mmasoudh یکشنبه 16 تیر 1392 14:28 نظرات ()

شرلوک هولمز: برنامه نویس (قسمت پایانی)

لینک دوان دوان به سمت اتاقش حرکت میکرد.انگار از اتفاق افتادن چیزی هراس داشت.وقتی به درب اتاقش رسید، محکم به در کوبید و آن را باز کرد.چرا که در اتاقش از پشت قفل بود.در اتاقش هیچ چیز غیر عادی دیده نمیشد.انگار از این حالت جا خورده بود.خوب به اطرافش نگاه کرد و متوجه شد که چند پیغام بر روی تلفن دفترش دارد.آخرین پیام را گذاشت و به آن گوش فرا داد:

- خیلی جا خوردی و عصبی هستی از این که صدای منو میشنوی.می تونم درک کنم که چقدر نگرانی! نتونستی به خواسته ات برسی. متاسفم که ناامیدت میکنم.اما باید چیزهای دیگه ای هم بدونی تا رویایی که داشتی به کابوس تبدیل بشه.خیلی سریع به ویلای شماره ۲۸ - خیابون کلرک خودت رو برسون . اونجا چیزی میبینی که آرزو میکنی هیچوقت نبینی"

حیرت فراوان وجود مایکل را گرفت.قاتل استوارت و شرلوک که در اتاق حضور داشت از شنیدن پیامی که برای لینک فرستاده شده بود به شدت عصبی بود.برای همین اسلحه اش را آماده کرد و ...


اتومبیلی در ساعت ۱۱:۲۳ آن روز، درجلوی ویلای شماره ۲۸ توقف کرد.از آن مردی با ژاکت سیاه و شلوار جینی خارج شد و به سمت ویلا حرکت کرد.به محض این که او جلوی درب ویلا قرار گرفت، در باز شد.او با آن که تعجب کرده بود، وارد ویلا گشت.اسلحه اش را آماده کرد و به سمت میزی که کنار باغ قرار داشت، حرکت نمود.کمی آن جا منتظر ایستاد که ناگهان مردی با کت و شلوار و کروات مشکی رنگ ، قامتی نسبتا بلند و موهای قهوه ای پررنگ و چهره ای با پوست روشن و خراشی روی صورتش روبروی او ظاهر شد.

آن ها چند لحظه در چشمان یکدیگر خیره شدند.سپس مردی که قامت بلندتری داشت لب باز کرد و گفت:این هم یک جای خوب برای یک برنامه نویس نابغه !"

دیگری که جا خورده بود ، گفت:چطور زنده موندی؟"

- همونطوری که استوارت زنده موند!"

در همین هنگام صدای گام هایی شنیده شد.گام های مردی با کت و شلوار سرمه ای رنگ و کروات زرشکی.

-رابرت! تو... تمام این مدت اینجا بودی؟"

- درسته .ممکن بود یه قاتل روانی به خاطر این که نقشه هاش لو نره ، هر کاری بکنه."

شرلوک که کتش را صاف میکرد خطاب به مایکل گفت:توی بیمارستان کارت اتاقت رو ازت دزدیدم.بعد سریع به اداره پلیس رفتم و از روی اثر انگشت استوارت، در گاو صندوق رو باز کردم.اونجا یه عکس بود از خودش و خانواده اش.پشت اون عکس یه امضا به همراه اسم ویلای اینجا بود.اون عکس در همین جا گرفته شده بود.بعدش که فهمیدم استوارت اینجاست ، کلکی رو که خودش برای فریب دادن تو سوار کرده بود رو به کار بردم.کیسه ی خون مصنوعی.دقیقا همون موقع که صحنه ی جرم رو بررسی میکردم فهمیدم که خون های روی زمین و روی تختخواب استوارت واقعی نیستند.اما بهت نگفتم.چون اصلا بهت اعتماد نداشتم.بعد اون در مخفی که به انبار ختم میشد رو پیدا کردم و از روی ردپاهایی که روی زمین بود فهمیدم که استوارت از اون جا فرار کرده.این چیزی بود که تو هم فهمیدی و برای همین به سردخانه ی بیمارستان لندن جنرال اومدی.تا اون جسد قلابی رو پیدا کنی.من هم دقیقا می دونستم که تو به اونجا میای برای همین سعی کردم گیرت بندازم. اما تو تیزتر و وحشی تر از اون چیزی که نشون میدی هستی.توی اون درگیری که بین من و تو اتفاق افتاد، در اون لحظه که گلوی من رو گرفتی من با دستم تونستم آستینت رو بگیرم و اون موقع بود که متوجه خالکوبی ستاره ای شکلی که رو مچ دستته ،شدم.و از اون موقع تردید کمی که داشتم به کلی از بین رفت."

شرلوک ادامه داد:شبی که با نقشه ی تو در اداره پلیس برق ها رفت ، دو نفر از افراد استوارت رفتند تا علت این حادثه رو بفهمند.اونا بگمن و مارکو بودند.از اونجا بود که فهمیدم سربازرس به اونا اعتماد زیادی داره.برای همین بود که اونا ، استوارت رو به اینجا آوردند.اون دو تا تنها کسانی بودند که از این نقشه خبر داشتند "

استوارت که دندان هایش را به هم میفشرد گفت:تمام مدت با یه قاتل رفاقت داشتم.برای خودم متاسفم.اون مرد برزیلی هم یه آکروباتباز بود که اون شب برای کشتن من به اداره پلیس فرستادی.اما نتونست من رو بکشه.اما به خاطر این که هویت تو فاش نشه .اون رو کشتی!"

مایکل که به نقطه ای خیره شده بود ، گفت:شش سال...شش سال مدتی بود که برای هک کردن سیستم بانکی آدما وقت گذاشتم....من نمی تونم به همین راحتی همه چی رو ببازم."

برای مدت کوتاهی همچون یک مجسمه شده بود. استوارت به او نزدیک شد و خواست به او دستبند بزند.اما ناگهان مایکل اسلحه اش را بیرون کشید و گردن استوارت را از پشت گرفت.شرلوک خواست اقدامی بکند اما لینک با اسلحه اش او را هدف گرفت.

شرلوک گفت:کار احمقانه نکن!"  مایکل گفت:احمقانه اینه که خودمو به به شما تسلیم کنم.اون وقت باید تمام کدها و رمزها رو بهتون بدم.که این غیر ممکنه."

استوارت با آرنجش ضربه ای به مایکل زد و توانست دست مایکل را کنار بزند.سپس مشتی به صورتش کوبید و او را هل داد.

درگیری و کشمکش سختی به وجود آمد که ناگهان صدای گلوله ای به گوش رسید. گلوله از اسلحه ی مایکل شلیک شده بود.خون از بدن استوارت بیرون میزد.دستش را روی جای گلوله گذاشت و با نفرت و خشم در چشمان مایکل نگاه میکرد.مایکل با خونسردی تمام اسلحه را روی پیشانی استوارت قرار داد.در حال کشیدن ماشه بود که شرلوک به او حمله ور شد.او سعی میکرد که اسلحه را از مایکل بگیرد اما نمی توانست.سر اسلحه به سمت شرلوک بود.او هر کاری میکرد تا از کشته شدن خود جلوگیری کند.در همین هنگام بود که چاقویی نیز به سمت پهلویش آمد.در دست راست مایکل تفنگش بود و در دست چپش ، چاقو دیده میشد.

در همین حین که هر دو دست یکدیگر را گرفته بودند ،شرلوک گفت:تو چپ دستی!... ولی من راست دستم!" 

سپس دست چپش را که با آن دست راست مایکل را گرفته بود، عقب کشید.مایکل لحظه ای تعادلش را از دست داد و شرلوک از همین فرصت استفاده کرد و سر اسلحه را به سمت صورت مایکل گرفت و شلیک کرد.

مایکل لینک با چشمانی باز روی زمین افتاد و جان سپرد.گلوله به درون دهانش رفته بود.


سر و صدای سکوت، خیابان بیکر را پر کرده بود.گاهی به نظر میرسید که این سروصدا از بین رفته است.ساختمان ۲۲۱B نیز فاقد از این سروصدا نبود.خانم هادسن به طبقه بالا رفت و گفت:آقایون! شام حاضره." 

جان به دلیل گلوله ای که به بدنش اصابت کرده بود با عصا راه میرفت.شرلوک هم روی کاناپه دراز کشیده بود و دوست کوچکش را در دستانش گرفته بود.جان گفت:لطفا اون جمجمه رو بذار کنار.اسپاگتی خوشمزه ای خانم هادسن درست کرده!"

شرلوک هنوز به جمجمه نگاه میکرد.

جان گفت:دیگه همه چی تموم شد.استوارت و لینک کشته شدند.اون اطلاعات هم که تو از گاوصندوق اتاق لینک برداشتی ، الان دست پلیسه ! پرونده مختومه است." شرلوک گفت:میدونم."  جان پرسید:پس در فکر چی هستی؟" 

شرلوک گفت:لپ تاپت رو باز کن." جان تعجب زده پرسید:برای چی؟" 

- کاری رو که بهت گفتم بکن.

سپس لپ تاپش را از روی میز برداشت و آن را روشن نمود.کمی بعد از تعجب فریادی سر داد.

شرلوک گفت:توقع نداشتم اینطوری عکس العمل نشون بدی!"

جان با ناراحتی گفت:یک روانی دیگه ...!"

شرلوک گفت:بله! بازی هکرها با اطلاعات مردم ادامه داره.امبدوارم بشه فایل هاتو برگردوند!"

پـــــــــایـــــــان

......................................

با عرض پوزش به دلیل تاخیر ایجاد شده

امضا:  mmasoudh  : امضا