به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
شرلوک : برنامه نویس - قسمت 4
نظرات

 

سلام و وقت بخیر! خوشحال میشم در همراهی شما با قسمت چهارم داستان برنامه نویس

 

Benedict Cumberbatch as BBC Sherlock standing with his hands in prayer position and his eyes closed in front of Martin Freeman as John Watson

شرلوک هولمز: برنامه نویس (قسمت چهارم)

ساعت هشت شب همان روزی بود که خبر مرگ استوارت اعلام شده بود.هوا ابری بود و سرما پوست تن کارآگاه و دکتر را اذیت میکرد.صدای آمبولانس های بیمارستان لندن جنرال از فاصله زیادی به گوش میرسیدند.شرلوک به آسمان نگاه میکرد و بخارهایی از دهانش خارج میشد.پالتوی سیاه رنگش را صاف کرد و به همراه جان که مراقب اسلحه اش بود، به طرف درب ورودی بیمارستان حرکت کرد.نگاهی به تابلوهای بیمارستان انداختند.آن تابلوها نشان دهنده ی محل هر بخش بودند.جان در میان آن ها نام سردخانه را پیدا کرد که در پایین ترین طبقه بیمارستان قرار داشت و باید برای رفتن به آنجا از آسانسور استفاده میشد.


سرمای هوا بر سرمای سردخانه می افزود.دکتر کالین تنها کسی بود که در سردخانه باقی مانده بود و قصد داشت آنجا را ترک کند پس لباسش را پوشید و تمام چراغ ها را خاموش کرد.همین که خواست خارج شود و در را قفل کند ، ناگهان از پشت صدای ناله ای شنید.صدای مردی بود که انگار از درد رنج میکشید.دکتر به سمت صدا رفت و همانطور که انتظار داشت مردی را دید که از درد ناله میکرد.کالین گفت :تو باید بری بالا به نظر میرسه دستت سخت آسیب دیده." مرد با صدایی آشفته گفت:نمیتونم حرکت کنم." کالین به او نزدیک شد و گفت:بذار کمکت کنم."  سپس دست مرد را دور گردنش انداخت و خواست او را سوار آسانسور کند که ناگهان مرد صدایی جدی به خود گرفت و گفت:نه نیازی به آسانسور نیست!" در همین هنگام دست مرد را گرفت و کشید و سپس شخصی دیگر بر سر دکتر کوبید و او بیهوش شد.آن دو مرد شرلوک و جان بودند که با این حقه میخواستند وارد سردخانه شوند.بعد، آن ها وارد سردخانه شدند.جان ، کالین را روی یکی از تخت ها خواباند.شرلوک چراغ ها را روشن کرد و دریچه های جنازه را یکی یکی باز کرد.اما به نظر میرسید که قصد ندارد کیسه های جنازه را باز کند و بدن استوارت را پیدا نماید.جان پرسید:داری چی کار میکنی؟" شرلوک گفت:هیس! ساکت باش خیلی آروم اسلحه ات رو دربیار." جان گفت:ولی آخه چرا؟"

در همین هنگام چراغ ها خاموش شدند. برای لحظاتی صدای بازی کردن با قفل کلید شنیده شد اما درست بعد از آن چند لحظه در باز شد.چرا که در قفل نبود.صدای گام های کسی شنیده میشد که به کیسه های جنازه نزدیک می گردید.دقیقا  کنار یکی از دریچه ها شرلوک پنهان شده بود و اسلحه در دست داشت.نور چراغ قوه ای نمایان شد که پرتو نورش جلوی پای شرلوک افتاده بود.جان هم اسلحه به دست در حالی که نشسته قدم بر میداشت آن نور را دید.او منتظر حرکتی از شرلوک بود که ناگهان مرد نقابدار به نقطه ای شلیک کرد.او خیلی تیز به نظر میرسید.او متوجه حرکت جان شده بود و به همین خاطر به او شلیک کرد!" شرلوک کمی ضربان قلبش بالا رفت و از این که اتفاقی برای جان افتاده باشد نگران شد.

مرد نقابدار به طرف نقطه ای که جان در آن مستقر بود حرکت کرد هیچ صدایی از جان شنیده نمیشد معلوم نبود که چه دلیلی دارد.صدای گام های آن مرد از شرلوک دور میشد.در همین لحظه فکری به سر شرلوک زد و دستش را به روی یکی از قفسه ها برد و آن  را محکم به درون دریچه هل داد و سرو صدایی ایجاد شد.مرد نقابدار نور چراغ قوه اش را روی آن دریچه انداخت و سایه ی شرلوک را دید.سریعا به سمت شرلوک شلیک کرد.شرلوک هم به سمت او.سپس شرلوک به پشت میزی پناه برد.مرد نقابدار باز هم شلیک کرد و شلیک هایش پی در پی بودند.شرلوک مطمئن بود که اگر بخواهد شلیک کند حتما طعمه ی گلوله های او خواهد شد.برای همین شروع به شمردن کرد:چهار...پنج....شش...هفت." قاتل هفتمین گلوله ی خشابش را هم شلیک کرد و دیگر خشابش خالی بود.شرلوک میخواست به او شلیک کند که ناگهان از کنارش با چاقو به او حمله شد.ضربات پشت سر هم قاتل به قصد کشتن فجیع او بود.شرلوک نمیدانست چه صفتی را مناسب مرد نقابدار است.تنها چیزی که میتوانست بگوید یک حیوان وحشی بود.چاقوی قاتل صورت شرلوک را خطی انداخت.خون کم کم از صورتش می چکید.سپس سر شرلوک را گرفت و به یکی از دریچه ها کوباند.شرلوک کمی گیج شد.انگار نمیتوانست حرکت کند.قاتل گلوی او را گرفت و چاقو را روی صورتش گذاشت.شرلوک سرخ شده بود و دندانهایش را روی هم می فشرد.او نیز دستی که قاتل در آن چاقو داشت، محکم گرفته بود.نگاه هردوی آنها به دست یکدیگر بود.در همین موقع بود که شرلوک زانواش را به شکم قاتل کوبید و از دستان او خلاص شد.سپس مشتی به صورت او زد.او را با تمام توانی که در وجودش باقی مانده بود ، هل داد.اسلحه اش را که کنار دریچه افتاده بود، برداشت و به سمت او شلیک کرد.سرگیجه شدیدی داشت و همین سبب خطا رفتن تیرهایش میشد.قاتل دیگر از دستش گریخته بود.او تا آخرین گلوله ی اسلحه اش شلیک کرد و اما جز ناکامی چیزی ندید.خشم وجودش را فرا گرفت و اسلحه اش را بر زمین کوبید.

در همین هنگام پایش به چیزی گرفت و به زمین خورد.نفهمید که آن چه بود.در آن تاریکی و سرما دستش را به آن جسم نزدیک کرد و آن را لمس نمود.آن پای جان بود که تکان نمی خورد.شرلوک با اضطراب تمام گفت:آه خدای من!...جان!..."  


مرتبط با: مناسبت ها ,
جمعه 24 خرداد 1392ساعت : 09:21| نویسنده : mmasoudh
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پنجشنبه 30 خرداد 1392 16:50
خیلی خوب بود
فقط خیلی دیر پست میذاری
A سه شنبه 28 خرداد 1392 14:10
استنتاج زیادی نداشت ولی خیلی اکشن بود و باعث شد نقصی نداشته باشه!!!
واقعا جالب بود.ممنون
میگم خوبه نویسنده های داستان ها یه خط فکری ندارن و داستان ها یکنواخت نیستن!آفرین..!
mmasoudh پاسخ داد:
چقدر خوب که شما چنین نظری دارید.
مهران دوشنبه 27 خرداد 1392 09:45
خیلی عالی بود
منتظر قسمت بعد هستیم
dark moon یکشنبه 26 خرداد 1392 18:05
جااااااااااااااااااااااان بدبخت...تو هر داستانی له و لورده میشه انگار
mmasoudh پاسخ داد:
فکر کنم دنبال شربت شهادت می گرده!
asi یکشنبه 26 خرداد 1392 12:52
خیلی عالی بود . در موقع درگیری شرلوک با مرد نقابدار میخکوب شده بودم . تخیلت خیلی خوب کار میکنه و خوب مینویسی. منتطر ادامه داستانم.
راستی چرا جان و شرلوک یواشکی باید میومدن سردخانه ؟ مگه در جریان پرونده نبودن از اول و اومدن به سردخونه هم امری بدیهی نیست ؟

کوشا جان ! طبق معمول سخت میگیری ها !!
همه چیز که نباید بر مبنای سلیقه اشخاص باشه حتی اگه 50 درصد + 1 از توقعاتت رو برآورده کنه باید کافی باشه که تعریف کنی .

مسعود موفات ! ادامه بده لطفا ... بسیار مشتاقم.
mmasoudh پاسخ داد:
متشکرم خانم هادسن.
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:43
چه احتیاجی به ژانگولر بود خب عین آدم میرفتن تو!بدبخت دکتره.حالا نمیره جوون مردم
mmasoudh پاسخ داد:
شما به بزرگیتون ببخشید!
کوشا شنبه 25 خرداد 1392 11:41
باشه . قبول می کنم که داستان های من زیاد توش هیجان نداره اما شما هم قبول کنید که معجون داستانتان زیادی از هیجان غلیظ و از استنتاج رقیقه .
mmasoudh پاسخ داد:
بله درست می فرمایید کوشا جان.منم قبول دارم.
شرلوک هلمز جمعه 24 خرداد 1392 21:35
سر مسعود خوش اومدی یکم دیر بود ولی سرم خیلی شلوغه دیگه
mmasoudh پاسخ داد:
خواهش میکنم.
سارینا جمعه 24 خرداد 1392 21:34
بایداون چاقوروبرای چندین بارفرومیكردتوبدن شرلوك تاهیجانش بره بالا!!!!!!ممنون ازداستان بسیارخوبتون
mmasoudh پاسخ داد:
ببخشید؟؟؟؟؟؟؟؟
J.H.Watson جمعه 24 خرداد 1392 20:37
وایییییییی...من که کم مونده سکته کنم تو رو خدا بگو حال جان خوبه!!!!
این قسمت داستانت عالی بود.من که حضرت ازراییل و دیدم. و بر گشتم از استرس.
mmasoudh پاسخ داد:
سلام منم به عمو عزی برسون.
کوشا جمعه 24 خرداد 1392 20:28
فکر نمی کردم این قدر ناراحت بشید .
خودتون رو کنترل کنید . اگه با این انتقاد کوچک ناراحت شدید پس دیگه ...
mmasoudh پاسخ داد:
منظورتو نمیفهمم کوشا جان! پاسخی که به کامنت قبلیت دادم حرف از ناراحتی میزد؟
الهام جمعه 24 خرداد 1392 13:27
خیلی باحال بود منتظر قسمت بعدیش هستم...به قول arash holmes همیشه این جان یه چیزیش میشه!بهت تبریک میگم خوب تونستی درش بیاری.
dark moon جمعه 24 خرداد 1392 13:26
میدونم...ولی قبول کنید شما در هر داستانی ذنبال استنتاجید..
mmasoudh پاسخ داد:
ممنون از دفاع شما
در ضمن دنبال. نه ذنبال
کوشا جمعه 24 خرداد 1392 13:24
آره ، همه جا استنتاجی نیست اما بالاخره که باید استنتاج داشته باشه .
توی این داستان فقط یک استنتاج بود . همین !
mmasoudh پاسخ داد:
قسمت سوم استنتاج نداشت؟البته داستان شما پر از استنتاجه و ضعفش هم اینه که هیچ هیجانی نداره این یه خصوصیت مهم در داستان بن بست بود.قتل سازمان یافته هم همینطور
کوشا جمعه 24 خرداد 1392 13:24
آره ، همه جا استنتاجی نیست اما بالاخره که باید استنتاج داشته باشه .
توی این داستان فقط یک استنتاج بود . همین !
dark moon جمعه 24 خرداد 1392 13:08
بسیار خوب بود و آقا کوشا..باید بگم همه ی قسمت های شرلوک یا حتی ثانیه به ثانیش پر از استنتاج نیست...یه موقع ها طبق فکر نویسنده داستان باید هیجانی...غمگین یا استنتاجی باشه ... با اینکه استنتاج های شرلوک آدم را به وجد میاره ولی فکر کنم شما فقط استنتاج شرلوک رو میبینین...البته امیدوارم شما از دست من ناراححت نشده باشین
کوشا جمعه 24 خرداد 1392 12:46
در کل خوب بود . خیلی خیلی ممنون .
mmasoudh پاسخ داد:
کوشا بالاخره چی شد؟
خوب یا بد؟
chichini جمعه 24 خرداد 1392 12:31
واااای عالی بووود درگیری شرلوک و اون خلافکاره خیلی هیجان داشت..!
لطفا ادامه ش رو زودتربذارید:)
ممنون دوست عزیز
کوشا جمعه 24 خرداد 1392 12:20
البته ناراحت نشید یک زمانی . و اگر شدید ببخشید . فقط یک انتقاد بود که عمل بهش میتونه سازنده باشه : )
کوشا جمعه 24 خرداد 1392 12:07
الان ابن داستان شرلوک هولمز بود ؟؟!!
بیش تر به فیلم های اکشن می خورد .
داستان باید استنتاجی باشه اما این اکشن و هیچ نکته ی استنتاجی نداشت . در کل داستانتون فقط یک بار یک استنتاج کوچک آن هم به تقلید از کتاب های شرلوک هولمز بود :
" بله ، از روی خط آستینتان به کار مداوم با رایانه می توان پی برد "
یکم دقت کنید لطفا . ممنون .
mmasoudh پاسخ داد:
قسمت سوم استنتاج نداشت؟
arash holmes جمعه 24 خرداد 1392 12:00
وای تقریبا از استرس مردم!
چرا این جان هی باید یه چیزیش بشه؟!
خیلی قشنگ بود واقعا تخیلت محشره ممنون!
جمعه 24 خرداد 1392 11:44
از دستان او
یا از دست او که اصطلاحی کنایی است؟
mmasoudh پاسخ داد:
شما؟
سیما جمعه 24 خرداد 1392 11:24
اورین اورین
mmasoudh پاسخ داد:
مخسی مخسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram