dark moon سه شنبه 1 مرداد 1392 08:35 نظرات ()
این قسمت رو بیشتر روی احساسات و وقایعش کار کردم..امیدوارم قابل قبول باشه...ولی قسمت بعد رو استنتاجی مینویسم تا همه ی نیاز های داستان رو برطرف کنه...امیدوارم ازش خوشتون بیاد
جان به 221b نزدیک شده بود....در راه انقدر به واکنش شرلوک فکر کرده بود که احساس میکرد مخش جوش اورده...باران به شدت میبارید...جان ژاکتش را روی سرش کشید و به سمت خونه دوید ...ناگهان ایستاد...خانم هادسون با لباس خانه بیرون پرید...انگار دنبال جان میگشت و در آن تاریکی وقتی جان رو دید به سمتش دوید ...جان نیز رفت کنارش...
-دوباره دیوونه شده...من نمیدونم چشه؟؟؟من...
جان بازوان پیرزن را حس میکرد که در دستش میلرزید....
-باشه خانم هادسون شما برید تو خون ولی طبقه ی بالا نیاین باشه؟؟؟
پیرزن هراسان سرش رو تکون داد...جان وارد خونه شد...صدای شکستن چیز ها از طبقه ی بالا شنیده میشد و بعد صدای مداوم شلیک گلوله ها....جان آرام از پله ها بالا رفت...صدای گلوله قطع شده بود ...جان در را باز کرد و ناگهان احساس کرد جسم کوچکی از فاصله ی سه سانتی گوشش رد شد...
-شرلو...شرلوک تو..تو به من شلیک کردی؟؟؟؟تو...چتههههههههه؟؟؟؟
شرلوک دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و اسلحه رو انداخت...دستانش میلرزید
-مت...متاسفم.....ببخشید...حواسم نبود...
و دستان لرزانش رو لای موهاش فرو برد...جا به اطراف خونه نگاهی کرد
-این جا...چرا هم چیز شکسته...کتاب خونه رو چرا ریختی بیرون؟؟؟تو چته
شرلوک به سمت تاقچه رفت و با دو دستش به آن تکیه کرد...
تو نمیفهمی...نه تو نمیفهمییییییییییییییییی
و همه چیز بالا ی تاقچه را پایین ریخت...عصبی بودن کاملا درش مشخص بود...جان تا حالا شرلوک رو اینطور عاجز ندیده بود.
-شرلوک تو چته؟؟؟؟اون کی بود که اینقدر به خاطرش آشفته ای...
شرلوک خودش رو روی مبل پرت کرد..
-اون...اون
شرلوک حرفش را با صدای زنگ در قطع کرد....جان به سمت در رفت
-اوه خدای من...شر
ولی قبل از اینکه حرفی بزنه شرلوک به سمت در پرید و در را کاملا باز کرد....
-میشل...
دخترک با همان علامت ماه روی بازویش روی زمین غرق در خون افتاده بود
-کی این بلا رو سرش اورده؟؟؟
جان با تعجب فقط خیره بود و منتظر جواب سوالاتش بود
شرلوک با چهره ای محزون دختر را روی دو دستش در آغوش گرفت و به سمت اتاق خوابش برد و او را خیلی نرم روی تخت گذاشت
جان در درگاه در ظاهر شد..
-شرلوک این نوشته باهاش بود
شرلوک در حالی که کنار تخت دخترک زانو زده بود نامه را از جان گرفت
"از هیچ ضربه ای بهت دریغ نمیکنم..حتی اگه خواهر ناتنی و محبوب برادرم باشه"
شرلوک نامه را پاره کرد...چهره اش به وضوح بر افروخته شده بود...دخترک به شدت کتک خورده بود و اگه از نزدیک مورد بررسی قرار میگرفت طوری کتک خورده بود که احتمال وجود یک استخوان سالم در بدنش خیلی کم بود
شرلوک سرش را پایین انداخته بود...جان هنوز منتظر جواب بود...
-اون خواهرمه جان...
جان دهانش را باز کرد تا پچیزی بگه ولی با شنیدن کلمه ی خواهر دهنش باز ماند...
-تو ..تو گفتی خواهر...ولی چرا تا حالا هیچ چیز نگفته بودی؟؟
-چون قرار بود اون مرده باشه...
شرلوک چهره اش را درهم کشید...نمک پاشیدن روی خاطرات تلخ گذشته که چندین سال طول کشیده بود تا فراموششون کنه براش سخت بود...
-قرار بود مرده باشه....موقعی که من تازه کار بودم اون یه نوجوون بیشتر نبود....پرونده ای بهم داده شد که مربوط به نوجوون های خلافکار که چندین مغازه رو کاملا لخت کرده بودن...من...نمیدونم چطور شد که از سرنخ ها رسیدم به خواهر خودم...برای خودمم سنگین بود...ماجرا رو بهش گفتم و اون گریه میکرد و میگفت کار من نبود...منم در رو روش قفل کردم تا برم و پلیس رو بیارم سروقتش...من احمق چرا این کار رو کردم
و با مشت به تشک کوبید
-وقتی با پلیس ها برگشتم اون فرار کرده بود...اول فکر میکردیم برمیگرده و پیدا میشه ولی بعد از یه ماه ناامید شدیم...من دنبالش گشتم ولی هیچ اثری ازش پیدا نکردم...شاید تلاشم کافی نبوده...تا اینکه تو ماه دوم جسدی رو بهمون تحویل دادن با علامت ماه روی بازوش...صورتش...صورتش ...
انگار نمیتونست حرف بزنه ولی ادامه داد
-پوست صورتش رو با چاقو کنده بودن و من و مایکرافت باور کردیم که اون خواهرمونه که مرده...سال ها کابوس و عذاب وجدان....من ادم احساسی نیستم ولی برای خواهرم ارزش قایل بودم...اون با مایکرافت خیلی فرق داشت....ولی حالا دوباره پیداش کردم...و من نمیدونم چی تو این سال ها زنده نگهش داشته ولی احتمال میدم که جیمز پیداش کرده..و نامه بهم ثابت کرد که محبوب جیمز بوده ولی جک...جک جیمز نیست..نه....فقط برای آسیب زدن به منه که اینطوری کتکش زده...میشه کمکش کنی...لطفا جان؟؟؟
هضم این همه وقایع در مدتی کم برای جان سخت بود ولی به سرعت به کمک شرلوک جواب داد...
-برو کنار کیف پزشکیمم بیار...شرلوک...شرلوک شنیدی چی گفتم
شرلوک سرش پایین بود ولی ناگهان سرش را بلند کرد و با چهره ی همیشگیش گفت
-دیگه نمیذارم اتفاقی بیفته...جان من باید برم جایی...لطفا مداواش کن و بعد یه مدرک از لستراد بگیر و به تیمارستان تحویل بده...میشل رو ببر پیششون و بگو طبق اون حکم به هیچ کس جز تو یا من تحویلش ندن...
شرلوک بدون پوشیدن پالتوش و شالگردنش اسلحه ای برداشت و از خانه خارج شد
..................................................................................................................................................................................
سه روز از نبود شرلوک میگذشت...جان روی مبل دراز کشیده بود و قهوه اش را میخورد...به نبودن های شرلوک عادت کرده بود...دخترک دیروز حالش خوب شده بود و جان طبق دستور شرلوک عمل کرده بود...آرامشی ناب در خونه حاکم بود ولی جان نسبت به این آرامش حس خوبی نداشت تا اینکه در باز شد.
-شر.... شر ....شرلوک...کی این بلا رو به سرت اورده
شرلوک به همان شدتی که دخترک کتک خورده بود زخمی شده بود..با آخرین نایی که در بدنش باقی مانده بود با صدای آرامی گفت:((تیاتر میردانته))و از حال رفت