dark moon پنجشنبه 27 تیر 1392 13:20 نظرات ()
اینم ادامه ی داستان بلو جونمون که مرهمت کرد و برامون فرستادش.....خدا وکیلی داستاناش خیلی قشنگن...منم یه واسطه برای گذاشتن داستاناش...امیدوارم شما هم دوس داشته باشین

ساعت شش صبح شرلوک با زنگ در بیدار شد.طبق معمول روی مبل خوابش برده بود.گردنش بد جور افتاده بود و حسابی درد می کرد.اگر اسلحه اش دم دست بود حتما به لندن یاد می داد چه جور باید شش صبح زنگ زد.از پله ها مثل مست ها پایین رفت.

مرد قد بلند و اخمویی در آستانه در با کت شلوار رسمی ایستاده بود.

شرلوک سرتاپای مرد را برانداز کرد.کلتش جیب سمت راست و کمی خاکستر سیگار روی شانه ی چپش .سمت چپ صورتش کمی افتاده بود:سکته خفیف مغزی.رگ های دست راستش برامده تر بود.یعنی دست راستی است.

مرد به ماشین مشکی رنگ اشاره کرد:-جناب هلمز شما هستید؟

شرلوک به جهارچوب در تکیه داد:-شما؟

مرد به سمت ماشین رفت و در عقب را باز کرد.آفتاب تازه وارد بدجوری چشمان شرلوک را می زد.فقط توانست صدای کفش های زنانه را تشخیص دهد.کمی عقب رفت.:-این ساعت خوبی برای مهمونی رفتن نیست خانم.

صدای گیرا و محکمی شرلوک را وادار کرد برای دیدن صاحب صدا داخل خانه بیاید تا از آفتاب در امان باشد:-من به کمکتون احتیاج دارم آقای عزیز.

شرلوک خواست با دقت نگاهی به زن بکند که یکی از دو مرد محافظ او را کنار زد تا زن از پله ها بالا برود.شرلوک به دنبالشان از پله ها بالا رفت .

صدای زن بینهایت زیبا و خوش آهنگ بود.جایی این صدا را شنیده بود.اما کجا؟

شرلوک کنار پنجره ایستاد.زن روی مبل راحتی نشست موهای کوتاه و مشکی اش را پشت گوشش جمع کرد و مشتاقانه به اتاق درهم برهم شرلوک نگاه کرد:-جدا جای خوبیه.یاد اتاق خودم افتادم.

شرلوک به دیوار تکیه داد و خمیازه کشید:-خب؟برای دیدن اینجا که نیومدین ساعت 6 صبح منو بیدار کنین .

زن گوشه لبش را گاز گرفت.:-اخه من خیلی عجله داشتم .باید قبل از برگشتن همسرم شما رو میدیدم.یه افتضاح حسابی پیش اومده و اگه جبران نشه من باید با آبرو و احتمالا خیلی چیزهای دیگه خدافظی کنم.

شرلوک پنجره را باز کرد و جاسیگاری اش را روی لبه آن گذاشت.:-چه افتضاحی؟نکنه از شما هم عکسی چیزی گرفتن؟

زن قهقه ای زد.طوری که همه از جا پریدند:-نه نه.موضوع مربوط به یه جواهره.یه الماس آبی به ارزش کل این شهر.

شرلوک سیگاری روشن کرد و چهره جان را مجسم.-این الماس رو از شما دزدیدن؟

-بله.میشه گفت تقریبا همین طوره.

شرلوک روی مبل مقابل افتاد:-کل ماجرا رو تعریف کنین.

-قضیه بر می گرده به پنجاه سال پیش که یکی از سفیرهای انگلستان توی چین همین الماس رو از چین میاره.دولت هم بدون اینکه بفهمه اونو توی موزه سلطنتی میذاره.کسی نمی دونست که این جواهر مسروقه س.بعد چند سال پیش یکی از چینی های لعنتی جواهر رو میشناسه و ثابت می کنه که با قتل یه شاهزاده از چین دزدیده شده.با چه بدبختی ثابت کردیم که خریدیمش اما اون چشم خطی ها زرنگ تر از این حرف ها بودن.گفتن با استناد به چند تا قانون درمورد مالکیت بین المللی اون متعلق به چینه.در هر حال قرار بود دیشب به جای اصلی ش برگرده که از اتاق خواب من تحت کلی نظارت و محافظ و کوفت دزدیده شد و اگه تا یک هفته دیگه تحویل داده نشه بد جوری زیر سوال میرم.

سیگار تا ته بین انگشت های شرلوک سوخت.وقتی فهمید محو صدای زن شده که داشت سیگارش را روی دسته مبل می انداخت.

-من باید بیام اتاق شما رو ببینم.البته هنوز نمی دونم دارم با کی حرف می زنم.

زن از جایش بلند شد:-شاهزاده.عالی مقام.حضرت همایونی.هرچی دوست داری.ربکا صدام کنین.

اگه بتونین این الماس لعنت شده رو پیدا کنین کاری می کنم این خونه دیگه خونه یه آدم معمولی نباشه.دوست دارید سر هلمز صداتون کنن؟

شرلوک سیگار دیگری آتش زد:-نه. الانشم نیست.حدس می زدم.من فقط بیست هزارتا میگیرم و تا سه روز دیگه اون الماس رو دارید.

ربکا به سمت در رفت و دو مرد مثل دو غول غار نشین پشت سرش.برگشت و لبخند ناجوری به شرلوک زد.و شرلوک به یاد آورد.صدای او را در رادیو صبح یکبار به عنوان خواننده ناشناس و مهمان شنیده بود.

جان دو ساعت بعد با روزنامه ای در دست وارد شد.شرلوک داشت سابقه ی الماس را درمیآورد جان دو فنجان چای ریخت و به زیرسیگاری که دیگر جا نداشت خیره شد.-این همه شاهکار توئه؟مگه قرار نبود ترک کنی؟

شرلوک دو ساعت دیگر چیزی نگفت و اگر جان بسته سوم سیگار را نگرفته بود به خودش نمی آمد.

-امروز یه نفر اومد یه زن.درباره ی یه الماس آبی بهم گفت.یه زمانی نماد قدرت در چین بوده اما به طرز مشکوکی از چین توسط جد همین خانم به انگلیس آورده میشه.بعضی از مستخدم ها و کسایی که دیدنش میگن به آدم حس قدرت میده.البته از هفت سال قبل کسی ندیدتش

جان با اخم گوش می داد:-واسه همین این همه سیگار کشیدی؟مگه حرف نزده بودیم؟آخه تو چته؟

شرلوک ماتش برده بود.ذهنش به سرعت کار میکرد.دیگر جان را نمیدید.طبق بررسی هایش خانه این خانم مثل یک قلعه بزرگ نفوذناپذیر بود.بیست نگهبان در شب و دوازده نفر در روز از خانه محافظت می کردند.سیستم دزدگیر منحصربه فرد و سه سگ نگهبان.

اما چطور کسی می توانست از این خانه بدون هماهنگی خارج شود.شاید کسی از نگهبان ها یا مستخدم ها.

صدای جان را از دور شنید:-بابا دارم باهت حرف میزنم ها! شرلوک از جایش بلند شد.شال گردنش را دور یقه اش بیچید.جان هم بلند شد:-منم میام.می ترسم تنها بری خودتو به کشتن بدی.یه کلمه حرفم که نمی زنی.ای خدا.

شرلوک از پله ها پایین سرید.نیم ساعت بعد با تاکسی جلو در عمارت اربابی ربکا بودند.ملک غیر قابل وصفی بود.حتی شرلوک هم تعجب کرده بود.از ابتدا تا انتهای سالن طویل داربست هایی نزدیک سقف زده بودند میخکهای سرخ تمام داربست را بر کرده بود.مجسمه های پرندگان مختلف همه جا دیده می شد.انگار در بهشت بودند.ده دقیقه بعد ربکا با شلوارکی نارنجی و رکابی قرمز به آن دو خوش آمد گفت.گل گلایلی در دستش تاب می خورد و کاسکو دم قرمزی روی بازوی چپش.گل را روی میز عسلی انداخت و طوطی را پراند.-خب از کلبه کوچیک من خوشتون میاد آقایون.

شرلوک نگاه تحقیرآمیزی به ربکا انداخت.از گل و سبزه زیر ناخن هایش می شد فهمید تا حالا مشغول باغچه بوده.- من نیومدم اینجا دید و بازدید.اتاقتونو نشونم بدین.

جان ابروهایش را بالا انداخت:-بله خونه جدا زیبایی دارید.سلیقه تون عالیه خانم.

ربکا لبخند دلنشینی زد:-درست مثل یه مرد واقعی رفتار می کنید دکتر واتسن.کاش منم می تونستم مثل آدم باشم.خب.ولش کنین با من بیاین.

اتاق ربکا حتی از خانه خانم هادسن هم بزرگتر بود و بهم ریخته تر.روی دیوار ها چند طراحی ابتدایی با زغال .عکس هایی از خانواده و شش قفس برزگ کاسکو،مرغ عشق،مرغ مینا،طوطی بزرگ آفریقایی،قناری و برزگ ترین و نزدیک ترین قفس به تخت ربکا خالی افتاده بود.از قطعات کوچک گوشت باقی مانده بین میله ها می شد فهمید برنده گوشتخوار و محبوبی بوده که شاید دو یا یک روز قبل از آنجا برده شده یا مرده است.ربکا روی تخت افتاد و لباسهایش را از روی آن پرت کرد:-خب؟شما چی فکر می کنین آقای هلمز؟

شرلوک به قفس خالی خیره شده بود:-البته بعید نیست زیر این همه شلختگی افتاده باشه.این به اصطلاح اتاق رو اصلا گشتین؟

ربکا خنده وحشتناکی سر داد:-به اصطلاح اتاق!!وای جمله عالی بود!بله هنوز اینقدرم خنگ نشدم.

-این قفس کی خالی شده؟

ربکا جدی شد حتی چشمانش قرمز شدند:-دو روز قبل.یه شاه بوف فوق العاده تنها موجودی که قابل ستایش بود.نمی دونم چرا مرد.افتاده بود وسط قفسش.دامپزشکش که آخرین بار گفت از منم سالم تره.البته نه از نظر عقلی!!

جان به شرلوک خیره شد.شرلوک تا نیم ساعت چشم راستش می پرید.

اتاق چنان درهم و برهم بود که میگرن دوباره شروع شد.شرلوک از اتاق بیرون خزید و از جان خواست با کسانی که چهل و هشت ساعت گذشته در اتاق بودند صحبت کند.

چهارساعت بعد جان برگشت.شرلوک کف زمین دراز کشیده بود.

-اون جا کف زمین چی کار میکنی؟بیا برات لیست مستخدما و نگهبانا رو آوردم.

-.هیچوقت نمی ذارم خونه لعنتیم اونقدر افتضاح بشه که نشه کفش دراز کشید.

جان از خنده ریسه رفت.اما بعد که داشت با لپ تاپش کار می کرد جدی شد:-ربکا جدا مشکل اعصاب داره.شرلوک ویالونش را تمیز می کرد:-اره خودم فهمیدم.

-جدی گفتم.سه سال قبل با دوستش که می خواستن ازدواج کنن توی یه کشتی تفریحی بودن هیچ وقت جسد طرف پیدا نمی شه.ربکا هم هیچی یادش نمیاد.از اون به بعد یه حالت نامتعادلی داره.دو سال تو یه بیماستان روانی حومه شهر بستری بوده.

شرلوک ویالونش را روی مبل انداخت:-جدی؟مورد خوبیه.چطوره دوستشو براش گیر بیاریم.

-واقعا عوضی هستی.با این چیزا شوخی نکن.دختر بیچاره معلوم نیست چی کشیده.خوبه منم بگم به خاطر گرفتن مگس یا تیراندازی ساعت دو شب بستری ت کنم؟.

شرلوک خمیازه ای کشید:-هرچی شما بگید جناب دکتر واتسن.حالا یه دکتر بهت گفت اینقدر ازش دفاع نکن..توام زیادی حساس شدی صد دفعه بهت گفتم واسه کسی که نمی تونی براش کاری کنی دل نسوزون.این کار آدمای احمقه.

جان محکم لپ تاپش را بست:-آره می دونم.همه احمقن به جز جناب عالی.خودت که احساس نداری واسه احساسات من تصمیم نگیر.راستی فردا شب برای شام دعوتمون کرد شوهرشم هست بد نیست اونم ببینیم.

شب راس ساعت هشت در اتاق پذیرایی با همسر ربکا که هیچ نقطه مشترکی با او نداشت سرو شد.ربکا لباس بنفش و تنگی پوشیده بود.از آخرین دیدارشان 180 درجه تغییر کرده بود.انگار مادرش به جای خودش سر میز بود.ساق دست های سفیدی دستش بود. وقتی قاشق سوپ خوری را برداشت اخمی کرد انگشت کوچک دست راستش را بالاتر از سایر انگشتانش نگه می داشت.لبخند های احمقانه و بی معنی به همه می زد.شرلوک فقط سوپ خورد.حالت عجیب ربکا حالش را بد کرد.مطمئن بود دعوای بدی کرده اند.روی انگشتر طلای همسرش هم قطره های ریز خون .استیون موفات همسر ربکا تاجر جواهر و طلا بود.از آفریقا طلا وارد می کرد.البته قبل از ازدواج با ربکا صرفا در اداره گمرکات کار می کرده.

شرلوک از جایش بلند شد:-من تو باغ منتظر می مونم شامتون تموم بشه.باید صحبت کنیم.درضمن کاش اون انگشتر از دستت دربیاری استی حالمو بهم میزنه.قرمز روی پس زمینه طلایی اصلا خوب نیست.

استیون هم بلند شد:-چشمای تیزی دارین.اما مسائل شخصی مسائل شخصی هستن.منم ترجیح می دم زودتر تموم کنم این دیوونه بازی ربکا رو.

شرلوک به جان نگاه اطمینان بخشی انداخت یعنی همین جا بمان.

باغ تقریبا سرد بود و شرلوک پشیمان شد چرا پالتو نپوشیده.

-خب.منظورتون از حرفی که زدین چی بود؟

استیون پوزخندی زد:-اون الماس لعنتی چندساله گم شده.داستان درخواست چینی رو ها رم از خودش ساخته که ماجرا برای شما مهم جلوه کنه..همسر من یه روانی تمام عیاره.شما درباره ی زنی که سه ماه فکر میکرده مرده چی میگید؟منو ببخشید اما بهتون نمی خورد اینقدر ابلهانه رفتار کنین.چطور حرفاشو باور کردین؟

شرلوک به نرده های چوبی تکیه داد:-جدا؟اگه اینقدر احمقه چرا کتکش زدین؟چرا گذاشتین ما امشب اینجا باشیم؟چرا نمیذارید مستخدم ها به اتاقش برن؟چرا بستری ش نکردین؟

استیون یقه شرلوک را گرفت و به نرده کوبیدش:-اگه دست من بود اون الان اینجا نبود.اگه فشار خانواده ش نبود.اما اگه فک کردی از این قضیه چیزی به تو می رسه.کور خوندی بچه.

-چرا از اومدن من اینقدر آشفته شدین؟به خاطر ارثیه خانوادگی؟اون الماس چقدر ارزشش بود؟

استیون شرلوک را رها کرد.گرد و خاک را از کتش تکاند:-متاسفم.توهم خودبزرگ بینی هم دارین.زودتر از ملک من برین آقا.

ربکا در شیشه ای را بهم کوبید.چشمانش قرمز شده بودند و موهای سرش بهم ریخته بودند.ساق دست راستش را در آورده بود:-تو به کسی امر و نهی نمی کنی.اینجا هنوز خونه منه.همین الانم میتونم به خاطر کار امروزت ازت شکایت کنم.پس فعلا یه لطفی بکن و خفه شو.

استیون شانه های ربکا را گرفت:-دوباره می خوای بستری بشی؟یا شایدم صرفا می خوای با اون پسره مو وزوزی لاس بزنی عزیزم.سلیقه گندی داری.به نظرت انجی بهتر نیست.

شرلوک به چشم های خیس و گودرفته ربکا خیره شد و حس کرد صورت خودش گر گرفته:-هی استو.

جان با صدای زمین خوردن کسی از جایش بلند شد.در نیمه لای بالکن را باز کرد..شرلوک را دید که به نرده تکیه داده بود و استیون روی زمین با بینی تقریبا شکسته افتاده بود.

جان نگاه سرزنش آمیزی به شرلوک انداخت.شرلوک شانه ای بالا انداخت:-هنوز زیاد رو مشت چپم کار نکردم.باید محکم تر می زدم.

جان دست استیون را گرفت و سعی کرد بلندش کند.-من می تونم براتون درستش کنم.پانسمان باید داشته باشید.

-تنها کاری که شما می کنین رفتن از ملک منه.تا دو روز دیگه که از برلین برگردم و از این احمق روانی شکایت کنم.

شرلوک به سمت پله ها رفت.ربکا دست شرلوک را از پشت کشید و با بیشترین سرعتی که می توانست نجواگونه شروع کرد به آلمانی حرف زدن.-اون دروغ گفت.یه دروغگو تمام عیاره باید حلش کنین باید کمکم کنین دوباره برم می گردونه بیمارستان ازتون خواهش می کنم.

صحبتش را قطع کرد و فریاد وحشت ناکی کشید:-می دونستم این کاریه که همتون می کنین.نه شرلوک اشتباه کردین هیچی هیچی به رابرت ربطی نداره.الماس غرق نشده این رفتارتون یعنی حرف اونو باور کردین؟

شرلوک لبخندی زد:-بله و دیگه وقت منو نگیرین.دارم راجع به آمار خل و چلای دور و برم نگران میشم.درضمن استیون موهای من فر داره وز نداره.

جان با دهان نیمه باز دنبال شرلوک راه افتاد.نیمی از راه را رفته بودند که شرلوک بین پرچین ها پیچید و دست جان را هم کشید.-بد نیست یه سری به این باغ بزنیم.

جان به ساختمان عمارت خیره شد:-نه.همین جوریم دختره شورشو درآورد.

شرلوک دستانش را دور بدنش حلقه کرد:-از سرما بدم میاد.

جان پوزخندی زد:-بهت گفتم پالتو بپوش.آآآخ

پای جان توی چاله ای کوچک و بدجا گیر کرد.چاله ای که رو به روی ضلع شرقی عمارت و پنجره اتاق ربکا بود.جان پایش را بالا کشید:-کدوم عوضی این چاله رو کنده؟

شرلوک اخمی کرد:-الان پاییزه .این چاله رو مدت زیادی نیست کندن وگرنه توش برگ جم می شد.یه درخت درست بالاشه.اما چرا کندن؟این جا که دیگه درخت کاری نمیخواد.

آها.ما یه جسد داشتیم جان.

جان لنگ لنگان:-چی؟کی رو میگی؟کی مرده؟

شرلوک در انبار کوچکی نزدیک گلخانه اصلی را باز کرد.نور گوشی اش را انداخت.پنج بیل با دسته بلوط مرغوب و بسیار تمیز کنار سه بیلچه و دو آبپاش چیده شده بودند.اما جای یک بیل که با توجه به سایزبندی بیل شماره دو و تقریبا کوتاهی بود.خالی بود

شرلوک در انبار را بست:-شاه بوف،جان!شاه بوف

سه ساعت بعد خانم هادسن برایشان چای آورد و توصیه کرد جان حتما پایش را ببندد.

شرلوک داشت میلش را چک می کرد:-همون پاته که یه بار تیر خورده بود؟

جان چای شرلوک را روی میز می گذارد:-بله همونه.

شرلوک به استکان چای خیره می شود:-این ترک خورده.خب پس نگران نباش تیر که نخوردی!

جان آهی می کشد:-ربکا چرا اینجوری کرد انگار خل شده بود.داشت با خودش حرف میزد.

شرلوک لپ تاپش را بهم کوبید:-اون روزی که به معلم آلمانیم گفتم یه کودنه روز خوبی نبود.مجبور شدم بقیه ترم خودم درس بخونم.

جان پایش را معاینه می کرد.

شرلوک بلند شد و توی آینه به خودش خیره شد:-جان به نظرت موهای من وز خورده؟

جان سه دقیقه از خنده ریسه رفت:-کی بهت گفته؟خدایا.اینو میذارم به حساب سرمای امشب.

شرلوک به سمت اتاق خواب رفت:-جدا فردا این قضیه رو تموم میکنم خیلی ساده س.

ساعت نه با تاکسی به طرف خانه ربکا رفتند. جان حسابی کفری شده بود.-من نمی فهمم میشه بگی چرا میریم اونجا دیشب بهش گفتی دست از سرت برداره!

شرلوک کرایه تاکسی را پرداخت:-جان داشتیم نقش بازی میکردیم.خیلی هم وارده.

همه چیز عادی بود.ربکا داشت روی بالکن نقاشی می کشید که با آمدن شرلوک توی کاور مشکی گذاشتشان.

-صبح بخیر.زود اومدین آقایون.صبحونه خوردین؟

جان خواست تشکر کند.شرلوک بازوی ربکا را کشید:-نه نه باید قفس شاه بوفو نشونم بدی.یادته اون جواهرو کجا نگه میداشتی؟

-بله روی یه کوسن کوچیک بنفش.شرلوک چشمانش را بست.-درسته دفعه اول که اومدیم کنار قفس افتاده بود.تنها نقطه کور دوربین توی اتاقت نزدیک تختت به خاطر یه تیکه پرده است.دقیقا همون جایی که الماس دزدیده شده.اون الماس اونقدر بزرگ نبوده که اگه بخوای اثبات کنی بوده بتونی از دوربینا کمک بگیری.اما می تونسته دزد بگیره.مگه دزد می دونسته که کجا دیده نمی شه.ربکا برام از انجی بگو.اسمش تو لیستی بود که جان از تو گرفته بود.یادته جان؟

جان اخمی کرد:-اره ظاهرا خیلی مغرور بود و به من زیاد اهمیت نمی داد بقیه هم ازش حساب می بردن.

ربکا خنده ی تلخی کرد:-آره چون جدیدا دوست عزیز همسر بنده س.تنها کسی که از طرف استیون اجازه داره بیاد اتاق من و به پرنده ها غذا بده.خودم نمی تونستم انگار.

-جان این دختره رو بیار اتاق ربکا یکم هم از خلاق بی نظیر من بهش بگو.می خوام بترسه.

جان برگشت و ربکا در اتاقش را باز کرد.

شرلوک کنار پنجره منتظر ماند و به چاله خیره شد.

ربکا داشت طراحی می کشید.ده دقیقه بعد جان در را باز کرد دختر جوانی وارد شد:-خانم با بنده کاری داشتن؟

ربکا فقط با مداد به شرلوک اشاره کرد.

شرلوک قفس شاه بوف را روی میز کوبید:-خب کجا دفنش کردی؟

دختر لبخندی زد:-همونجوری که گفته بودن توی باغ لای یه فرش ابریشمی عالی.جلوی چشمای خانم.

ربکا سری تکان داد:-من دیدم.از توی اتاق دیدم.

شرلوک خندید:-می دونی وقتی بیل برداشتی باید میذاشتی سر جاش.

نه ربکا این دزد کوچولو شب برگشته و درش آورده.

ربکا مدادش را انداخت:-به خاطر فرش؟

شرلوک فریاد کوتاهی زد:-نه به خاطر فرش؟ربکا چشماتو باز کن.این دختر خیلی زرنگ تره.الماس رو کرده تو گلوی اون جغد بیچاره بعدشم جسدشو دزدیده.اما چون تا امشب باید اینجا بمونه نمی تونسته بره سر وقتش.درسته؟

دختر لب هایش را جمع کرد:-باشه.من فقط یه طمع ابلهانه بود.اون شب تا صبح با اون حییونای کثافت بود.نمی دونست اون تیکه جواهر چقدر میارزه.

شرلوک مچ دختر را گرفت:-بسه!نشونم بده کجاست.

جان ترجیح داد پیش ربکا خشمگین بماند که چیزی نمانده بود قفس را روی سر دختر بکوبد.

سه دقیقه بعد جلوی در گاراژ شرلوک منتظر ماند دختر ماشینش را بیاورد.ربکا درهای عمارت را به رویش بسته بود.یکی از نگهبان ها همراه دختر بود.شرلوک داشت به چهره استیون فکر می کرد که صدای کنده شدن ماشین و خرد شدن در چوبی گاراژ را شنید در آخرین لحظه خودش را کنار کشید تا جیپ مشکی از کنارش رد شود.شرلوک دنبال ماشین دوید و نگهبان که سرش را گرفته بود داشت بیسیم می زد.

شرلوک از میله اصلی پشتی ماشین گرفت و خودش را بالا کشید.بوی تعفن به مشامش خورد.کمی جلوتر می توانست دم اسبی موهای طلایی دختر را بکشد.اما دختر برگشت و شرلوک توانست فقط رنگ قرمز قفل فرمان بزرگی را ببیند بعد نیمه راست صورتش بی حس شد و از روی جیپ افتاد کتفش هنگام زمین خوردن صدای بدی داد.دیگر چیزی نفهمید.

وقتی درد بدی را حس کرد که در بیمارستان بود و جان داشت با مالی حرف میزد.شرلوک سرفه ای کرد.:-دختره رفت؟

-نه جلوی در گرفتنش .ولی عجب ضرب شستی داشت!

شرلوک به کتف آتل بسته اش خیره شد.:-خدا رو شکر کنه جلو دستم نیست.الماس پیدا کردی؟پشت ماشینش بود.

مالی دسته گل بزرگ را کمی جا به جا کرد:-اوه آره توی خبر صبح هم گفتن.توی گلوی جغد بیچاره بود.

شرلوک ترجیح داد تمام طول درمان در بیمارستان سر دکترها غر بزند و از حرف هایشان غلط بگیرد وقتی زودتر از موعد مرخص شد ربکا به دیدنش آمد.فقط یک کاغذ آورده بود.طراحی با مداد از چهره شرلوک.ماهرانه کشیده شده بود اما شرلوک گفت بیشتر شبیه کلم بروکلی ست.

ربکا نقاشی را به آینه چسباند:-خب.اینم از این.ممنونم که تونستم بهت اعتماد کنم.

شرلوک خمیازه ای کشید:-فقط کتف بیچارم نتونست بهم اعتماد کنه.

هر دو خندیدند .

پایان فصل دو