منوی اصلی
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر
به بیکر خوش آمدید!
  • dark moon سه شنبه 25 تیر 1392 15:50 نظرات ()
    این داستان رو blue عزیز برای من فرستاده تا تو وب بذارمش...باید به خاطر تاخیری که داشته عذر خواهی کنم...من داستانش رو خیلی دوس داشتم...امیدوارم بقیه هم خوششون بیاد
    آخرین ویرایش: جمعه 6 دی 1392 22:08
    ارسال دیدگاه
  • dark moon دوشنبه 24 تیر 1392 13:30 نظرات ()
    این قسمت رو خودمم نفهمیدم چه چیزی بلغور کردم...هر چی که هس بد یا خوب به بزرگی خودتون ببخشید......قول میدم تو قسمت های بعد بهترش رو بذارم...تازه...یه چیزی هم هست که دارم سعی میکنم از استنتاج هم استفاده کنم...زوری میزنم هاامیدوارم از داستان لذت ببرین



    آخرین ویرایش: جمعه 6 دی 1392 22:10
    ارسال دیدگاه
  • dark moon دوشنبه 17 تیر 1392 13:28 نظرات ()
    سلااااااااااااااااااام به همگیییییییییییییی...
    بدون ما خوش میذگره...و اینک این شما و این داستانخیلی از قسمت قبل طولانی تره..من تازگی ها مقدمم ضعیف شده....برین داستان رو بخونین دیگه...چقدر هی حرف بزنم...آمادگی نمیخواد که!!!برین داستان رو بخونین

    آخرین ویرایش: جمعه 6 دی 1392 22:19
    ارسال دیدگاه
  • dark moon دوشنبه 10 تیر 1392 13:26 نظرات ()
    اینم از قسمت جدید...قسمت قبل مثل اینکه زیاد خوب نبود چون استقبال نشد ولی امیدوارم این رو بپسندین...این قسمت احساستی شد ولی به خدا لازم بود...دیگه درگیری زیاد شده بود....هر چی هست بده یا خوبه دیگه ببخشید...این عکس رو هم هر کاری کردم درست نشد بذارمش شما بذارین رو دسک تاپتون خیلیی خوشگل تر و باحال تر از این وضعشه....امیدوارم خوشتون بیاد

    آخرین ویرایش: شنبه 7 دی 1392 09:58
    ارسال دیدگاه
  • dark moon یکشنبه 9 تیر 1392 08:10 نظرات ()
    من اومدم و یه داستان از زبان شما جدید....فکر کنم با سبکش آشنایید ولی بازم یه توضیح فسقل میدم...در واقع بخش هایی از ابتکاری داستان رو میگیم و شما کاملش میکنین و اما این دفعه....خودمون خوب میدونیم که چقدر بلا سر جان بدبخت میاریم و جان مثل آرنولد 60 تا تیر هم بخوره جان سالم به در میبره...و خیلی سخته این حرف رو بزنم ولی شما در نظر بگیرید خدایی ناکرده خداییی ناکرده جان واقعا...من دیگه ادامه نمیدم امیدوارم خودتون درک کنین....حالا به نظر شما شرلوک بدون جان چه شکلی میشه...چه کار میکنه...داستان با شماست دیگه...امیدوارم درش شرکت کنین

    آخرین ویرایش: شنبه 7 دی 1392 10:00
    ارسال دیدگاه
  • dark moon دوشنبه 3 تیر 1392 09:40 نظرات ()
    من میز کاری رو بیخیال شدم...آقا نمیتونم...نمیتونم نحمل کنم...به خاطر همین داستانم رو بقیش رو گذاشتم...امیدوارم دوس داشته باشین...از این به بعد هم سعی میکنم زود تر داستانام و بذارم ... این رو قبل از اینکه بهم بگین اطلاع دادم دیگه تو زحمت نیفتین
    آخرین ویرایش: شنبه 7 دی 1392 10:07
    ارسال دیدگاه
  • dark moon یکشنبه 2 تیر 1392 08:52 نظرات ()
    این ویدیو هم مثل قبلی ارتی ساخته من فقط براتون میذارم تا دانلودش کنید...خودم که خیلی خندیدم...دیگه قضاوتش با خودتونه...راستی من عذر میخوام هر چی خواستم خودم رو نگه دارم نتونستم پست نذارم.....داشتم منفجر میشدم...اول به این صورتبعدشبعدشو دیگه مقاومتم تموم شد
    چون خیلی ها گفتن از لینک دانلود مستقیم نمیشه منم خود صفحه ی آپلودش رو گذاشتم...اول روی دانلود رایگان کلیک کنید بعد روی ایجاد لینک دانلود که قبلش یه 30 ثانیه ای باید صبر کنید بعد روی علامت زردی که میاد کلیک کنید بعدشم دیگه دان میشه...البته میدونم همه بلد هستن ولی برای احتیاط راه دسترسیش رو نوشتم...با عرض پوزش



    آخرین ویرایش: یکشنبه 3 شهریور 1392 21:27
    ارسال دیدگاه
  • dark moon سه شنبه 28 خرداد 1392 09:41 نظرات ()

    سلام بر دوستان عزیز...

    هی بهم گفتین دیر دیر داستان میذارم منم غیرتی شدم اومدم ادامه ی داستان رو بذارم...بد کردم؟؟؟نه....بد کردم؟؟؟به هر حال گذاشتمش دیگه...امیدوارم مثل قسمت اول خوشتون بیاد...البته امیدوارماینم از دعای 24 ساعته....راستی یه نظر سنجی هم دارم....از پست داستان از زبان شما خوشتون میاد ... چون میخوام یکی دیگه ازش بذارم


    آخرین ویرایش: شنبه 7 دی 1392 10:16
    ارسال دیدگاه
  • dark moon دوشنبه 27 خرداد 1392 09:04 نظرات ()
    این یه تیکه از سقوط شرلوک با دوبله  شبکه ی 3 هست....چون خیلیا این ورژن دوبله رو ندیدن پیشنهاد میکنم دانلودش کنن....مخصوصا که تیکه ی پرش شرلوک که من یکی هر دفعه بند دلم پاره میشه...این ویدیو رو که میذارم رو مدیون آرتمیس جونم



    آخرین ویرایش: شنبه 7 دی 1392 10:17
    ارسال دیدگاه
  • dark moon یکشنبه 26 خرداد 1392 09:42 نظرات ()
    سلام یه هم وبلاگی های گلم...من دوباره اومدم.....ببخشید یه کم دیر به دیر پست میذارم....سرم خیلییییییییییی شلوغ شده...تابستون نیست که....صد رحمت به همون دوران درس..البته دور از جون شما هابه هر حال شرمندم...یه داستان دیگه نوشتم...امیدوارم خوشتون بیاد و امیدوارم خشن نباشه...چون خودم گاهی متوجه خشن بودنش نمیشم


    اینم قیافه ی جان وقتی اون ژوکر رو میبنه
    آخرین ویرایش: یکشنبه 26 خرداد 1392 11:58
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4