به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
گمشده ۲
نظرات
اینم قسمت دوم:)

آنچه گذشت و اینام که نمیخواد دیگه یه راست بریم سر اصل مطلب:دی

نظر هم فراموش نشه؛)
پیرمرد آن دو را به سمت داخل عمارت هدایت کرد . دهان جان باز مانده بود ،‌سقف گنبدی شکل عمارت بلند و زیبا با آینه کاری های رنگی بود روی دیوار ها انواع تابلو ها و مجسمه های یونانی خودنمایی می کرد ، فرش نفیسی وسط سالن عمارت پهن شده بود که جان میتوانست قسم بخورد اگر کل دارایی خودش و شرلوک را روی هم بگذارند نمی توانند نیمی از آن فرش را حتی اجاره کنند . شرلوک بی توجه به تجملات پشت سر مرد راه افتاد و جان با فاصله ی کمی از آن دو دنبالشان می آمد و سعی می کرد دهانش را که باز مانده بود ببندد . قدمی خطا کردن در این پرونده احتمالا منجر به مفقود الاثر شدن آن دو می انجامید . پیرمرد یکی از در ها را باز کرد 
شرلوک صدایش را صاف کرد :‌ ((‌بانو هاپرز !‌))
زنی لاغر اندام با موهایی طلاییی و چشمانی روشن با شرلوک دست داد ((‌آقای هلمز )) و سپس با جان دست داد (( دکتر واستون ))
زن به نظر نگران می امد بسیار بیشتر از مایکرافت ((‌ برادرتون به محض اطلاع از موضوع گفتن با شما تماس می گیرند و خوشحالم که پرونده رو قبول کردید !‌)) 
شرلوک سر تکان داد (( میشه لطفا از اول ماجرا رو برامون تعریف کنید  ؟‌))و نگاهی سرسری به اتاق انداخت 
اتاق برخلاف سالن اصلی بسیار خلوت تر بود شبیه به اتاق کار می مانست یک میز بزرگ قهوه ای در گوشه ی اتاق و کتابخانه ای بزرگ روی دیوار قرار داشت 
جان به زن نگاه می کرد ، زن نهایتا ۳۵ ساله به نظر می رسید ، لهجه ی بریتانیایی نداشت اما جان نمیتوانست دقیقا بفهمد چه لهحه ای دارد فقط مید انست آمریکایی هم نبود . چشمانش پف کرده بود که نشان میداد زیاد گریه کرده . بانو هاپرز گفت ((‌دنبالم بیایید لطفا آقایون ))
و از اتاق بیرون رفت در همان حال که شرلوک هم گام با او قدم برمیداشت و جان هم سعی می کرد به گام های بلند او و بانو هاپرز برسد گفت  
(( دخترم ، شانون ! دیروز از خونه فرار کرده ! نمیدونیم چرا !‌البته یک حدس هایی میزنیم اما خوب هیچوقت انقدر عصبانی نمیشد که از خونه فرار کنه )) 
و آن را به سمت پله ها هدایت کرد ، شرلوک پرسید (( همین یک دخترو داشتید ؟‌))
خانوم هاپرز پاسخ داد (( خیر آقای هولمز ، من یک پسر و دختر دیگه هم دارم که دوقلو هستند ، شانون دختر بزرگم بود ))
شرلوک پرسید (( و اونا چند ساله هستند ؟‌))
بانو هاپرز تعجب کرده بود احتمالا چون شرلوک هیچ سوالی راجع به خود دختر گمشده نپرسید (( ۱۳ سالشونه ))
(( و روابظشون با دختر بزرگتر چظور بود ؟‌))
زن سر تکان داد (( مشکلی با هم ندارند !‌))
مقابل اتاقی ایستاد و در آن را که انگار قفل شده بود با کلید باز کرد و توضیح داد (( برادرتون مایکرافت گفت که به هیچ عنوان نزاریم کسی وارد اتاق شه که مدارک و شواهد به هم نریزه ))
شرلوک وارد اتاق شد و با لحن سردی گفت ((‌ ممنونم خانوم هاپرز میشه لطفا اولین شخصی که متوجه نبودن دخترتون شدن رو خبر کیند ، بهش نیاز دارم ))
جان یک لحظه احساس کرد خانوم هاپرز دوست دارد او را بزند اما انگار مایکرافت قبلا راجع به اخلاق شرلوک به او هشدار داده بود چرا که بدون کلمه ای حرف رفت 
جان وارد اتاق شد شرلوک به او اشاره کرد که در را ببندد ، جان گفت ((‌بهتره یکم بیشتر مراقب رفتارت باشی ، دخترشون گم شده !‌))
شرلوک زیر لب گفت ((‌بعید بدونم !‌))
(( چی ؟‌))
شرلوک سر تکان داد و کتش را در آورد و دست جان داد !‌ و با دقت شروع به قدم زدن در اتاق کرد دستش را به آرامی روی قفسه ها کشید و از پنجره بیرون را نگاه کرد در کشو ها و کمد ها را باز کرد انگار دنیال چیزی می گشت .جان سعی کرد مثل شرلوک تا جایی که میتواند دقیق ببیند . آن اتاق دست نخورده مطمانن خیلی مهم بود که مایکرافت گفته بود در اتاق را قفل کنند . شرلوک نیم نگاهی به جان انداخت (( خوب چی میبینی ؟‌)) 
جان ابرو بالا انداخت ، اصولا هر چیزی که می خواست بگوید را شرلوک می دانست تا خواست چیزی بگوید کسی در زد و وارد شد . دختر خدمتکاری بود که پیش بند سفید بسته بود و چشمان تیره ای داشت (( خانوم گفتندبا من کار داشتید ))
شرلوک نگاهی به دختر کرد (( اولین کسی که فهمید دوشیزه هاپرز توی خونه نیستن تو بودی ؟‌))
دختر سر تکان داد شرلوک گفت (( خوب تعریف کنید !‌))
دختر پاسخ داد (( من هر روز صبح ساعت ۷ وارد اتاق میشدم که بیدارشون کنم ، ساعت ۸ برای تیر اندازی به حیاط عمارت می رن به همین خاطر همیشه ۷ بیدارشون میکنم وقتی وارد اتاق شدم دیدم نیستند . پنجره باز بود و چند تا از ملافه ها به هم گره خورده بود مثل طناب که از پنجره آویزون شده بود . من سریع پیش خانوم برگشتم و بهشون گفتم ))
(( و سر هاپرز چی ؟‌))
(( آقا به آلمان رفتند ، خونه نبودند خانوم هاپرز با عجله اومدن کل عمارت رو گشتیم از استطبل اسب ها گرفته تا اتاق شخصی آقا اما هیچ جا نبودن ! که متوجه شدیم فرار کردن ))
شرلوک نگاهی به قفسه ی کتاب ها انداخت و انگار بیشتر با خودش صحبت می کرد (( چرا فکر کردید فرار کرده ؟‌ چرا کسی احتمال نداد دزدیدنش !‌))
...



خب این قسمت تموم شد:)) 
امیدوارم لذت برده باشید:)


شنبه 30 اردیبهشت 1396ساعت : 12:33| نویسنده : محمد ۲۲۱
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
؟؟؟؟؟؟؟؟ یکشنبه 28 خرداد 1396 20:38
بله درسته.
یکشنبه 28 خرداد 1396 17:54
ببخشید اشپز خانه
مینو یکشنبه 28 خرداد 1396 17:53
لوازم ارایش چون میدونسته کسی خونه نیست همسایه هم خود این خانم
؟؟؟؟؟؟؟؟ یکشنبه 28 خرداد 1396 16:32
نیرنگ سارق
22
اوریل ساعت 3 وقتی از ارایشگاه برگشت خانم لشنر گزارش دزدی خاته خود وخانه همسایه اش را می دهد. وقتی از او باز پرسی كردند به این شكل بود :
من تنها زندگی می كنم. ساعت11 امروز تصمیم گرفتم به ارایشگاه برم وساعت 11:30ار های خانه ام كمی طول كشید چون چهار بار نگ خانه ام به صدا در امد. اولی همسایه ام بود كه كیلید خانه اش را به من داد چون دخترش مریض بود واورا باید به دكتر می برد ویه سری سفارشات به من كرد.دومی فروشنده لوازم اشپز خانه بود:
سلام خانم محترم من فروشنده تازه ترین لوازم هستم.یك نگاه حالا بندازید.اگر می خواهید با شوهرتان گفت گو كنید. تا ساعت 11:30 وقت زیاد است مطاصفام پس زنگ خانه همسایه را می زنم . انها هم نیستند چه بد خدا حا فظ
سومی فروشنده فرش:این فرصت خوبی برای شماست .كم پیشمیاید كه همچین فرشی داشته باشید. خوب نمی خواهید باشه اما یك فرصت عالی را از هر لحاظ از دست دادید.
چهارمی نماینده پذیرش اشتراك روزنامه:شما تات بحال چه روزنامه هایی خوانده اید ولی اگر این راهم همراه ان بخوانید جالب تر اس نمی خواهید ببخشید خدا حا فظ.
موریارتی شنبه 27 خرداد 1396 19:13
و ایتو تا قبل از شروعش نمیدونستمو حتی فكرشم نمیكردم ...
... Im proud of u
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
شنبه 27 خرداد 1396 18:56
ضمنا همه میدونیم كه داستان گم شده و معما ها انقد خواستنین كه حقش كمتر از چاپ نیست ...
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر:)
؟؟؟؟؟؟؟ شنبه 27 خرداد 1396 17:33
خب معمای دوم اینه: دزدان صندقهای امانت
1هفته بود كه دزدان می رفتند و كلید صندوق های امانت را گرفته و از ان كپی می كردند و وقتی كس دیگری در ان امانت می گذاشت ان را می دزدیدند.روزی به یك فرد مظنون می شوند كه 2 كیلید داشت وقتی او را می گیرند می داند در ان چه چیز هایی وجود دارد به دون اینكه حتی اورا پس از ور داشتن از صندق ببیند.0ایا او متهم است ؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
ببینم میتونی کامنتای پستو زیاد کنی همیتجوری یا نه:دی
؟؟؟؟؟؟؟ شنبه 27 خرداد 1396 17:21
خوب برا تون یه سورپرایز دارم امروز 2 تا معما داریم.
مینو شنبه 27 خرداد 1396 17:14
یه چیزی خب میوه و گوشت و بستنی و شیرینی رو هم هر روز نمیرن ن ؟
مینو شنبه 27 خرداد 1396 17:13
خخخ من شاید شرلوک هلمز نباشم ولی میتونم لستراد خوبی بشم
شنبه 27 خرداد 1396 17:09
خخخ. رست بود
موریارتی شنبه 27 خرداد 1396 17:09
تبریك میگم مینو جان به احتمال 99 درصد جوابت درسته ...
؟؟؟؟؟؟؟ شنبه 27 خرداد 1396 17:08
تا فردا در ظمن جواب معما ی قبلی ادویه فروشی چون هیچ كس هر روز ادویه نمی خره اكثر برای چندین روز می خرن .خدا حافظ.
؟؟؟؟؟؟؟ شنبه 27 خرداد 1396 17:05
كاملا درسته.
مینو شنبه 27 خرداد 1396 16:48
جان به دلایل زیر میتونه اون شخص باشه :
۱. دسترسی کامل ، به فرمول به عنوان معاون .
۲. اگه مشکل از تایپ نبوده باشه ، سوتی بزرگی در رابطه با اسم کامل باج گیر داده.
۳. شکل طرح معما ، وقتی اینقدر دقیق مکالمات رو شرح دادی نشون میده نکته بین مکالماته، وگرنه یک جمله برای خلاصه کافی بود .
۴. در مورد بقیه سر نخ ندادی که باز میرسیم به دلیل .۳.
۵. سرمایه گزار ها ؟ نه خدایی چرا کسی که رو ی یه شرکت نوشابه‌ سازی سزمایه گزاری کرده باید از شرکت خودش باج بخواد ؟!؟ این مسئله احتمالات رو از ۱/۵ به ۱/۳ کاهش میده .
مگر اینکه سرنخ های دیگه ی مطرح نشده ای رئیس رو مظنون کنه که چون اون سرنخ ها فاکتور شدن نادیده میگیریم شون.
مینو شنبه 27 خرداد 1396 16:37
رئیس فامیل الن رو به جان نگفت ؟
مینو شنبه 27 خرداد 1396 16:36
شایدم نه صبر کن
مینو شنبه 27 خرداد 1396 16:34
جو مهندس
؟؟؟؟؟؟؟ شنبه 27 خرداد 1396 16:31
خب معمای امروز اینه: خیانت كار
تمام مدیران شركت بزرگ نوشابه سازی جكی اینجان ومنتظر ریس بزرگ هستند.افراد این جمع 5 نفرند.همه در حال گفتگو هستند كه چه كسی به انها خیانت كرده و فرمول طمع دهنده انها را لو داده.كه تلفن زنگ می زند. معاون ریس كه جان نام دارد گوشی را بر می دارد:علو ریس شمایید
-بله منم یك خبر فوری برایتان دارم
-چه خبری؟
-اون خیانت كار یكی از ماست؟
-چی؟
-اون كسی كه به ما زنگ زد وباج خواست پلیس گفته كه اسمش ال اینو به بقیه بگو من تا نیم ساعت دیگه مرسم خدا حا فظ.
جان گوشی را می گزارد ومی گوید.ریس زنگ زده بود گفت كه اسم كسی كه به ما خیانت كرده الن دراكه و تا نیم ساعت دیگه می رسه چون مگه كسی كه به الن اون فرمول رو گفته بین ماست.
خوب چه كسی بین اینها خیانت كرده؟
1-جان -معاون ریس.
2-بین-مدیر عامل شركت.
3-جو-مهندس شركت.
4-فام-سرمایه گزار شركت.
5-ثور-سرمایه گزار شركت.
مینو شنبه 27 خرداد 1396 16:30
بازیِ من کجاااااااست؟
شنبه 27 خرداد 1396 16:01
بازیمون ...
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
priscillaelgen.blogas.lt جمعه 12 خرداد 1396 12:04
Do you have any video of that? I'd like to find out more details.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
About sherlock?!
پرنیان سه شنبه 2 خرداد 1396 10:09
بقیش کووو ؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
ایناها:دی
الان میذارم؛)
موریارتی دوشنبه 1 خرداد 1396 02:15
قسمت یكو با هزار تا بدبختی خوندم به دلیل بهم نخوردن داستان اصلی ... ولی خوبیش به این بود كه بهم نخورد واسه همین هم تبریك
ولی هرچی فنفیكشن خوندم تا حالا از توآیلایت تا همین شرلوك كلا تو همون صفحه ی اول ول مونده معمولا ممنون
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
ممنون:)
الهه یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 22:25
بازم مثل قبل حس میكنم كه دارم یه قسمت از سریال شرلوك رو میبینم! عمارت رو چقدر خووب گفته بود!! زودتر دوست دارم بفهمم چه خبره!
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خوشحالم که خوشتون اومده:)
John Watson یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 22:01
خیلییییى خووبه!


لطفاا ادامه بدید!! ^_^
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر:)
چشم
M221BSTREET یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 21:58
هر چقدر كه ادامه پیدا میكنه بیشتر جذبش میشم
مخصوصا توصیفا و فضا سازى ها عالیه، كاملا توى اون فضا قرار میگیرم
داستان هم هرچقدر ادامه پیدا میكنه جذاب تر میشه، فوق العاده است واقعا!
كاملا هم به داستان اصلى وفادار بوده! از توى دیالوگا و رفتار شرلوك میشه كاملا حسش كرد!!
منتظر ادامش میمونیم، لطفا زودتر بذارید!
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خیلی ممنون از شما و نویسنده:)
الان میذارم بعدی رو:)
پریسا یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 21:55
هی داره خلاقانه تر میشه
دوسش دارم
شخصیتا خیلی نزدیکن به واقعیت
پریسا یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 21:53
هی داره خلاقانه تر میشه
دوسش دارم
شخصیتا خیلی نزدیکن به واقعیت
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر:)
Sh یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 13:15
وای خیلی باحآله تو رو خدا ادامش
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
چشم:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram