تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - ماجراهای شرلوک در ایران(چالش های روزمره)
به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
ماجراهای شرلوک در ایران(چالش های روزمره)
نظرات
سلام...
اول داستان و بعد هم چند نکته...



قسمت آخر


اساساً مهمان نوازی, خصلتی ست که فقط در ذات مردم ایران یافت می شود و الباقی ساکنین زمین جملگی مردمانی بی عاطفه اند؛ ایرانیان از دیرباز حرمت مهمان را عزیز شمرده و با مکنت و همت تمام می کوشیدند رسم میزبانی را آنچنان ادا نمایند که احساس رضایت از حدقه ی چشمان میهمان فواره بزند؛ و اینگونه است که با مشاهده ی ششمین سینی چای، اشک در چشمان مهمان مذکور حلقه می زند و آدرس دست به آب را جویا می شود. مهمان نوازی در ایران از اصول خاصی پیروی می کند که سر فصل وار خلاصه می شود در: خوشامدگویی با سر و صدای فراوان، هل دادن مهمان به قسمت بالای منزل، اصرار به تناول ماتدارکات، پرکردن شکم میزبان تا خرتناق، قسم دادن روح و جان مرده و زنده محض دفع تعارفات مرسوم، جویا شدن از وضعیت تحصیل، کار، ازدواج، فرزندآوری، درآمد، اجاره خانه، بعلاوه ی موارد آپشنال، بدرقه تا سر کوچه، خداحافظی به میزان هرچی کرمته!

و طبق آمار رسمی به عمل آمده از قربانیان این ماجرا، جمال آقا قهرمان بی رقیب مهمان نوازی و مجسمه ی تمام قد یک میزبان 24عیار است؛ پس جای تعجب ندارد اگر بگویم جان پس از فرو دادن دو پرس زرشک پلو با مرغ، یک دیس باقلی پلو با ماهیچه، یک پارچ دوغ محلی، 4لیوان چای با شیرینی خامه ای و یک پیش دستی پر از میوه؛ با شکمی متورم و به حال احتضار روی کاناپه پخش شده بود و با چشمانی نیمه باز به سه کودکی که متعجب نگاهش می کردند، می نگریست و می اندیشید ماندن در این خانه خطر جانی بیشتری دارد یا تن دادن مجدد به سفر با آن توپولوف اسقاطی؟! شرلوک دوباره تنهایش گذاشته بود و جمال آقا به همراه عیال و پسر ارشدش برای خرید مایحتاج شام بیرون رفته بودند و حالا او باید تا پاسی از شب با این بچه ها تنها می ماند...

پس از گذشت سه چهار ساعت به همان حالت کذایی و پنج، شش بار هجوم به سمت دستشویی؛ سرانجام جان احساس کرد دوباره می تواند سرپا بایستد و کمی قدم بزند و یا حتی کمی با بچه ها گرم بگیرد، هرچند زبانشان را نمی فهمید. چند قدمی برداشت و  کمی آن طرف تر نشست کنار بچه ها که تا آن لحظه چشم از او بر نداشته بودند...

-hi guys!

-بهنام: این چی میگه؟

-هانیه: میم سین!

-بهنام: باز تو خل بازیت گل کرد هانی؟...هیشکی از زبون مخفف تو خوشش نمیاد...عین آدم بگو...

-حامد: من برات ترجمه می کنم؛ میم سین یعنی میگه سلام!

-بهنام: هاااان...های جان، های!

-جان:we can be friend,..friend!

(جان دو انگشت اشاره اش را در هم قفل کرد تا مفهوم دوست را بهتر برساند)

-حامد: we're friend right now…you ok?

-هانیه: Y, I A!

-حامد: sh's agree too

-جان: I'm ok…don't worry and thanks

-بهنام: بمیرین خو یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!

-حامد: هیچی داریم باهم رفیق میشیم...میگه حالش خوبه...

-جان: well, how old are you?

-حامد: I'm 11, she's 13 and he's 9!

بچه ها تصمیم گرفتند جان را تا رسیدن بقیه سرگرم کنند...هانی گفت میم؛ حامد ترجمه کرد موسیقی؛ بهنام گفت محاله؛ هانی تاکید کرد میم و به برادرهایش چشم غره رفت؛ حامد و بهنام بی حرف پس و پیش رفتند پی تدارکات و چند دقیقه بعد با چند قابلمه و قاشق و سطل پلاستیکی برگشتند و فستیوال موسیقی خانگی به راه افتاد... بهنام ماهرانه با هر دو دست پشت سطل ضرب گرفته بود و شیش و هشت می زد، حامد محض جبران میزان های خالی با سرانگشت پشت یکی از قابلمه ها که صدای بم تری داشت ریتم گرفت و هم زمان صدایش را کوک می کرد که مبادا به جای شور، چارگاه بخواند و هانی با دو قاشق رهبری ارکست را بر عهده داشت...پس از مچ شدن سازهای کوبه ای با هم و ژوست شدن صدای خواننده، مطرب باشی بادی به غبغب انداخت و زد زیر آواز و گویا از عارضه ای چشمی رنج می برد که می خواند: این جوری نگام نکن...دردو تو چشام نکن..این جوری نگام نکن...با نگات صدام نکن...

جان با چشم های گرد شده نگاهشان می کرد و مردد بود با اورژانس تماس بگیرد یا تیمارستان که

آهنگ بعدی شروع شد...به احترام جان تصمیم گرفته بودند یکی هم انگلیسی بخوانند...بهنام همچنان

ضرب می زد و می کوشید سطل صدای پرکاشن بدهد ، هانی به صورت کرال با گروه همکاری می کرد

و با قاشق روی قابلمه ها می کوفت و حامد از ته حنجره اش می کوشید صدای آلتوی یک آوازه خوان

مشهور را تقلید کند...

You shout it out

But I can't hear a word you say

I'm talking loud not saying much

جان تصمیمش را گرفت...باید به تیمارستان زنگ می زد؛ فقط نمی دانست شماره را باید از کجا گیر

بیاورد. پس از دو ساعت اجرای مداوم آهنگ های وطنی و غیر وطنی غیر درخواستی سرانجام جمال آقا

اینا رسیدند. جان با چهره ای درمانده و سر و وضعی ژولیده چمدان به دست مقابلشان ایستاده بود و

نامه ای در دست دیگرش داشت. نامه را سپرد دست حامد که در این میان کمی بیشتر از بقیه زبانش

را می فهمید و سپرد آن را به دست شرلوک برساند و تقریبا فریاد زد بااااای و رفت. جمال آقا هاج

و واج از دور نگاهش می کرد. بهنام گفت "فک کنم مثل من از آهنگای شکیرا خوشش نمی آد!"

چند ساعت بعد شرلوک از راه رسید و نامه ی جان را تحویل گفت؛ می دانست این طور می شود ولی امیدوار بود جان کمی دیگر دوام بیاورد تا او برسد...اوضاع بهتر می شد، جان حتما عادت می کرد اگر کمی صبور بود...با این حال نامه را باز کرد:

"عالی بود رفیق...همه چیز این سفر عالی بود. منو از خونه ی گرم و نرمم با اون همه خوراکی خوشمزه و روزنامه های دوست داشتنیم جدا کردی و کشوندیم اینجا تا رسما به کشتنم بدی، آبرو برام نذاشتی، نزدیک بود از ورم معده بمیرم، آخر سرم منو با چارتا دیوونه ی خل و چل ول کردی که چار ساعت تموم بغل گوشم تایتانیک بخونن...دیگه نمی تونم اینجا بمونم. بر می گردم لندن و تو...مطمئن باش یه روز تلافی این ماجرا رو سرت در میارم...       جان"

شرلوک نامه را تا کرد و گذاشت توی کشوی نامه های تهدید آمیز...فردا صبح باید یک آگهی استخدام دستیار در روزنامه چاپ می کرد...

                                                                              پایان


پ.ن: دوستان با توجه به کش دار شدن این ماجرا ترجیح دادم همین جا تمومش کنم.
پ.ن2: از این به بعد داستان ها دنباله دار نخواهند بود و در یک یا نهایتا دو قسمت گذاشته می شوند.
پ.ن3: اگر برنامه ی در خواستی خاصی برای تابستان دارید اعلام کنید تا در صورت امکان آن را عملی کنیم.
پ.ن4: همچنان پذیرای انواع نظرات، انتقادات، اظهارات شما هستم:)



مرتبط با: فن فیکشن ,
شنبه 19 تیر 1395ساعت : 18:17| نویسنده : sh baker
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
tannaz سه شنبه 14 دی 1395 22:25
سلام من یک فن فیسکن دارم می خواستم ببینم میشه بخونید اگه خوب بود بزاریدش ؟
شرلوک کوچولو سه شنبه 2 آذر 1395 16:10
باحال بود پسر......دستت درد نکنه
.
.
.
.خیلی خوب مشکلات اییرانیا رو گفتی البته با یکم طنز........مخصوصا توی چالش مدرسه که گفتی:این چرخ همیشه بوده و هست....می دونی چیه اینا رو که می خوندم...مورمورم می شد......احساس می کردم که اصلا نمی تونم به ایرانی که الان هست افتخار کنم....فقط مشد به ایرانی که واقعا ایران بود و دیگه نیست افتخار کرد که اونم دیگه فقط اسمش ایرانه....گاهی وقتا از این وضعیت حالم بهم می خوره......که بعضیا مثل همین مدیر توی مدرسه فقط بلدن سخنرانی کنن و دیگر هیچ........مثل همونا....فقط می شینن یه مشت برگه امضا می کنن و کلی ام پول به جیب می زنن در حالی که بعضیا شدید کار می کنن و حتی نمی تونن خرج خودشون و بدن...ومی دونی این وضع برای ماهایی که ایرانی هستیم فاجعه اس.....
ببخشید اگه اینا رو گفتم........ول دلم پر بود از خودمون !
در هر حال داستانت باحال بود .....سبکش ....واون ماجراهایی که رخ داد ساده بود ولی جالب!!!!
واقعا خسته نباشی
rh سه شنبه 26 مرداد 1395 16:18
Misha شنبه 23 مرداد 1395 21:48
بسیار عالی.مثل همیشه.خسته نباشید
خانووووم واتسون پنجشنبه 31 تیر 1395 13:21
آخیی بالاخره تموم شد
موفق باشیی برادر
ولی اگه داستانا ایرانی باشه باحال تره واقعا
چون جنبه طنزش بیشتره
ولی اگه بخای فان ننویسی ایرایش نکن
sh baker پاسخ داد:
احتمالا همچنان طنز خواهم نوشت حالا لوکیشنو دیگ باید دید چی پیش میاد...
Negar;) سه شنبه 29 تیر 1395 18:56
خب نویسندش که رفت
sh baker پاسخ داد:
کی رفت؟کجا رفت؟!
ملیکا یکشنبه 27 تیر 1395 02:03
عالییییی
sh baker پاسخ داد:
اناهیتا چهارشنبه 23 تیر 1395 15:39
sh baker پاسخ داد:
ایرن ادلر سه شنبه 22 تیر 1395 22:41
واااااای عالی بود...
منم موافقم که داستانا زود تموم شن ولی خواهشا اینو تمومش نکنین..ینی یه پایان بهتری بدین بهش..همین جوری ولش نکنین خب
sh baker پاسخ داد:
دیگ زیادی کشدار شده بود...حالا ی برنامه ی فان جدید در راهه...
فرشته سه شنبه 22 تیر 1395 14:16
بازم عالی بود
راستی یکی از دوستام میخواد بدونه که سبک نوشتاریت از جلال آل احمد نیس؟
sh baker پاسخ داد:
مرسی....من کجا ال احمد کجا بابا....ایشون تاحدودی سبک پزشک وار دارن و البته به واسطه ی سال ها تحصیل فقه و ادبیات دایره لغات بی نظیر...من راستش خیلی با ایشون فاصله دارم قابل قیاس نیستیم!
Negar;) دوشنبه 21 تیر 1395 21:11
آقا لطفا لطفا بازم بخش مخا...
sh baker پاسخ داد:
مخا که مال من نبود!
RS دوشنبه 21 تیر 1395 15:08
و در ضمن ما از اینکه به دوستامون کمک کنیم خوشحال میشیم
RS دوشنبه 21 تیر 1395 15:08
خواهش میکنم نگین خانم (البته با تعجب!) یکی دو جا ترجمش کامل نبود اما ُSh baker محترم تصحیحش کردن...
نگین طالبی نژاد دوشنبه 21 تیر 1395 05:34
ممنون که برام ترجمه کردین تا حالا هیچ کدوم از جاهایی که انگلیسی نوشته بود رو نمی فهمیدم .
E دوشنبه 21 تیر 1395 00:07
سلام سلام در سه کلمه میتونم بگم
عالی عالی عاااااالیییییی
sh baker پاسخ داد:
در5کلمه ممنون...
RS یکشنبه 20 تیر 1395 19:23
من با talk out loud اشتباه گرفتمش
sh baker پاسخ داد:
بعله
Fateme یکشنبه 20 تیر 1395 18:55
Sherlock@
فیلمبرداری فصل 3 شروع شده
شرلوک هم دیگه ریش نداره
خعلی خوبه واقعا
فصل سه رو ک صدا و سیما یه سال و نیم بعد پخش کرد، خدا می دونه عروس رو کی پخش میکنه
Milad یکشنبه 20 تیر 1395 16:31
خیلی قشنگ بلدی با کلمه هایی که حتی یه بارم به گوش هیچکس نخورده هرکسی و بخندونی
دست مریزاد
sh baker پاسخ داد:
اونقدرام کلمه های عجیبی نیستنا...به هر حال ممنون
f.d یکشنبه 20 تیر 1395 15:34
بازم عالی بود . فقط یه سوال جان دوباره میاد ایران یا رفت و دیگه برنمیگرده ؟
sh baker پاسخ داد:
ن برنمیگرده دیگ...
Mahda یکشنبه 20 تیر 1395 13:34
باید بگم عالی بود,
ممنون.
باز هم داستان بگذار.
sh baker پاسخ داد:
مرسی...به روی چشم
من یکشنبه 20 تیر 1395 13:11
من تا الآن داستان هاتو نخونده بودم،خییییلی زیبا وجالب می نویسی!
sh baker پاسخ داد:
مرسی...
RS یکشنبه 20 تیر 1395 12:33
هرجا انگلیسی نوشته رو به ترتیب ترجمشو مینویسم...
جان: سلام بچه ها
جان:ما میتونیم دوست باشیم...دوست!
حامد: ما الان دوستیم...حالت خوبه؟
هانیه: آره منم هستم
حامد: اونم موافقه
جان: من خوبم نگران نباشید.مرسی
جان: خب، چند سالتونه؟
حامد: من 11 خواهرم 13 و برادرم 9 سالشه
حامد: تو فریاد بزن. اما من یک کلمه هم از چیزایی که میگی رو نمیشنوم. من بلند حرف میزنم اما نه زیاد
البته همه ی اینا ترجمه تقریبیه
sh baker پاسخ داد:
دست شما درد نکنه...همش درسته فقط هانی حروف مخفف بله منم موافقم رو میگه نه منم هستم...گرچه توی معنی چندان تفاوتی نمی کنه...
توی ترجمه ی اهنگم جمله ی آخر میشه من زیاد حرف میزنم ولی چیز زیادی نمی گم..آهنگ تیتانیوم سیا
prgah یکشنبه 20 تیر 1395 10:36
سبک قشنگی دارین برای نوشتن :)
امیدوارم نوشته هاتون مثل مال من ب سرقت نره :|
sh baker پاسخ داد:
ممنون...سپردمشون دست خدا!
لیلا یکشنبه 20 تیر 1395 06:09
عالییییییییی بووووووود!
sh baker پاسخ داد:
قابلی نداشت
Sherlin یکشنبه 20 تیر 1395 02:42
مثل همیشه 20
sh baker پاسخ داد:
مرسی شما خودت بیستی
Sherlock یکشنبه 20 تیر 1395 02:21
خیلی عالی بود....من همیشه میخوندمش....راستی چند تا سوال...ایپزود سه شروع شده؟و اگه نشده کی شروع میشه؟؟شرلوک تو فصل چهارکوکائینو ترک میکنه؟؟؟؟کسی نمیدونه عروس کی از صدا و سیما پخش میشه؟؟؟
اینا واسم مجهولاتن....
sh baker پاسخ داد:
ممنون...الله وکیلی منم جواب اینا رو نمیدونم!
نگین طالبی نژاد یکشنبه 20 تیر 1395 01:37
من انگلیسی بلد نیستم میشه یکی برام ترجمه کنه ؟ اصلا نفهمیدم بچه ها به جان چی گفتن یا جان به بچه ها چی گفت .
سارا شنبه 19 تیر 1395 20:34
عالی بود مثل همیشه. ایا بازم داستان ها تو ایرانه؟
sh baker پاسخ داد:
هنوز نمیدونم...
RS شنبه 19 تیر 1395 19:20
عالی مخصوصا کشوی نامه های تهدید آمیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram