به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
شرلوک: برنامه نویس - قسمت 5
نظرات

شرلوک هولمز: برنامه نویس (قسمت پنجم)

پلک های سنگینش را به آرامی باز کرد.کمی تار می دید اما به تدریج دیدش واضح تر میشد.کنار تختش پرستاری با موهای طلایی و لباس آبی کمرنگ و کلاهی به رنگ سفید قرار داشت که در حال نوشتن چیزی بر روی کاغذی بود.جان نفس عمیقی کشید و گفت:شر ...شرلوک ..." پرستار گفت:آه ...بالاخره به هوش اومدی! تو خیلی خوش شانس بودی تیری که به بدنت اصابت کرده فقط دنده ات رو خراش برداشته.مسلمه که میتونی راه بری اما به استراحت نیاز داری." کمی بعد مردی ریشو وارد اتاق شد که به نظر میرسید یک پزشک باشد.او به معاینه ی جان پرداخت.جان در همین حین گفت:دوستم کجاست؟" 

mmasoudh

شرلوک در راهروی بیمارستان قدم میزد.هنوز هم فکر این که گذاشته بود آن تبهکار از دستش فرار کند ، خشمگینش میکرد.مشغول فکر کردن به چیزهایی بود که هیچکس از آنها خبر نداشت.در اندیشه ی یک تصمیم اساسی بود.به همین خاطر با لینک تماس گرفت و او را به بیمارستان لندن جنرال دعوت کرد.باید چیزهایی درباره شب گذشته به او میگفت.


- روز به خیر آقای هولمز! برای دکتر واتسون چه اتفاقی افتاده؟"

شرلوک دستی به موهایش کشید و گفت:در درگیری با اون قاتل مجروح شد.دیشب در سردخانه همین بیمارستان. "

لینک نگاهی به خراش روی صورت شرلوک انداخت و گفت:آه...نشون میده دیشب اصلا شب خوبی نبوده.خب حال دوستتون چطوره؟"

شرلوک گفت:در حال حاضر حالش بهتر شده اما باید مدتی اینجا بمونه."

سپس موبایلش را از جیبش بیرون آورد و با خانه اش تماس گرفت.

-الو خانم هادسن ...چی؟...شما کی هستید؟....آه خدای من!..." سپس موبایلش را قطع کرد و گفت:چی از این بدتر؟ خانم هادسن تصادف کرده و در حال حاضر من باید برم."

سپس ادامه داد:لینک! فقط نیم ساعت ازت میخوام که اینجا باشی.بعد از اون برگرد به اداره پلیس.فقط نیم ساعت.ممکنه جان به هوش بیاد. خواهش میکنم!"

لینک آهی کشید و گفت:بسیار خوب.من اینجا می مونم."

سپس شرلوک با سرعت از بیمارستان خارج شد و با یک تاکسی به سمت مقصدش حرکت کرد.اما مقصد او ۲۲۱B در خیابان بیکرنبود.‌‌‌‌‌‌‌بلکه قصد داشت به جای دیگری برود.

حدود ۱۰ دقیقه بعد ،تاکسی جلوی اداره پلیس سایبر توقف کرد.شرلوک بدون درنگ به سمت آن حرک کرد و وارد شد.سریع سوار آسانسور گردید و خود را به طبقه چهارم رساند.سریع اتاق لینک و استوارت را پبدا نمود.با دقت به اطرافش نگاه کرد و فهمید که کسی متوجه او نیست.سریعا با استفاده از کارت اتاق ، در آن را باز کرد.اتاقی که در آن به استوارت سوء قصد شد.اما در نهایت استوارت از آن سوءقصد زنده ماند و در همان شب در خانه اش به قتل رسید. 

شرلوک در را بست و آن را قفل نمود و سریع به سمت گاوصندوقی که در کنار میز قرار داشت، رفت و با ذره بینش آثار چربی های انگشت که روی اعداد گاوصندوق به چشم می خوردند را مشاهده کرد.بیشترین چربی ها روی اعداد ۳و ۶،۱،۷،۴،۹ دیده میشدند و ...


وقتی کار شرلوک تمام شد ، پنجره اتاق را باز کرد و به اطرافش نگریست.

در همین هنگام، نور لیزری به رنگ قرمز روی لباسش قرار گرفت و سپس فواره ی خون از قلبش بیرون زد و بدنش کنار میز افتاد.


مرتبط با: مناسبت ها ,
برچسب‌ها: داستانهای شرلوک ,
یکشنبه 2 تیر 1392ساعت : 08:27| نویسنده : mmasoudh
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Kim دوشنبه 10 تیر 1392 23:14
از داستان هایی که تویه یک محیط واقعی اتفاق می افتن ولی واقعی نیستن متنفرم x-(
mmasoudh پاسخ داد:
خب من هم متنفرم.
نیکو سه شنبه 4 تیر 1392 21:00
من میخوام یه کاراگاه خصوصی بشم*و دارم راست میگم* از همین الان تو رو به خاطر حفظ نظم در آینده دستگیر می کنم
mmasoudh پاسخ داد:
کارآگاه! حالتون خوبه؟
blue سه شنبه 4 تیر 1392 11:54
باشه ولی یادت نره آخرش خوب نیست ها!میکشنت کار دست خودت میدی!بلا رم آخر سر مالی کشت!خوب شد؟از این کارا نکن!شب شرلوک میاد سروقتت ها!.....
mmasoudh پاسخ داد:
جهت اطلاعتون رولینگ هم وقتی فهمید آخر داستانش لو رفته، آخرشو عوض کرد وگرنه قرار بود هری پاتر بمیره.البته نمیگم ولدمورت هم قرار بود زنده بمونه .ولی شما هم نمیدونی بدون!
من برای حرفم مدرک هم دارم.
J.H.Watson دوشنبه 3 تیر 1392 12:35
مرسی...پس همیشه مهربون باش
mmasoudh پاسخ داد:
چشم
J.H.Watson یکشنبه 2 تیر 1392 23:11
جناب مستر مسعود میتونستی با لطافت تر جواب نظر ما رو بدی...در هر صورت ببخشید با شوخیم ترسوندمت!!!! راستی اگه انتقاد پذیری حتما اطلاع‌ بده....منتظر بقیه داستانت هستیم...جناب از خود راضی...
این کف هم مال جناب عالی تا ذوقتو از دست ندی
mmasoudh پاسخ داد:
عزیز دل!خیلی متشکرم از نظرتون بعدش هم چرا ما انتقادپذیر نباشیم؟
چرا حرف ما رو به فال بد میگیری چشم قشنگ ؟
J.H.Watson یکشنبه 2 تیر 1392 20:11
ایششششششش .....میخوای ما رو سکته بدی!!!!!!!
حالا شانس آوردی که جان حالش خوبه....وگر نه خودم خفت میکردم(هه هه هه شوخی کردم)
mmasoudh پاسخ داد:
یعنی تو نمیگفتی شوخی کردم از غیرتت می ترسیدم!!!!
سیما یکشنبه 2 تیر 1392 19:11
کیسه خون با جلیقه ضد گلوله یه کم قدیمیه ولی خوبه
الهام یکشنبه 2 تیر 1392 17:55
آورین مستر مسعود!
mmasoudh پاسخ داد:
ممنونم خانوم
asi یکشنبه 2 تیر 1392 16:48
خوشم میاد روحیه ات عوض شده !!

جوابای جالب جالب میدی . خوب . باشه . مراسمو بنداز یه روز دیگه منم حتما میام . یه بازوبند سیاه هم می بندم که نشانه عذادار بودنمه . خوشت اومد . صاحب عذا هم که خودتی !! چطوره ؟!!!!
mmasoudh پاسخ داد:
مزخرف!!!!!
برای شرلوک انقلاب و تظاهرات هم کمه.
arash holmes یکشنبه 2 تیر 1392 13:57
بیا تو این وب:
http://sher-story.mihanblog.com/
chichini یکشنبه 2 تیر 1392 13:41
چییییییی؟؟؟؟؟؟
کشتنشش؟؟؟ای بابا‌ چه بدبختیه هر دفه با داستاناتون ما رو تکون میدین ..
خواهشن قسمت بعد رو زود تربذارید داستان خیلیی حساس شده:)
mmasoudh پاسخ داد:
دیگه گاهی اوقات حقیقت خیلی هم خوب نیست.
همیشه نباید آدمای خوب پیروز بشن.
asi یکشنبه 2 تیر 1392 12:46
مسعود ! کشتیش ؟ به همین راحتی ! واقعا که ...

تازه داشتم با شخصیت شرلوکت حال می کردم یعنی خیلی به شخصیتی که من انتظار داشتم نزدیک بود . در ضمن : من خانم هادسون نیستمفهمیدی ؟
عالی بود . تند تر بذار دیگه . مردم از بی داستانی .
mmasoudh پاسخ داد:
از شما دعوت میشود در ساعت 9 صبح روز دوشنبه 3 تیر همزمان با نیمه شعبان در مراسم ترحیم ایشان واقع در پشت ساعت بیگ بن شرکت کنید.
E یکشنبه 2 تیر 1392 12:39
جااااانم؟؟؟؟!!!!××^%$#@*
هنگ میکنیییییییییییییم
الان داستان تموم شد؟؟؟
........
قاااااتل .....
یالا زندش کن
پاشه چنتا ملق بزنه بفهمیم سالمه
arash holmes یکشنبه 2 تیر 1392 11:11
مگه تو هم داستان منو خوندی؟!
mmasoudh پاسخ داد:
نه هنوز به این سعادت دست نیافتم .
چطوری میتونم اثرتون رو مطالعه کنم؟
arash holmes یکشنبه 2 تیر 1392 10:22
آفرین خیلی با این روند حال کردم!
کلا ما قصد داریم این کاراکتر هارو از رو زمین بر داریم!
mmasoudh پاسخ داد:
پس ما هم عقیده هستیم.
dark moon یکشنبه 2 تیر 1392 09:58
لطف دارین ارباب
چه خوب من رو شناختین
dark moon یکشنبه 2 تیر 1392 09:48
من گفتم چه قدر آشنایی
mmasoudh پاسخ داد:
شما هم مرگخوارین؟یعنی از خدمتگزاران من؟
فکر کنم تو بلاتریکسی!
blue یکشنبه 2 تیر 1392 09:37
ey bache bad!khalatam harry ro zende gozasht!eeeeeeey sherlock bichare canel ye bar koshtet bdone dard va khon in nevisande haye inja rozi do bar!
vali dastan hat hamishe khoban.avarin
mmasoudh پاسخ داد:
ن عاشق رنج دادن و شکنجه کردن هستم.من یه مرگخوار واقعیم.
تعریف از خود نباشه من همونی هم که دیگران نمیتونن اسمشو بگن .بهش میگن اسمشو نبر
یعنی لرد ولدمورت
پارمیدا یکشنبه 2 تیر 1392 09:34
سلام خوبی؟
دوست دارم بیایی با هم تبادل لینک کنیم تا هم بازدید کننده وبت بره بالا هم من بازم بتونم بهت سر بزنم میدونی چرا ؟چون اگه وبت را ثبت کنی من آدرس وبلاگت را دارم در ضمن من هر روز به دوستام سر میزنم منتظرت هستم.

تقدیم تو باد:
__________________________▄▓▓███▓▓▄▄
_______________________▄████████████▄
_____________________▄████████████████▄▄
__________________▄▄████████████████████▄
____________▄▄▄▓▓████████████▓▓██████████
________▄██████▓▓█████████▓▓▓▓▓▓▓████████▄
_______███▓▓████▓▓▓▓▓██████████████████████
______████▓████████▓▓▓████▓▓▓▓█▓▓███████████
____________▀████████▓▓███▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓▓▓
______________████████▓▓███▓▓▓███▓▓▓▓▓▓▓▓▓██▓
______________▓▓█████████▓▓██████▓▓▓████████▀
_____________▄█████████▓▓▓██▓▓▓▓█████████▓
____________▄██████▓████▓▓█▓▓▓▓█████████▓
____________██████▓▓▓███▓▓▓▓▓▓████▓██████
____________█████▓▓▓████▓▓▓▓▓████▓▓██████
____________████▓▓▓▓▓████▓▓▓████▓▓▓██████
____________████▓▓▓▓▓████▓▓████▓▓▓▓██████
____________█████▓▓▓▓███▓█████▓▓▓▓▓██████
____________▓████▓▓▓▓▓██████▓▓▓▓▓▓▓██████
____________▀█████▓▓▓▓████▓▓▓▓▓▓▓███████▀
_____________▀███████▓███▓▓▓▓▓▓▓███████▀
______________▀█████████████▓█████████▀
_______________▀█████████████████████▀
____█___________▀▓████████████████▀
___███____________▀█████▓█████▓▀
__████____________██▓▓██▓
_█████▄___________█___▓▓██
███████▄__________█__█▓█▀
█▓█▓████▄_________██_▓█▀
█▓▓██████________█__█▀
█████████_______█__█▀
█████████_________██
█████████________██
█████████_______██▓▄▄█▓█▄▄
████████______██▓▓███████████▄
████████_____██▓██████████████▄
█▓▓████____███_███▓▓▓▓█████████▄
█▓▓███__▄███____████▓▓▓▓▓████████▄
████▀__███▀______█████▓▓▓██████████▄
██▀__▄███__________██████▓██████████▀
█▀_████______________▀█████▓███████▀
▄████__________________▀▓▓▓█▓▓▓██▀
dark moon شنبه 1 تیر 1392 10:05
مثل اینکه همه دنبال شربت شهادتن....تو کشتیش...به همین راحتی...چه جوری میخوای زنده نگهش داری...قلب....هیجانش زیاااااااد بود...خیلی عالیلذتیدم فراوان
mmasoudh پاسخ داد:
من خاله ام جی.کی رولینگه.به اون رفتم. هر چی شخصیت توی داستانام دارم به درک واصل میکنم.!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram