به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
نتایج مسابقه ی داستان نویسی5+داستان ها
نظرات
سلام؛ در ابتدا داستان ها و نقد های شرکت کنندگان:         (آپدیت شد)


bahare:
مرد سیاه پوش سیلی دیگری را نثارم کرد و دوباره گفت:گفتم دختره کجاست؟...با دستبندش چی کار کردین؟...بگو !...بهت می گم بگو کجاست؟
من که نمی فهمیدم از چی حرف می زنه شروع کردم به جیغ زدن و گریه کردن... .
مردسیاه پوش با اون صدای خشنش گفت:اگه می خوای اینجوری بازی کنیم باشه.وقتی امشب اینجا موندی و آب تا گردنت بالا اومد وقتی داری از سرما یخ می زنی یادت باشه می تونستی این وضع رو عوض کنی تا زمانی که به من نگی اون ها کجان وضعت همینه و از غذا و آبم خبری نیست پس بهتره زودتر سر عقل بیای. هیچ کسی اینجا پیدات نمیکنه پس خودت رو با جیغ زدن سرگرم نکن.من قبلا اینجا رو بررسی کردم.هیچ موجود زنده ای جز سوسک و مارمولک و مارآبی و...اینجا نیست.ها...ها...ها
خیلی ترسیده بودم.نمی فهمید اون از چی حرف میزنه.با گریه التماس کردم:بزارین برم خونه.مگه من چی کارتون کردم. ولم کنید .من هیچی نمی دونم.
ولی آن مرد سیاه پوش به حرف هایم توجهی نکرد و در تاریکی محو شد. سعی کردم پاهایم را از آب بیرون بیاورم ولی خیلی سفت به صندلی بسته شده بودم دست هایم هم درد گرفته بودند چون از پشت به صندلی بسته شده بودند از اون حرفش که توی این آب مارآبی داره ترسیده بودم. ولی خب هیچ کاری از دستم بر نمی آمد فقط باید دعا میکردم که مار ها به این طرف نیایند.در آشپزخانه مشغول گردگیری شدم هنوز مدت زیادی نبود که به جان زنگ زده بودم.ناگهان صدایی را شنیدم . کسی با شدت پایش را به در می کوبید.فکر کردم که شاید جان است و از نگرانی دارد این کار را می کند. پس به سرعت به سمت در رفتم و در را باز کردم .ناگهان هفت مرد سیاه پوش را دم در دیدم که در دست هایشان تفنگ بود.تفنگ.از ترس جیغی کشیدم و سعی کردم در را ببندم اما قدرت آن ها بیشتر بود و یکی از آن ها به شدت در را کامل باز کرد و از ضربه ی آن من به عقب پرت شدم و سرم به جاکفشی توی راهرو خورد.درد عجیبی در سرم پیچید.ناگهان چشمانم سیاهی رفت و دیگر نفهمیدم چه شد.
توسط آب داغی که به صورتم ریختند بیدار شدم .خیلی ترسیده بودم. با صدایی لرزان جیغی زدم تا شاید یکی صدایم را بشنود.قطرات اشک از چشمانم جاری می شد و از روی گونه هایم به پایین می افتاد. دور تادورم تاریک بود به جز جایی که به صندلی بسته شده بودم همه جا رو آب گرفته بود جوری که تا زانو توی اب بودم .هوا به شدت سرد بود. ناگهان یکی از آن مرد های سیاه پوش جلویم ظاهر شد.
فریاد زدم :شما ها کی هستین؟من رو کجا آوردید؟اصلا با من چه کار دارید...؟
مرد سیاه پوش سیلی ای به من زد و گفت:دختره کجاست؟دستبندش کجاست؟
با ضربه ی سیلی دردی باورنکردنی در صورتم پیچید. من که همچنان گریه می کردم گفتم:چی میگی؟کدوم دختر؟چه دستبندی؟چرا این کارا را می کنی؟مرد که به شدت ترسیده بود دستانش راروی گردنم محکم تر فشار داد و گفت اگه خودتون رو نشون ندی می کشمش.
اما ناگهان صدای شلیک گلوله را شنیدم ترسیده بودم فکر کردم که دیگه مردم اما ناگهان دیدم فشار دست مرد سیاه پوش کم شد و او توی آب افتاد.
آنگاه سرکار لستراد و جان را دیدم که از سمت راستم جایی که مرد سیاه پوش افتاده بود از توی تاریکی بیرون آمدند.اشک از چشمانم جاری شد. فکر می کردم که می میرم.جان به سمتم آمد و سعی کرد علائم حیاتی ام رو چک کند. شرلوک از مقابلم از درون تاریکی خارج شد و گفت:گفته بودم که تفنگش اسباب بازیه.آخه از یک یک میلیونر از این بیشتر توقعی نمیره.سرکارلستراد بلند شد و گفت:زنده است فقط بیهوش شده. شرلوک میخوای بگی موضوع چیه و از کجا فهمیدی خانم هادسون توی فاضلابه؟
جان که مشغول باز کردن طناب های پایم بود گفت:شما دو تا نمی خواید این حرف ها رو ول کنید بیان یکم کمکم کنید باید خانم هادسون رو ببریم بیمارستان.
اما شرلوک بدون کمترین توجهی به من گفت: اون ها دنبال آنا کوینتین بودن دختر آقای کوینتین رئیس شزکت کوینتین. پدرش 45%از سهام اون شرکت را داشته ولی یک هفته ی قبل به قتل رسیده. پلیس ها پدره رو در حالی پیدا کردن که صورتش خونی بود و خفه شده بود دقیقا کاری که می خواستن با خانم هادسون کنند.آنا به من ایمیل زد و ماجرای مردن پدرش رو تعریف کرد و از من خواست پیگیریش کنم.اون به خیابان بیکر اومد که در واقع با من ملاقات کنه جوری که هیچ کس نفهمه.روزی که او به خانه ی ما آمد یک نفرداشت او را تعقیب میکرد و دیده بود که او با خانم هادسون وارد خانه شد پس فکر کردن اون به دیدن خانم هادسون اومده اون ها فکر می کردن که خانم هادسون با آنا دیدار داشته نمی دونستن آنا با من ملاقات کرده به همین خاطر خانم هادسون رو دزدین.بقیه ی سهامداران پدره رو کشته بودند و دنبال دستبند دختره بودن چون پدره از همشون مدرکی داشته که صلاحیت کار در شرکت رو نداشتند و کار های خلاف از فروختن مواد و تا فروختن انسان می کردند.این مدارک توسط پدره جمع آوری و در گاوصندق شرکت گذاشته شده بود که کلیدش همان دستبند دخترش بود.اون سیاه پوش ها همون سهامدارانند که قبل از خانم هاسون سعی کرده بودن آنا رو هم تهدید کرده بودند ولی از اون جایی که او دختر باهوشی بود به محض آمدن تهدید به دیدن من آمد و من هم او را نزد تو آوردم،گویل.شروع کردم به جیغ زدن و درخواست کمک کردن با خودم گفتم شاید او دروغ می گوید اما هیچ کسی جوابم را نمیداد. آن قدر جیغ زدم که از بی حالی بی هوش شدم.
مدتی بعد بیدار شدم و سرم را در آب دیدم نمیتوانستم نفس بکشم سعی کردم آن را از آب بیرون بیاورم اما انگار کسی از بیرون سرم را داخل آب فشار می داد .تقلا کردن فایده ای نداشت کمکم احساس کردم که جلوی چشمانم دارد تار می شود و نفسی برایم باقی نمانده که ناگهان آن فرد سرم را بیرون آورد.با هول سعی کردم نفس بکشم کمی گذشت که تاری چشمم برطرف شد.او همان مرد سیاه پوش بود.باری دیگر سیلی به من زد و سوال های قبلی اش را پرسید. نمیدانستم از کدام دختر حرف می زدندو هربار که به او میگفتم او یا سیلی به من میزد و یا سرم را در آب فرو میکرد. ضربان قلبم بسیار تند شده بود و تند تند نفس می کشیدم تا در زیر آب نفس کم نیاورم .ناگهان صدای آشنایی به گوشم رسید که می گفت:دست از سر خانم هادسون بردار.
صدای جان بود.
مرد سیاه پوش با شنیدن آن صدا جا خورد و تفنگش را در آورد و روی شقیقه ام گذاشت و گفت:تو کی هستی؟بیا بیرون وگرنه این پیرزن جیغ جیغورو میکشم.
ناگهان صدای شرلوک آمد که گفت:با اون تفنگ اسباب بازیت؟
مرد که حالا دستانش می لرزید گفت: خودتون رو نشون بدین وگر نه گردنش رو میشکنم.
باری دیگر صدای شرلوک از درون تاریکی آمد:خودت رو تسلیم کن.من مدارک رو پیدا کردم .تمام بقیه ی افرادت هم دستگیر شدند،آقای اسمیت. لسترادگفت:گرگ.
خب حالا هرچی!مدارکم الان در یک کوله قدیمی و پاره پیش ویگینزه .دیروز صبح زود که آمدم پیش تو اون ها رو به بیگینز دادم.می دونی اون حواسش جمع تره..اینجا رو هم از روی خاکی که از روی ردپای روی قالی بود فهمیدم. اون خاک مخلوطی از خاک رس و ماسه با درصد 1به 4 بود که اوریک اسید هم قاطیش بود.اوه جان تو باید حواست رو بیشتر جمع کنی تو اول به خونی که روی گوشه ی قالی ریخته بودتوجه کردی نه به رد پاها با اینکه از من زودتر آن جا رسیده بودی.
فریاد زدم:شرلوک...میخوای این حرفها رو تموم کنی و منو ازاین صندلی چندش باز کنی؟!!؟کمرم خشک شده!
اما اون یکی از لبخند های ملیحش رو تحویلم داد و دوباره در تاریکی محو شد.
بعد از اون ماجرا تصمیم گرفتم فکر زن گرفتن برای شرلوک را از ذهنم خارج کنم.
ادامه مطلب
برچسب‌ها: نظرسنجی ,
یکشنبه 30 شهریور 1393ساعت : 01:23| نویسنده : sh baker
 
مسابقه ی داستان نویسی 5
نظرات
سلام؛ دوستان قبل از این که شروع به خواندن داستان کنید چند نکته هست که باید گفته بشه:

1-تا حالا تمام داستان هایی که نوشته شده در قالب سبک رئالیسم بوده واین یکی(یعنی داستان مرحله ی 5) آخرین داستانی خواهد بود که در این سبک نوشته می شود.
 -اطلاعات بیشتر در این مورد در مرحله ی بعد داده خواهد شد.
2-داستان این مرحله از زبان جان بیان نخواهد شد؛ بلکه خانم هادسون عزیز داستان را برایمان تعریف خواهد کرد!
-پس از نویسندگان عزیز خواهشمندم در حین نگارش داستانشون به تفاوت های شخصیتی جان و خانم هادسون توجه داشته باشن!
3-مهلت ارسال آثار همچنان همان 10 روز خواهد بود(اما اگر درخواستی از جانب شرکت کنندگان مبنی بر نیاز به زمان بیشتر دریافت شود این زمان افزایش خواهد یافت)
4-داوران گرامی نیز نهایتا تا 2 روز پس از اتمام مهلت ارسال آثار نویسندگان باید نقدهای خودشان را ارسال کنند.
5-در آخر با سپاس از توجه به نکات فوق شما را دعوت به خواندن داستان این مرحله در ادامه ی مطلب می کنم.



ادامه مطلب
شنبه 15 شهریور 1393ساعت : 02:34| نویسنده : sh baker
 
نقد داستان های مرحله ی 4 +نتایج
نظرات
و اما نقدهای داوران محترم ...(البته متاسفانه یکی از داوران موفق به ارسال نقد خودش نشد!)
.
.

-------------------------------------------------------------------
نقد های چریک:
به نام خدا
سلام نقد داستان bahareh:
قسمت1 داستان:جمله ی این روز را به حال خودش آورده اشتباه به نظر میرسد/وقتی جان شرلوک رو با اون وضعیت ببینه اظهار دلتنگی نمیکنه بلکه میپرسه چرا این شکلی شده(در مسیر داستان این سوال دیر پرسیده شد)
2:این که شرلوک با همون وضعیت اول بره توی قلعه ی ذهنیش بعدا بره حمام ایده ی خوبی بود (از شرلوک بعید نیست) اما انتظار میره نتایجی که بعد از قلعه ی ذهنی حاصل میشه خیلی غیر منتظره باشه ،اما اینطور نبود و لازم نبود شرلوک یک ساعت و نیم بره توی قلعه ی ذهنی تا اون نتایج رو بگیره
5:توی همچین موقعیتی شرلوک تاکسی نمیگیره بلکه جلوی پرسرعت ترین وسیله ی نقلیه ی موجود رو میگیره/نامه ی رزالی عالی نوشته شده بود
6:انتخاب اسم شارلوت عالی بود مخصوصا جایی که گفته میشه شارلوت یا شرلوک/حرکت شرلوک خیلی قابل پیش بینی بود یعنی موریارتی حتما احتمال این حرکت رو میداده و براش چاره اندیشی کرده
7:بیان شدن احساسات شرلوک ضعیف بود، شرلوک باید حداقل فریاد میزد که"اون بچه رو بذار زمین . . ."
8:پس موریارتی به همین راحتی خودش رو به کشتن داد ،بدون هیچ نقشه ی دومی؟/اگر مری به آن طرف پشت بام میرفت حتما دیده میشد
9:به زمین خوردن جان یک ایده ی عالی بود
اگر یک نگاه کلی به مسیر داستان بیاندازیم میبینیم موریارتی نامه رزالی به خودش را برای شرلوک بر جای گذاشت و بدون اینکه جان و مری را تعقیب کند به ملاقات شرلوک رفتو خودش رو به کشتن داد اما موریارتی اصلا همچین آدمی نیست

نیمه اول داستان خیلی بهتر از نیمه ی دوم داستان بود و در مجموع داستان ظرافت های خوبی داشت و من از 20 نمره ،نمره ی 10 رو میدم

نقد داستان E:
۱.ایده ی گرگ خوب بود
۲.شرلوک یک گیاه سمی رو توی یخچال گذاشته بدون این که احتمال بده که ممکنه خانم هادسون بره سراغ یخچال(این خیلی دور از ذهنه)
۳.خیلی عجیبه که شرلوک یادش بره درباره ی قتل صحبت کنه و جان یادش بندازه و جان فکر کنه شرلوک فراموشش کرده
۴.بعید میدونم قاتل اشک توی چشمش جمع بشه چون قاتل حرفه ای نیست و خیلی سوتی داده
۵.شرلوک عاشق خود نماییه حاضر نیست بعدا به لستراد توضیح بده و نیازی هم به این کار نیست میتونست همونطور که داره برای جان توضیح میده پشت تلفن به لستراد هم توضیح بده
۶.توی مسیر داستان جان باید میگفت که چند تا چمدون هم سر راه بود که بعدا شرلوک نسبت بهش استنتاج کنه

داستان کیوان هم خیلی خوب بود نقد زیادی بهش ندارم فقط میتونست بدون وسط کشیدن تولد جان هم ماجرا رو به پیش ببره که همین هم داستانش رو خراب کرد
شرلوک وسط یک پرونده ی مهم تولد جان رو یه چیز بی اهمیت میدونه
------------------------------------------------------------------------------------------
بقیه ی نقد ها در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
برچسب‌ها: نقد ,
جمعه 14 شهریور 1393ساعت : 04:35| نویسنده : sh baker
 
نتایج مسابقه ی داستان نویسی 4
نظرات
سلام؛ طبق قراردادهای قبلی قرار بود نتایج این مرحله پس از بررسی نقد های داوران محترم اعلام شود اما متاسفانه هنوز هرسه داور نقدهای خودشان را ارسال نکرده اند. پس امروز نتایج نویسندگان اعلام می شود ونتایج داوران هم در روز جمعه...با تشکر و خسته نباشید از همه ی شرکت کنندگان محترم.
.
.
.
و اما مثل همیشه اول داستان های شرکت کنندگان...



ادامه مطلب
یکشنبه 9 شهریور 1393ساعت : 21:28| نویسنده : sh baker
 
sherlock blues clues
نظرات
وقتی شرلوک مهمان کارتون بلو کلوز می شود...

                                       
[http://www.aparat.com/v/GxiIn]


منبع:شکیلا(آپارات)

برچسب‌ها: بلو کلوز , کارتون آبی ,
سه شنبه 4 شهریور 1393ساعت : 23:49| نویسنده : sh baker
 
نت ویولون سریال شرلوک هولمز
نظرات
سلام؛
در این پست چند نت ویولون از سریال شرلوک هولمز رو براتون قرار دادم که یکی از اون ها مربوط به موسیقی متن شرلوک هولمز جرمی برت(پخش شده از شبکه گراندا) و بقیه مربوط به شرلوک بی بی سی است.

لینک دانلود نت ها در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
برچسب‌ها: نت , ویولون , پیانو ,
چهارشنبه 29 مرداد 1393ساعت : 03:40| نویسنده : sh baker
 
مسابقه ی داستان نویسی 4
نظرات
                                                (آپدیت شد)
 سلام؛ با چهارمین مرحله از مسابقات داستان نویسی در خدمتتون هستیم!
باتوجه به این که تنها شش مرحله ی دیگر تا اعلام برنده ی نهایی باقی مانده از نویسندگان عزیز خواهشمندم با تمرکز بیشتری داستان هاشون رو بنویسن تا حق کسی پایمال نشه.
 در این مرحله هم مثل مرحله ی قبل ده روز مهلت برای ارسال آثار در نظر گرفته شده و نفرات برتر مرحله ی قبل؛ تا پنج شنبه ی هفته ی بعد برای ارسال داستان هایشان فرصت دارند.
داوران گرامی نیز نقدهای خودشان را نهایتا تا همین تاریخ برای این پست ارسال کنند.

واما داستان...
در ادامه ی مطلب:)



ادامه مطلب
دوشنبه 27 مرداد 1393ساعت : 19:12| نویسنده : sh baker
 
نتایج مسابقه ی داستان نویسی 3
نظرات
سلام؛ در ابتدا داستان های شرکت کنندگان در این مرحله را برایتان قرار می دهیم...
 

جیزباند:
تاکسی مارو به فرودگاه برد و اونجا هواپیمایی که سراغ ما فرستاده بودنفرود اومده بود(ببخشید اینجا رو مجبور شدم تغییر بدم برنامه توی لندن نیست)این ارامش و متانت شرلوک بدجوری داشت منو عصبی میکرد.در واقع اگه میتونست دوس داشت تا قیامت پیش اون خبرنگارا و عکاسایی که توی فرودگاه جمع شده بودن بمونه.من اونو با خودم میکشیدم و شرلوک همچنان واسه عکاسا لبخند میزد و دست تکون میداد:|به حق چیزای ندیده.ببین این پسر واسه اینکه حتی یه لحظه دیرتر هم برسه حاضره چیکار کنه:|خلاصه بعد از مشقت های فراوان شرلوکو سوار کردم و هواپیما آماده ی پرواز شد.
نیم ساعت بعد شرلوک همچنان مثل یه تیکه سنگ نشسته بود و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.حداقل خداروشکر میکردم که یه چترنجات برنمیداره تا خودشو پرت کنه بیرون از هواپیما!یه دفعه یه تکونی به خودش داد و چهار زانو نشست و دستاشو مثل همیشه گزاشت زیر چونش.
-گفتی کدوم کشور?
-ایران!!
شرلوک همچنان تو فکر بود.خواستم قبل از رفتن به اون برنامه یه کم بهش توضیح بدم.
-شرلوک این برنامه کلی بیننده داره.و تورو هم به خاطر استعدادت دعوت کردن...و بااینکه دوس ندارم ولی فک کنم این بار میتونی هرچقدخواستی استعدادت رو نشون بدی.
شرلوک با تعجب سرشو چرخوند به سمت من.
-گفتی اسمش چیه?
-اهم...ماه عسل...
-همون برنامه با اون مجری سخره که ههمش مهمونای عجیب غریب میارن و اینو به اون میرسونن و همش اشک ملتو در میارن?
کمی مکث کردم...
-اهم...نه شرلوک.همون برنامه با اون مجری خوشتیپ که آدمای خاصرو دعوت میکنن و ازشون میخوان که داستانشونو تعریف کنن...وایسا ببینم...تو دیدیش?
به سرعت گفت:یه چیزایی تو اینترنت دیدم.
مشخص بود که دروغ میگفت.
-ولی واسه چی منو دعوت کردن?
-تو شرلوک...فک میکنم چون آدم خاصی هستی.مردم دوس دارن بشناسنت.
-چرا????
-واقعا موندم چرا!!!!
بعد از ساعتها که با سکوت شرلوک به نظر قرنها میرسید خلبان اعلام کرد که به زودی میشینیم.شرلوک دوباره به صدا در اومد:
- جان فک میکنم چیزی بیشتر از شناختن منه.این برنامه کارای عجیبغریبی میکنه.
بعد از فرود ما رو با یه تاکسی زرد تا استودیو بردن.این بار شرلوک دیگه اون آرامش اعصاب خورد کن رو نداشت .برعکس!انگار واسه شرکت توی این برنامه خوشحال هم بود.وارد ساختمون شدیم قبل از ورود به استودیو از یه راهروی تاریک میگزشتیم که یه در هم توی این راهرو بود.شرلوک کمی مکث کرد.بعدبه درخیره شد.انگار که میتونست اونطرف در رو ببینه.برای چند لحظه چشماشو تنگ کرد بعد دوباره راه افتاد.داخل استودیو توی دوتا صندلی راحت نشستیم. علاوه بر دو تا صندلی مایه صندلی خالی دیگه هم بود.یه مهمون دیگه...مجری بعد از سلام کردن به بینندهاش اومد و باما احوال پرسی گرمی کرد.من هم به گرمی جوابشو دادم ولی شرلوک به گفتن یه"های" ساده بسنده کرد.شرلوک باکنجکاوی به اطراف استودیو نگاه میکرد و منتظر بود.منتظر چی?نمیدونم! هرلحظه منتظر بودم که شرلوک دوباره شروع کنه.ولی خبری از خودنمایی نبود.مجری از شرلوک پرسید که بزرگترین پرونده ای که تاحالا داشته کدوم بوده?
-پشت دره.
-چی?0_o
-پشت دره و ممنون میشم اگه بیخیال ایخ بحثای کسل کننده بشین و دعوتش کنین بیاد داخل.
آهسته پچ پچ کردم:
-شرلوک منظورت چیه که پشت دره?
-متوجه نشدی جان?چرا باید یه سازنده برنامه تلویزیونی انقد به خودش زحمت بده و مارو از لندن بیاره اینجا??واسه یه قسمت برنامه?نه جان!یکی دیگه داره از این برنامه حمایت میکنه.یکی که عاشق نمایش دادن خودشه.که نشون بده قادر به انجام هرکاری هست.سازنده این برنامه هم جونشو میده که یه اتفاق عجیب و غیرمنتظره تو برنامش بیفته.غیرمنتظره ترین...
-یعنی...
-بله جان...
.اون اینجا رو واسه نمایش خودش انتخاب کرده بود.درسته.این برنامه معمولا دونفر رو که انتظار دیدن همدیگه رو ندارن رو کنار هم قرار میده.مجری شروع کرد به صحبت.
-آقای هلمز.اینجا یه نفر هست که مطمىنا از دیدنش غافلگیر میشین...خواهش میکنم داخل بشن...جییییمز موریارتی!!!
و موریارتی با اون کت و شلوار گرون و اون لبخند مرموزش وارد شد...
---------------------------------------------------------------------------------
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
جمعه 24 مرداد 1393ساعت : 17:57| نویسنده : sh baker
 
مسابقه ی داستان نویسی 3
نظرات
سلام؛ طبق درخواست های شما در این مرحله باز هم داستان بلند تر شد و مهلت شرکت در مسابقه هم به 10 روز افزایش پیدا کرد.
پس شرکت کنندگان در این مرحله از امروز لغایت پنج شنبه 93/5/23 فرصت دارند تا در مسابقه شرکت کنند و در روز جمعه نیز نتایج مرحله ی سوم قرار داده خواهد شد.
لازم به ذکر است که علاوه بر نفرات برتر مرحله ی قبل سایر علاقمندان، حتی اگر در مراحل قبلی شرکت نکرده اند، نیز می توانند در این مرحله شرکت کرده و هیچ ممانعتی وجود ندارد.
لطفا داستان شماره ی 3 را در ادامه ی مطلب مطالعه فرمایید.




داستان شماره 3:

ادامه مطلب
سه شنبه 14 مرداد 1393ساعت : 15:53| نویسنده : sh baker
 
نتایج مسابقه ی داستان نویسی 2
نظرات
سلام؛ با تشکر از همه ی عزیزانی که در این مرحله از مسابقه شرکت کردند و چه عزیزانی که به هر دلیل فرصت شرکت در این مسابقه را نداشنتد، طبق روال پیشین در این پست داستان های شرکت کنندگان به همراه نفرات برتر مسابقه را برای شما قرار خواهیم داد...



elahe:
_شاید کاری داشته که نمی خواسته کسی بداند،حتی برادرانش.اما یک سوال پیش می اید، وسایلش را چرا برده؟
ـ چون فکر نمیکرده برگرده.نیمه شب از خواب بلند شده،وسایلش را برداشته و رفته، بی شک قضیه پول در کار نیست چون پیتر را میشناسم بخاطر پول برادرانش را قال نمیگذارد، میگویم ربوده شده چون با توجه به مشاهداتم او را به زور سوار ماشین کرده اند و وسایلش هم در سطل آشغال خیابان که با توجه به علایم رانندگی مسیر عبور همان ماشین بوده پیدا شده
ـ اما چرا باید سر قراری برود که در ان امنیت جانی ندارد؟
ـ تهدیدش کرده اند،این موضوع چیزی را حل نمیکند،مسئله این است که چرا؟
ـ شاید او نقطه فشار کسی باشد
و لبخند زدم،شرلوک هم خندید وگفت:میبینم چیز های خوبی از مگنسن یاد گرفته ای!جان...گوشی ام را از روی شومینه میدهی?
گوشی اش را دادم و به اشپزخانه رفتم، لیوان را روی میز گذاشتم و وقتی سمت صندلی ام برگشتم با جای خالیه شرلوک مواجه شدم، کتش روی جالباسی نبود. راستش کمی هم عصبانی شدم چون بدون من رفته بود.
ساعت حدود نه بود که برگشت.
ـ پیتر را پیدا کردی؟
ـ تقریبا
ـ چطور؟
ـ خیلی ساده،ظاهرا فقط من نیستم که برای پیدا کردن کسی یا چیزی به انها متوصل میشوم، این خبر خوبی ایست که نشان میدهد هنوز هم تبهکارانی هستند که کمی فکر میکنند، او را ربوده اند تا مجبورش کنند که جای گالم را نشانشان بدهند
ـ گالم؟ این اسم خیلی اشناست
ـ درست است، قبلا در ماجرای بمب گزاری های موریاتی دنبال او بوده ایم،یادت هست؟
ـ اوه بله یادم هست،همان کسی که ان نگهبان موزه را کشته بود ان هم با دست خالی!! راستی مگر گالم در لندن است؟
- بله دو روز قبل بود که پیتر برایم این خبر را اورد
- خب تو پیتر را پیدا کردی؟-نه، نیازی نیست که من به خودم زحمتی بدهم.خودشان بعد از اینکه او جای گالم را نشانشان بدهد ازادش میکنند
- پس میتوانم بپرسم این همه مدت کجا بوده ای؟
- بگذار با تو صادق باشم جان عزیز،تو زیاد به مسائل ساده گیر میدهی و من ترجیح میدهم با ارامش و بدون نصیحت های خیر خواهانه یک دکتر سیگار بکشم
- واقعا که شرلوک...
---------------------------------------------------------------------------------
ادامه مطلب
دوشنبه 13 مرداد 1393ساعت : 22:40| نویسنده : sh baker

آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram