mmasoudh جمعه 24 خرداد 1392 09:21 نظرات ()

 

سلام و وقت بخیر! خوشحال میشم در همراهی شما با قسمت چهارم داستان برنامه نویس

 

Benedict Cumberbatch as BBC Sherlock standing with his hands in prayer position and his eyes closed in front of Martin Freeman as John Watson

شرلوک هولمز: برنامه نویس (قسمت چهارم)

ساعت هشت شب همان روزی بود که خبر مرگ استوارت اعلام شده بود.هوا ابری بود و سرما پوست تن کارآگاه و دکتر را اذیت میکرد.صدای آمبولانس های بیمارستان لندن جنرال از فاصله زیادی به گوش میرسیدند.شرلوک به آسمان نگاه میکرد و بخارهایی از دهانش خارج میشد.پالتوی سیاه رنگش را صاف کرد و به همراه جان که مراقب اسلحه اش بود، به طرف درب ورودی بیمارستان حرکت کرد.نگاهی به تابلوهای بیمارستان انداختند.آن تابلوها نشان دهنده ی محل هر بخش بودند.جان در میان آن ها نام سردخانه را پیدا کرد که در پایین ترین طبقه بیمارستان قرار داشت و باید برای رفتن به آنجا از آسانسور استفاده میشد.


سرمای هوا بر سرمای سردخانه می افزود.دکتر کالین تنها کسی بود که در سردخانه باقی مانده بود و قصد داشت آنجا را ترک کند پس لباسش را پوشید و تمام چراغ ها را خاموش کرد.همین که خواست خارج شود و در را قفل کند ، ناگهان از پشت صدای ناله ای شنید.صدای مردی بود که انگار از درد رنج میکشید.دکتر به سمت صدا رفت و همانطور که انتظار داشت مردی را دید که از درد ناله میکرد.کالین گفت :تو باید بری بالا به نظر میرسه دستت سخت آسیب دیده." مرد با صدایی آشفته گفت:نمیتونم حرکت کنم." کالین به او نزدیک شد و گفت:بذار کمکت کنم."  سپس دست مرد را دور گردنش انداخت و خواست او را سوار آسانسور کند که ناگهان مرد صدایی جدی به خود گرفت و گفت:نه نیازی به آسانسور نیست!" در همین هنگام دست مرد را گرفت و کشید و سپس شخصی دیگر بر سر دکتر کوبید و او بیهوش شد.آن دو مرد شرلوک و جان بودند که با این حقه میخواستند وارد سردخانه شوند.بعد، آن ها وارد سردخانه شدند.جان ، کالین را روی یکی از تخت ها خواباند.شرلوک چراغ ها را روشن کرد و دریچه های جنازه را یکی یکی باز کرد.اما به نظر میرسید که قصد ندارد کیسه های جنازه را باز کند و بدن استوارت را پیدا نماید.جان پرسید:داری چی کار میکنی؟" شرلوک گفت:هیس! ساکت باش خیلی آروم اسلحه ات رو دربیار." جان گفت:ولی آخه چرا؟"

در همین هنگام چراغ ها خاموش شدند. برای لحظاتی صدای بازی کردن با قفل کلید شنیده شد اما درست بعد از آن چند لحظه در باز شد.چرا که در قفل نبود.صدای گام های کسی شنیده میشد که به کیسه های جنازه نزدیک می گردید.دقیقا  کنار یکی از دریچه ها شرلوک پنهان شده بود و اسلحه در دست داشت.نور چراغ قوه ای نمایان شد که پرتو نورش جلوی پای شرلوک افتاده بود.جان هم اسلحه به دست در حالی که نشسته قدم بر میداشت آن نور را دید.او منتظر حرکتی از شرلوک بود که ناگهان مرد نقابدار به نقطه ای شلیک کرد.او خیلی تیز به نظر میرسید.او متوجه حرکت جان شده بود و به همین خاطر به او شلیک کرد!" شرلوک کمی ضربان قلبش بالا رفت و از این که اتفاقی برای جان افتاده باشد نگران شد.

مرد نقابدار به طرف نقطه ای که جان در آن مستقر بود حرکت کرد هیچ صدایی از جان شنیده نمیشد معلوم نبود که چه دلیلی دارد.صدای گام های آن مرد از شرلوک دور میشد.در همین لحظه فکری به سر شرلوک زد و دستش را به روی یکی از قفسه ها برد و آن  را محکم به درون دریچه هل داد و سرو صدایی ایجاد شد.مرد نقابدار نور چراغ قوه اش را روی آن دریچه انداخت و سایه ی شرلوک را دید.سریعا به سمت شرلوک شلیک کرد.شرلوک هم به سمت او.سپس شرلوک به پشت میزی پناه برد.مرد نقابدار باز هم شلیک کرد و شلیک هایش پی در پی بودند.شرلوک مطمئن بود که اگر بخواهد شلیک کند حتما طعمه ی گلوله های او خواهد شد.برای همین شروع به شمردن کرد:چهار...پنج....شش...هفت." قاتل هفتمین گلوله ی خشابش را هم شلیک کرد و دیگر خشابش خالی بود.شرلوک میخواست به او شلیک کند که ناگهان از کنارش با چاقو به او حمله شد.ضربات پشت سر هم قاتل به قصد کشتن فجیع او بود.شرلوک نمیدانست چه صفتی را مناسب مرد نقابدار است.تنها چیزی که میتوانست بگوید یک حیوان وحشی بود.چاقوی قاتل صورت شرلوک را خطی انداخت.خون کم کم از صورتش می چکید.سپس سر شرلوک را گرفت و به یکی از دریچه ها کوباند.شرلوک کمی گیج شد.انگار نمیتوانست حرکت کند.قاتل گلوی او را گرفت و چاقو را روی صورتش گذاشت.شرلوک سرخ شده بود و دندانهایش را روی هم می فشرد.او نیز دستی که قاتل در آن چاقو داشت، محکم گرفته بود.نگاه هردوی آنها به دست یکدیگر بود.در همین موقع بود که شرلوک زانواش را به شکم قاتل کوبید و از دستان او خلاص شد.سپس مشتی به صورت او زد.او را با تمام توانی که در وجودش باقی مانده بود ، هل داد.اسلحه اش را که کنار دریچه افتاده بود، برداشت و به سمت او شلیک کرد.سرگیجه شدیدی داشت و همین سبب خطا رفتن تیرهایش میشد.قاتل دیگر از دستش گریخته بود.او تا آخرین گلوله ی اسلحه اش شلیک کرد و اما جز ناکامی چیزی ندید.خشم وجودش را فرا گرفت و اسلحه اش را بر زمین کوبید.

در همین هنگام پایش به چیزی گرفت و به زمین خورد.نفهمید که آن چه بود.در آن تاریکی و سرما دستش را به آن جسم نزدیک کرد و آن را لمس نمود.آن پای جان بود که تکان نمی خورد.شرلوک با اضطراب تمام گفت:آه خدای من!...جان!..."