محمد ۲۲۱ پنجشنبه 25 شهریور 1395 17:05 نظرات ()
آپدیت۲! جواب قرار داده شده!
جکاب و لیست کسانی که درست جواب دادن در ادامه معما


آپیدیت!
من یه معذرت تواهی بهتون بدهکارم
الان معما رو ویرایش می کنم و زمانشو تمدید می کنم چون ایراداتش زیاده 
الان که این متنو می خونید یعنی معما دیگه مشکلی نداره!
راستی زمانم آپدیت شد!
تا روز ۳ شنبه۳۰ شهریور ساعت۱۲ شب وقت دارید!


سلام خدمت دوستان

این معمایی که می فرستم طراحی مشترک بنده و مهدی(کورت والندر)می باشد.
تو کانالمون هم گذاشتیم از شدت سختی کسی حل نکرد حالا ببینم شما می تونید حلش کنید یا نه؟
باهوشا زود تند سریع ادامه مطلب:)
پ.ن:مهلت ارسال جواب تا سه شنبه ساعت ۱۲ شب
کار آگاه مرادی:بعد از حل چند پرونده که نزدیک بود به رسوایی چند خانواده ختم شود، رفتم حسابم را چک کنم! آخر ما کارآگاه های خصوصی هم دل داریم! راستش چند وقتی بود داشتم پولم را جمع می کردم تا یک کیا اسپورتیج مشکی صفر بخرم! پرونده های خصوصی چرب و چیلی را برمی داشتم تا یک چیزی ته جیب (و ایضاً حسابم) داشته باشم. 
به هر حال بعد از چند روز کار سخت و فکر کردن و سرنخ پیدا کردن و بدو بدو کردن، آمدم سرم را روی بالش گرم و نرم بگذارم که قاسمی (خدا بگویم چه کارش نکند!) از دفتر زنگ زد و به من گفت که سرهنگ افشار آمده دفتر و فی الفور مرا احضار فرموده! 
به دفتر رفتم. افشار گفت:
-امروز از اداره چند منطقه مختلف یک سری قتل کاملا غیر عادی و نادر کشف کرده اند، اما همه آنها مشابه اند! ممکن است به ما کمک کنید؟
-آقای افشار! همین الآن هم به زور سر پا ایستاده ام...
-چطور است چند روز به خاطر پرونده های خصوصی که فلان قدر خرج می کنند شب تا صبح بیدارید، اما به خاطر این جریان...
-مسئله فقط بیدار ماندن نیست جناب افشار. مسئله این بالاست که باید خوب کار کند! در این چند روز انقدر از این مغز بی نوا کار کشیده ام که واشر سر سیلندر سوزانده! کارمند رسمی پلیس نیستم که با من این طور صحبت می کنید ها! 
-خیلی خوب! تسلیم! اما برای کمک باید به سراغ چه کسی غیر از شما برویم؟
-قاسمی! اگر دوست داری با آنها برو. این کارت ویزیت را بگیر، آقای افشار، توانایی اش بیشتر از من نباشد کمتر نیست، کاملا مورد اعتماد و محافظه کار. روی رازداری اش هم می توانید کاملا حساب کنید! من در مقابل او معادل بی بی سی هستم! 
*
دستیلر کار آگاه موسوی:در خانه، کارآگاه موسوی داشت طریقه هک یک سیستم دوربین مداربسته را به من یاد می داد و هنوز به مهم ترین قسمتش نرسیده بودیم که زنگ را زدند. پسر جوانی، قاسمی نام پشت در بود. کارآگاه گفت:
-قاسمی است؟ بگو بیاید تو. می شناسمش.
-راستش با چند پلیس است، تنها نیست. یک سرهنگ و دو ستوان.
-مرادی نامی همراهشان نیست؟ 
-نه!
-خوب، بگو بیایند تو، عجیب است! 
آمدند تو و نشستند. کارآگاه از قاسمی پرسید:
-پس خسرو چه شد؟ 
-رفت خانه استراحت کند.
-مربوط به خانواده (بووووووووق!) است. نه؟ حتما چند روز بی خوابی کشید تا مسئله شان را حل کرد!
-شما از کجا فهمیدید؟
-راستش را بخواهید من اول پرونده شان را رد کردم. زیاد ارزش کار کردن نداشت. اما آقای مرادی را معرفی کردم که به پول این پرونده نیاز داشت. 
سرهنگ گفت:
-خوب، ما برای حرف های مهم تری به اینجا آمده ایم آقای موسوی، ده نفر در ده مسافر خانه دقیقا به یک شکل به قتل رسیده اند! سر همه شان بریده شده و یک ساطور با تمام قدرت وسط قلبشان فرود آمده! 
-پزشکی قانونی چه می گوید؟
-این پرونده پزشکی قانونی، این هم عکس قربانی ها و محل وقوع قتل ها و ....
-خوب، اینجا نوشته دلیل مرگ تنفس گاز مونوکسید کربن بوده. 
-تمام شومینه ها و وسایل گازسوز بررسی شده. مدیران مسافرخانه ها مدعی اند که مشکلی نبوده. اما درواقع سوخت ناقص دلیل مرگ آنها بوده.
-دستکاری وسایل و بعد، بریدن سر و ساطور در قفسه سینه! این دیگر چه جورش است!
-و مسئله ای جالب تر، به نظر شما که این لباس های مشابه تصادفی به تن آنها نیست؟
-پالتو های برند "شانل"، فرانسوی هستند، آن هم اصل! جالب است! 
-از کجا فهمیدید؟
-دوخت شان را نگاه کنید، فقط کمپانی شانل است که این نوع دوخت را برای لباس های زنانه به کار می بردو البته مارک شانل هم اینجا دیده میشود.
-زنانه؟! 
-خوب، به دکمه های آنها نگاه کنید! 
-آها! چرا خودم دقت نکرده بودم؟!ولی آنها که همگی زن نیستند!
*
کار آگاه مرادی:همان شب وقتی از دفتر به خانه ام برگشتم روی تخت بیهوش شدم و یک چیزی در مایه های 12 ساعت خوابیدم! حسابی شارژ شدم! بلند شدم و دیدم کارآگاه موسوی مثل اجل معلق آمده در اتاق و دارد روی صندلی گهواره ای من تاب می خورد! انگار داشت خواب پریان را می دید! گفت:
-خوب، رفیق خوب ما چطور است؟
جا خوردم! گفتم:
-حالا دیگر کلک های خودمان را به خودمان می زنی، ها؟ در را چطور باز کردی؟
-قاسمی در را باز کرد! من هیچوقت حرمت یک رفیق قدیمی را نمی شکنم!
-آها! خوب، می بینم که پرونده سرهنگ افشار روی میزم است. قرار است من حلش کنم؟
-نه، قرار است ما حلش کنیم! 
-بسیار خوب فکر نمی کنم نکته دیگری در ده جسد باشد که به یک روش به قتل رسیده و بعد از قتل پالتو های اصل کمپانی شانل را به تن آنها کرده باشند! لباس ها قاچاقی است! معلوم است روی هم تلبنار شده بودند. با این ها به کجا می خواهی برسی؟
-به کجا می خواهیم برسیم! با هم باید برویم به نزدیک ترین مسافر خانه ای که قتل در آن رخ داده که اتفاقا در همین تهران است. زحمت کشف هویت ها را پلیس کشیده. اما هیچ ارتباطی بین مقتول ها وجود ندارد.
-خوب، با رفتن به مسافرخانه و شنیدن یک مشت راست و دروغ چیزی دستمان می آید؟!
-فقط برای صحبت نمی رویم.
-بسیار خوب.
*
به مسافرخانه اول رفتیم. سرهنگ افشار و تیم صحنه جرم آنجا بودند. با متصدی مسافرخانه صحبت کردیم. کارآگاه موسوی از او هر چه که لازم بود پرسید، به کسی مشکوک بوده، کسی را می شناخته و ...
اما کارآگاه به او گفت:
-آقای محترم می دانید پنهان کردن اطلاعات از پلیس چه مجازاتی دارد؟
طرف جا خورد و گفت:
-من چه چیز را پنهان کرده ام؟
-نمی دانم، مثلا این که شاید کسی به شما مقداری پول داده و گفته باشد طرف را با شناسنامه جعلی بپذیرید.
-هیچکس به من سفارش کسی را نکرده بود!
-خیلی خوب، پس اگر با ما راحت نیستید، تکلیف تان را قاضی پرونده مشخص می کند! این فرصت را داشتید که به ما بگویید و اسمی از شما در پرونده برده نشود! خداحافظ شما! 
-غلط کردم آقا غلط کردم! تو را به خدا بایستید! جریان جنبه رسمی داشت! فقط این که کسی به من پول نداد! از سازمان دادگستری به من زنگ زدند و ....
-خیلی ممنون!
به طبقه دوم رفتیم تا جسد را بررسی کنیم. هرکدام با یک ذره بین روی جسد زانو زدیم. موسوی به من گفت:
-تو هم موافقی که اینها با سوخت ناقص مسموم شده اند؟
-قطعا!
ولی چه کسی می تواند هنگامی که اتاق پر از گاز مونوکسید کربن است تبر را در قلبشان فرو کند؟
-جریان دارد به جاهای جالبی می رسد! 
*
دو خدمتکار، یکی تا ساعت 12 و دیگری تا حدود ساعت 6 کشیک بود. اولی هنوز لباسش را عوض نکرده بود، پیراهن ابریشمی پوشیده بود. وسایلش هم شامل لوازم ویژه ای مثل ماسک فیلتر دار بود. از آنها بازجویی کردیم.قاتل بودند ولی انگیزه ای نداشتند.احتمالا مزدور بودند
 
نکته عجیب ماجرا اینجا بود که در دیگر مسافر خانه ها هم افرادی متفاوت اما با موقعیت قتل بودند که از ماسک فیلتر دار استفاده می کردند. اما هیچ کدام از این افراد -که مطمئن بودین قاتل هستند-چیزی نمی دانستند و همگی از کسی برای این کار پول می گرفتند که او را نمیشناختند. نکته ای که برای ما خنده دار بود این بود که همه ی این قاتلان مزدور که ۳ نفر آنها مستخدم،۴ نفر گارسون و ۳ نفر هم به ظاهر مهمان هتل بودند همگی با نام بهروز بهروزی نژاد در دفتر هتل با عناویت گارسون  مستخدم و مشتری ثبت شده بودند.
قضیه چندان پیچیده نبود؛ عده ای به صورت مشابه به قتل رسیده بودند و لباس های یکسانی به تن آنها بود. خب یعنی اینکه همه به دستور یک نفر یا یک گروه کشته شده اند اما چرا؟
به سراغ بازرسی از اتاق ها رفتیم . هر چیزی که هویت مقتول ها را فاش کند وجود نداشت.
به همفکری با کارآگاه موسوی مشغول شدم:
-به نظرت انگیزه قتل چی بوده؟
-هنوز متوجه نشدی؟!
-نه والا!
-کارآگاه داری پیر میشیا!
-منظورت چیه؟
-به اون علامت دادگستری تو کاغذ های نسبتا سوخته یکی از مقتولها دقت نکردی؟
-خب؟
-خب. مسلما اون علامت به دلیل علاقه وافر فرد به دادگستری نیست! و اون فرد به وزارت دادگستری مربوط میشه.
-بله درسته. البته جمله اون متصدی مسافر خانه که گفتن از وزارت دادگستری بهشون گفته شده بود باید بی چون و چرا مشتری هاشونو بپذیره و بدون در خواست شناسنامه و فقط بهشون اتاق بده.
-بله. پس متوجه شدید؟
-اوه آره. به نظرم معما حل شد . پس بهتره یک ایمیل به سرهنگ افشار و بدم و بگم مجازات متهم......رو بیشتر کنه چون در حین دستگیری هم دست از کاراش بر نمی داره!
انگیزه قاتل و هویت  مقتول ها با شما!


خب جواب:مقتول ها اعضای هیئت منصفه ی یک دادگاه بودند و قاتل ها از طرف متحمی که قاچاقچی بود و متحم شناخته شده بود اجیر شدند:)
و اما کسانی که درست جواب دادند:

Sky Cavalry 

umtiti

و با تشکر از شرلوک کوچولو و SH که به یه چیز هایی رسیدن!
و تشکر می کنم از همه ی دوستانی که رو ی معمای ما فکر کردن!