به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
شرلوک: برنامه نویس - قسمت 3
نظرات

سلام به همگی دوستان! عرض ادب دارم و تبریک به مناسبت پایان یافتن ایام جانسوز امتحانات و عرض تسلیت به مناسبت اهدای کارنامه ها.

سومین قسمت از داستان برنامه نویس در ادامه مطلب

قابل مشاهده است.اگر قسمت های قبلی رو نخوندین از پست wait for me ...you can مطالعه بفرمایید.

mmasoudh

شرلوک هولمز: برنامه نویس (قسمت سوم)

 فردای آن روز پر ماجرا در اداره پلیس ، در ساعت 9 صبح زنگ خانه ۲۲۱B‌‌‌‌ به صدا در آمد.شرلوک در  را باز کرد و مایکل لینک را دید.او گفت:سلام آقای لینک! چه اتفاقی افتاده؟ از سربازرس استوارت چه خبر؟" مایکل که به نظر میرسید آثار تاسف در چهره اش دیده میشود گفت:متاسفانه شب گذشته سربازرس در خانه ی خودش...به قتل رسیده. "


 حیرت و وحشت ، وجود شرلوک را فرا گرفت.سریع به اتاقش رفت تا پالتوی مشکی رنگش را به تن کند. نامه ای هم برای جان نوشت و آن را به آینه چسباند .سپس به طبقه پایین رفت و سوار اتومبیل لینک شد و خانه را ترک نمود.آنها به سمت خانه ی استوارت حرکت کردند.در راه شرلوک دائما به ساعتش نگاه میکرد انگار که هر لحظه قرار بود اتفاقی در شهر رخ دهد.آن فرد دیوانه سوار بر شهر شده و آشوب را به آن هدیه کرده بود.

حدود نیم ساعت بعد،آن ها به خانه ای رسیدند که نوار صحنه جرم به دورش کشیده شده بود و تعدادی ماشین پلیس اطراف آن را احاطه کرده بودند.شرلوک و لینک از اتومبیل خارج شدند و سپس مایکل کارت خود را از جیبش بیرون آورد و به پلیسی که جلوی در خانه ایستاده بود، نشان داد.آنها وارد خانه شدند.آنطور که به نظر میرسید ،جسد در اتاق خواب رویت شده بود.هنگامی آن دو پایشان را در اتاق خواب گذاشتند، رد جسد که با گچ بر روی زمین کشیده شده بود را دیدند که کنارش مقداری خون دیده میشد.روی تخت، ملحفه و بالش پاره ای قرار داشت که احتمال می رفت باید بر اثر ضربات چاقو پاره شده باشد.روبروی تخت نیز دیواری با رنگ روشن به چشم میخورد که سوراخ کوچکی روی آن جلب توجه میکرد.شرلوک احتمال می داد که آن سوراخ حاصل از شلیک گلوله ای از اسلحه استوارت باشد که برای نجات جان خود با آن شلیک کرده است که در نهایت تیرش خطا رفته است.

شرلوک دستکش هایش را به دست کرد و به بررسی آثار جرم پرداخت.ابتدا روی زمین نشست و قطرات خونی که روی زمین ریخته شده بود را با دقت نگریست.سپس به سمت تخت رفت و فرورفتگی تشک تخت را که ناشی از درگیری بود مشاهده کرد و سپس به خط ها و پارگی های روی تخت نگاهی انداخت .روی تخت نیز قطرات خون دیده می شدند.در پایان به بررسی دیوار پرداخت که گلوله ای به آن اصابت کرده بود.با ذره بین خود سوراخ را مشاهده نمود.پس از انجام چنین کارهایی قسمت های مختلف اتاق را نگریست تا سرنخی پیدا کند.

بعد از این که کاوش شرلوک خاتمه یافت از گروهبانی که در اتاق ایستاده بود پرسید: جسد رو با آمبولانس انتقال دادید؟" گروهبان پاسخ داد:بله.جسد رو پیش از آمدن شما منتقل کردیم." شرلوک پرسید:چه کسی جنازه رو پیدا کرده و به پلیس خبر داده؟" گروهبان گفت:یک مرد میانسال که از همسایه های سربازرس بوده، حدود ساعت 3 نصفه شب صدای گلوله شنیده و متوجه شده که این صدا از خونه ی سربازرس بوده برای همین نگران شده و پلیس رو خبر کرده.الان هم اون مرد در اداره پلیس به سر می بره تا به سوالات افراد پاسخ بده.بررسی های لازم رو هم ما چند ساعت پیش انجام دادیم و فهمیدیم که قاتل با چرخاندن یک جسم تیز مثل چاقو در جای قفل کلید وارد خونه شده و سربازرس رو به قتل رسونده." شرلوک رو به لینک کرد و پرسید:لینک چرا این قدر دیر به من خبر دادی؟" لینک گفت:من رو ببخشید.من اوضاع روحی نامناسبی داشتم.استوارت درسته که درجه بالاتری داشت ولی بهترین دوست من بود."  شرلوک گفت:خیلی خوب.این طور که معلومه سربازرس شب روی تخت دراز کشیده بوده که متوجه میشه یک نفر وارد اتاقش شده.قاتل به سرعت به اون حمله میکنه.سربازرس چند بارجاخالی میده و همین ضربات به تشک تخت اصابت کرده و باعث پارگی اون شده.اما در طی این ضربات قاتل تونسته خطی روی بدن سربازرس مثلا روی بازو بیندازه که همین باعث ایجاد قطرات خونی که روی تخت می بینیم شده.اما درباره ی گلوله ای که به دیوار اصابت کرده ، این گلوله از یک اسلحه کولت کمری شلیک شده.شب قبل اسلحه سربازرس رو دیدم که دقیقا یک کولت کمری بود.پس احتمالا کسی که به دیوار شلیک کرده خود سربازرس بوده که برای دفاع از خودش این کار رو انجام داده اما در این درگیری تیرش خطا رفته و به دیوار اصابت کرده.در آخر کار هم ، سربازرس به قتل رسیده.البته من جسد رو بررسی نکردم و نمیتونم راجع به نحوه کامل قتل نظر بدم.آه....میشه بپرسم سربازرس رو به کدوم بیمارستان بردند؟" گروهبان پاسخ داد:به بیمارستان لندن جنرال." بار دیگر شرلوک پرسید:اسلحه ای در این اتاق پیدا نشده؟" گروهبان پاسخ داد: نه .گمان نمیکنم پیدا شده باشه."

شرلوک قدری فکر کرد و در ذهنش بیمارستان را تجسم نمود.کمی بعد به دیواری که گلوله آن را سوراخ کرده بود، نگریست و به آن دستی کشید.سپس با دستش به دیوار مشتی زد.که با این کار، طرز نگاهش عوض شد.بعد چند قدم به عقب گذاشت و به سمت دیوار دوید و به آن کوبید.در حین ناباوری یک در مخفی در دیوار گشوده شد.گروهبان و لینک شوکه شده بودند و به در مخفی نگاه میکردند.پشت در مخفی انبار بود و لوازم و وسایل کهنه در آن نگهداری میشد.در پشت انبار پنجره ای دیده میشد که درش باز بود.آنها در انبار به دنبال ردی می گشتند.که خاک های روی کف انبار نشان دهنده ی آن بودند که شخصی با یک کفش به شماره 43 از انبار عبور کرده و به سمت پنجره حرکت کرده است و به نظر می رسید از آنجا گریخته باشد


عصر آن روز، شرلوک ماجرا را برای جان تعریف کرد.جان پس از شنیدن ماجرا گفت:خوب حالا که قاتل یکی از موانع راهشو از سر راه برداشته.احتمالا نفر بعدی که به این سرنوشت دچار میشه باید تو باشی ! این طور نیست؟" شرلوک زیر خنده زد.جان که دلیل این خنده را نمی دانست گفت:میشه بپرسم به چی میخندی؟ نکنه داری هشداری رو که بهت دادم مسخره میکنی!" شرلوک که خنده اش کم کم آرام می گرفت، گفت:به زودی میفهمی که چرا دارم به این هشدار میخندم."

سپس حالت جدی به خودش گرفت و گفت:اسلحه استوارت پیدا نشده.جنازه اش رو هم من ندیدم.پس باید برای بررسی جسد آماده بشیم.قبل از این که دیر بشه باید خودمون رو به بیمارستان لندن جنرال برسونیم." جان گفت:ولی اگه دنبال جسد میگردی باید بریم به سردخانه !"

شرلوک لبخندی زد و گفت:منظور من هم سردخانه ی بیمارستان لندن جنرال بود !"

مرتبط با: مناسبت ها ,
سه شنبه 21 خرداد 1392ساعت : 16:35| نویسنده : mmasoudh
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
sher20 پنجشنبه 23 خرداد 1392 11:54
خیلی باحال بود اما کم سعی کن هر دفعه بیشتر بزاری
mmasoudh پاسخ داد:
باشه پس در آنجام این امر کم سعی میکنم.
asi چهارشنبه 22 خرداد 1392 12:27
تو وردار .... پلیز . اینجوری پستت خیلی بی حال میشه در صورتیکه وقتی بچه ها توی نظرات با هم بحث کنن خیلی بهتر خواهد بود. اینجوری قبل از اینکه تو بیای و نظراتو ببینی کلی بحث و نقد و نظر صورت گرفته و پستت کلی داغ میشه و جنجالی .
یخت هم باز میشه و تو هم وارد بحثا میشی و فقط نمیگی ممنون . متوجه منظورم میشی ؟ امیدوارم بد بیان نکرده باشم . معمولا اون چیزی که می خوام بگم با اون چیزی که میگم از زمین تا آسمون فرق میکنه و با دیگران دچار سوءتفاهم میشم . بدبختانه !
mmasoudh پاسخ داد:
بسیار خوب. این بار خوب بیان کردی!
arash holmes چهارشنبه 22 خرداد 1392 12:23
داستان هات خیلی خوبن!
بسی ممنون!
mmasoudh پاسخ داد:
بسی خواهش!
کوشا چهارشنبه 22 خرداد 1392 11:20
اگه بشه امروز داستان جدیدم رو میذارم .
mmasoudh پاسخ داد:
به به
dark moon چهارشنبه 22 خرداد 1392 10:01
کارتون فوق العاده بود...من با دیدن داستانتون تصمیم گرفتم نویسندگی رو ببوسم بذارم کنار....این خیلی با مار های کنن دویل میتونه نزدیک باشه
mmasoudh پاسخ داد:
خواهش میکنم این کار رو نکن.
این که اولین داستان من نیست منم اوایلش خوب نمینوشتم ولی بعد یه خورده راه افتادم.
در ضمن یه پیشنهاد دارم.برو مطالبی راجع به استنتاج بخون و از اونا در داستانت استفاده کن.قسمت جدید داستانت رو خوندم جذاب بود ولی بدون استنتاج و کمی شبیه فیلم هندی بود.البته برای داستان اول خیلی خوبه.
chichini سه شنبه 21 خرداد 1392 22:38
داستان خیلی خوبیه فقط زیاد پیچیده نیست هیجان و استنتاج باید بیشترباشه!
asi سه شنبه 21 خرداد 1392 22:25
از این به بعد مسعود موفات لقب میكیری .

خواهش می كنم وردار تایید نظراتو .
mmasoudh پاسخ داد:
چرا؟
الهام سه شنبه 21 خرداد 1392 20:48
مرسی.باحال شده.
سیما سه شنبه 21 خرداد 1392 19:23
دست درد نکنه فقط یادی باشه شرلوک عاشق جنایتای که با تیزهوشی بوده
mmasoudh پاسخ داد:
یادمه
shirin سه شنبه 21 خرداد 1392 18:38
خیلی هوشمندانه و پر از استدلال،لذت بردم ممنون
mmasoudh پاسخ داد:
ممنون از لطف شما
کوشا سه شنبه 21 خرداد 1392 18:38
من هم گفتم در وب خودتان .
mmasoudh پاسخ داد:
منم نگفتم شما نگفتی شما گفتی که من بگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کوشا سه شنبه 21 خرداد 1392 18:10
کارنامه ؟ مال ما که تازه تموم شد .
اینو که خیلی وقت پیش گذاشته بودید در وبتان.
mmasoudh پاسخ داد:
به هر حال کارنامه رو که یه روزی میگیری ما هم نگرفتیم.تازه من منتظر اعلام نتیجه آزمون ورودی یک دبیرستان هم هستم.
این قسمت هم در وب خودم بود نه در اینجا.
asi سه شنبه 21 خرداد 1392 17:58
میشه تایید نظرات رو برداری ؟ ممنون
mmasoudh پاسخ داد:
خیر .متاسفم
asi سه شنبه 21 خرداد 1392 17:57
مسعود ! ع / ا / ل / ی ! به معنای دقبق کلمه .
mmasoudh پاسخ داد:
م/م/ن/و/ن به معنای دقیق کلمه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram