sh baker شنبه 19 تیر 1395 17:17 نظرات ()
سلام...
اول داستان و بعد هم چند نکته...



قسمت آخر


اساساً مهمان نوازی, خصلتی ست که فقط در ذات مردم ایران یافت می شود و الباقی ساکنین زمین جملگی مردمانی بی عاطفه اند؛ ایرانیان از دیرباز حرمت مهمان را عزیز شمرده و با مکنت و همت تمام می کوشیدند رسم میزبانی را آنچنان ادا نمایند که احساس رضایت از حدقه ی چشمان میهمان فواره بزند؛ و اینگونه است که با مشاهده ی ششمین سینی چای، اشک در چشمان مهمان مذکور حلقه می زند و آدرس دست به آب را جویا می شود. مهمان نوازی در ایران از اصول خاصی پیروی می کند که سر فصل وار خلاصه می شود در: خوشامدگویی با سر و صدای فراوان، هل دادن مهمان به قسمت بالای منزل، اصرار به تناول ماتدارکات، پرکردن شکم میزبان تا خرتناق، قسم دادن روح و جان مرده و زنده محض دفع تعارفات مرسوم، جویا شدن از وضعیت تحصیل، کار، ازدواج، فرزندآوری، درآمد، اجاره خانه، بعلاوه ی موارد آپشنال، بدرقه تا سر کوچه، خداحافظی به میزان هرچی کرمته!

و طبق آمار رسمی به عمل آمده از قربانیان این ماجرا، جمال آقا قهرمان بی رقیب مهمان نوازی و مجسمه ی تمام قد یک میزبان 24عیار است؛ پس جای تعجب ندارد اگر بگویم جان پس از فرو دادن دو پرس زرشک پلو با مرغ، یک دیس باقلی پلو با ماهیچه، یک پارچ دوغ محلی، 4لیوان چای با شیرینی خامه ای و یک پیش دستی پر از میوه؛ با شکمی متورم و به حال احتضار روی کاناپه پخش شده بود و با چشمانی نیمه باز به سه کودکی که متعجب نگاهش می کردند، می نگریست و می اندیشید ماندن در این خانه خطر جانی بیشتری دارد یا تن دادن مجدد به سفر با آن توپولوف اسقاطی؟! شرلوک دوباره تنهایش گذاشته بود و جمال آقا به همراه عیال و پسر ارشدش برای خرید مایحتاج شام بیرون رفته بودند و حالا او باید تا پاسی از شب با این بچه ها تنها می ماند...

پس از گذشت سه چهار ساعت به همان حالت کذایی و پنج، شش بار هجوم به سمت دستشویی؛ سرانجام جان احساس کرد دوباره می تواند سرپا بایستد و کمی قدم بزند و یا حتی کمی با بچه ها گرم بگیرد، هرچند زبانشان را نمی فهمید. چند قدمی برداشت و  کمی آن طرف تر نشست کنار بچه ها که تا آن لحظه چشم از او بر نداشته بودند...

-hi guys!

-بهنام: این چی میگه؟

-هانیه: میم سین!

-بهنام: باز تو خل بازیت گل کرد هانی؟...هیشکی از زبون مخفف تو خوشش نمیاد...عین آدم بگو...

-حامد: من برات ترجمه می کنم؛ میم سین یعنی میگه سلام!

-بهنام: هاااان...های جان، های!

-جان:we can be friend,..friend!

(جان دو انگشت اشاره اش را در هم قفل کرد تا مفهوم دوست را بهتر برساند)

-حامد: we're friend right now…you ok?

-هانیه: Y, I A!

-حامد: sh's agree too

-جان: I'm ok…don't worry and thanks

-بهنام: بمیرین خو یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!

-حامد: هیچی داریم باهم رفیق میشیم...میگه حالش خوبه...

-جان: well, how old are you?

-حامد: I'm 11, she's 13 and he's 9!

بچه ها تصمیم گرفتند جان را تا رسیدن بقیه سرگرم کنند...هانی گفت میم؛ حامد ترجمه کرد موسیقی؛ بهنام گفت محاله؛ هانی تاکید کرد میم و به برادرهایش چشم غره رفت؛ حامد و بهنام بی حرف پس و پیش رفتند پی تدارکات و چند دقیقه بعد با چند قابلمه و قاشق و سطل پلاستیکی برگشتند و فستیوال موسیقی خانگی به راه افتاد... بهنام ماهرانه با هر دو دست پشت سطل ضرب گرفته بود و شیش و هشت می زد، حامد محض جبران میزان های خالی با سرانگشت پشت یکی از قابلمه ها که صدای بم تری داشت ریتم گرفت و هم زمان صدایش را کوک می کرد که مبادا به جای شور، چارگاه بخواند و هانی با دو قاشق رهبری ارکست را بر عهده داشت...پس از مچ شدن سازهای کوبه ای با هم و ژوست شدن صدای خواننده، مطرب باشی بادی به غبغب انداخت و زد زیر آواز و گویا از عارضه ای چشمی رنج می برد که می خواند: این جوری نگام نکن...دردو تو چشام نکن..این جوری نگام نکن...با نگات صدام نکن...

جان با چشم های گرد شده نگاهشان می کرد و مردد بود با اورژانس تماس بگیرد یا تیمارستان که

آهنگ بعدی شروع شد...به احترام جان تصمیم گرفته بودند یکی هم انگلیسی بخوانند...بهنام همچنان

ضرب می زد و می کوشید سطل صدای پرکاشن بدهد ، هانی به صورت کرال با گروه همکاری می کرد

و با قاشق روی قابلمه ها می کوفت و حامد از ته حنجره اش می کوشید صدای آلتوی یک آوازه خوان

مشهور را تقلید کند...

You shout it out

But I can't hear a word you say

I'm talking loud not saying much

جان تصمیمش را گرفت...باید به تیمارستان زنگ می زد؛ فقط نمی دانست شماره را باید از کجا گیر

بیاورد. پس از دو ساعت اجرای مداوم آهنگ های وطنی و غیر وطنی غیر درخواستی سرانجام جمال آقا

اینا رسیدند. جان با چهره ای درمانده و سر و وضعی ژولیده چمدان به دست مقابلشان ایستاده بود و

نامه ای در دست دیگرش داشت. نامه را سپرد دست حامد که در این میان کمی بیشتر از بقیه زبانش

را می فهمید و سپرد آن را به دست شرلوک برساند و تقریبا فریاد زد بااااای و رفت. جمال آقا هاج

و واج از دور نگاهش می کرد. بهنام گفت "فک کنم مثل من از آهنگای شکیرا خوشش نمی آد!"

چند ساعت بعد شرلوک از راه رسید و نامه ی جان را تحویل گفت؛ می دانست این طور می شود ولی امیدوار بود جان کمی دیگر دوام بیاورد تا او برسد...اوضاع بهتر می شد، جان حتما عادت می کرد اگر کمی صبور بود...با این حال نامه را باز کرد:

"عالی بود رفیق...همه چیز این سفر عالی بود. منو از خونه ی گرم و نرمم با اون همه خوراکی خوشمزه و روزنامه های دوست داشتنیم جدا کردی و کشوندیم اینجا تا رسما به کشتنم بدی، آبرو برام نذاشتی، نزدیک بود از ورم معده بمیرم، آخر سرم منو با چارتا دیوونه ی خل و چل ول کردی که چار ساعت تموم بغل گوشم تایتانیک بخونن...دیگه نمی تونم اینجا بمونم. بر می گردم لندن و تو...مطمئن باش یه روز تلافی این ماجرا رو سرت در میارم...       جان"

شرلوک نامه را تا کرد و گذاشت توی کشوی نامه های تهدید آمیز...فردا صبح باید یک آگهی استخدام دستیار در روزنامه چاپ می کرد...

                                                                              پایان


پ.ن: دوستان با توجه به کش دار شدن این ماجرا ترجیح دادم همین جا تمومش کنم.
پ.ن2: از این به بعد داستان ها دنباله دار نخواهند بود و در یک یا نهایتا دو قسمت گذاشته می شوند.
پ.ن3: اگر برنامه ی در خواستی خاصی برای تابستان دارید اعلام کنید تا در صورت امکان آن را عملی کنیم.
پ.ن4: همچنان پذیرای انواع نظرات، انتقادات، اظهارات شما هستم:)