تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - مطالب mmasoudh
منوی اصلی
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر
به بیکر خوش آمدید!
  • mmasoudh جمعه 2 فروردین 1392 15:45 نظرات ()

     شرلوک هولمز: برنامه نویس(قسمت دوم)

    نویسنده:محمد مسعود حبیبی      بر اساس طرحی از والا سبط           

    ......................................................................................................

     شرلوک هولمز در ساعت 7:45 شب اولین روز از آخرین هفته زمستان به اداره پلیس امنیتی  رفت و پس از ارائه اطلاعات و مشخصات خود اجازه ملاقات با سربازرس استوارترا دریافت کرد.استوارت پشت میزش در حال خواندن روزنامه بود که با دیدن شرلوک شگفت زده شد.شرلوک درباره پرونده از او پرسید.که پاسخ آن ناامیدکننده بود.چرا که کوچکترین پیشرفتی حاصل نشده بود و اوضاع رو به بدتر شدن می رفت.

    پس از یک گپ زدن کوچک ، استوارت شرلوک را به اتاقی بزرگ برد.اتاقی که در آن بیش از 20 نفر حضور داشتند و یک نفر هم در راس قرار داشت که او کسی نبود جز مایکل لینک که در حال کد زدن بود.

    شرلوک جلو رفت و به سیستم کاربران نگریست همگی کار مشابهی انجام میدادند.انگار که در حال افزایش امنیت یک سایت و جلوگیری از هک کردن آن بودند. .شرلوک کمی در اتاق راه رفت که ناگهان لینک ، متوجه حضور او شد.او اصلا نفهمیده بود که شرلوک وارد اتاقشان شده است.لینک به راه افتاد دستش را روی شانه ی شرلوک گذاشت و گفت:چرا نگفته بودید که میخواید تشریف بیارید؟من رو ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم." شرلوک گفت:مهم نیست.به کارتون برسید." 

    پس از کمی بازدید شرلوک از اتاق خارج شد و به سمت اتاق استوارت حرکت کرد.وقتی در را باز کرد کل اداره خاموش شد.مثل این که برق آن دچار اختلال شده بود.استوارت از جای برخاست و گفت:شک دارم که..." شرلوک گفت:شک دارید که این اختلال برق اداره اتفاقیه یا عمدی.دقیقا چیزی که من فکر میکنم."

    استوارت یکی از افرادش را صدا زد.نام او بگمن بود.استوارت به او گفت:بگمن برو به زیرزمین ببین چرا برق قطع شده." سپس صدایش را بالا برد و گفت:مارکو! برق اضطراری رو روشن کن."

    چند لحظه بعد مارکو برگشت و گفت:قربان برق اضطراری کار نمی کنه."  استوارت رو به شرلوک کرد و گفت:حالا دیگه مشخصه که عمدی بوده." شرلوک گفت:دقیقا همینطوره." بگمن بازگشت و گفت:به نظر نمیاد فیوز پریده باشه.هر کاری کردم درست نشد." استوارت گفت:یه خرابکار اینجاست." شرلوک گفت:شاید هم بیشتر از یکی."  استوارت سریع به اتاقش رفت.شرلوک به دور و برش نگاهی انداخت.هیچ چیز خاصی توجهش را جلب نمی کرد.چرا که چیز زیادی دیده نمیشد. او نیز به اتاق استوارت رفت. استوارت کشوهای میزش را زیر و رو می کرد و دنبال چیزی میگشت.پنجره دفترش را باز کرده بود و تاریکی شب که آسمان شهر را فرا گرفته بود، به وضوح دیده میشد.شرلوک گفت:سربازرس اون ...مواظب باشید!!"

    ناگهان مردی از کنار پنجره نمایان شد و به سمت استوارت شلیک کرد.استوارت جاخالی داد و با اسلحه اش مرد را هدف گرفت و شلیک نمود.تیرش به دست مرد اصابت کرد.شرلوک سریع خود را به مرد رساند و اسلحه ی او را گرفت و او را نیز روی زمین انداخت.استورات اسلحه اش را روی پیشانی مرد گذاشت و گفت:تو کی هستی و کی بهت گفته که منو بکشی؟" مرد در حالی که درد داشت، گفت:من.. چیزی بهتون نمیتونم... بگم." استوارت چیزی را که از درون کشوهای میزش بیرون آورده بود، در دست گرفت.آن یک چراغ قوه بود.آن را روشن کرد و نورش را روی صورت مرد انداخت.شرلوک گفت:مطمئنا اهل آمریکای جنوبیه.سنش باید بین 30 تا 40 باشه. بدن نرمی داره که تا این حد ماهرانه میتونه از کنار دیوار خودش رو برسونه به اینجا."

    شرلوک خطاب به مرد گفت:گوش کن به خاطر کاری که کردی و میخواستی یک نفر رو بکشی و همین که دزدکی وارد اداره پلیس شدی، مطمئن باش مجازات قابل توجهی در انتظارته.پس بهتره که حرف بزنی و بگی که اون آدم کیه."  مرد کمی سکوت کرد و سپس گفت:من دقیقا نمیدونم اون کیه.اون فقط به من گفت که باید استوارت رو بکشم و عکس اون رو به من داد." شرلوک گفت:چه شکلی بود؟مشخصاتش رو بگو." مرد گفت:موهای قهوه ای ..."

    ناگهان صدای شکستن شیشه و صدای به زمین افتادن بدنی شنیده شد.تک تیراندازی آن مرد را به قتل رسانده بود.

    شرلوک جلوی پنجره رفت و ساختمان های دورتر را نگاه کرد.در آن تاریکی چیزی نمی توانست ببیند.

    شرلوک گفت:اون این کار رو کرد تا مشخصاتش لو نره.سربازرس! باید مراقب خودتون باشید اون دنبال شماست."

      
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh سه شنبه 29 اسفند 1391 09:39 نظرات ()

    با عرض سلام و تبریک پیشاپیش سال نو .به اطلاع شما خوانندگان گرامی وبلاگ می رسانم داستانی  که منتظرش بودید ، قسمت اول آن در همین پست بارگذاری شد.موفق باشید.

    نویسنده:محمد مسعود حبیبی       بر اساس طرحی از والا سبط


    برای دسترسی به تمام داستان های سر مسعود میتونید اینجا کلیک کنید .

    .........................................................................................................................................

    شرلوک هولمز: برنامه نویس(قسمت اول)

    دهمین روز ماه مارس بود.صدای بوق اتومبیل ها در خیابان بیکر و خیابان های نزدیک آن مردم را کلافه میکرد.بعد از ظهر آن روز، شلوغی فراوانی به همراه داشت.شرلوک هولمز درخانه تنها بود.چرا که دوستش جان واتسون به مطبش رفته بود.

    او پشت میزنشسته بود و در اینترنت میچرخید تا پرونده ای به حد و اندازه و شایستگی خودش در بین ایمیل ها و پیام هایی که برایش فرستاده بودند ، پیدا کند.پرونده ی به درد بخوری در بین آن همه ایمیل دیده نمیشد و همه از نظر شرلوک ماجراهای پیش پا افتاده و ساده ای بودند که نیازی به دخالت او در آن ها نبود.در حالی که او اکانتش را جست و جو میکرد ،عنوان یکی از پیام ها توجهش را جلب نمود:خداحافظ"  شرلوک روی آن کلیک کرد.درون آن فقط همان کلمه به همراه یک لینک در پایین صفحه دیده میشد.شرلوک کمی اندیشید و موس را روی آن هدایت کرد و کلیک نمود اما ...

    .......................................................................................................................................................................................

     قطار به سمت لندن در حرکت بود.خلوت ترین واگن، واگن آخر بود که در یکی از کوپه های آن یعنی در کوپه ی شماره 92 مردی با کت و شلوار مشکی رنگ لپ تاپش را باز کرد و پیامی را مشاهده نمود.این پنجمین پیام مشابهی  بود که آن روز دریافت میکرد.پیامی که انگار از قبل برای فرستادن آن برنامه ریزی شده بود.آن پیام فقط دو کلمه بود:خداحافظ –سلام." مرد لبخندی زد و گزینه تایید را انتخاب کرد.معلوم نبود که با انتخاب کردن آن گزینه چه اتفاقی قرار بود بیفتد.اما مرد از این که برای پنجمین بار کار مشابهی را در آن روز تکرار کرده بود ، خرسند به نظر می رسید.

    همان شب در لندن سیستم چند بانک مرکزی هک گردید و اطلاعات و رمز کارت اعتباری افراد زیادی دزدیده شد.در میان آن همه افسوس و حسرت مالباختگان و مشتری های بانک ها، فقط یک نفر می خندید.همان کسی که حالا چندین رمز در اختیار داشت.

    .......................................................................................................................................................................................

    ساعت 11 فردای آن روز عجیب ، شرلوک هولمز و جان واتسون دو میهمان داشتند.دو نفر از افراد پلیس امنیتی سایت ها واینترنت.جان برای چند ساعت مرخصی گرفته بود تا صحبت های دو میهمان را بشنود.میهمانان آن ها،دو پلیس به نام های سربازرس استوارت و مایکل لینک بودند.استوارت کت و شلوار طوسی رنگی بر تن داشت و دارای موهای مشکی رنگ بود.لینک نیز مردی عینکی همراه با کاپشن سرمه ای رنگ و ریش کم پشت پروفسوری با موهایی به رنگ قهوه ای روشن بود.در همین حال استوارت سر صحبت را باز کرد و گفت:خب آقایان! همونطور که میدونید روز گذشته یک آدم دیوانه با هک کردن چند سیستم مختلف اطلاعات زیادی رو از افراد گوناگون به دست آورده.هیچ ردی هم وجود نداره.در کارش خیلی دقیق بوده و طبیعتا برای طراحی کارش مدت زیادی رو صرف کرده.ما هم اومدیم اینجا که از شما کمک بخوایم."

    شرلوک  قدری فکر کرد و گفت: فکر نکنم بتونم حریف آدمی بشم که دائما پای رمزهاش کار میکنه و با فشار دادن چندتا دکمه یه شهر رو از پا درمیاره." استوارت چایش را سرکشید و گفت:ما هم این جا نیومدیم که کل این پرونده رو به شما واگذار کنیم.مسلما در این کار به کمک دیگران نیاز هست.ولی معتقدیم که با کمک شما کارمون سریعتر پیش میره.ما درباره شما چیزهای زیادی شنیدیم.آقای لینک که دوست و همکار من هستند در این باره میتونه به شما کمک زیادی کنه.ایشون هم دائما پشت یک سیستم دارن کار میکنند و موارد مشکوک و اختلال های موجود و خطرناک رو رفع میکنن." شرلوک نگاهی به لینک انداخت و گفت:بله.از روی خط روی مچ دستانشون میشه فهمید که دائما در پشت یک میز دستانشون رو تکیه میدن و روی یک سیستم کار میکنند و از چشمای خسته و قرمزشون هم میشه درک کرد که به خاطر کارشون کم خوابی دارن وشبانه روز مشغول هستند."  لینک لبخندی زد و گفت:پس حرف هایی که راجع به شما میزنند دروغ نیست.این همون دانش استنتاجیه که از روی ظاهر آدما میشه اطلاعاتی رو راجع بهشون دریافت کرد.شما چطور دکتر واتسون؟شما هم این دانش رو دارا هستید؟"  جان گفت:متاسفانه خیر.شرلوک با این علم، کفر خیلی ها رو در آورده و اگه همینطوری پیش بره ممکنه شما هم از دست این آدم عصبی بشید !"

    شرلوک به بحث هکر برگشت و گفت:متاسفانه همین آدم روانی که شما میخواین پیداش کنید من رو هم هک کرده.یک ایمیل با عنوان خداحافظ و همراه یک لینک ..."

    استوارت گفت:بعدش هم کلیک روی اون لینک و هک شدن کامپیوتر.اتفاق مشابهی که برای خیلی ها روی داده.خب بالاخره  نظرتون درباره ی همکاری با ما چیه؟ همکاری با ما رو قبول میکنید آقای هولمز؟"

    شرلوک گفت:البته. هر کاری که از دستم بر بیاد انجام میدم.پرونده جالبیه و من هم دنبال چنین چیزی بودم سربازرس !"

    استوارت گفت:بسیار خوب پس به زودی باهاتون تماس میگیریم."  

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 فروردین 1392 11:45
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh پنجشنبه 5 بهمن 1391 20:55 نظرات ()

    معمای ششم ( راست و دروغ )


    در غرب لندن دکتر بل به قتل میرسد.چهار نفر شهادتی داده اند که فقط یکی از آن ها حقیقت دارد.

    ویلیام : من دکتر بل را نکشتم.زمانی که وارد اتاق ایشون شدم.جنازه بی جان روی تخت غرق در خون بود.                                         

    مالی : ویلیام دروغ میگوید.من دیدم که او شب قبل با دکتر مشاجره داشت.

    هری : مالی دروغ میگوید.او به این دلیل که دکتر به ویلیام اعتماد زیادی داشت به او حسادت میکرد.                                                

     سارا :  مالی او را کشته است.او بر سر دستمزدش با دکتر اختلافات زیادی داشت.

    حال قاتل را مشخص کنید


    امتیاز : ۲۵

    زمان پاسخگویی:مهلت به پایان رسید


    فقط و فقط نظر خصوصی ارسال کنید. تحت هیچ عنوان نظر غیر خصوصی بررسی نمیشود.


    درستی یا نادرستی پاسخ های شما پس از پایان یافتن مهلت معما مشخص می گردد.

    ...................................................................................................................................


    اسامی کسانی که درست جواب دادند:

    روناک - پازوکی  Hiva - asi - half blood prince - kimia 01 - kim cullen -at -Emi - sherlockpedia

    .....................................................................................................................................

    پاسخ صحیح: ویلیام قاتل است و یا مالی راست میگوید

    آخرین ویرایش: شنبه 7 بهمن 1391 18:51
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh چهارشنبه 27 دی 1391 19:58 نظرات ()

    شرلوک هولمز: تجارت کثیف (قسمت اول)



    قطار به سوی لندن در حرکت بود.ساعت ۸ شب بود و باران می بارید و قطرات آن به شیشه ی هر کوپه اصابت میکرد.جان در حال کتاب خواندن در کوپه بود و شرلوک به مناظر بیرون از قطار مینگریست. تا چند ساعت دیگر به  لندن میرسیدند.پس از مسافرت پر ماجرایشان در بیرمنگام ، حال قصد بازگشت به خانه داشتند(ماجرای آخرین مسابقه مک میلان).شرلوک خسته شده بود و همانند یک بچه انتظار خانه را میکشید.از کوپه بیرون رفت تا کمی قدم بزند.کمی دورتر پیرمردی را دید که کتابی مربوط به علم نجوم در دست داشت.شرلوک به طرفش رفت و کمی چهره ی او را مشاهده کرد.پیرمرد که متوجه نگاه شرلوک به او شده بود گفت:مشکلی پیش اومده؟" شرلوک گفت:نخیر قربان.کتابتون توجهم رو جلب کرد" پیرمرد گفت:به نجوم علاقه داری؟" شرلوک گفت:به هیچ وجه.اصلا از نجوم خوشم نمیاد.به نظرم خسته کننده است." پیرمرد گفت:خسته کننده؟تو  داری به چنین دانشی توهین میکنی.چطور ممکنه برای تو جالب نباشه؟ جدا برات جالب نیست که بفهمی اطرافت چه خبره؟" شرلوک گفت:از این که بدونم اطرافم چی میگذره چی گیرم میاد؟برای مردم چه فرقی میکنه که بدونند زمین به دور خورشید میچرخه یا خورشید به دور زمین؟" پیرمرد گفت:عجب عقایدی داری! اصلا به چهره ات نمیاد که چنین طرز تفکری داشته باشی!من توی واگن آخرم توی کوپه ۷۶. اگه خواستی میتونی بیای تا با هم راجع به این موضوع صحبت کنیم."  شرلوک گفت:شاید بیام.امیدوارم بتونم قانع بشم." 

    شرلوک به کوپه اش برگشت و روی صندلی نشست.از جان پرسید:نظر تو چیه جان؟" جان گفت:در رابطه با چی؟" شرلوک گفت:درباره اینکه علم نجوم به درد ما میخوره یا نه؟" جان گفت:این دیگه چه سوالیه؟مگه علمی هم هست که به درد نخوره؟بستگی به این داره که به چی علاقه داشته باشی." شرلوک پوزخندی زد و گفت:میتونم ازت بپرسم  که اگه بدونم  کدوم سیاره اتمسفر نداره یا تعداد قمر ها چندتاست یا اینکه  کدوم سیاره داغتره و کدوم سیاره قطرش بیشتره و چگالیش کمتره و امثال این ها چی گیرم میاد؟ هیچی .هیچ اتفاقی نمیفته.منم دوست ندارم خودم رو سر کار بذارم و سر خودمو شیره بمالم." جان گفت:من رو ببخش اما عقاید تو احمقانه است.معلوم نیست توی فکر تو چی میگذره.فقط دنبال این هستی که یکی کشته بشه و بری قاتلشو پیدا کنی؟نه این زندگی نیست.تو که این قدر دنبال این هستی که یه زندگی پرهیجان داشته باشی باید بهت بگم که زندگی تو فقط کسالت آوره." شرلوک گفت:خدای من!ببین کی داره اینو به من میگه؟یه منجم توی این قطاره میرم ازش بپرسم تا جواب سوالم رو بگیرم!" شرلوک به سمت واگن آخر حرکت کرد.

    وقتی به کوپه ۷۶ رسید ، در زد اما کسی جواب نداد مطمئن بود که کسی درون کوپه هست زیرا سایه شخصی به روی در کوپه افتاده بود.شرلوک مجبور شد در را باز کند .وقتی در را باز کرد با نگاه اولش که یک ثانیه هم طول نکشید متوجه شد که سه صندلی کوپه خالی هستند و یک نفر فقط در آن کوپه وجود دارد.اما با دیدن آن یک نفر خشکش زد.همان پیرمرد بود که در دستانش آن کتاب نجوم دیده میشد.اما جنبیه ی وحشتناک آن این بود که لباس پیرمردغرق در خون بود و به نظر میرسید چندین ضربه چاقو خورده باشد.شرلوک سریعا در کوپه را بست و خواست دیگران را از قتل آگاه سازد. در انتهای راهرو مردی را دید که به او نگاه میکرد.به نظر میرسید اشفته خاطر است.همین که شرلوک به او نزدیک شد ، مرد چاقویی از جیب برداشت و با آن گلوی شرلوک را نشانه گرفت.رنگ از چهره ی شرلوک پرید اما او بیکار ننشست و دست مرد را گرفت و پیچاند و به شیشه کوبید.مرد لگدی به شرلوک زد و او را از خود راند و سپس فرار کرد.شرلوک نیز به دنبال او دوید .آنها از واگن آخر خارج شدند و به واگن بعدی رسیدند.در انتهای آن واگن افرادی در حال جدا کردن برخی قطعات بودند.شرلوک حدس میزد که آنها قصد دارند دو واگن آخر را از قطار جدا کنند و همین اتفاق هم افتاد اما کوپه شرلوک و جان در واگن سوم قرار داشت.مردی که شرلوک او را تعقیب میکرد خودش را به سقف قطار رساند.شرلوک هم همین کار را کرد.شرلوک گفت:تو کی هستی؟" آسمان رعد و برقی زد.باران به شدت می بارید.مرد با چاقو به شرلوک حمله ور شد.شرلوک چند بار جاخالی داد اما در آخرین دفعه چاقو خراشی بر بازوی شرلوک بر جای گذاشت.بازوی شرلوک شروع به سوختن کرد.با پایش به صورت مرد ضربه ای وارد کرد.بار دیگر چاقو به سمت شرلوک آمد اما او این بار  دست مرد را گرفت و مقاومت کرد.دست هر دویشان به سمت بالا میرفت.طوفان شدیدی بود .کروات مشکی رنگ شرلوک میخواست از جایش کنده شود.کابل برق که به دکل ها آویزان بود ، مسیر قطار را تعقیب میکرد.چاقو به کابل برخورد نمود و آن را برید.جرقه ای ایجاد شد که ادامه داشت.شرلوک توانست چاقو را ازدست مرد بگیرد.سپس آن را از بالای قطار به جایی نامعلوم پرت کرد.مرد با دستانش گلوی شرلوک را گرفت و او را به زمین زد.در همین هنگام در خط مخالف حرکت قطار ، قطاری دیگر مخالف جهت آنها نزدیک میشد.مرد سعی کرد شرلوک را جلوی قطار مخالف قرار دهد.شرلوک دیگر تاب مقاومت نداشت.جرقه نیز به سوی آنها بازمیگشت و چیزی نمانده بود که به آنها برسد و . . .

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 دی 1391 21:30
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh پنجشنبه 21 دی 1391 12:18 نظرات ()

    شرلوک هولمز : آخرین مسابقه مک میلان (قسمت پایانی)

    یک روز بعد

    - خب حالا کاری که باید بکنیم  اینه که مایکل و مینروا  رو زیر نظر بگیریم .موضوع دیگه ای هم که هست باید با مسئول آزمایشگاه صحبت کنیم و یه هدف دیگه هم داریم که اون کسی نیست جز مکس لویت دوست تام. خیلی از تکه های پازلمون داره میره سر جاش. ولی چیزی رو که باید بفهمیم اینه که کی این پازلو خراب کرده ." شرلوک در حالی که روی تخت اتاقش نشسته بود این ها را به جان میگفت.جان پرسید: به نظرت بهتر نیست به سربازرس گرگسون خبر بدیم؟" شرلوک گفت: فایده ای نداره . اونم کاری رو میکنه که ما میخوایم انجام بدیم.با این کار اوضاع به هم میریزه و مظنونین ما متوجه کارمون میشن. تو بهتره که بری مکس لویت رو که آدرسش رو دیروز از خودش پرسیدم زیر نظر بگیری. منم میرم دنبال کار مایکل و مینروا.  "  


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1391 20:07
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh چهارشنبه 13 دی 1391 22:40 نظرات ()

    شرلوک هولمز : آخرین مسابقه مک میلان (قسمت چهارم)

    شرلوک به همراه جان بر روی  مبل در طبقه همکف  هتل نشسته بود و منتظر نویل گرگسون بود.انگشتانش را به هم میفشرد  و دائما در حال فکر کردن بود.در همین هنگام سر و کله ی گرگسون پیدا شد که پوشه ای را در دست داشت.او به طرف آنها قدم برداشت و گفت:باز هم سلام.همینطور پیچیده ترمیشه. من که دارم بیش از قبل گیج میشم.محتویات معده مقتول رو که بررسی کردیم ،متوجه شدیم که قبل از مسابقه مواد مخدر مصرف کرده.اما مقدارش در حد مرگ نبوده ولی اونقدری بوده که به خاطرش خواب آلود بشه."

    سپس پوشه را به دست شرلوک داد.او کاغذ های درون پوشه را برداشت و به بررسی آن ها پرداخت.جان گفت:این یعنی ..."  شرلوک به سرعت گفت:یعنی این که یکی از دلایل مرگش هم همین بوده.علاوه بر این که ترمزش رو بریده بودن،به دلیل خواب آلودگی، قدرت تصمیم گیریش برای اینکه حداقل از ماشین بپره بیرون هم ضعیف شده.برای همین هم نتونسته درست تصمیم بگیره و به دلیل از دست رفتن تمرکز،متوجه بالا رفتن بی رویه ی سرعتش نشده.بعدش هم به مقصدش یعنی مرگ رسیده.حالا ما نحوه ی قتل رو به خوبی فهمیدیم.فقط باید قاتل رو پیدا کنیم." جان گفت:باید خودت شخصا با هم تیمی هاش صحبت کنی." گرگسون گفت:من هم موافقم." شرلوک گفت:خب کی میتونی شرایط رو ترتیب بدی نویل؟" نویل گفت:امروز، ساعت 5 بعد از ظهر چطوره؟" شرلوک گفت:خوبه پس امروز میایم به اداره پلیس." نویل پوشه را برداشت و خداحافظی کرد و از در هتل خارج شد.پس از رفتن او، جان که به نظر میرسید چیزی فکرش را مشغول کرده است،گفت:اما یه چیزی با عقل جور در نمیاد.قبل از مسابقه همه باید یه آزمایش بدن تا از سلامتی جسمانیشون اطمینان کامل به دست بیاد.چطور ممکنه اونا متوجه مصرف مواد مخدر توسط تام نشده باشند؟" شرلوک گفت:سوال خوبیه.اما من در جواب این سوال میتونم بگم که ممکنه اصلا اونا نمیخواستند متوجه چنین چیزی بشن." جان پرسید:منظورت چیه؟" شرلوک گفت:خیلی واضحه.کلید این سوال میتونه دو چیز باشه.رشوه و یا تهدید.قاتل نمیخواسته از ماجرا بویی برده بشه برای همین یا از رشوه و یا از تهدید استفاده کرده تا کسی از این قضیه با خبر نشه.البته یه احتمال دیگه هم وجود داره که قاتل و هم دستانش از مسئولین آزمایشات باشند." جان گفت:یعنی کسانی که به مایکل و مینروا ختم میشن؟" شرلوک گفت:احتمالش هست.ماجرا کثیف تر از اون چیزیه که در ابتدا فکر میکردم.ولی قاتل نباید بفهمه که ما بویی بردیم.وگرنه ممکنه فرار کنه."

    ..........................................................................................................

    ساعت 5 بعد از ظهر در اداره پلیس هم تیمی های تام مک میلان دیده میشدند که برای تحقیقات پلیس به آنجا آمده بودند. آنها سه نفر بودند که به همراه مربی و کادر اصلی تیم شش نفر میشدند.شرلوک نیز به تنهایی درآنجا منتظر بود.پس از این که نویل ترتیب همه چیز را داد و شرایط بازجویی را فراهم کرد،شرلوک به اتاق بازجویی رفت و به ترتیب هم تیمی های تام وارد اتاق می شدند.اولین نفر یک پسر 27 ساله به نام "پیتر گرین" بود.شرلوک اولین سوالاتش را درباره ی شب قبل از مسابقه و روز برگزاری آن پرسید.صحبت های پیتر این چنین بود:من و تام به همراه یکی دیگه ازهم تیمی ها به نام "مکس لویت" با هم خیلی صمیمی بودیم.تیم ما خیلی افتخارات به دست آورده بود.به خصوص به خاطر تام.ستاره ی تیم ما تام بود.ما در روز مسابقه غرور و اعتماد به نفس زیادی داشتیم و حتی میتونم بگم که از بردمون مطمئن بودیم.ابتدای مسابقه ما از خیلی ها جلو زدیم.اما تام که در ماشینرانی خبره بود، از همه جلو زد  و سرعتش خیلی بالا بود.همین اعتماد به نفس ما رو بالا میبرد.من نفر سوم بودم و نفر دوم هم "دیوید جرارد" از تیم حریف بود.مطمئن بودم که تام مهارت بیشتری نسبت به جرارد داره.فاصله ی تام با ما دوتا خیلی زیاد شده بود.تا اینکه وقتی به یکی از پیچ های سخت جاده رسیدیم،دیدم که یه ماشین شبیه به اتومبیل تام چند متر دورتر از محوطه ی مسابقه وارونه افتاده.سریع روی ترمز زدم و ماشینم رو کنار محوطه پارک کردم.دیوید جرارد بی اعتنا به جریان به راهش ادامه میداد و در پایان هم اون برنده مسابقه شد.اما اصلا برای من مهم نبود.من فورا از ماشین پیاده شدم و به سمت اتومبیل تام دویدم.سریع خودم رو به در راننده رسوندم و اون رو باز کردم و متوجه شدم که تام شدیدا مجروح شده.اون رو از ماشین بیرون کشیدم و روی دوشم انداختم.سوار ماشینم کردمش و خیلی سریع مخالف جهت مسابقه حرکت کردم تا اینکه پس از مدتی به نقطه ابتدا رسیدم.اعضای تیم با دیدن وضعیت تام سخت شگفت زده شده بودند.خیلی زود یه آمبولانس خبر کردند اما بی فایده بود.چون دیگه نفس نمیکشید."    شرلوک گفت:قبل از مسابقه چیزی نخوردین؟" پیتر گفـت:چرا...قبل از این که از سلامتی جسمی مون اطمینان پیدا بشه و از ما آزمایش بگیرند.مکس سه تا آبمیوه برامون گرفت و سه تایی با هم خوردیم." شرلوک بار دیگر پرسید:آزمایش چطور؟همگی آزمایش دادید تا وضعیتتون چک بشه؟" پیتر گفت:بله.اما رئیس آزمایشات اون روز خیلی دیر اومد و ما یک آزمایش جزئی دادیم." شرلوک گفت:و تو نمیدونی که علت تاخیر رئیس آزمایشگاه چی بود؟" پیتر گفت:بعد از مسابقه فهمیدم که تصادف کرده و علت تاخیرش هم همین بوده." شرلوک به صندلی تکیه داد و گفت:ممنونم پیتر.میتونی بری!"      


       

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 دی 1391 23:31
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh یکشنبه 10 دی 1391 11:54 نظرات ()

    سلام بر دوستان عزیز

    یه نظرسنجی توی وب خودم گذاشتم راجع به داستان بعدی شرلوک هم توی وب خودم هم توی وب اینجا قرار خواهد گرفت. اگه دوست داشتین میتونین شرکت کنین.

    ( در ضمن هر کی دوست داره بدونه آخرین مسابقه مک میلان آخرش چی میشه سر بزنه.)

    www.mmasoudh.blogfa.com               

    آخرین ویرایش: یکشنبه 10 دی 1391 13:51
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh چهارشنبه 6 دی 1391 14:42 نظرات ()

    شرلوک هولمز : آخرین مسابقه مک میلان (قسمت سوم)

    صبح روز بعد،وقتی جان از خواب برخاست متوجه شد که شرلوک در اتاق نیست و تختش مرتب شده.جان دور و برش را گشت و متوجه کاغذی که به آینه چسبیده شده بود گردید.او کاغذ را خواند:صبح به خیر جان! من رو ببخش که بی خبر رفتم.امروز برای تحقیق بیشتر در رابطه با پرونده ی مک میلان به خانه اون میرم تا با همسرش صحبت کنم.شرلوک." جان گفت:حیف شد.من خیلی مشتاق بودم تا توی حل این معما بهش کمک کنم ولی مثل اینکه خودش تنهایی میخواد حلش کنه."

    ..............................................................................................................................

    شرلوک روی صندلی در خانه مک میلان نشسته بود و در حال نوشیدن یک فنجان چای بود.دوشیزه مک میلان روبروی او نشسته بود.او کلاهی توردار صورتی رنگ و یک لباس صورتی نیز بر تن داشت و شرلوک هم کت و شلوار مشکی رنگش را به تن کرده بود و منتظر شنیدن صحبت های همسر مک میلان بود.شرلوک پرسید:میتونم بپرسم که خبر مرگ شوهرتون رو کی شنیدید؟" دوشیزه مک میلان گفت:آه.خب فکر کنم یک ساعت پس از تصادف خبر مرگ تام رو شنیدم.واقعا براش متاسفم.مسلما اعضای تیم هم از مرگ اون ناراحتند.تام افتخار اونا بود." شرلوک گفت:مطمئنا همینطوره.اما... میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟شما به نظر اونقدر ناراحت نمیاین.من رو ببخشید اما کوچکترین غمی توی چهره تون احساس نمیکنم." زن جواب داد:فکر نمیکنم زیاد ناراحت کننده باشه.از مرگش خوشحال نیستم ولی اون شوهر خوبی نبود.این اواخر خیلی اختلاف بین ما افتاده بود.باید بهتون بگم که اون منو کتک هم میزد.ما میخواستیم از هم طلاق بگیریم.اگر هم گفتم که متاسفم برای تیمش و دوستانش متاسفم." شرلوک فنجان را روی میز گذاشت و گفت:شنیدم که برادرتون به خاطر تام از گروه اخراج شده.میشه بگید رابطه ی اونا با هم چه طوری بود؟" دوشیزه مک میلان پاسخ داد:آقای هولمز!به نظر من مرگ اون یک حادثه رانندگی بوده این طور که اعلام شده.به هرحال درسته که اون جای برادرم رو گرفت اما این دلیلی نمیشد که برادرم بهش حسادت کنه.واقعا این خیلی مسخره است که کسی بخواد اونو متهم کنه." شرلوک گفت:بله.متوجهم.اما در مورد مرگ همسرتون فکر نمیکنید که مرگ اون جدی تر از این حرف ها باشه؟" در همین هنگام در ورودی خانه باز شد و مرد جوان و درشت استخوانی وارد خانه شد.او انگار میخوات باعجله چیزی بگوید.پس بی درنگ لب گشود و گفت:مینروا باید...." خانم مک میلان ایستاد و رو به مرد جوان گفت:اوه مایکل!کجا بودی؟ایشون آقای شرلوک هولمز هستند که درباره ی قتل تام میخوان تحقیق کنند." اما ناگهان زن آرام جلوی دهانش را گرفت و کمی سرخ شد.مایکل به سرعت لبخندی زد و گفت:خوش آمدید آقای هولمز.باعث افتخاره که...." شرلوک برخاست و گفت:می بخشید که حرفتون رو قطع میکنم.اما من واقعا عجله دارم و باید برم.خدانگهدار" مایکل و مینروا از شرلوک خداحافظی کردند.سپس شرلوک آنجا را ترک کرد و به سمت هتل حرکت نمود.

    .................................................................................................................................

    - این تمام ماجرا بود.جان نظرت چیه؟"

    - خب اونا معلومه رابطه جالبی با تام مک میلان نداشتند...و....بعید نیست از مرگش خوشحال باشند.

    شرلوک در حالی که روی تختش نشسته بود، به جان نگاه میکرد.او گفت:تنها چیزی که میتونی بگی همینه؟دقیقا هر چیزی رو که شنیدم و گفتم برات بازگو کردم.البته حرفی که میزنی منطقیه ولی اینو هر آدمی که مغزش پر از چیز های خسته کننده و کسالت آوره و در زمینه جرم و جنایت هیچ سررشته ای نداره هم میتونه بگه."

    جان سرش را خاراند و گفت:میشه بگی نتیجه گیری های دیگه چیه؟

    شرلوک گفت:هنگامی که مایکل وارد شد مینروا بهش گفت ایشون آقای هولمز هستند که میخوان درباره قتل تام تحقیق کنن." جان پرسید:خب این کجاش عجیبه؟" شرلوک گفت:وقتی مینروا اینو به برادرش گفت، مایکل اصلا تعجب نکرد.خواهرش از کلمه قتل استفاده کرد.در حالی که اونا اصرار دارند  بگن که مرگ تام فقط یه حادثه بوده.خب چنین رفتاری خیلی مشکوکه."




    قسمت اول آخرین مسابقه ی  مک میلان


    قسمت دوم آخرین مسابقه ی  مک میلان

    داستان سارق چهره

    آخرین ویرایش: جمعه 8 دی 1391 00:30
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh چهارشنبه 29 آذر 1391 17:36 نظرات ()

    شرلوک هولمز: آخرین مسابقه مک میلان (قسمت دوم)

    فردای آن روز یعنی 16 می ، شرلوک و جان به محل تمرین تیم ماشین رانی رفتند.ابتدا به دفتر آنجا مراجعه کردند.مسئول دفتر مردی به نام "جیم داوس" بود.شرلوک و جان ابتدا خود را معرفی و سپس موضوع مسابقه ی اخیر را مطرح کردند.شرلوک پرسید:ممکنه یک نقشه به من بدید و مسافت مسابقه رو در اون مشخص کنید؟" داوس گفت:البته." سپس نقشه ای را روی میز گذاشت.شرلوک به نقشه نگاهی انداخت و کمی بعد پرسید:محل شروع مسابقه کجا بوده؟" داوس نقطه ای را با انگشت اشاره نشان داد و گفت:در این نقطه." شرلوک گفت:و خط پایان؟" داوس نقطه ای دورتر را نشان داد و گفت:در این محل خط پایان بوده."  شرلوک گفت:پس تقریبا مسافت مسابقه 20 کیلومتر بوده.و یک سوال دیگه کجا اتومبیل تام مک میلان رو که از محوطه خارج شده بود پیدا کردید؟" داوس گفت:اتومبیل و جنازه رو جایی پیدا کردیم که تقریبا میشه گفت با نقطه ی شروع 9 کیلومتر فاصله داره.یعنی جایی نزدیک این نقطه.البته بهتون بگم که این مسابقه بیشتر جنبه ی تمرینی داشت تا جنبه رقابت." شرلوک همه نقاط را علامت گذاری نمود.سپس تشکر کرد و به همراه جان از آنجا خارج شد.

    ..................................................................................................

     نیم ساعت بعد آنها به سمت محل مسابقه حرکت کردند.آنجا یک جاده ی خاکی بود و سرتاسر آن محدوده را با نوار احاطه کرده بودند.شرلوک خم شد و به نقطه ی شروع اشاره کرد.جای لاستیک ماشین ها در آنجا دیده میشد.شرلوک شروع کرد به قدم زدن و به جلو حرکت کرد.جان گفت:باید حدود 9 کیلومتر رو پیاده بریم.خیلی زیاده.اما خب چه میشه کرد؟" شرلوک قدری فکر کرد و گفت:جان! تو برو دنبال گرگسون و ازش بپرس که نتیجه آزمایشات اومده یا نه؟" جان گفت:بسیارخوب." سپس جان، شرلوک را ترک کرد و از محوطه خارج شد.شرلوک به جست و جویش ادامه داد.او پیاده مسافت را طی میکرد.گاهی روی زمین مینشست و رد لاستیک ها و چیزهای دیگر را بررسی می نمود.گاهی هم می دوید.سرانجام به محل تقریبی تصادف رسید که سر یک پیچ بود.در آنجا آثار تصادف دیده میشد.شرلوک با خودش تصور میکرد که چگونه اتومبیل از محدوده مسابقه خارج شده و شروع به معلق زدن کرده است.او میدانست که اتومبیل باید با سرعتی زیاد از محوطه خارج شده باشد.اما برایش عجیب بود که یک اتومبیل با داشتن یک راننده حرفه ای سر یک پیچ با چنین سرعتی از محوطه خارج شده است. مسئله ای دیگر این بود که اثری از ترمز هم در آنجا دیده نمیشد.

     .....................................................................................................

    دو ساعت بعد، شرلوک به هتل بازگشت.در آنجا جان و گرگسون را دید.گرگسون از روی صندلی برخاست و گفت:آقای هولمز! جواب آزمایشات روی اتومبیل مک میلان به دستمون رسیده.خودتون بررسی کنین." سپس کاغذی را به دست شرلوک داد.شرلوک کاغذ را خواند.نتایج چنین چیزهایی را بیان میکردند:سپر جلو از جا بیرون آمده،سرعت از حد معمول سرعت مسابقه خیلی بالاتر بوده و دائما هم بیشتر میشده،در عقب کاملا فرو رفته و رنگش تا حد زیادی رفته و ساییده شده و ...

       شرلوک بشکنی زد و گفت:همون چیزی رو که میخواستم به دست آوردم.این جا نوشته شده که سرعت دائما بالا میرفته این چیزیه که خودم هم در بررسی راه به ذهنم رسید.و این ثابت میکنه که ترمز ماشین دچار اختلال شده."  جان متعجب پرسید:یعنی ترمزش بریده شده؟" شرلوک گفت:دقیقا.اگر ماشینی ترمز کنه،قطعا اثر لاستیکش روی جاده میمونه.منظورم جاده مسابقه است.چون اون جاده خاکی بوده،باید اثر ترمز روی اون بمونه.ولی در خط تام مک میلان چنین اثری دیده نشده.به خاطر همین هم من به این موضوع مشکوک شدم." گرگسون گفت: حالا که شیوه ی قتل رو فهمیدیم،باید دنبال قاتل بگردیم." شرلوک گفت:با این حال من هنوز به یک موضوع دیگه مشکوکم."  گرگسون پرسید:چه موضوعی آقای هولمز؟" شرلوک گفت:ازت میخوام که کاری کنی تا جسد رو کالبدشکافی کنن.باید از خیلی چیزها مطمئن بشیم." جان پرسید:منظورت چیه؟" شرلوک گفت:به زودی خودتون میفهمید.نویل بهتره کاری رو که بهت گفتم جدی بگیری.پس تا فردا خداحافظ." سپس جان و نویل را ترک کرد و با آسانسور به طبقه بالا رفت.جان و گرگسون به یکدیگر نگاه میکردند و با خود فکر میکردند که شرلوک چه در سر دارد.اما با این حال اطمینان داشتند که کار او دلیلی خواهد داشت.   



    قسمت اول آخرین مسابقه ی  مک میلان

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 آذر 1391 22:32
    ارسال دیدگاه
  • mmasoudh چهارشنبه 22 آذر 1391 17:24 نظرات ()

    شرلوک هولمز : آخرین مسابقه مک میلان (قسمت اول)



    - ایمیل های جدید برات اومده.به نظر مهم نمیان.اما اگه دنبال پرونده میگردی...خب یه ایمیل از یه خانواده به نام وینسنت برات ارسال شده.اونا گفتن که دخترشون یک هفته است که گم شده و از اون موقع تا حالا هیچ خبری ازش ندارن...و...میشه بپرسم چرا هیچ حرفی نمیزنی؟" شرلوک روی کاناپه دراز کشیده بود.پاهایش کشیده بودند، دستانش روی سینه اش قرار داشتند و چشمانش بسته بودند.

    مانند مرده ای که در تابوت خوابیده باشد.جان دوباره به لپ تاپش نگاهی انداخت و به دنبال یک ایمیل مناسب برای شرلوک میگشت.کمی بعد دوباره جان گفت:این یکی فکر کنم به درد بخوره.ماجرای پسری که چپ کرد." ناگهان چشمان شرلوک باز شدند.او پرسید:یعنی چی چپ کرد؟" جان گفت: از طرف یک نفر به اسم نویل گرگسون." شرلوک تکرار کرد:یعنی چی چپ کرد؟"

    جان گفت:بذار پیامشو برات بخونم:

    سلام آقای هولمز! امیدوارم حالتون خوب باشه.از آخرین دیدار ما مدت زیادی میگذره.اخیرا درگیر پرونده ای مشکوک شدم.ماجرایی مربوط به یک مسابقه اتومبیلرانی.پسری 28 ساله به نام تام مک میلان که اخیرا در یکی از مسابقه ها جان باخت.خیلی ها میگن که مرگ اون فقط یه سانحه بوده.مرگ به خاطر سهل انگاری و سرعت زیاد.اما با توجه به مهارت و افتخارات اون،این مسئله نمیتونه این قدر ساده باشه.به هر حال اگر تمایل داشتید میتونید به بیرمنگام، به اداره پلیس خیابان ولف تشریف بیارید.لطفا قبلش به من اطلاع بدید.ازتون ممنون میشم.دوستدار شما:نویل گرگسون."


    شرلوک از جایش برخاست و دستانش را به هم زد و گفت:خوبه.برای یک سربازرس جوان همین که فقط فکر میکنه پرونده خیلی مشکوکه کافیه.این پرونده رو ما حل میکنیم.مدتهاست که یک پرونده ی درست و حسابی گیرم نیفتاده بود.مطمئنم که کلی سرمون رو گرم میکنه.همین حالا بهش خبر بده که ما عازم بیرمنگام میشیم.باید آماده بشی جان!" جان پرسید: خب حالا کی به سمت بیرمنگام حرکت کنیم؟"

    شرلوک مصمم گفت:همین امروز باید وسایل و مقدمات رو آماده کنیم تا فردا حرکت کنیم."

    ..........................................................................................................................

     و در ساعت 10:30 صبح فردای آن روز یعنی 15 ماه می،شرلوک به همراه جان عازم میدلند غربی به مقصد بیرمنگام شدند.آن ها یک کوپه ی اختصاصی داشتند و به غیر از آن دو نفر، فرد دیگری در کوپه نبود.یک ربع پس از به راه افتادن قطار، جان پرسید:نویل گرگسون کی هست؟از چه زمانی همدیگر رو میشناسید؟" شرلوک لبخندی زد و پاسخ داد:من به خاطر حرفه و مهارتم با خیلی از پلیس ها از جمله سربازرس ها ارتباط دارم.پرونده ای که ما دو تا رو با هم آشنا کرد،مربوط به سه سال پیشه.اون خیلی جوونه و بی تجربه است.هر چند یکی مثل لسترید فاکس هم با این که مدت کمی نیست دارای چنین شغلیه، به نظر من یه کودن به تمام معناست.اما به عقیده ی من نویل از اون بهتره."  

    ..................................................................................................................................................................................................................................

    پس از رسیدن قطار به ایستگاه بیرمنگام، شرلوک و جان وسایلشان را برداشتند و با پیاده شدن از قطار یک تاکسی اختیار کردند.آنها برای اقامت خود اتاقی را در یک هتل رزرو کردند.ساعت 6 بعد از ظهر شرلوک با گرگسون تماس گرفت و او را به رستوران هتل دعوت کرد.45 دقیقه گذشت تا اینکه سر و کله ی مردی کوتاه قد تقریبا هم قد با جان،با موهای مشکی و یک کت و شلوار سرمه ای رنگ کنار میز شرلوک و جان پیدا شد.او سلام کرد و دستان شرلوک و جان را فشرد.سپس درباره ی جان از شرلوک سوال کرد.چرا که او نیز مانند خیلی های دیگر جان را نمیشناخت.جان خود را معرفی نمود و لبخندی را بر چهره گرگسون جاری کرد.کمی بعد آنها نشستند و گرم صحبت شدند.نویل گفت:همونطور که توی پیام هم براتون نوشته بودم، ماجرا از این قراره که یه پسر جوون ماهر به نام تام مک میلان در مسابقات اتومبیلرانی چند روز پیش توی یکی از مهم ترین مسابقاتش جون خودش رو از دست داد.از محوطه ی مسابقه به کلی خارج شد و ماشینش بعد از چند بار معلق زدن داغون شد و خودش هم جان باخت.خب خیلی مسخره است که بگیم مرگ اون فقط به خاطر یک حادثه بوده.مسیر این مسابقه خیلی دارای پیچ و خم نبوده.اون قبلا توی مسابقات خیلی از این سخت تر موفق شده مقام اول رو کسب کنه.پس چه طور چنین اتفاقی برای یک راننده حرفه ای رخ داده؟"  شرلوک لبخندی زد و گفت:نویل تو باهوش تر از اونی هستی که فکر میکردم! اگه الان فاکس اینجا بود حرف های تو رو تکذیب میکرد."
    نویل گفت:من به این دلیل که به نابغه بودن شما در این جور مسائل واقف هستم،شما رو به بیرمنگام دعوت کردم."

    شرلوک پرسید:از اطرافیانش چیزی دستگیرت نشد؟"
    نویل گفت:خب اونطور که به من گفتند،قبل از دعوت شدن مک میلان به گروه ماشین رانی.یه نفر بوده که با پیوستن مک میلان به تیم ،اخراج شده.یعنی مک میلان جانشین اون شخص در تیم بوده.خب این میتونه انگیزه خوبی برای یک قتل باشه.اما خب چیزی که ذهن ما رو مشغول کرده اینه که اون فرد برادر زن مک میلان بوده.اخراج اون مربوط به دو سال پیشه.یک موضوع دیگه هم هست که چرا اون الان این کار رو انجام داده.مگه قبلا فرصت نداسته که این کار رو بکنه؟پس این شک و تردیدها میتونن ثابت کنند که اون قاتل نیست."
     شرلوک پرسید:اتومبیل رو ندادید بررسی کنند؟" نویل گفت:چرا.اما هنوز گزارش ها و نتایج آماده نشدند." جان پرسید:بقیه افراد چی؟هم تیمی هاش بهش حسادت نمیکردند؟" نویل گفت:مک میلان مایه افتخار اون تیم بوده.چرا باید بهش حسادت کنند؟" شرلوک گفت:باید درمورد هم تیمی هاش هم تحقیق کنیم.به هر حال پرونده خیلی جالبیه.اولین باره که چنین پرونده ای گیرم اومده.به هر حال من و جان از فردا تحقیقات خودمون رو شروع میکنیم."



    قسمت دوم آخرین مسابقه ی  مک میلان

    داستان سارق چهره
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 آذر 1391 22:23
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4