاتل که پلیس دنبالش بوده چرا و چطوری مرده.این یه نقشه ی تمیز و بی عیب و نقص بود. اگر پات به اینجا نمیکشید شاید دیرتر میمردی.ولی اشتباه کردی!"  سپس قلب شرلوک را هدف گرفت و آماده شلیک شد.هاروی شارپ که روی صندلی نشسته بود و تکیه داده بود، گفت:خداحافظ آقای هولمز!" شرلوک چشمانش را بست و منتظر شنیدن صدای شلیک شد. هر چه تقلا میکرد نمیتوانست طناب ها را باز کند.ترس وجودش را برداشته بود.آن اسلحه ای بود که مایکرافت در اختیارش گذاشته بود.آن یک اسلحه غیر واقعی نبود.اسباب بازی و یا فندک نبود.شرلوک میتوانست اسلحه واقعی و قلابی را از یکدیگر تشخیص دهد.قلبش تندتند میزد که ناگهان ماشه ی اسلحه کشیده شد.صدای کوچکی از اسلحه شنیده شد.دوباره این صدا تکرار شد.هیچ فشنگی درون اسلحه نبود.برای شرلوک خیلی عجیب بود که مایکرافت یک اسلحه ی بدون فشنگ به او داده است.ریپر که متعجب شده بود گفت:کلک خوبی بود.اما فقط برای چند ثانیه مرگت رو به تعویق انداختی.اینجا برای آدم کشی وسایل زیادی هست."  سپس یک آمپول برداشت و پیستون زیرش را فشار داد تا سر سرنگش بالا بیاید.بعد به شرلوک نزدیک شد و گفت:این دفعه کارت تمومه." 

ناگهان تمام چراغ ها خاموش شدند.شرلوک ، ریپر و شارپ هر سه حیرت زده شده بودند.ریپر خطاب به شرلوک پرسید:دوستاتو آوردی؟"  شرلوک جوابی نداد.او هنوز سعی میکرد تا خودش را نجات دهد. پشت سرش پنجره ای قرار داشت.او مطمئن بود که پنجره فاصله ی زیادی تا زمین ندارد.صندلی را با تمام توانش تکان میداد.اما مراقب بود که به زمین نخورد.در همین هنگام ریپر که حواسش پرت شده بود.رو به شارپ کرد و گفت:برو پایین.ببین چه خبره."  شارپ از آزمایشگاه خارج شد.شرلوک آرام آرام حرکت میکرد تا به کنار پنجره برسد.پنجره بزرگ بود.از پشت پنجره ، اتومبیل مایکرافت دیده میشد.ساختمان ارتفاع چندانی نداشت.شرلوک خودش و صندلی را به شیشه می کوبید تا شیشه شکسته شود.با این کار سرو صدایی ایجاد شد.توجه ریپر به شرلوک جلب گردید.اما شرلوک همچنان خود را به شیشه میکوبید.شیشه ترک برداشت اما هنوز نشکسته بود.ریپر به سمت او می آمد تا آمپول را به گردنش بزند.شرلوک این بار با تمام قدرتش و با نعره ای به شیشه کوبید.این بار شیشه شکست و شرلوک به پایین پرت شد.اما چون ارتفاع ساختمان کم بود او زنده ماند.فقط سر و گردنش زخمی شدند.او به سرعت تکه شیشه ای برداشت و با آن طناب ها را برید و از شر آن صندلی راحت شد.

ریپر از پنجره به پایین پرید و همچنان با در دست داشتن آمپول هوا به سراغ شرلوک می آمد.شرلوک روی زمین افتاده بود و کمی درد داشت.او با دیدن ریپر که به طرفش می آمد ، سعی کرد از جایش برخیزد.این کار کمی سخت بود.اما بالاخره توانست چنین کاری کند.ریپر به او حمله ور شد.شرلوک دستش را محکم گرفت و ضربه ای با پایش به شکم او زد. ریپر عقب عقب رفت.اما این بار چاقویی از جیبش بیرون آورد و با آن به شرلوک حمله کرد.شرلوک جاخالی میداد و خود را کنار میکشید.در همین هنگام ، پایش به سنگی گیر کرد و زمین خورد.ریپر دستش را روی گلوی او گذاشت و گفت:خداحافظ آقای هولمز! " سپس چاقو را بالا برد تا آن را وارد قلب شرلوک کند اما ناگهان صدایی شبیه به شلیک و پس از آن صدای فریادی به گوش رسید.دست ریپر زخمی شده بود.چرا که گلوله ای به آن اصابت کرده بود.شرلوک کمی دور تر را نگاه کرد.او جان را دید که اسلحه ای در دستش دیده میشد.نجات جانش حاصل هدف گیری بی نظیر جان بود.ریپر خواست دوباره چاقو را بردارد که شرلوک پایش را روی دست او گذاشت.جان به آنها نزدیک میشد و دست بندی از جیبش بیرون آورد و به دستان او بست.کمی دورتر مایکرافت دیده میشد که دستان شارپ را بسته بود و به شرلوک نگاه میکرد.شرلوک با حالتی خشک برای برادرش سری تکان داد.او شک داشت که دادن اسلحه ی بدون فشنگ توسط مایکرافت به قصد یک کمک و یا یک هدف خاص باشد.

.............................................................................................................................

در یکی از روز های گرم ماه آوریل ، خیابان بیکر بیش از پیش شلوغ شده بود.خبرنگاران بسیاری جلوی ساختمان 221 B تجمع کرده بودند.همگی منتظر شرلوک هولمز بودند که بیاید تا با او مصاحبه کنند.او بالاخره به همراه جان از خانه بیرون آمد.فریاد شادی خبرنگاران، موجب اعتراض خانم هانسن شد.یکی از خبرنگار ها پرسید:آقای هولمز! از این که به اشتباه طی مدتی تحت تعقیب اسکاتلندیارد بودید، از پلیس شاکی هستید؟" شرلوک پاسخ داد:من از دست پلیس عصبانی نیستم.چیزی که منو عصبی کرده فراموش شدن رفاقت من با سربازرس جیمز لسترید فاکس توسط شخص ایشونه.امیدوارم دیگه چنین مشکلاتی پیش نیاد." خبرنگاری دیگر پرسید:تعجب نکردید که یک نفر تونسته بود چهره شما رو با چنین شباهت فوق العاده ای برای خودش بسازه؟" شرلوک گفت:چرا.امیدوارم پیشرفت علم باعث این نشه که انسان ها جنایت های متعددی رو مرتکب بشن." سپس سوالی از شرلوک پرسیدند که سبب پوزخندی از جانب شرلوک گردید:آقای هولمز! توی عکس هاتون قد بلندتر به نظر میرسیدید.میتونید بگید دلیلش چیه؟" شرلوک گفت:این به خاطر داشتن دوستی قد کوتاهه." سپس به جان اشاره کرد.که این باعث ناراحتی جان شد.شرلوک ادامه داد:اما من به داشتن چنین دوستی به خودم افتخار میکنم." این حرف ، اخم را از چهره جان کنار زد و لبخندی را جایگزین آن نمود.  

............................................................پایان.....................................................




سارق چهره قسمت اول


سارق چهره قسمت دوم




 

سارق چهره قسمت ششم


چهارشنبه 15 آذر 1391ساعت : 11:04| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 10
نظرات

شرلوک هولمز : سارق چهره (قسمت ششم)

مایکرافت ، جان و شرلوک هر سه در اتومبیل مایکرافت قرار داشتند.مایکرافت روی صندلی راننده،جان بر روی صندلی کنار راننده و شرلوک روی صندلی عقب نشسته بودند.شرلوک در حال بررسی آن ژاکت قهوه ای رنگ بود و درون جیب های آن را به دقت میگشت.در یکی از جیب ها چند تکه دستمال کاغذی و یک فندک بود.و در جیب دیگری یک کارت قرار داشت. یک کارت که به پیدا کردن هویت فرد ناشناس کمک میکرد.کارتی که مربوط به یک آزمایشگاه میشد.آزمایشگاهی با نام "ورنون" که صاحبش مردی به نام توماس ریپر بود . واقع در خیابان تری، کوچه هشتم ،پلاک 7.شرلوک خطاب به مایکرافت گفت: سریع برو به خیابان تری.یه سرنخ پیدا شد.آزمایشگاه ورنون." مایکرافت اتومبیل را روشن کرد و سریع به سمت خیابان تری حرکت نمود.البته خود مایکرافت آدرس را بلد نبود و به لطف جهت یابی بی نظیر شرلوک توانست خیابان تری را پیدا کند.پس از طی کردن خیابان تری آن ها به دنبال کوچه هشتم در این خیابان گشتند.پس از وارد شدن به کوچه هشتم و یافتن پلاک 7 اتومبیل ایستاد.شرلوک موبایلش را از جیبش بیرون آورد و با شماره ی لابراتوار تماس گرفت.او گوشی اش را روی آیفون گذاشت تا جان و مایکرافت نیز صدای مکالمه را بشنوند. شرلوک احتمال میداد که باید کسی جواب تلفن را بدهد.چرا که مرد دلقک میبایست تا آن موقع در جایی مخفی شده باشد.و یکی از این مخفیگاه ها میتوانست آن لابراتوار باشد.پس از چند ثانیه مردی جواب داد.او گفت:الو؟" شرلوک گفت:الو! سلام....آقای توماس ریپر؟" آن مرد گفت:نخیر. من ریپر نیستم.ایشون تشریف ندارند. " شرلوک گفت:من رو ببخشید.من...کیف پول آقای ریپر رو پیدا کردم و میخواستم تحویل به ایشون بدم...  عازم سفرم و میترسم که پس از سفر این کار رو از یاد ببرم...س...سفرم هم مدت طولانی هست." مرد گفت:بسیار خوب اگر آدرس رو به همراه دارید میتونید بیاید به آزمایشگاه "ورنون".خدانگهدار." و سپس تلفن قطع شد. جان پرسید:یعنی حرفتو باور کرد؟" شرلوک گفت:نمیدونم." بعد از آن،شرلوک با عجله خواست از ماشین پیاده شود اما مایکرافت نگذاشت.انگار که قصد داشت به شرلوک چیزی بگوید و یا چیزی به او بدهد.مایکرافت یک کولت کمری از جیبش بیرون آورد و به شرلوک داد.شرلوک با سرش ابراز تشکر کرد و از ماشین پیاده شد.جان نیز میخواست همراه او برود اما پافشاری های مایکرافت برای احتیاط جلوی جان را گرفت.شرلوک به لابراتوار نزدیک میشد.

وقتی به جلوی در آن رسید،زنگ در ساختمان را زد.فقط یک زنگ داشت.پس از چند لحظه مردی جواب داد.شرلوک هویت ساختگی خود را برای آن مرد بازگو کرد و تظاهر کرد که همان یابنده ی آن کیف پول میباشد.کمی بعد مردی در را باز کرد.شرلوک میخواست اسلحه را از جیبش بیرون بکشد که ناگهان آن مرد حرفی زد که شرلوک را سخت متعجب کرد: توماس!چقدر دیر اومدی؟صورتی رو که لازم داشتیم، با خودت آوردی؟راستی یک نفر چند دقیقه پیش زنگ زد و خواست که کیف پولت رو بده میگفت که گمش کردی و اون میخواد بیاد تحویل بده." شرلوک صدایی گرفته به خود گرفت و طوری رفتار کرد که انگار سرما خورده است.چرا که اگر به طور معمولی صحبت میکرد ممکن بود همه چیز خراب شود.شرلوک با صدایی خشکیده گفت:من اون مرد رو دیدم.کیفم رو ازش پس گرفتم." مرد غریبه لبخندی زد و گفت:خیلی خوب .بیا بریم بالا."

شرلوک و آن مرد که هنوز از هویت هم بی خبر بودند، از پله های ساختمان بالا رفتند.یک طبقه در پایین قرار داشت که شرلوک حدس میزد که یک انبار در زیر زمین باشد و وسایل به دردنخور را در آن جا میگذارند. آن مرد که از شرلوک جلوتر راه میرفت، وارد آزمایشگاه شد و سپس شرلوک نیز داخل گردید.      

مرد بدون اینکه دوباره به شرلوک نگاه کند به طرف میزی رفت و شروع کرد به صحبت کردن:توماس! دیگه داریم موفق میشیم.حالا دیگه میتونیم دومین صورت خودمون رو بسازیم.دیگه اون شرلوک هولمز هم نمیتونه جلوی ما رو بگیره.چون شواهد نشون میده که اون این کار ها رو کرده.اسکاتلندیارد سخت ازش شاکیه.تو هم دیگه میتونی انتقام خودتو بگیری در واقع گرفتی.این پروژه دنیا رو مات و مبهوت میکنه." سپس کاغذی را برداشت و شروع به خواندن نوشته های روی آن نمود. شرلوک پرسید:کدوم انتقام؟" مرد پوزخندی زد و به شرلوک نگاهی انداخت.اما به محض این که این کار را کرد، لبخندش خشکید و رنگش پرید.چرا که اول از هویت واقعی شرلوک مطلع شده بود و علاوه بر آن اسلحه ای در دست شرلوک دیده میشد که او را هدف گرفته بود.آن مرد دستهایش را بالا برد و وحشت زده پرسید:ت...تو واقعا ش...شرلوک هو...هولمزی؟ با..باور کن..."  شرلوک نگذاشت جمله اش را تمام کند و گفت:پرسیدم کدوم انتقام؟زود باش حرف بزن لعنتی!"  او گفت:من فقط یه دکترم.یه جراح پلاستیک.نه یه قاتل.اسم من هاروی شارپهشرلوک سر او را هدف گرفت و گفت:ولی این جواب سوال من نبود!"

  در همین هنگام صدایی به گوش رسید.که به نظر میرسید صدای باز شدن در باشد.دری که پشت سر شرلوک قرار داشت.شرلوک رویش را برگرداند و چیزی دید که او را هم شگفت زده و هم هراسان نمود.او چهره ای دید که بینهایت شبیه خودش بود.با این تفاوت که کمی چاک و بخیه روی صورتش دیده میشد.شرلوک گفت:خدای مــــن؟؟؟؟؟"   خودش نفهمید که چه شد اما وقتی فهمید دیگر دیر بود. اسپری بیهوش کننده ای جلوی صورتش اسپری شده بود. و این سبب به زمین افتادنش گردید. تا این که پلک های سنگینش جلوی دیدش را گرفتند.




سارق چهره قسمت اول


سارق چهره قسمت دوم


سارق چهره قسمت سوم


سارق چهره قسمت پنجم و چهارم

چهارشنبه 8 آذر 1391ساعت : 16:43| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 9
نظرات

شرلوک هولمز: سارق چهره( قسمت چهارم)

همه جا را سکوت فرا گرفته بود.شرلوک در خیابان در حال قدم زدن بود که مسیرش به بن بستی خورد.او وارد بن بست شد و در انتهای بن بست مردی را دید که برایش چهره ای آشنا داشت.او دارای موهایی قهوه ای رنگ و چشم هایی مشکی و یک کت چرمی سیاه رنگ بود.شرلوک او را شناخت. او جان بود. جان قیافه ای اخمو به خود گرفته بود.شرلوک پرسید: جان اینجا چی کار میکنی؟" اما جان جوابی نمیداد.شرلوک گوشش را تیز کرد. صدای گام های فردی را می شنید.شخصی که شرلوک، پشت به او ایستاده بود.او رویش را برگرداند تا آن فرد ناشناس را ببیند اما صورت آن فرد به وضوح دیده نمیشد.با این حال همچنان به شرلوک نزدیک و نزدیک تر می گردید.او دیگر خیلی نزدیک شده بود.شرلوک گفت:تو کی هستی؟" آن فرد که دیگر مشخص شده بود یک مرد است، گفت:من شرلوک هولمزم! قاتلی که سارق چهره است." او صورتش را بالا گرفت . شرلوک دیگر میتوانست صورت او را به خوبی ببیند.او واقعا شباهت فراوانی به شرلوک داشت.شرلوک گفت:نه! من شرلوک هولمزم.تو من نیستی!" او در همین حال که داشت این ها را میگفت متوجه شد که فرد مقابلش دارد جسمی که نوک تیزی را داراست از جیب خود بیرون می آورد.جسمی مذاب و تیز.آن جسم به صورت شرلوک نزدیک میشد.شرلوک فریاد زد:نه! نه!" جان به او میخندید. اما شرلوک همچنان در حال فریاد زدن بود و جسم نوک تیز مذاب، به صورتش نزدیک میشد.



- چی شده؟ چرا داد میزنی؟ خواب بد دیدی؟                                                                           

 شرلوک که رنگش پریده بود، مایکرافت و جان را بالای سر خود دید.او گفت:یک خواب خیلی وحشتناک دیدم.یک کابوس.مطمئنا به خاطر ماجراییه که درگیرش هستیم."                                      

مایکرافت گفت:بله ماجرای خیلی عجیب و دردناکیه! امروز من هم با شما میام تا با هم روی این ماجرا تحقیق کنیم. "

جان گفت:خیلی خوب! شرلوک تو به استراحت نیاز داری.دیشب ما دو تا خیلی سرگردون شدیم.سعی کن یک کم بخوابی.الان ساعت 5 صبحه."

شرلوک گفت:ولی چه طور میتونیم بریم بیرون در حالی که تحت تعقیب هستیم.پلیس اسکاتلندیارد دنبال ماست.چون که دو تا شاهد در قتل ها وجود داشتند که من رو به عنوان قاتل تایید می کنند.جان هم به خاطر کاری که دیشب کرد قطعا مورد تعقیب قرار گرفته."

مایکرافت گفت:ما باید نیمه شب درباره این موضوع تحقیق کنیم.چون قاتلین هم اصولا در نیمه شب دست به کار میشن. مخصوصا قاتل های زنجیره ای.این موضوع به خانواده من بستگی داره پس این وظیفه منه که به شما دو تا کمک کنم.نباید بذاریم حیثیت خانواده هولمز به خطر بیفته.در ثانی این شغل ماست که جنایتکاران رو به سزای اعمالشون برسونیم. چرا که منم یک کارآگاهم. اما ... من رو ببخش شرلوک که اینو ازت می پرسم . تو ... مطمئنی که ... این قتل ها ... کار ...کار  تو نبوده؟ اخیرا داروی خاصی مصرف نکردی که... من..."

شرلوک اخمی کرد و گفت: تو چی گفتی؟ یعنی میخوای بگی که به من شک داری؟واقعا تو به من مظنون شدی؟ اصلا نمیتونم بشناسمت.دقیقا تو هم نمیتونی منو بشناسی. تعجبی هم نداره چون که ما مدت زیادی از هم دور بودیم.اصلا هم مثل برادر نیستیم.

مایکرافت سرش را پایین انداخت و اظهار شرمندگی کرد.شرلوک رو به جان کرد و گفت:جان! تو که منو بهتر میشناسی. و خودت شاهد این بودی که من چنین کاری نکردم.به مایک بگو که چی دیدی."   جان که دست و پایش را گم کرده بود گفت:خب...من...حق با شرلوکه.یک نفر برای اون پاپوش درست کرده و خواسه این قتل ها رو بندازه گردن اون.

شرلوک که خیلی عصبی بود چراغ اتاق را خاموش کرد و به تخت خواب رفت.مایکرافت هم اتاق را ترک نمود.جان نیز گوشه ای دراز کشید وبا خود فکر میکرد که شرلوک حق دارد از گفته و شک برادرش مایکرافت عصبانی باشد.


در ادامه ی مطلب قسمت پنجم ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 1 آذر 1391ساعت : 20:28| نویسنده : mmasoudh
 
معمای پنجم و پاسخ معمای چهارم
نظرات
معمای پنجم

رمز گشایی با حل عبارت

مهلت پاسخگویی : تا شنبه
امتیاز : 30



رمز  واژه را بیابید (ممکن است چند جواب داشته باشد یادتان باشد که پاسخ یک فامیلی انگلیسی است.شما فقط همان را باید بیابید.در پاسخ هیچ عددی به کار نمیرود و فقط از حروف اسنفاده شده است.)

راهنمایی :

M=N
T=2p
p=2T
4=حرف O
A=2
S÷0=w
3c=0
5y=S




S÷T)2×3c×5y×4×M)
....................................................................................................................................................


پاسخ معمای قبلی : مونالیزا


اسامی کسانی که پاسخ صحیح به این معما داده اند:


sherlock holmes  -  Hiva -half blood prince - asi - atena - kimia 01 -angel.n - SHAHRZAD
    f.r -mahsa -ze- مهرناز - شقول- Hedi - پویان -یسنا-k.t -mj-pk - chichini-mohaNna
-

چهارشنبه 24 آبان 1391ساعت : 20:54| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 8 (داستان)
نظرات

شرلوک هولمز : سارق چهره -داستان (قسمت سوم)

_ دستگیرش کنین!!

این صدای فاکس بود که به افرادش دستور دستگیری شرلوک را داد.افراد فاکس دور شرلوک جمع شدند و مراقب او بودند.یکی از آن ها به دستان شرلوک دست بند زد.فریاد اعتراض آمیز جان هم بی فایده بود.اما شرلوک چیزی نمیگفت چرا که میدانست هر مقاومتی بی نتیجه است.جان گفت:حداقل بهش دست بند نزنین.اون که هیچ مقاومتی نکرد.سربازرس فاکس واقعا بهت تبریک میگم.چقدر راحت دوست خودت رو فراموش میکنی و بهش مظنون میشی.اون توی این همه پرونده کمکت کرد و تو اونو داری به عنوان یه قاتل دستگیر میکنی؟اگه شرلوک این کار رو کرده بود میذاشت چهره اش شناسایی بشه؟" فاکس گفت:تو هم بهتره دخالت نکنی وگرنه خودتم دستگیر میشی.درضمن ما باید دنبال سرنخ های بیشتری باشیم.بد نیست تو هم توی این کار به ما کمک کنی."

در همین هنگام که افراد فاکس داشتند شرلوک را سوار ماشین میکردند،جان که پشت فاکس قرار داشت، با دست راستش اسلحه اش را بیرون آورد و با دست چپش گردن فاکس را از پشت گرفت.او مطمئن بود که کسی پشتش نیست.او همانطور که فاکس را از پشت میکشید فریاد میزد: شرلوک رو آزاد کنید.همین حالا ! وگرنه ممکمه اتفاق بدی برای سربازرس فاکس بیفته.در ضمن هیچ کار احمقانه ای هم ازتون سر نزنه." استفان اندرسون با دستش علامتی به نشانه انداختن اسلحه ها بر روی زمین به افرادش داد.سپس دستانش را بالا گرفت و گفت:خیلی خوب!حالا سربازرس رو رها کن." جان گفت:اول باید شرلوک رو آزاد کنید!" شرلوک گفت:جان این کار رو نکن." استفان گفت:شرلوک هولمز رو آزاد کنید." یکی از پلیس ها دستان شرلوک را باز کرد.سپس شرلوک دوان دوان به سمت جان آمد.شرلوک و جان در حالی که هنوز فاکس را به عنوان گروگان گرفته بودند، آرام عقب عقب میرفتند.وقتی به انتهای خیابان رسیدند، جان فاکس را هل داد. سپس همراه شرلوک از آنجا فرار کرد.صدای فاکس که فریادزنان به افرادش دستور دنبال کردن شرلوک و جان را میداد به گوش آنها رسید.شرلوک و جان میدویدند و افراد فاکس به دنبال آنها. استفان فریاد میزد:بایستید.این کار به نفعتونه." اما شرلوک و جان اهمیت نمیدادند و همچنان میدویدند.آن ها به دوراهی رسیدند و مجبور شدند از یکدیگر جدا شوند. پلیس ها نیز به دو گروه تقسیم شدند و هر یک از آنها به دنبال شرلوک و جان بودند.ماشین ها و خودروهای زیادی در خیابان دیده میشدند که این ترافیک به فرار شرلوک و جان کمک میکرد.از آنجا که تعداد پلیس ها کم نبود،آن ها نمیتوانستند به راحتی از خیابان با وجود آن همه ماشین عبور کنند.شرلوک وارد کوچه ای گردید و استفان نیز به دنبالش بود.استفان با اسلحه اش شلیک هایی به نشانه اخطار میکرد. او دیگر مجبور بود پای شرلوک را مورد هدف قرار بدهد.از بدشانسی شرلوک آنها به انتها رسیدند.آنجا یک کوچه نبود فقط یک بن بست بود.شرلوک دیگر نمیتوانست  کاری کند.استفان دیگر به او رسیده بود.شرلوک دستانش را روی سرش قرار داد و خود را تسلیم کرد.استفان که همچنان اسلحه در دست داشت به شرلوک گفت:خیلی خوب بنشین! تو دستگیری." او همین که آمد به دستان شرلوک دستبند بزند،مردی که صورتش در ابتدا دیده نمیشد با مشتش محکم بر سر استفان کوبید.آن ضربه آنقدر شدید بود که استفان بیهوش شد.آن مرد جان بود. شرلوک گفت:جان! آه خدای من." جان پرسید:حاالا کجا بریم؟اگر بریم خونه پیدامون میکنن.برای رفتن به یک مسافرخونه یا هتل هم پول نیاز داریم." شرلوک گفت:مایک...ولی خب" جان گفت:چی داری میگی؟" شرلوک گفت:بگذار یه کم اوضاع آروم بشه.بعد میریم یه جایی."

آنها خیلی صبر کردند و سعی در پنهان کردن خودشان نمودند.تا این که پس از چند ساعت،شرلوک و جان با یک تاکسی به سمت آدرسی که شرلوک در ذهنش داشت و جان از آن بی خبر بود به راه افتادند.تاکسی یک راه طولانی را طی کرد تا به مقصد مورد نظر شرلوک رسید.پس از آن شرلوک و جان که از تاکسی پیاده شده بودند، کوچه ای با نام "هارولد" را  پیاده طی کردند.تا به یک ساختمان شیک به نام "برنارد" رسیدند.شرلوک دنبال شماره زنگ می گشت که بالاخره انگشتش روی یک زنگ ثابت ماند.او آن را فشار داد و کمی صبر کرد.کمی بعد شخصی جواب داد و گفت:کی هستی این موقع شب؟" شرلوک گفت:منم شرلوک هولمز! کسی که فکر کنم فراموشش کردی." مرد پشت آیفون گفت:شرلوک! تو این موقع شب اینجا چی کار میکنی؟" شرلوک گفت:بذار بیام تو.خواهش میکنم." پس از چند لحظه در ساختمان باز شد.شرلوک و جان وارد ساختمان شدند و از پله های راهرو آرام بالا رفتند.شرلوک پشت یک در ایستاد و منتظر ماند.پس از مدتی در باز شد و مردی قدبلند و خوش اندام در را باز کرد.او به نظر میرسید نه خوشحال است نه ناراحت.شرلوک و او به هم زل زده بودند.جان گفت:شرلوک ما کجاییم؟این مرد کیه؟" شرلوک گفت:این برادرمه مایکرافت هولمز."       

     




سارق چهره قسمت اول


سارق چهره قسمت دوم


سارق چهره قسمت چهارم


چهارشنبه 24 آبان 1391ساعت : 17:27| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 7 (داستان )
نظرات


شرلوک هولمز: سارق چهره - داستان (قسمت دوم)


در ساعت 22:07 روز 25 آوریل دو مرد که یکی کت قهوه ای رنگ و دیگری بلوز مشکی رنگی بر تن داشتند جلوی رستوران ویلسون در خیابان استیون شهر لندن از تاکسی پیاده شدند.آن ها پس از پیاده شدن از تاکسی به طرف یک بن بست حرکت کردند.یکی از آنها دیگری را "جو" صدا میکرد.جو قدی نسبتا بلند داشت و او بود که بلوز مشکی رنگ به تن کرده بود. جو گفت:ویلیام بیا داخل.امشب رو اینجا بمون.فردا صبح هم میتونی حرکت کنی." ویلیام گفت:متاسفم جو! اون قدر کار دارم که نمیتونم.به هر حال بابت همه چیز ممنونم .فردا میبینمت.امیدوارم رئیس بهمون گیر نده.تازه جریمه شدیم و کلی باهامون دعوا کردن.وضع کاریمون هم اون قدر خوب نیست.ولی خب چه میشه کرد؟ باید با شرایط سازگار بود." جو گفت:راه حلی به ذهن کسی نمیرسه.مشکلات همینطور پشت هم قرار میگیرند و نگرانی ها باعث از دست رفتن شادی ها و آسایش میشن. واقعا که خیلی ها دارن جون میکنن و سختی میکشند.امیدوارم خورشید به زودی طلوع کنه و آسمان تا این حد ابری نباشه." ویلیام گفت : خیلی خوب. تا فردا خداحافظ جو!" جو گفت:خدانگهدار ویلیام." پس از آن جو به سمت خانه حرکت کرد.همین که آمد در خانه را باز کند.متوجه شد که کلیدی عقب تر از خانه روی زمین افتاده است.جو کلید را برداشت و با خود گفت: آه خدای من! کلید ویلیام." سپس دوان دوان به سمت خیابان رفت تا ویلیام را پیدا کند.وقتی 100 قدم جلوتر رفت ، مردی را دید که روی زمین افتاده بود. و مردی دیگر که به نظر میرسید ماسک به چهره زده باشد ، بالای سر او ایستاده بود.جو پشت آن مرد قرار گرفته بود. او مردی را که روی زمین افتاده بود ، شناخت.او ویلیام بود.اما به صورت او ماسک زده بودند.ماسکی به شکل دلقک. اما لباس های ویلیام تغییری نکرده بودند.جو از پشت، لباس مرد نقابدار را کشید و سپس آن مرد چرخید.جو ماسک او را دید.او هم نقابی به شکل یک دلقک خندان به صورت داشت.جو ماسک دلقک را به سرعت کشید.او صورتی کشیده و باریک داشت و به نظر میرسید صورتش پر از بخیه باشد.او در یک دستش کیسه ای داشت و در دست دیگرش چاقوی خون آلودی دیده میشد.مرد دلقک نقاب، با چاقو خطی بر دست جو  انداخت و او را زخمی نمود.جو روی زمین افتاد.قاتل همین که خواست ضربه ای دیگر با چاقویش به جو بزند متوجه شد که چند نفر دارند به سوی او حمله میکنند.سپس ماسکش را به سرعت برداشت و فرار کرد. او به سرعت از بن بست خارج شد.و همین که وارد خیابان گردید سوار اتومبیلی شد که جلوی بن بست توقف کرده بود.او صندلی عقب اتومبیل نشست و سپس از آن جا گریخت.جو در همان زمان که شاهد ماجرا بود. چهار دست و پا به سمت ویلیام که روی زمین افتاده بود حرکت کرد.او ماسک ویلیام را برداشت و پس از آن تصویری وحشتناک و هراس آور از چهره ویلیام دید که از وحشت فریادی بلند سر داد.

.....................................................................................  

       جو درون آمبولانسی نشسته بود و یک پتوی نارنجی رنگ بر روی دوشش قرار داشت.سربازرس فاکس به سمت او می آمد و از او سوالاتی در مورد قتل میپرسید.در همین هنگام سر و کله شرلوک و جان نیز پیدا شد.آن ها به سمت آمبولانس حرکت کردند.فاکس با دیدن آن ها سلام کرد و گفت : شرلوک دوباره یه قتل دیگه اتفاق افتاده.باز هم یک قربانی دیگه از اون قاتل صورت بر."  شرلوک پرسید این بار هم شاهدی هست؟" فاکس گفت:بله اینجاست."  شرلوک و جان نزد جو رفتند. شرلوک گفت:سلام آقا ما برای تحقیق راجع به اون قتل اومدیم." جان گفت: شما میتونید هر چی رو که دیدید توضیح بدید؟ آیا تونستید چهره قاتل رو ببینید؟"  جو که انگار بدنش میلرزید، با انگشت اشاره اش شرلوک را نشان داد و گفت:ایناهاش...قاتل همینه."


سارق چهره (قسمت اول )


سارق چهره قسمت سوم

این داستان توسط نویسنده ی وبلاگ mmasoudh نوشته شده است ، و هر گونه کپی برداری بدون ذکر نام نویسنده کار نا پسندی می باشد .
لطفا در صورت استفاده مطلب ، از نویسنده ی مذکور اجازه کسب نمایید. با تشکر مدیر وبلاگ

پنجشنبه 18 آبان 1391ساعت : 14:53| نویسنده : mmasoudh
 
نمونه انگشتی شرلوک هولمز
نظرات
نمونه انگشتی شرلوک




پنجشنبه 11 آبان 1391ساعت : 16:54| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 6
نظرات

شرلوک هولمز: سارق چهره - داستان (قسمت اول)

_ الان تو مطبی که استخدام شدم کارم خیلی راحته فقط اولش سخت بود.شاید دلیلش آشنا نبودن با محیط و افراد بوده.به هر حال الان که خیلی کارم رو دوست دارم.پزشک ارتش شاید خیلی به درد ین کار بخوره."   شرلوک گفت:پزشک عمومی.امیدوارم پرونده های من برای کارت مزاحمت ایجاد نکنه.به هر حال من تیراندازی تو رو به هر چیزی ترجیح میدم.باید به منم یاد بدی.تا بتونم از دو کیلومتری آهو شکار کنم." در همین هنگام خانم هانسن به طبقه بالا آمد و گفت:عصر به خیر! شرلوک! سربازرس فاکس اومده باهات ملاقات کنه." شرلوک نگاهی به جان کرد و گفت:فاکس؟احتمالا یه پرونده جالب دیگه در راهه.خب بهتره راهنماییشون کنین." چند لحظه بعد فاکس وارد واحد آنان شد و پس از سلام و احوالپرسی اش با شرلوک و جان،ماجرایی را برای آن ها بازگو نمود.فاکس شروع کرد به تعریف کردن:ماجرا از این قراره که حدود دو هفته پیش در خیابان استیون که از اینجا زیاد دور نیست،یه مرد توی یک بن بست که تقریبا جای متروکه ای بوده توسط یک اسلحه کولت کمری که احتمالا حاوی صدا خفه کن هم بوده به قتل میرسه.اما ماجرا فقط این نیست.قاتل پس از قتل مقتول یه چاقو یا یه چیز تیز از جیبش در میاره و بعد ... "فاکس تا لحظاتی چیزی بر زبان نمی آورد.تا این که شرلوک گفت:خب بعد چی؟" جان گفت:خب با چاقو چی کار میکنه؟" فاکس آب دهانش را قورت داد و با صدایی آرام گفت :بعد صورت اونا رو می بره." جان لب گزید و اخمی کرد.شرلوک هم آهی کشید و گفت:بعد؟" فاکس گفت:ما کنار جسد یک ردپا پیدا کردیم و تونستیم صاحب ردپا رو پیدا کنیم. اما اون قاتل نبود.اون فقط یه بچه بود.یه پسر 10 ساله که با دیدن اون صحنه کلی گریه کرده بود و شوکه شده بود.ما به زور تونستیم از طریق اون یه مشخصاتی از قاتل پیدا کنیم.ما پسره رو به چهره نگاری بردیم و طبق صحبت های اون پسر، ما چهره ای از قاتل پیدا کردیم.که الان هم با خودم اونو آوردم.اما موضوع خیلی جالبه !چهره اون شبیه توئه شرلوک." شرلوک عکس را نگاه کرد.دقیقا همین طور بود.قاتل شباهت فراوانی به شرلوک داشت.جان نیز به عکس نگاه کرد.به نظر او هم چهره شرلوک و قاتل بینهایت شبیه هم بودند.جان به شوخی گفت:اتاق بازجویی رو آماده کنید.قاتل همین جاست." شرلوک گفت"یعنی کی میخواد برای من پاپوش درست کنه؟شما مطمئنید که اون بچه درست میگه؟" فاکس گفت: این طور که اون به ما گفت ما چهره قاتل رو شناسایی کردیم." شرلوک گفت:واقعا جالبه که قاتل من باشم.سرنخ دیگه ای پیدا نکردید؟" فاکس گفت:نه متاسفانه.به خاطر همین به تو روی اوردیم.این موضوع تا حدودی به خودت هم مربوط میشه.به هر حال مواظب خودت باش شرلوک.ممکنه این ماجرا به ضررت تموم بشه.افراد من ممکنه سعی کنن تو رو دستگیر کنن.اگر  میخوای این ماجرا رو خودت حل کنی باید احتیاط کنی.یادت باشه که نزدیکای خیابون استیون زیاد پرسه نزنی."  جان گفت: یعنی اون قاتل واقعا صورت آدما رو می بره؟ اما چرا؟ " شرلوک گفت:این چیزیه که ما باید بفهمیم."  فاکس از جایش بلند شد و گفت: خب دیگه من باید برم." شرلوک گفت:میتونم با اون پسر بچه صحبت کنم؟ممکنه بتونه کمکمون کنه." فاکس گفت: اگر با دیدن تو وحشت کنه چی؟" شرلوک گفت:لطفا سعی کن کاری کنی که اون قانع بشه و باور کنه  من اون چیزی که اون فکر میکنه نیستم.در ضمن من شاهد دارم که تایید میکنه من چنین کاری نکردم.اون جانه.خانم هانسن هم میتونه باشه." فاکس گفت:تمام تلاشم رو میکنم. شاید فردا بعد از ظهر بتونی بیای و با اون ملاقات کنی و باهاش حرف بزنی.خیلی خوب ببینیم چی میشه.خداحافظ." شرلوک و جان از فاکس خداحافظی کردند و پس از چند لحظه  فاکس آنجا را ترک نمود. شرلوک روی صندلی چمباتمه زد و به فکر فرو رفت.او خطاب به جان گفت:سارق چهره انسان! خیلی جالبه.از یه طرف ایده جالبی برای شهرت پیدا کردن بین قاتلان پیدا کرده و از طرف دیگه چهره خودش شبیه منه و ممکنه خیلی ها من رو با اون اشتباه بگیرند که این سبب پاپوش درست کردن برای من میشه.جان این بار مثل این که کارمون مشکل تر از دفعات دیگه است.نظر تو چیه؟" جان گفت:منم فکر کنم یه نفر از تو یه کینه ای به دل داره که داره اینطوری عمل میکنه.حالا ممکنه واقعا قیافش شبیه تو نباشه و فقط گریم میکنه یا نقابی چیزی میزنه.فقط امیدوارم که سراغ من نیاد.چون هیچوقت نخواستم اینطوری بمیرم." شرلوک گفت: پس امروز میریم حوالی خیابان استیون یه گشتی میزنیم.شاید چیزی پیدا کردیم.مطمئنم این ماجرا یه دل سیر منو از بی حوصلگی در میاره." جان گفت: فکر کنم بعدا توی روزنامه ها مینویسن مبارزه شرلوک هولمز ها یا شرلوک دو چهره." شرلوک از جایش برخاست و گفت:خیلی خوب مزه ریختن بسه! آماده شو که باید بریم تحقیق کنیم.اسلحه رو هم فراموش نکن."  سپس آن ها آماده شدند و با تاکسی به طرف خیابان استیون حرکت کردند.        


شرلوک هلمز سارق چهره ( قسمت دوم )                       

شرلوک هلمز سارق چهره (قسمت سوم)


چهارشنبه 10 آبان 1391ساعت : 22:27| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 5
نظرات

با عرض پوزش به دلیل تاخیر ایجاد شده

شرلوک هولمز :وادار به خودکشی(قسمت آخر)

شرلوک با دقت به تاکسی نگاه میکرد. راننده تاکسی از تاکسی پیاده شد .او مردی نسبتا کوتاه قد و مسن بود با ژاکتی طوسی رنگ و عینکی ظریف . او به شرلوک گفت: شب به خیر آقای هولمز! .قرارمون ساعت 9 بود ولی الان ساعت نزدیک 11 است.من سر قرار اومدم ولی شما فکر میکردید با مسافر من قرار گذاشتید. به هر حال خوشحالم که بالاخره شما رو دیدم. از شما خیلی تعریف کرده بودند .)) شرلوک که با اخم به او نگاه میکرد گفت:کی از من برای تو تعریف کرده؟)) تاکسیچی گفت:بهتره اسمش مخفی بمونه. دوست ندارید با ماشین من با هم یه دوری بزنیم؟)) شرلوک گفت: که منم مثل اون چهار نفر بکشی؟)) راننده تاکسی گفت: من اونا رو نکشتم. فقط باهاشون یه بازی کردم .بعد اونا خودشون رو کشتن.)) شرلوک گفت:خب میتونم نیام حداقل نمیمیرم.)) او گفت:اونوقت دیگه نمیفهمی اونا دقیقا چرا مردن. اگه الان پلیسا رو خبر کنی فرار نمیکنم.قول میدم. چون هیچ مدرکی علیه من نیست. به نفعته که با من بیای.شاید دست به خودکشی نزدی.از تو بعیده که دعوت منو رد کنی.)) شرلوک گفت: احتیاط شرط عقله. من باهات میام امیدوارم کلک نزنی.)) تاکسیچی گفت: همونطور که گفتم فقط با هم یه بازی میکنیم.اگه باختی امیدوارم ناراحت نشی.))شرلوک آرام سوار ماشین شد و صندلی عقب نشست. تاکسی به راه افتاد. چند دقیقه بعد تاکسیچی سر صحبت را با شرلوک باز کرد و گفت:یکی از دوستانت نشانی تو رو به من داد. یکی که عاشقته.)) شرلوک گفت:کی؟)) تاکسیچی گفت:حدس بزن.کل زندگیتو بررسی کن. من نمیتونم بهت بگم.اصل این ماجرا به اون مربوط نمیشه .تو فقط سعی کن این معما رو حل کنی.)) شرلوک به گردن او نگاه کرد اندکی ریش روی گردنش بود.به داشبورد ماشین نگاه کرد عکس یک دختر و پسر بچه روی آن بود که انگار قسمتی از عکس کنده شده بود.)) نیم ساعت بعد. تاکسی ایستاد.تاکسیچی از تاکسی پیاده شد ودر عقب ماشین را باز کرد و رو به شرلوک گفت: نمیخوای پیاده شی؟)) شرلوک گفت:ما کجاییم؟)) تاکسیچی گفت:چرا میپرسی؟ تو که همه جای لندنو میشناسی.)) شرلوک گفت: کتابخونه ی لورن .چرا اینجا ؟)) تاکسیچی گفت: چون فقط کارگرها هستند. ما هم میریم یه جایی که کاملا خالیه و در سکوت با هم حرف میزنیم.)) شرلوک پیاده شد و همراه با تاکسیچی وارد کابخانه شد.

........................................................................................................................................

در همین هنگام جان در خانه تنها بود و فاکس و گروه تحقیقاتی اش رفته بودند . لپ تاب جان نیز هنوز باز بود جان تختش را آماده کرده بود که بخوابد. همین که آمد لپ تابش را خاموش کند، ناگهان دید  در پروفایل سارا بلک سیستم ردیاب هوشمند به کار افتاده و در نقطه ای دور تر از خانه چشمک میزند.جان بی درنگ لپ تاب را برداشت و لباسش را پوشید و یک تاکسی گرفت و به سمت آن نقطه حرکت کرد. او یقین داشت که شرلوک آنجاست.

......................................................................................................................................

پس از این که شرلوک و تاکسیچی وارد کتابخانه شدند، به طبقه ی بالا رفتند و یک اتاق نسبتا بزرگ دارای چند پنجره که در آن هیچ کس نبود را برای صحبت انتخاب کردند.هردو پشت میزی روبروی هم نشستند. شرلوک لبخندی زد وگفت: خب توضیح بده.)) تاکسیچی گفت:گفته بودم که با هم یه بازی میکنیم. اونای دیگه هم همین بازی رو کردند.بازی از اینجا شروع میشه که ...)) سپس دست در جیبش کرد و یک شیشه  کوچک که در آن یک قرص بود در آورد .او ادامه داد:من یه شیشه قرص روی میز میذارم و تو بهش خوب نگاه میکنی.بعد من یه قرص دیگه روی میز میارم وتو باید انتخاب کنی.))شرلوک پرسید : برای چی باید انتخاب کنم؟))تاکسیچی گفت: چون توی یکی از اونا سمه ودیگری سالمه.)) شرلوک گفت:خب جوابمو گرفتم . حالا میتونم برم.))تاکسیچی یک اسلحه از جیبش درآورد و گفت: تو هم باید مثل اون چهار نفر انتخاب کنی. منم قرصی رو که تو انتخاب نکنی میخورم.شاید سرنوشتت این باشه که همین جا بمیری.)) شرلوک گفت: آه خدای من! پس به خاطر همین اونا خودکشی کردند.)) تاکسیچی گفت: قرص سمی تو رو فورا نمی کشه وقت داری که به یکی از دوستانت زنگ بزنی و بهش بگی که از زندگی سیر شدی. بعد منم تو رو یه جایی رها میکنم و تو هم کمی بعد احساس خفگی میکنی و میمیری.)) شرلوک گفت: کی بهت پول میده که آدما رو وادار به خودکشی کنی. مطمئنا وضع مالی خوبی نداری. از زندگیت هم راضی نیستی. تو ماشینت عکس دو تا بچه رو دیدم که یه قسمت از اون عکس کنده شده بود.حدس میزنم نمیتونی بچه هاتو ببینی. تو عکس مادرشونو جدا کردی. اون بچه هاتو ازت گرفته نه؟  نزدیکای پشت گردنت یه مقدار ریش وجود داره. چون کسی نیست که بهت بگه اونا رو اصلاح کنی. تو تنهایی.)) تاکسیچی گفت: واقعا کارت درسته.ولی الان وقت بازیه)) شرلوک گفت: منم الان دارم بازی میکنم.)) تاکسیچی گفت:داری با من بازی میکنی.نه با کلمات.)) شرلوک گفت: من انتخاب نمیکنم . منو با تفنگت بکش.)) تاکسیچی حیرت زده گفت:مطمئنی؟))شرلوک گفت :تفنگ))او باز پرسید:نمیخوای بیشتر فکر کنی؟))شرلوک گفت:تفنگ)) ناگهان صدای آرامی آمد وبوی خفیف گازی به مشام شرلوک رسید.آن تفنگ فقط یک فندک بود و از آن یک شعله ی کوچک بیرون آمد. شرلوک بلند شد و گفت:تفنگ واقعی رو از تقلبی تشخیص میدم. خب جالب بود دیگه میرم. تاکسیچی گفت: صبر کن! تونستی قرص واقعی رو تشخیص بدی؟)) شرلوک گفت: معلومه آب خوردن بود.)) شرلوک یکی از دو قرص را برداشت و در نور گرفت . تاکسیچی گفت:انتخابت اینه؟ خب پس من اون یکی رو میخورم.))او نیز از جایش بلند شد وبه شرلوک نگاه کرد.شرلوک با شک و تردید قرص را به دهانش نزدیک کرد. تاکسیچی نیز آرام آرام قرص را به دهانش نزدیک میکرد. هر دو قرص نزدیک و نزدیک تر میشدند تا وارد دهان گردند.شرلوک و تاکسیچی به یکدیگر نگاه میکردند.تاکسیچی گفت: خیلی هیجان انگیزه! من که دارم از هیجان...)) ناگهان صدای شکستن شیشه و سپس صدای فریاد کشیدن یک نفر از درد به گوش رسید. شرلوک لحظه ای چشمانش را بست و باز کرد .تاکسیچی روی زمین افتاده بود و سینه اش خونی شده بود.شرلوک به پشت سرش نگاه کرد شیشه ی پشت سرش شکسته شده بود.شرلوک دوباره نگاهی به تاکسیچی کرد و با نفرت گفت:تو داری میمیری ولی هنوز برای شکنجه کردنت وقت دارم.))سپس پایش را روی سینه ی او گذاشت و گفت: حامی مالیت کیه؟ رئیست کیه؟اسمشو بگو.))تاکسیچی نعره ای از درد کشید و بعد فریاد زد : موری آرتی)) شرلوک پایش را برداشت.تاکسیچی برای جند لحظه نگاهی به اطرافش کرد و سرانجام نگاهش بر نقطه ای ثابت ماند. او مرده بود.شرلوک گفت:موری آرتی ؟اسمش برام آشناست. ولی...))

.......................................................................................................................................

شرلوک درون یک آمبولانس نشسته بود و یک پتوی نارنجی رنگ روی دوشش بود. فاکس نزد او آمد و گفت:حالت چطوره رفیق؟باز هم باید ازت تشکر کنم.)) شرلوک گفت:این پتوی نارنجی برای چیه؟)) فاکس گفت: این برای موقعیه که یه نفر دچار شوک میشه.راستی فکر میکنی کی اون راننده تاکسیو کشته؟)) شرلوک گفت:یه نفر که تیر اندازی خوبی داشته .موقع شلیک دستش نلرزیده.آموزش های نظامی دیده .مثلا یه ارتشی خیلی خوب میتونسته این کار رو بکنه.))شرلوک لحظه ای به جان که دورتر  از آنها ایستاده بود نگاه کرد. با خود گفت:جان.)) شرلوک یکباره به فاکس گفت: هر چی گفتم فراموش کن.میدونی که من تو حالت شوک هستم.)) شرلوک به سرعت به سمت جان رفت.وقتی به او رسید ، جان به او گفت: سلام هم اتاقی.))شرلوک گفت:تیراندازی فوق العاده ای بود.)) جان گفت: آره . یه نفر از اون فاصله تیراندازی عالی کرده.خیلی ماهر بوده.)) شرلوک گفت:حالت خوبه؟ تو یه آدم کشتی.))جان گفت:خب.... اون آدم خوبی نبود.)) شرلوک گفت:درسته تاکسیچی مزخرفی بود!))جان گفت:واقعا میخواستی اون قرصو بخوری؟)) شرلوک گفت:معلومه که نه! چرا میپرسی؟)) جان گفت:چون تو یه دیوانه ای. حاضری خودتو به کشتن بدی اما ثابت کنی که باهوشی.))

......................................................پایان..................................................... 


پنجشنبه 4 آبان 1391ساعت : 15:26| نویسنده : mmasoudh
 
شرلوک 3
نظرات
شرلوک هولمز : وادار به خودکشی (قسمت سوم)
 

شرلوک به همراه جان در ساعت 8:45 وارد رستوران مارتین سنت شدند. آنها یک میز در کنار شیشه  رستوران گرفتند تا بتوانند خیابان را زیر نظر داشته باشند. شرلوک به جان گفت: کمتر از یه ربع دیگه ساعت 9 میشه. )) جان به آهستگی  گفت: من با خودم اسلحه آوردم تا اگه اتفاقی افتاد ازش استفاده کنیم. گفته بودم که آموزش های نظامی هم دیدم.البته...)) شرلوک گفت:سلام فرد ! )) جان سرش را برگرداند. مردی نسبتا چاق با موهای جو گندمی به طرف میز آنها نزدیک شد. او گفت:سلام شرلوک! حالت چطوره رفیق؟)) شرلوک گفت: خوبم. بذار همکارمو بهت معرفی کنم: دکتر جان واتسون.)) جان گفت:خوشوقتم.)) فرد گفت: بهت تبریک میگم .حتما داری توی یک پرونده به شرلوک کمک میکنی. شرلوک مرد بزرگیه. من بهش مدیونم.)) شرلوک گفت:آه... آره من به پلیس ثابت کردم که وقتی صاحب این رستوران در حال کشته شدن بود، فرد داشته از جواهرفروشی استلینبرگ دزدی میکرده.))فرد قهقهه زدوگفت:حالا چی میخواین براتون بیارم؟)) جان گفت: دوتا قهوه لطفا))

پس از رفتن فرد، جان گفت: این دوستمون خیلی خوش سابقه است.)) شرلوک گفت:((نگاه کن جان! یه تاکسی اونجا وایساده. اگر مشکوک بود میریم دنبالش.)) جان نگاهی به تاکسی انداخت.تاکسی روبروی رستوران ایستاده بود.شرلوک به ساعتش نگاهی کرد و گفت: الان ساعت 9:03 است. ممکنه خودش باشه.)) درون تاکسی یک مسافر نشسته بود. شرلوک لحظه ای احساس کرد که آن مسافر دارد به او نگاه میکند.شرلوک گفت :جان راه بیفت. باید بریم دنبالش.)) شرلوک و جان هردو دوان دوان به سمت تاکسی حرکت کردند.پنجاه قدم با تاکسی فاصله داشتند که تاکسی راه افتاد و به خیابان سمت راستی اش پیچید.شرلوک نیز مسیرش را تغییر داد و گفت :از این طرف جان.الان میره تو خیابون استیون بعد میرسه به یه تقاطع .یه خورده برسه جلوتر میخوره به چراغ قرمز.)) شرلوک از بین و روی چند ماشین پرید که بلاخره به چراغ قرمز آن تقاطع رسید. باز هم دوید و پرید روی کاپوت تاکسی. تاکسی ایستاد.شرلوک در عقب تاکسی را باز کرد .یک مرد که قیافه اش شبیه به آسیایی ها بود در تاکسی نشسته بود.با یک کت مشکی.او وحشت زده به شرلوک نگاه میکرد. شرلوک از او پرسید: من ... عذر میخوام... اسم شما ؟)) آن مرد با لهجه ی خاصی گفت: من لی هنگ جو هستم . ... اتفاقی افتاده؟)) شرلوک گفت: خیر قربان ! به لندن خوش آمدید.)) مرد آسیایی گفت: شما پلیس هستید؟)) شرلوک یک کارت از جیبش درآورد و طوری که آن مرد خیلی نتواند آن را ببیند نشان داد.و گفت : بله ! سربازرس جیمز فاکس هستم. سفر خوبی داشته باشید.)) سپس شرلوک در را بست وتاکسی به راهش ادامه داد.جان پرسید: مطمئنی که این نبود؟)) شرلوک گفت:آره اون حتی به زور انگلیسی حرف میزد.)) جان گفت: کارت قاکس رو از کجا آوردی؟)) شرلوک گفت: بعضی وقت ها که حوصله ام سر میره اونو میدزدم.)) شرلوک و جان به رستوران باز گشتند.اما تا ساعت 10 منتظر ماندند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. پس از آن هردو به خانه برگشتند.

........................................................................................................................................

وقتی به خانه رسیدند.شرلوک در را باز کرد و هر دو  وارد ساختمان شدند. شرلوک و جان وارد اتاقشان شدند  ناگهان صحنه ای دیدند که هم آن دو را شگفت زده و هم عصبی نمود.سربازرس فاکس به همراه تیم تحقیقاتی اش در حال جستجوی آپارتمان شرلوک و جان بودند. شرلوک گفت: میشه بگین تو خونه ی من چی کار میکنین؟)) فاکس گفت: اومده بودم کارتمو پس بگیرم که خانوم هانسن در رو برام باز کرد. فکر نمیکردم کارتمو با خودت برده باشی بیرون. یکدفعه چمدون سارا بلک رو دیدم. و... بقیه اش رو هم میتونی حدس بزنی.خب بگو. ببینم این چمدونو از کجا پیدا کردی؟))شرلوک ماجرا را تعریف کرد و فاکس را به فکر فرو برد. شرلوک پرسید:چیزی از ریچل دستگیرت نشد؟)) فاکس گفت:آهان چرا... ریچل نام دختر سارا بلکه.)) شرلوک گفت: دخترشه؟... خب باهاش صحبت کردین؟)) فاکس گفت: نه چون دوساله که مرده.)) شرلوک گفت:یعنی چی؟ پس چرا اسم دخترش کنار جسدش بود؟)) فاکس گفت: شاید به یاد دخترش افتاده بوده .)) جان گفت: فکر نکنم.)) استفان گفت: ممکنه دلتنگش شده باشه و میدونسته که داره میره پیشش.)) تیم تحقیقاتی فاکس هم نظری دادند. که سرانجام شرلوک فریاد زد: یه لحظه دهنتونو ببندید دارم فکر میکنم.)) خانوم هانسن به طبقه ی بالا آمد و گفت:شرلوک تاکسی که خواسته بودی اومده. ))شرلوک داد زد: خانوم هانسن من تاکسی نخواستم.)) شرلوک چندین ثانیه فکر کرد وچشمانش را بست.ناگهان چشمانش باز شدند و او یکباره فریاد کشید: ریچل . اون احتمالا یه اسم نیست ممکنه یه پسوورد باشه.جان سریع لپ تابت رو باز کن و به اینترنت وصل شو.ایمیل سارا بلک رو بزن .از ریچل هم به عنوان رمز استفاده کن.))جان این کار را کرد. و پروفایل باز شد. پروفایل سارا بلک یک سیستم هوشمند ردیاب داشت. شرلوک حدس زد که ممکن است ردیاب ،موبایل سارا بلک را شناسایی میکند.اما جان پس از چند لحظه گفت:شرلوک اون اینجاست.ردیاب داره اینجا رو تو نقشه نشون میده.))شرلوک با تعجب گفت:اینجاست؟ چطور ممکنه که اینجا باشه؟ خانوم هانسن گفت که یه تاکسی منتظر منه.کیه که شکارشو به راحتی صید میکنه؟ کیه که هیچ کس متوجه حضورش نمیشه؟یه.... راننده تاکسی. فاکس پرسید :چی داری با خودت میگی؟)) ناگهان یک sms به شرلوک زده شد.شرلوک پیام را خواند: بیا طبقه ی پایین.)) شرلوک پالتوی مشکی اش را به تن کرد. صفحه ی ایمیل از حالت عادی خارج شده بود.و وسط صفحه نوشته شده بود: لطفا منتظر بمانید. شرلوک گفت: میرم یه کم قدم بزنم. کسی دنبالم نیاد.)) شرلوک به طبقه ی پایین رفت و در را باز کرد یک تاکسی جلوی خانه منتظرش ایستاده بود.

چهارشنبه 5 مهر 1391ساعت : 19:19| نویسنده : mmasoudh

آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram