به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
تصادف ناگهانی 7
نظرات
این قسمت رو بیشتر روی احساسات و وقایعش کار کردم..امیدوارم قابل قبول باشه...ولی قسمت بعد رو استنتاجی مینویسم تا همه ی نیاز های داستان رو برطرف کنه...امیدوارم ازش خوشتون بیاد
جان به 221b نزدیک شده بود....در راه انقدر به واکنش شرلوک فکر کرده بود که احساس میکرد مخش جوش اورده...باران به شدت میبارید...جان ژاکتش را روی سرش کشید و به سمت خونه دوید ...ناگهان ایستاد...خانم هادسون با لباس خانه بیرون پرید...انگار دنبال جان میگشت و در آن تاریکی وقتی جان رو دید به سمتش دوید ...جان نیز رفت کنارش...
-دوباره دیوونه شده...من نمیدونم چشه؟؟؟من...
جان بازوان پیرزن را حس میکرد که در دستش میلرزید....
-باشه خانم هادسون شما برید تو خون ولی طبقه ی بالا نیاین باشه؟؟؟
پیرزن هراسان سرش رو تکون داد...جان وارد خونه شد...صدای شکستن چیز ها از طبقه ی بالا شنیده میشد و بعد صدای مداوم شلیک گلوله ها....جان آرام از پله ها بالا رفت...صدای گلوله قطع شده بود ...جان در را باز کرد و ناگهان احساس کرد جسم کوچکی از فاصله ی سه سانتی گوشش رد شد...
-شرلو...شرلوک تو..تو به من شلیک کردی؟؟؟؟تو...چتههههههههه؟؟؟؟
شرلوک دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و اسلحه رو انداخت...دستانش میلرزید
-مت...متاسفم.....ببخشید...حواسم نبود...
و دستان لرزانش رو لای موهاش فرو برد...جا به اطراف خونه نگاهی کرد
-این جا...چرا هم چیز شکسته...کتاب خونه رو چرا ریختی بیرون؟؟؟تو چته
شرلوک به سمت تاقچه رفت و با دو دستش به آن تکیه کرد...
تو نمیفهمی...نه تو نمیفهمییییییییییییییییی
و همه چیز بالا ی تاقچه را پایین ریخت...عصبی بودن کاملا درش مشخص بود...جان تا حالا شرلوک رو اینطور عاجز ندیده بود.
-شرلوک تو چته؟؟؟؟اون کی بود که اینقدر به خاطرش آشفته ای...
شرلوک خودش رو روی مبل پرت کرد..
-اون...اون
شرلوک حرفش را با صدای زنگ در قطع کرد....جان به سمت در رفت
-اوه خدای من...شر
ولی قبل از اینکه حرفی بزنه شرلوک به سمت در پرید و در را کاملا باز کرد....
-میشل...
دخترک با همان علامت ماه روی بازویش روی زمین غرق در خون افتاده بود
-کی این بلا رو سرش اورده؟؟؟
جان با تعجب فقط خیره بود و منتظر جواب سوالاتش بود
شرلوک با چهره ای محزون دختر را روی دو دستش در آغوش گرفت و به سمت اتاق خوابش برد و او را خیلی نرم روی تخت گذاشت
جان در درگاه در ظاهر شد..
-شرلوک این نوشته باهاش بود
شرلوک در حالی که کنار تخت دخترک زانو زده بود نامه را از جان گرفت
"از هیچ ضربه ای بهت دریغ نمیکنم..حتی اگه خواهر ناتنی و محبوب برادرم باشه"
شرلوک نامه را پاره کرد...چهره اش به وضوح بر افروخته شده بود...دخترک به شدت کتک خورده بود و اگه از نزدیک مورد بررسی قرار میگرفت طوری کتک خورده بود که احتمال وجود یک استخوان سالم در بدنش خیلی کم بود
شرلوک سرش را پایین انداخته بود...جان هنوز منتظر جواب بود...
-اون خواهرمه جان...
جان دهانش را باز کرد تا پچیزی بگه ولی با شنیدن کلمه ی خواهر دهنش باز ماند...
-تو ..تو گفتی خواهر...ولی چرا تا حالا هیچ چیز نگفته بودی؟؟
-چون قرار بود اون مرده باشه...
شرلوک چهره اش را درهم کشید...نمک پاشیدن روی خاطرات تلخ گذشته که چندین سال طول کشیده بود تا فراموششون کنه براش سخت بود...
-قرار بود مرده باشه....موقعی که من تازه کار بودم اون یه نوجوون بیشتر نبود....پرونده ای بهم داده شد که مربوط به نوجوون های خلافکار که چندین مغازه رو کاملا لخت کرده بودن...من...نمیدونم چطور شد که از سرنخ ها رسیدم به خواهر خودم...برای خودمم سنگین بود...ماجرا رو بهش گفتم و اون گریه میکرد و میگفت کار من نبود...منم در رو روش قفل کردم تا برم و پلیس رو بیارم سروقتش...من احمق چرا این کار رو کردم
و با مشت به تشک کوبید
-وقتی با پلیس ها برگشتم اون فرار کرده بود...اول فکر میکردیم برمیگرده و پیدا میشه ولی بعد از یه ماه ناامید شدیم...من دنبالش گشتم ولی هیچ اثری ازش پیدا نکردم...شاید تلاشم کافی نبوده...تا اینکه تو ماه دوم جسدی رو بهمون تحویل دادن با علامت ماه روی بازوش...صورتش...صورتش ...
انگار نمیتونست حرف بزنه ولی ادامه داد
-پوست صورتش رو با چاقو کنده بودن و من و مایکرافت باور کردیم که اون خواهرمونه که مرده...سال ها کابوس و عذاب وجدان....من ادم احساسی نیستم ولی برای خواهرم ارزش قایل بودم...اون با مایکرافت خیلی فرق داشت....ولی حالا دوباره پیداش کردم...و من نمیدونم چی تو این سال ها زنده نگهش داشته ولی احتمال میدم که جیمز پیداش کرده..و نامه بهم ثابت کرد که محبوب جیمز بوده ولی جک...جک جیمز نیست..نه....فقط برای آسیب زدن به منه که اینطوری کتکش زده...میشه کمکش کنی...لطفا جان؟؟؟
هضم این همه وقایع در مدتی کم برای جان سخت بود ولی به سرعت به کمک شرلوک جواب داد...
-برو کنار کیف پزشکیمم بیار...شرلوک...شرلوک شنیدی چی گفتم
شرلوک سرش پایین بود ولی ناگهان سرش را بلند کرد و با چهره ی همیشگیش گفت
-دیگه نمیذارم اتفاقی بیفته...جان من باید برم جایی...لطفا مداواش کن و بعد یه مدرک از لستراد بگیر و به تیمارستان تحویل بده...میشل رو ببر پیششون و بگو طبق اون حکم به هیچ کس جز تو یا من تحویلش ندن...
شرلوک بدون پوشیدن پالتوش و شالگردنش اسلحه ای برداشت و از خانه خارج شد
..................................................................................................................................................................................
سه روز از نبود شرلوک میگذشت...جان روی مبل دراز کشیده بود و قهوه اش را میخورد...به نبودن های شرلوک عادت کرده بود...دخترک دیروز حالش خوب شده بود و جان طبق دستور شرلوک عمل کرده بود...آرامشی ناب در خونه حاکم بود ولی جان نسبت به این آرامش حس خوبی نداشت تا اینکه در باز شد.
-شر.... شر ....شرلوک...کی این بلا رو به سرت اورده
شرلوک به همان شدتی که دخترک کتک خورده بود زخمی شده بود..با آخرین نایی که در بدنش باقی مانده بود با صدای آرامی گفت:((تیاتر میردانته))و از حال رفت

مرتبط با: مناسبت ها ,
سه شنبه 1 مرداد 1392ساعت : 08:35| نویسنده : dark moon
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نگین طالبی نژاد چهارشنبه 21 مهر 1395 18:52
خوبه ها ولی مگه خونه اونا منفجر نشده بود ؟ به این سرعت یکی دیگه به جاش ساختن ؟
الهام چهارشنبه 2 مرداد 1392 19:25
قبلا بت گفتم که عالیییی بود اصنم افتضاح نبود مینا خانوم...من رو داستانای آجیم غیرتیما!
dark moon پاسخ داد:
بیخیلش بابا الهام جونم
blue چهارشنبه 2 مرداد 1392 17:05
سلام مدیر خان لطفا ایمیلتو بده باید داستانمو برا شما بفرستم دارکمون گفته.
blue چهارشنبه 2 مرداد 1392 12:38
خب یه آدرس ایمیلی جی میلی چیزی بهم بده.
dark moon پاسخ داد:
ارتباط با ما رو بزن میاد
مدیر استراتژی موفق ها چهارشنبه 2 مرداد 1392 09:22
دوست داشتن تنها چیزیه که نوبتی نیست ، پس خارج از نوبت دوستت دارم dark moonجونم
داستانت مثه همیشه بی نظیره
dark moon پاسخ داد:
من چاکر شمام...شما لطف داری به ما
Roxi چهارشنبه 2 مرداد 1392 00:34
Kheili bahal bod
Baad havas karde bodam benedicto ba tipe sherlock kotak khorde tasavor konam
Az bass filmbardari ro az daste ino Martin dir shoro kardan
Migam gharar nist to dastanet jahnam kotak bokhore???
dark moon پاسخ داد:
باور کن اون خطری میشه...بیاین یه فص من رو میزنن ها
kim cullen سه شنبه 1 مرداد 1392 21:37
afarin kheili khoob bood
be mina:sherlock vaghan ye khahar dashte ke vaghti bache boode mimire dark shakhsiyate jadid ezafe nakarde
dark moon پاسخ داد:
مرسی کیم کالن جون و ممنون از بحث خواهر شرلوک((:
blue سه شنبه 1 مرداد 1392 20:05
من تا پارسال عضوش بودم.محدودیت سنی داره.درضمن چندان هم به درد نمیخوره.
اصلا هم داستانت افتضاح نیست.خیلی هم خوبه.
dark moon پاسخ داد:
مرسی بلو جان...راستی جیکیلم بسته شده..نتونستم داستانت رو بذارم...برای مدیر بفرستش بگو اون برات بذاره تا من ببینم با این جی میل قزمیتم باید چی کار کنم...شرمندتم به خدا
مینا سه شنبه 1 مرداد 1392 17:27
بابا دیگه شورش رو درآوردی . خیلی مسخره است . آدم هر وقت نیاز داشت یه شخصیت اضافی به دستانش اضفی کنه بد نیست ولی آخه خواهر ناتنی ؟؟؟ خیلی افتضاحه.
dark moon پاسخ داد:
من از شما عذر میخوام...سعی میکنم دفعه ی بعد افتضاح نشه....ممنون که خوندینش و نظرتون رو برام گذاشتین
blue سه شنبه 1 مرداد 1392 15:24
ببین جایی کلاس داستان نویسی خوب می شناسی؟تو تهران یا کرج.کرج بهتره البته
dark moon پاسخ داد:
من خواستم برم کانون ولی حوصلش نیست...انقدر کار دارم که...همون کانون رو یه سر بزن...
آفرین سه شنبه 1 مرداد 1392 15:03
باشه
dark moon پاسخ داد:
((:
هلن سه شنبه 1 مرداد 1392 14:42
آخییییییییییییییییی
دارک توجه کردی داری منو با داستانات میکشی؟
ایوووولل
dark moon پاسخ داد:
خدا من رو بکشه که شما کشتهه نشی....مرسی که خوندیش((:
blue سه شنبه 1 مرداد 1392 13:07
هق هق هق هق....بیچاره شرلوک.هق هق هق..
dark moon پاسخ داد:
آآآآآآآآآآ]ههههههه...نگو که دلم خونه
سیما سه شنبه 1 مرداد 1392 12:50
احساساتم هنوز فروکش نکرده دست درد نکنه
dark moon پاسخ داد:
منم فوران میکنم ها
parisa سه شنبه 1 مرداد 1392 11:06
داستان متفاوتی بود.فک کنم این تیاتر
مردانته ی کسی مثل جیم باشه.........
dark moon پاسخ داد:
مرسی از تعریفت..خدا عالمه((:
آفرین سه شنبه 1 مرداد 1392 10:27
آخیــــــ اینجا هم دوباره خوندم دلم برای هردوشون کباب شد!
dark moon پاسخ داد:
داستان قسمت بعد رو لو ندی ها((:
سانی سه شنبه 1 مرداد 1392 10:14
عهههههه!دیدی گفتم!خواهرشه!ایول!
تیاتر مردانته چیه دیگه؟ایتالیایی ئه؟یا اسم تئاتره؟!
خیلی باحال بود منم امروز داستانمو میذارم
dark moon پاسخ داد:
من اومدم...داستانت وسط قسمت حساسش تموم شد موندیم تو خماری
دونا سه شنبه 1 مرداد 1392 09:59
ایده جالبی بود.اسمشم جالب بود میشل که هم به مایکرافت شبیهه هم به شرلوک
dark moon پاسخ داد:
ا...راست میگین..من اصلا از روی قصد انتخاب نکردم...((:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram