sh baker جمعه 31 اردیبهشت 1395 04:27 نظرات ()
سلام دوستان...

این پست جدید نیست بلکه همون پست قبلیه...چون خیلی از دوستان اعتراض داشتند که فونت به هم ریخته و نمیشه پست رو خوند و غیره؛ تصمیم گرفتم دوباره آپش کنم تا مشکل دوستان حل بشه:)




باید پذیرفت که وقتی تعین سرنوشت افراد به دست ابزارآلات آزمایشگاهی می افتد، به دلیل عدم فهم و شعور برخی از این اقلام، درصد خطا افزایش می یابد. و مراتبش به شرح ذیل خواهد بود:

1.محلول اخذ شده از بیمار (اعم از خون، پلاسما، مایعات نخاعی و...) را به لوله ی آزمایش منتقل می نمایند.

2.پارمیدا جون تماس می گیرد.

3.برچسبی را به لبه ی لوله الصاق می فرمایند.

4.قهقهه می زنند( پارمیدا جون داره جک میگه)

5.لوله را داخل سانتریفیوژ گذاشته و آن را روی 5دقیقه تنظیم می کنند.

6.پارمیدا جون در مدت 31دقیقه و 47ثانیه کل ماجرای "اون پسره که همش سر رام سبز میشه" را البته مزین به صنعت ایجاز و هم چنین ذکر جزییات، فریاد می زند؛ طوری که اربابان رجوع هم چیزهای دست گیرشان می شود!

7.سرانجام لوله از دستگاه خارج شده، پس از اسکن، نتایجش بر روی صفحه ی کامپیوتر نقش می بندد.

8.کفش پارمیدا جون پاشو میزنه!

9.پرینت برگه ی جواب آزمایش را از حلق پرینتر در می آورند و شماره ی آن را که در واقع همان شماره ی الصاقی بر روی لوله ی آزمایش است؛ داد می زنند.

10.پارمیدا جون آخر هفته می خواد بره دور دور با دوستان جای ما!

11.همراه مریض مربوطه برگه را تحویل گرفته و برای توضیحات بیشتر تحویل پزشک مربوطه میدهد.

12.پزشک مربوطه تایید می کند که نتیجه ی آزمایش پرگننسی مثبت است و مراتب تبریک خود را ابراز می نماید.

13."جان" مادر می شود!

پس دیدید که منشا این نوع اشتباهات تنها بی شعوری اقلام آزمایشگاهی ست و گر نه پرسنل و پارمیدا جون که دارند زندگی شان را می کنند...

شرلوک بعد از بررسی نتایج سایر برگه های آزمایش، یکی را که بیشتر به جان می خورد، به روش آزمون و خطا برگزید و به اتاق جان برگشت تا دوست مریض احوالش را آماده ی ترخیص کند.

-        -پاشو بریم!

-         -کجا؟

-       -خونه!

-       -نتیجه ی آزمایشم...

-       -اینجاس...ببین...سالمی...در ضمن قرارم نیست منو عمو کنی!....دکتر گفت درد، ناشی از ضربه ی تصادفه، همونی که خودت حدس می زدی...دل و رودت پیچیده تو هم؛ چند روز استراحت کنی خوب میشه...

یک ساعت بعد شرلوک و هیئت همراه یعنی جان، جمال آقا و پسرش، سوار بر یک تاکسی زرد رنگ که به مراتب قابل اطمینان تر از اتول خودشان بود، به خانه رسیدند و جمال آقا کلید انداخت و در را باز کرد که ناگهان سه تا بچه ی قد و نیم قدم دست زنان و جبغ کشان و هورا گویان از لای در بیرون جستند و بدین شرح مقدم مهمان فرنگی حال ندارشان را گرامی داشتند! و پشت سرشان هم

زنی اسپندان به دست و چادر به سر ظاهر شد که دائم دود اسفند را فوت می کرد توی چشم و چال جان و بی توجه به سوزش چشم هایش و سرفه های مکررش، ورد می خواند که چشم جماعت حسود را بترکاند!

جمال آقا از ته دل خندید و رو به جان که دیگر جلوی پایش را هم نمی دید، توضیح داد:

-       -این سه تا وروجک بچه هامن...به ترتیب هانیه و بهنام و حامد...ایشونم تاج سر بنده، فرشته بانو....بفرمایید تو..



پ   پ.ن: همچنان پذیرای انواع کامنتهای شما هستم:)

 پ.ن2: برای اون دوستانی که تازه به ما پیوستن؛ می تونید به جمع ما در اینستاگرام هم بپیوندید: @sh.saber1996