به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
شرلوک:برنامه نویس - قسمت 6
نظرات

شرلوک هولمز: برنامه نویس (قسمت پایانی)

لینک دوان دوان به سمت اتاقش حرکت میکرد.انگار از اتفاق افتادن چیزی هراس داشت.وقتی به درب اتاقش رسید، محکم به در کوبید و آن را باز کرد.چرا که در اتاقش از پشت قفل بود.در اتاقش هیچ چیز غیر عادی دیده نمیشد.انگار از این حالت جا خورده بود.خوب به اطرافش نگاه کرد و متوجه شد که چند پیغام بر روی تلفن دفترش دارد.آخرین پیام را گذاشت و به آن گوش فرا داد:

- خیلی جا خوردی و عصبی هستی از این که صدای منو میشنوی.می تونم درک کنم که چقدر نگرانی! نتونستی به خواسته ات برسی. متاسفم که ناامیدت میکنم.اما باید چیزهای دیگه ای هم بدونی تا رویایی که داشتی به کابوس تبدیل بشه.خیلی سریع به ویلای شماره ۲۸ - خیابون کلرک خودت رو برسون . اونجا چیزی میبینی که آرزو میکنی هیچوقت نبینی"

حیرت فراوان وجود مایکل را گرفت.قاتل استوارت و شرلوک که در اتاق حضور داشت از شنیدن پیامی که برای لینک فرستاده شده بود به شدت عصبی بود.برای همین اسلحه اش را آماده کرد و ...


اتومبیلی در ساعت ۱۱:۲۳ آن روز، درجلوی ویلای شماره ۲۸ توقف کرد.از آن مردی با ژاکت سیاه و شلوار جینی خارج شد و به سمت ویلا حرکت کرد.به محض این که او جلوی درب ویلا قرار گرفت، در باز شد.او با آن که تعجب کرده بود، وارد ویلا گشت.اسلحه اش را آماده کرد و به سمت میزی که کنار باغ قرار داشت، حرکت نمود.کمی آن جا منتظر ایستاد که ناگهان مردی با کت و شلوار و کروات مشکی رنگ ، قامتی نسبتا بلند و موهای قهوه ای پررنگ و چهره ای با پوست روشن و خراشی روی صورتش روبروی او ظاهر شد.

آن ها چند لحظه در چشمان یکدیگر خیره شدند.سپس مردی که قامت بلندتری داشت لب باز کرد و گفت:این هم یک جای خوب برای یک برنامه نویس نابغه !"

دیگری که جا خورده بود ، گفت:چطور زنده موندی؟"

- همونطوری که استوارت زنده موند!"

در همین هنگام صدای گام هایی شنیده شد.گام های مردی با کت و شلوار سرمه ای رنگ و کروات زرشکی.

-رابرت! تو... تمام این مدت اینجا بودی؟"

- درسته .ممکن بود یه قاتل روانی به خاطر این که نقشه هاش لو نره ، هر کاری بکنه."

شرلوک که کتش را صاف میکرد خطاب به مایکل گفت:توی بیمارستان کارت اتاقت رو ازت دزدیدم.بعد سریع به اداره پلیس رفتم و از روی اثر انگشت استوارت، در گاو صندوق رو باز کردم.اونجا یه عکس بود از خودش و خانواده اش.پشت اون عکس یه امضا به همراه اسم ویلای اینجا بود.اون عکس در همین جا گرفته شده بود.بعدش که فهمیدم استوارت اینجاست ، کلکی رو که خودش برای فریب دادن تو سوار کرده بود رو به کار بردم.کیسه ی خون مصنوعی.دقیقا همون موقع که صحنه ی جرم رو بررسی میکردم فهمیدم که خون های روی زمین و روی تختخواب استوارت واقعی نیستند.اما بهت نگفتم.چون اصلا بهت اعتماد نداشتم.بعد اون در مخفی که به انبار ختم میشد رو پیدا کردم و از روی ردپاهایی که روی زمین بود فهمیدم که استوارت از اون جا فرار کرده.این چیزی بود که تو هم فهمیدی و برای همین به سردخانه ی بیمارستان لندن جنرال اومدی.تا اون جسد قلابی رو پیدا کنی.من هم دقیقا می دونستم که تو به اونجا میای برای همین سعی کردم گیرت بندازم. اما تو تیزتر و وحشی تر از اون چیزی که نشون میدی هستی.توی اون درگیری که بین من و تو اتفاق افتاد، در اون لحظه که گلوی من رو گرفتی من با دستم تونستم آستینت رو بگیرم و اون موقع بود که متوجه خالکوبی ستاره ای شکلی که رو مچ دستته ،شدم.و از اون موقع تردید کمی که داشتم به کلی از بین رفت."

شرلوک ادامه داد:شبی که با نقشه ی تو در اداره پلیس برق ها رفت ، دو نفر از افراد استوارت رفتند تا علت این حادثه رو بفهمند.اونا بگمن و مارکو بودند.از اونجا بود که فهمیدم سربازرس به اونا اعتماد زیادی داره.برای همین بود که اونا ، استوارت رو به اینجا آوردند.اون دو تا تنها کسانی بودند که از این نقشه خبر داشتند "

استوارت که دندان هایش را به هم میفشرد گفت:تمام مدت با یه قاتل رفاقت داشتم.برای خودم متاسفم.اون مرد برزیلی هم یه آکروباتباز بود که اون شب برای کشتن من به اداره پلیس فرستادی.اما نتونست من رو بکشه.اما به خاطر این که هویت تو فاش نشه .اون رو کشتی!"

مایکل که به نقطه ای خیره شده بود ، گفت:شش سال...شش سال مدتی بود که برای هک کردن سیستم بانکی آدما وقت گذاشتم....من نمی تونم به همین راحتی همه چی رو ببازم."

برای مدت کوتاهی همچون یک مجسمه شده بود. استوارت به او نزدیک شد و خواست به او دستبند بزند.اما ناگهان مایکل اسلحه اش را بیرون کشید و گردن استوارت را از پشت گرفت.شرلوک خواست اقدامی بکند اما لینک با اسلحه اش او را هدف گرفت.

شرلوک گفت:کار احمقانه نکن!"  مایکل گفت:احمقانه اینه که خودمو به به شما تسلیم کنم.اون وقت باید تمام کدها و رمزها رو بهتون بدم.که این غیر ممکنه."

استوارت با آرنجش ضربه ای به مایکل زد و توانست دست مایکل را کنار بزند.سپس مشتی به صورتش کوبید و او را هل داد.

درگیری و کشمکش سختی به وجود آمد که ناگهان صدای گلوله ای به گوش رسید. گلوله از اسلحه ی مایکل شلیک شده بود.خون از بدن استوارت بیرون میزد.دستش را روی جای گلوله گذاشت و با نفرت و خشم در چشمان مایکل نگاه میکرد.مایکل با خونسردی تمام اسلحه را روی پیشانی استوارت قرار داد.در حال کشیدن ماشه بود که شرلوک به او حمله ور شد.او سعی میکرد که اسلحه را از مایکل بگیرد اما نمی توانست.سر اسلحه به سمت شرلوک بود.او هر کاری میکرد تا از کشته شدن خود جلوگیری کند.در همین هنگام بود که چاقویی نیز به سمت پهلویش آمد.در دست راست مایکل تفنگش بود و در دست چپش ، چاقو دیده میشد.

در همین حین که هر دو دست یکدیگر را گرفته بودند ،شرلوک گفت:تو چپ دستی!... ولی من راست دستم!" 

سپس دست چپش را که با آن دست راست مایکل را گرفته بود، عقب کشید.مایکل لحظه ای تعادلش را از دست داد و شرلوک از همین فرصت استفاده کرد و سر اسلحه را به سمت صورت مایکل گرفت و شلیک کرد.

مایکل لینک با چشمانی باز روی زمین افتاد و جان سپرد.گلوله به درون دهانش رفته بود.


سر و صدای سکوت، خیابان بیکر را پر کرده بود.گاهی به نظر میرسید که این سروصدا از بین رفته است.ساختمان ۲۲۱B نیز فاقد از این سروصدا نبود.خانم هادسن به طبقه بالا رفت و گفت:آقایون! شام حاضره." 

جان به دلیل گلوله ای که به بدنش اصابت کرده بود با عصا راه میرفت.شرلوک هم روی کاناپه دراز کشیده بود و دوست کوچکش را در دستانش گرفته بود.جان گفت:لطفا اون جمجمه رو بذار کنار.اسپاگتی خوشمزه ای خانم هادسن درست کرده!"

شرلوک هنوز به جمجمه نگاه میکرد.

جان گفت:دیگه همه چی تموم شد.استوارت و لینک کشته شدند.اون اطلاعات هم که تو از گاوصندوق اتاق لینک برداشتی ، الان دست پلیسه ! پرونده مختومه است." شرلوک گفت:میدونم."  جان پرسید:پس در فکر چی هستی؟" 

شرلوک گفت:لپ تاپت رو باز کن." جان تعجب زده پرسید:برای چی؟" 

- کاری رو که بهت گفتم بکن.

سپس لپ تاپش را از روی میز برداشت و آن را روشن نمود.کمی بعد از تعجب فریادی سر داد.

شرلوک گفت:توقع نداشتم اینطوری عکس العمل نشون بدی!"

جان با ناراحتی گفت:یک روانی دیگه ...!"

شرلوک گفت:بله! بازی هکرها با اطلاعات مردم ادامه داره.امبدوارم بشه فایل هاتو برگردوند!"

پـــــــــایـــــــان

......................................

با عرض پوزش به دلیل تاخیر ایجاد شده

امضا:  mmasoudh  : امضا  


مرتبط با: مناسبت ها ,
یکشنبه 16 تیر 1392ساعت : 13:28| نویسنده : mmasoudh
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 4 اسفند 1393 17:46
خیییییییییییللللللللللللییییییییییییییییی
خوب بود من وسطای قسمت پنج آبجیم به زور کامپیوتر رو خاموش کرد وبرای خوندن این قسمت هیجان داشتم
واقعا خوب بود داستان های دیگه ای هم بنوسید
Sherlock 221 پاسخ داد:
امیدوارم برگردن دوباره و ادامه بدن
آتیش جمعه 26 مهر 1392 13:15
داستانت عالی بودولی استوارت گناه داشت نبایداین جوری می مرد!دلم براش تنگ میشه بچه خوبی بود...
Eniac چهارشنبه 26 تیر 1392 14:22
Dorood!
Akharesh BORING Tamoom Shod Yekam Vali Bazam MoreD Nadare Khoob Bood
;)
رقیه چهارشنبه 19 تیر 1392 11:46
لطفا داستان قسنت اول فصل دوم رو هم بزارید لطفا.
mmasoudh پاسخ داد:
فصل دومی وجود نداره خانوم.
J.H.Watson سه شنبه 18 تیر 1392 18:12
دست شما درد نکنه...یعنی آنقدر داستان ما بی مزه و مسخره بود که حتی یه کامنت هم ندادی!!!!!!!!!!!!!!!!!باشه دیگه مستر[عصبان
این که تکراری نبود!!!!!!
mmasoudh پاسخ داد:
کامنت داده بودم عزیزم!
سیما سه شنبه 18 تیر 1392 16:55
دست دردنکنه مایکل جالب بود
J.H.Watson یکشنبه 16 تیر 1392 22:59
اوووو.سوتی نبود الکی نخند...منظورم جهنم و ضرر بود....نخندااااا
mmasoudh پاسخ داد:
نمی خندم عزیزم.
حالا میشه دیگه کامنت تکراری ندی؟فهمیدیم تو هم عــــــــــــــــــــــــــــــــاشق جانی.
گفتم کامنت تکراری نده نگفتم دیگه کامنت نده.
گفتم کلید دارم نگفتم داس دارم!!!!!!!!!!!!!
J.H.Watson یکشنبه 16 تیر 1392 22:56
آهان....راستی چرا شما..آقا آرش هلمز...دارکی جون...میخواین همه رو به کشتن بدین!!!!!!!!!!!این همه آدم اونوقت شما دقیقا انگشتت رو میذاری رو جاااان!!!!!!!شرررررلللللللوک!!!!!!!باشه بابا حالا یه گلوله دوتا...ای بابا میانم و ضرر...تا دم مرگ...ولی جون ....نکشیشوناااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
J.H.Watson یکشنبه 16 تیر 1392 22:47
تو هم خیییییییللللللیییی بی مزه ای...برو خودتو مسخره کن.....اذیت نکن دیگه......اگه جان رو بکشیاااااااا,!!!!!!!!!!!!!!!!
تازه سکته رو میزنن..نمیکنن...
E یکشنبه 16 تیر 1392 22:08
خیلی خوب و منطقی بودآفرییییین
mmasoudh پاسخ داد:
متشکر
J.H.Watson یکشنبه 16 تیر 1392 19:36
وقتی گفتم لیزی هستی شوخی کردم.....هه هه به خودت نخیرم بهم بر نخورد....تازه منظورم از سهراب....اینه:آنقدر دیر گذاشتی داستانتو که ما سکته زدیم.....حالا تو بعد مرگ سهراب داستان گذاشتی.......ایششششششش.......
.
.
تازه شم خودتی..خودتیU are lazy...تازهcrazy or lazy not cast....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
mmasoudh پاسخ داد:
تو چقدر بامزه ای! داستان بعدی مخصوص توئه!
سکته قلبی و مغزی رو با هم میکنی!
dark moon یکشنبه 16 تیر 1392 17:15
منظورم سری دوم بود آقا مسعود..یه داستان جدید...نکنه دیگه نمیخوای بنویسی؟؟؟اون منظور رو هم خوب رسوندی و من گرفتمش
mmasoudh پاسخ داد:
نه مثل این که این یکی رو نگرفتی.چرا میخوام بنویسم.
نظر قبلی ات رو نگرفته بودم برای همین یه چیز دیگه جواب دادم که شما نگرفتی.
ممنون از کامنتتون و تشکر بابت خوندن داستان.
الهام یکشنبه 16 تیر 1392 17:00
خیلی باحال بود سر مسعود!تبریک میگم بابت پایان بندی خوبتون.آورین!
mmasoudh پاسخ داد:
متشکرم.
J.H.Watson یکشنبه 16 تیر 1392 16:56
Wowwwwwww!!!!!!!the last part was brilliant....I'm so glad....but U were soooooo late lazy boy....
Goooood job...well don boy....I wish another BBC Sherlock beautiful trailer story...but not too long as this....
.............................خوبه تو داستان های دیگرت هم جان نکش!!!.......هه هه ولی بد نبوداااا!!!!
mmasoudh پاسخ داد:
Am I lazy??????????????
you are cazy!!!!!!!!
هه هه بهت بر نخوره!!!
J.H.Watson یکشنبه 16 تیر 1392 16:45
هی...خوب بود البته...بعد از مرگ سهراب....
.
.نه جدی گفتم بد نبود....
mmasoudh پاسخ داد:
منظورت از سهراب لینکه؟
arash holmes یکشنبه 16 تیر 1392 16:03
خیلی حساس و عالی بود!وچه تعریفی بهتر از این که شرلوکیه شرلوکی بود!
داستان جدید نوشتم اگه دوست داشتی بیا بخون!
mmasoudh پاسخ داد:
خیلی ممنونم.
چشم یه سرم به شما میزنیم.
dark moon یکشنبه 16 تیر 1392 15:15
بسیار جذااااااااااااب بود...امیدوارم زودتر قسمت دوم را شروع کنی ... خیلسی قشنگ و منطقی و پر استنتاج بود و البته حساس
mmasoudh پاسخ داد:
راستش قسمت دومی وجود نداره
این آخر داستان به معنای این بود که هیچگاه جنایت از روی زمین بر چیده نمیشه.
پارمیدا یکشنبه 16 تیر 1392 15:06
سلام خوبی؟
دوست دارم بیایی با هم تبادل لینک کنیم تا هم بازدید کننده وبت بره بالا هم من بازم بتونم بهت سر بزنم میدونی چرا ؟چون اگه وبت را ثبت کنی من آدرس وبلاگت را دارم در ضمن من هر روز به دوستام سر میزنم منتظرت هستم
chichini یکشنبه 16 تیر 1392 14:54
بسیار عالی....واقعا خسته نباشی‌:)
mmasoudh پاسخ داد:
ممنونم از لطف شما.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram