به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
گمشده ۸
نظرات
سلام.
این شما و این قسمت هشتم.
امیدوارم لذت ببرید:)
شرلوک صدای بی رمق دختری را شنید :‌((‌ ich blute ))
شرلوک سرک کشید ! دو مرد اسلحه به دست کنار پاتیل آتشی ایستاده بودند و دختر در حالی که سرش پایین بود دست هایش را با زنجیر به به میله ای بالای سرش بسته بودند . سرش خون ریزی داشت اما شرلوک از آن فاصله میتوانست تشخیص دهد خون ریزی شدید نیست چرا که خون خشک شده و متوقف شده بود . مرد جلو آمد چانه ی دختر را گرفت و با یک پارچ فلزی آب در دهانش ریخت دختر کمی از اب را بیرون تف کرد اما توانست بقیه اش را بخورد ! شانون حالا شبیه عکسی نبود که شرلوک در گوشی اش داشت 
موهای طلایی اش کدر و کثیف شده بود . خونی که از سرش رفته بود موهایش را کثیف کرده بود چشمانش نیمه بسته بود و آثار کبودی روی گونه اش به چشم می خورد  در آن سرما فقط یک تیشرت به تن داشت با این که دو مرد دیگر کاپشن پوشیده وکنار آتش نشسته بودند .
تلفن مرد زنگ زد ، شرلوک حدس می زد آقای هاپرز باشد چرا که مرد وقتی تلفن قطع شد از جایش برخواست صندلی قدیمی که روی آن نشسته بود چرخاند و مقابل دختر قرار داد ! موقعیت شرلوک خوب نبود اگر کسی سر میرسید دقیقا باید از همان مسیر می آمد . راهی به بالا هم وجود نداشت آن جا آخرین طبقه بود !‌ شرلوک وقت داشت که برود و با نیرو های مایکرافت برگردد اما اگر در موقع رفتنش یک تیر در سر دخر خالی می کردند !؟ نمیتوانست ریسک کند از پس دو مرد هم بر نمیامد اما اگر می خواست صبر کند قطعا اوضاع از کنترل خارج میشد باید تا قبل از آمدن هاپرز کاری می کرد 
صدای دختر را شنید که حالا به انگلیسی می گفت ((‌شما سگ های خاءن اگر بدونید با کی دارید بازی می کنید !‌))
مرد اولی جلو آمد و شرلوک دید که با پشت دستش محکم سیلی به صورت دختر زد . صورت دختر برگشت و روی زمین تف کرد ، خون آبه ای که از دهانش راه افتاده بود نشان دهنده ی شدت ضربه بود ! شرلوک اخم کرد چه کسی یک دختر ۲۰ ساله را این طور می زد ؟  دختر کمی گیج شد و مرد به آلمانی گفت : 
(( Dies ist das letzte Mal, wenn Sie Englisch sprechen ))
گویا انگلیسی صحبت کردن او به مزاقشان خوش نیامده بود . شرلوک باید مداخله می کرد ، او آلمانی بلد بود ! اما دو نفری که مقابلش بودند صرفا آدم کش نبودند ! اگر میخواست کلکی سوار کند می فهمیدند . 
سعی می کرد آرام قدم بردارد از پله های شیبدار پایین رفت در ذهنش نقشه می کشید ، نگاهی به اشیایی که در کارگاه درست شده بود انداخت : قاب های چوبی ، جا قلمی ، لوازم تزینی کوچک و بزرگ . یکی از آن ها را برداشت و سمت پله های طبقه ی پایین رفت و مجسمه ی فیل کوچکی که دستش بود را به پایین پرتاب کرد ، سپس به سرعت پشت الوار هایی رفت که گوشه ی دیگر همان طبقه بود و پشت آن ها پنهان شد زمزمه های دو مرد را شنید که راجع به این بود که ایا رییسشان آمده یا نه اما وقتی دیدند کسی وارد نشد متوجه شدند چیزی اشتباه است . شرلوک با شنیدن صدای پای هر دو نفرشان به سمت پایین نیشخند زد ،‌احتمالا لحظاتی را دنبال فردی می گشتند که صدا را ایجاد کرده بود  وقتی دید هر دو نفرشان از پله ها پایین رفتند به آرامی به سمت طبقه ی بالا رفت . صدای داد وفریاد آن ها را از طبقه ی پایین میشنید . 
شرلوک چاقوی جیبی اش را که برای کارهای تحقیقاتی اش بود در آورد و به سمت دختر رفت که سرش پایین بود و آرام گوشه ای کز کرده بود تا خواست زمزمه کند که ساکت باشد تا او قفل را باز کند لگد محکمی به ساق پایش زد . شرلوک عقب رفت و جلوی صدایش  را گرفت و زمزمه کرد :‌ (( آروم !‌من از اونا نیستم !‌))
دختر سرش را بالا آورد ، زیر چشمان و گونه اش کبود بود و حالا از فاصله ی نزدیک تر میشد دیدی که گوشه ی لبش هم کمی پاره شده گره ی ابرو هایش لحظه ای با امیدواری باز شد و زمزمه کرد :‌(( تو کی هستی ؟‌))
شرلوک به سمت قفل زنجیر رفت و چاقو را داخل آن انداخت و قبل از این که چیزی بگوید دختر گفت ((‌مایکرافت فرستادتت !‌؟‌))
شرلوک سرش را تکان داد و زیر لب گفت (( هیس‌!‌))
می خواست اگر دو مرد از پله ها بالا آمدند صدایشان را بشنود جای زنجیر دور مچش را زخم کرده بود که نشان می داد زیادی تقلا کرده تا زنجیر ها را باز کند ، شرلوک با قفل بازی می کرد ، قفل ساده ای بود سه دقیقه هم وقتش را نمی گرفت چاقو را با دقت چرخاند و هر لحظه منتظر کلیک قفل بود 
(( هی ! ))
شرلوک اخم کرد (( هیسسسس ))
(( دارن میان !‌))
شرلوک انقدر روی صدای قفل تمرکز کرده بود که متوجه صدای قدم های آن ها نشده بود برای لحظه ای برگشت و توانست سر بی موی یکی از مرد ها (‌همانی که کنار آتش نشسته بود ) را تشخیص دهد ، برای هر نوع پنهان شدنی دیر بود . شرلوک دستش را به سمت صندلی برد و همزمان مرد هم او را دید : (( halt  ))
شرلوک سرش را دزدید و صندلی را به سمت مرد پرتاب کرد . همان طور که انتظار داشت صندلی تعادل مرد که روی پله ها بود بر هم زد اما مرد پشت سری مانع افتادن او شد و تفنگ را به سمت شرلوک گرفت اما قبل از این که بتواند شلیک کند چاقو ی دستی شرلوک به سمت مرد پرواز کرد و پشت دستش فرو رفت ، مرد از درد فریاد زد و تفنگ از دستش افتاد . دختر زنجیر را دور دستش پیچید و محکم کشید ، شرلوک می خواست بگوید حرکتش احمقانه است چراکه زنجیر ها با کشیدن او پاره نمی شدند . اما ناگهان متوجه شد که دختر نمیخواست زنجیر ها را پاره کند فقط میخواست زنجیر ها که دور هم تابیده شده بود را بکشد ، این طور می توانست حرکت بیشتری داشته باشد . 
نکته ی مثبت این بود که یکی از اسلحه ها از پله به پایین افتاده بود و نکته ی منفی این که آن دو دیگر هیچ وسیله ی دفاعی نداشتند . دو مرد هنوز نتوانسته بودند خودشان را به بالای پله ها برساندد ،‌ مرد اول تفنگش را به سمت شرلوک گرفت اما شانون با حرکت سریعی لگد محکمی به کپه ی آتش زد که در شرف خاموش شدن بود ، کنده ی نیم سوخته به مرد برخورد نکرد و قبل از این که به او برسد مرد جاخالی داد نیش خندی که روی لب های دختر بود محو نشد ،‌ جرقه های آتش به کاپشن پلاستیکی مرد گرفت . شانون فریاد زد 
(( پنجره ! برو !‌))
شرلوک تعلل کرد چطور می خواست از سه طبقه بپرد ضمن این که با آن آشوبی که راه افتاده بود حتما سریع تر کار دختر را تمام می کردند دختر فریاد زد ((‌ بهشون بگو من اینجام !‌))
شرلوک به سمت پنجره رفت ، حالا متوجه شده بود دختر نمی خواسته او خودش را از سه طبقه پایین بیندازد ! پله های فلزی دو فاصله ی نیم متری پنجره بود ، شرلوک لبه ی پنجره ایستاد . حالا مرد اول کاپشنش را در اورده و از خودش دور کرده بود و مرد دوم هم چاقو را از دستش بیرون کشیده بود . شرلوک هولمز باید می پرید ، شرلوک پرید و نرده ی فلزی را گرفت از داخل می توانست صدای درگیری را بشنود دختر با مرد ها درگیر شده بود و آن ها اجازه ی کشتنش را نداشتند . شانون فقط چند ثانیه می توانست برای شرلوک وقت بخرد و بعد شرلوک صدای فریاد دختر را شنید و بعد سکوت ! 
چشمان شرلوک برای یک لحظه لبرز از خشم شد اما صدای شلیک تمرکزش را بر هم زد ، سرش را گرفت گلوله ها به نرده ی فلزی برخورد کرده و کمانه می کردند ، شرلوک به اندازه ی کافی دور شده بود که نتوانند به راحتی به او شلیک کنند . از سمتی که رو به پنجرخ نبود ساختمان را دور زد ، میخواست به جلوی ساختمان برود از سمت دیوار شرقی به سمت جلوی کارگاه دوید و پشت سرش را نگاه کرد تا مطمان شود دنبالش نمی آیند . به نظر نمی آمد تعقیبش کنند سرش را برگرداند و ناگهان ایستاد 
ماشین سیاه رنگ درست جلوی کارگاه ایستاده بود اما چیزی که شرلوک را وادار به ایستادن کرد سه اسلحه ای بود که دقیقا به سمت سرش نشانه رفته بود دستانش را بالا برد و لبخند زد 
(( Wir können darüber reden ))
لحظاتی بعد شرلوک در طبقه ی سوم بود این بار دستانش را مثل شانون به میله زنجیر کرده بودند و آقای هاپرز به آلمانی مشغول سرزنش افرادش بود پسرش کت و شلوار و پاپیون سرمه ای رنگی به تن داشت ، نگاهی به شانون انداخت . مردی که شرلوک چاقو را به سمتش پرتاب کرده بود با دست سالمش مشت محکمی حوالی صورت او کرد سرش برگشت و احساس کرد استخوان گونه اش صدا می دهد . مرد پشت سر هم هوار می زد که او کیست و آن جا چه می کند اما قبل از این که مهلت بدهد شرلوک چیزی بگوید با مشت به شکم و صورتش می زد . هاپرز چیزی گفت و مرد عقب رفت . پسر هاپرز کنار شانون که به نظر حال و روز خوبی نداشت زانو زد و با لهجه ای آلمانی گفت 
((‌ چرا حرف نمیزنی که بیشتر از این نزننتت ؟‌ حیف این چهره نیست ؟‌))
شرلوک مکالمات هاپرز بزرگ با بقیه را میشنید که امیدوار کننده نبود . همان طور که جان گفته بود آن ها انتظار یک پسر را داشتند اما طولی نمی کشید که حوصله شان سر میرفت و شکنجه های بدتری را شروع می کردند . شرلوک متوجه شد لنگ زدن هاپرز به خاطر یک مشکل مادر زادیست و همین طور سه مردی که همراهش بودند محافظین شخصی اش به حساب می آمدند و پسر ، شرلوک از آن پسر خوشش نمی آمد کمتر از یک دقیقه طول کشید تا بفهمد پسر به چه چیزی فکر می کند تا این که عاقبت هاپرز جوان گفت که اگر اجازه بدهند او می تواند شانون را وادار به حرف زدن کند که شرلوک می دانست او فکر های دیگری دارد ! او می دانست عاقبت یا شانون را تا حد مرگ شکنجه می کنند یا به راحتی از دستش خلاص می شوند فقط قبل از آن می خواست زهر خودش را بریزد . 
هاپرز بزرگ گفت که اگر به حرف نیامد با روش های خودشان به حرفش بیاوردند و اگر باز هم به حرف نیامد خلاصش کنند همان که شرلوک پیش بینی کرده بود احتماالا او مرد دل رحمی بود چرا که سریع از آن جا رفت و حتی به شانون نگاه هم نکرد برخلاف پسرش که نیش خندی زده بود و روی زانوهایش مقابل شانون نشسته بود و مراقب بود شلوار چند صد دلاری اش خراب نشود . وقتی پدرش رفت بقیه را پایین فرستاد . حالا فقط خودش و دو مردی بودند که شرلوک با آن ها درگیر شده بود که آن دو هم طبقه ی اول سیگار میکشیدند و مشروب می خوردند و گویا دقیقا می دانستند هاپرز جوان چه می خواهد 
پسر زنجیر دور دست ها ی شانون را بی آن که باز کند از لای میله هایی که دو آن پیچیده شده بود رد کرد و کاملا بالای سرش برد . شانون از درد ناله کرد مجبور شد به سختی بیاستد . شرلوک این بار با چشمانی خشمگین به پسر نگاه می کرد ، گرفتن و شکنجه کردنش بس نبود ؟ شرلوک میخواست چیزی بگوید که صدای زمزمه وار شانون را شنید :‌((‌ هانس ؟‌))
پسر جواب داد (( من اینجام !‌))
شرلوک سر در نمی آورد لحن صدای شانون ملایم بود شانون چشمانش را باز کرد و لبخند زد . هانس گفت (( اونا می خوان بکشنت ! ))
شرلوک تعجب کرد حالا اوضاع شانون خیلی بد به نظر نمیرسید ((‌ میدونم ! شنیدم !‌))
(( نمیخوای به من بگی چی می دونی ؟‌))
شرلوک تازه متوجه شد ، کسی که شانون با او راجع به اطلاعات صحبت کرده بود هانس بود نه آقای هاپرز 
((‌من چیزی که میدونمو بهت گفتم هانس ))
هانس دستی به گونه ی کبود دختر کشید (( اوه عزیزم ! چرا انقدر خودتو اذیت می کنی ))
شانون لبخند محوی بر لب اورد و آرام پسر را بوسید . شرلوک تقریبا شوکه شده بود ! یک چیزی غلط بود ! هر چقدر نگاه می کرد ارتباطی که بین آن دو بود را درک نمی کرد . هیچ چیز ، هیچ اثری نبود ! هر چیزی اثری داشت پس چطور شرلوک هیچ چیز ندیده بود ؟ هانس جوان شروع به بوسیدن گردن شانون کرد و شرلوک برای لحظه ی کوتاه تغیر قیافه ی شانون را دید .
(( چیه ؟ حسودیت میشه ؟‌))
هانس نیم نگاهی به شرلوک انداخت که به آن دو زل زده بود ! شرلوک می خواست سرش را برگرداند اما حالت چشمان شانون در ثانیه ی اخر نشان می داد گمان شرلوک درست بوده 



پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت : 17:27| نویسنده : محمد ۲۲۱
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
چهارشنبه 24 خرداد 1396 13:38
کم مونده بود این برام آرزوی موفقیت کنه
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
من؟
دوشنبه 22 خرداد 1396 20:04
فقط خودِ خودش ...
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
عجب!
دوشنبه 22 خرداد 1396 20:02
Where is my real hero ?:(
How should i call for that ?
Oh god:(
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
اوه گاد:|
دوشنبه 22 خرداد 1396 20:00
مگر اینكه تو هم مثه نویسندهو این آقاهه كه منتقده خودش باشی :((
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
چی میگی؟
دوشنبه 22 خرداد 1396 19:37
تو میگی نظرتونو بگید منم گفتم.خوشم نیومد دیگه هم نمیخونم
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
باشه موفق باشی:)
دوشنبه 22 خرداد 1396 16:49
سوال خوبیه
چون من مثه بقیه عشاقش خوش شانس نیستم
یا شاید از لحاظی هم اونا مثه من خوش شانس نیسن ... بله :))
چون هیج وقت هیج وقت نتونستن مثه من له له بزنن براش

محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
جانم؟
دوشنبه 22 خرداد 1396 16:18
not yor voice
Voice uni ke khodesh miduneh manzuramo ...
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خب چیزه
اینجا چرا؟
دوشنبه 22 خرداد 1396 14:11
محمد کجاس چرا بعدیشو نمیذاره
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
محمد اینجاس الان بعدیشو میذاره:) ی قسمت طوووولااانیییی
یکشنبه 21 خرداد 1396 18:29
طنازجان من فیلم نامه اصلا نمیتونم بخونم فن فیكشن هم ... الان انقد واقعی و زبردست نوشته شده كه انگار هر دو رو دارم میخونم ...
و در مورد كیس بودن هم اكیه هرجی شما بگی گرچه ادلرو اینا هم كیس بودن میشه گفت یجورایی ولی كیس باحالیه آره
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
هوم
طناز ( نویسنده ) یکشنبه 21 خرداد 1396 18:02
در مورد سوالی هم که شده

شخصیت شانون برگرفته از شخص خاصی مثل مالی یا ادلر نیست . همون طور که در قسمت های قبل دیدید شانون باهوشه اما نه در حد شرلوک .
و رابطه ی عاطفی مثل ادلر یا مالی هم با شرلوک نداره و صرفا یک کیسه !‌یک کیسی که شرلوک داره ازش لذت می بره به خاطر هوشی که شانون به خرج داده !‌
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
بله
طناز ( نویسنده ) یکشنبه 21 خرداد 1396 17:58
دوستان مرسی از نظراتتون
یک نکته ای که می خواستم بگم اینه که اجازه بدید کل فنفیک تموم شه بعد در مورد نبوغ شرلوک صحبت کنید توی فن فیک .
چراکه اگر دقت کرده باشید همیشه اخر اپیزود معلوم میشه قضیه از چه قرار بوده .
در ضمن اشکال تایپی قطعا داره ولی فکر نکنم در اون حد باشه که هیچی نفهمید !‌
ضمن این که توی اپیزود یک شرلوک دقیقا توی همچین موقعیتی گیر می کنه که جان میاد نجاتش میده و تعاریف از نبوغ شرلوک متفاوته ، شرلوک مساله رو حل کرده درگیری ها بیشتر برای کشش داشتانه وگرنه خوب تو خونشم می تونست بفهمه !‌
در کل مرسی از نظراتتون اینم در نظر بگیرید که این یک فن فیکشنه منم موفات نیستم دوستانی که می گن خوبه نظر لطفشونه که خوب منم مثل یک فنفیکشن نویس میبینن نه یک فیلم نامه نویس در حد موفات !
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
یکشنبه 21 خرداد 1396 17:56
Just your voice ...
به كی بگم ؟ :(
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مای وویس؟
یکشنبه 21 خرداد 1396 17:54
به سوال دیگه شخصیت شانون برای شرلوك برگرفته از یوروسه ؟
( یعنی مثه خواهرش ؟ )
یا نه یچی تو مایه های آیرین و مالی ؟
احتمال زیاد بایر باید صبركنیم تو داستان بفهمیم آره :(
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
اره بهتره صبر‌کنید:)
یکشنبه 21 خرداد 1396 17:40
Danke طناز جان بابت جواب درگیرش بودیم شدید خب شرلوك در اون حد نابغه قط تو همون داستان اصلی پیداش میشه در اون حد نابغه میشه خود داستان اصلی نه فن فیك ... نمیشه ؟
جان الان جانه .... شرلوك همون همون شرلوكه تا الان خیلی نبوغشو نشون داده ... نداده ؟
فقط به قولا انسانی تر شده بعد از اتفاقات یوروس
در مورد غایبین یهویی هم :( فقط همون یه دونه غیب شده ی یهوییمو ... همین
2 درصد بقیه رو كاری ندارم اصن اونا برا كوین بمونه :(
I just wanna hear uu :(
Once again ....
And again ...please
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
بله درست میگید!
چرا اسم ندارید؟
چرا فاز عوض میشه؟
چرا من با این حالم دارم کامنت جواب میدم؟!:|
یکشنبه 21 خرداد 1396 17:29
افتضاح بود
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
میتونید نخونید:) یا اینکه انتقاد سازنده داشته باشید نه اینکه الکی بگید افتضاح بود
یکشنبه 21 خرداد 1396 16:18
داستان خوبیه درست اما نه اینکه این همه ازش تعریف میکنید!
این موقعیتی که شرلوک توش گیر کرده بیشتر به جان میاد تا شرلوک!
شما شرلوک رو باهوش نشون دادید اما فقط یکم باهوش نه نابغه!
شرلوک خیلی باهوش تر از این حرفاست
یه خورده هم تقلید توی داستان هست که به مقدار کم طبیعیه من هم همیشه میخوندنم و سکوت میکردم ولی وقتی میبینم اینقدر در تعریف و تمجید مبالغه میشه نمیتونم سکوت کنم
بهتره ضعف ها هم گفته بشه تا نویسنده بتونه پیشرفتکنه همین
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر میکنم از نظرتون.
چه خوب بود اسمتونو هم مینوشتید
طناز ( نویسنده ) یکشنبه 21 خرداد 1396 15:35
هانس پسر برادر آقای هاپرزه که احتمالا روابط عاشقانه با شانون داره
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
بله
یکشنبه 21 خرداد 1396 14:46
همه ی غیوب را بر ما ظاهر بفرما ...
آمین
Where are you :((
Come to me ... please
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
یکشنبه 21 خرداد 1396 12:22
داستان میزارن بعد یهو غیب میشن
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
عجب!
شنبه 20 خرداد 1396 23:20
:(
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
دوست عزیز اسپم نکن خب ما که بیکار نیستیم صب تاش بچک کنیم!
:\ شنبه 20 خرداد 1396 23:17
اولا جالب بود ولی جدیدا خسته کننده شده...اصلا مشکلش اینه که فاصله ی قرار دادنش در سایت خیلی زیاده...به نظررم همشو کامل بزارین...اینطوری ادم وقتی میخونه بیشتر میفهمه...
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
عجب!
شنبه 20 خرداد 1396 22:47
.واقعا هیشكی نیست
شنبه 20 خرداد 1396 15:47
نه انگار كه هیشكی نیست
شنبه 20 خرداد 1396 15:15
یکی نیست اینجا جوابمونو بده
شنبه 20 خرداد 1396 15:00
معشوقه ی شانون ؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تقریبا
شنبه 20 خرداد 1396 11:12
هانس کی بود؟!؟!؟!؟!؟!
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
هانس همون ک شانونو بوسید؟ پسر اون مرد بده:دی
شنبه 20 خرداد 1396 01:18
یكی از قسنگیاش واسه من همینه
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
چیه؟:دی
Boshra جمعه 19 خرداد 1396 17:04
تایپش خیلیی ایراد داره نمیتونم بخونم، خیلییییاااا
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
شرمنده دیگه حوصله نداشتم دوباره بخونم و درستش کنم!
جمعه 19 خرداد 1396 15:54
منظورم از مقایسه با اون نویسنده بزرگ از لحاظ توانایی بود كه واقعا برهیشكی پوشیده نیست این قضیه
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
من حالم خوب نیس نمیفهمم یا شما منظورتونو واضح بیان نکردید؟
جمعه 19 خرداد 1396 12:22
هانس کی بود؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram