sh baker چهارشنبه 9 دی 1394 13:10 نظرات ()
سلام؛
 تبریک فراوان بابت چهار ساله شدن این گردهمایی خیابونی مجازی!....ساکنین مجازی خیابان بیکر، خوش حالم از این که سه سال تموم با شما همسایه بودم به امید هزار ساله شدن این هم نشینی:)...و البته معذرت می خوام بابت تاخیرم در تبریک(طبق معمول)
و بازم تبریک بابت آغاز سال نوی میلادی (به طور ویژه به ساکنین خوب مسیحی این خیابون)....امیدوارم امسال کریسمس یه برف حسابی بیاد تا جشنتون باشکوه تر برگزار بشه:)
و بازم تبریک(البته باز با تاخیر!) بابت میلاد باسعادت پیامبر اسلام
و البته تبریک بابت نزدیک شدن به ساعات پایانی این انتظار برای فیلمی که همه دل توی دلمون نیست که ببینیمش و باز هم تکرار همون روزای شب زنده داری و اضطراب و هیجان برای پخش فیلم که انصافا با هیجان مسابقات فینال جام جهانی فوتبال برابری می کنه...
و البته حالا که بازار تبریک و تهنیت داغه....یه تسلیت هم عرض کنم بابت آغاز ایام فلاکت بار امتحانات...ما در این مورد همه هم درد و  داغداریم

در ضمن از همه ی دوستانی که لطف کردند و برای این داستان سوژه دادند هم تشکر می کنم:)
و اما بالاخره بریم سراغ داستان....



چالش های روزمره


 دلتنگی به خودی خود حس مجهول الهوّیه ایست، عاشقان وقتی دلتنگ می شوند شاعر می شوند؛ و عاقلان، عالم...شاعران در باب دلتنگیشان غزل سرایی می نمایند و مرغ دل هاشان را پر می دهند تا بلکه بخت یاری نموده، این مرغکان را بر سر بام محبوب بنشاند و آن گاه نغمه سر می دهند که " کفتر کاکل به سر وای وای"...! و عالمان به وقت دلتنگی فکر های قلمبه سلمبه به سرشان می زند و کار های بزرگ انجام می دهند و مثلا در ذات دلتنگی تامل می نمایند و با اسطرلاب و سود سوزآور و پیپت و بورت به جان دلتنگیشان می افتند تا بلکه تجزیه اش کرده و فرمول تشکیل دهنده اش را کشف نمایند؛ که خوب در این راه یا به مقصودشان رسیده، هم قطار پاستور و ادیسون و دکارت می شوند و یا ناکام مانده و چون ارسطو و سقراط و جمال آقا(صاحب خانه ی شرلوک) فیلسوف های بزرگی از آب در می آیند و حرف های فلسفی بلغور می نمایند. و مثلا همین جمال آقا در یکی از جملات قصارش که عادت دارد روزانه سه وعده( صبح، ظهر، شب) چون قرص به خورد مستاجرین نگون بختش دهد، در باب دلتنگی می فرمایند" آدم دوپا جیبش که پر شد، دلشم گشاد میشه!"...و لازم به ذکر نیست که مریدان در فهم این جمله همه جامه دریده و خونین حنجره و زخم و زیل گشتند. اما جناب شرلوک نه از روی دلتنگی بلکه از روی وقت تنگی احتیاج به دستیاری داشت که خرده کارهایش را به دست او سپرده، خودش با فراغ بال به تحقیقات کمی تا قسمتی علمی اش بپردازد؛ و هرجا حرف از دستیار و خرده کاری ،که عناوین مودبانه تر همان خرحمالی محسوب می شوند، به میان می آید نام جان واتسون می درخشد...پس شرلوک به شرح ذیل و به طور مبسوط از دوری دوست دیرین خویش ابراز دلتنگی نموده و متن زیر را برایش میل نمود...

"جان؛ از توی اون روزنامه ای که دستته چیزی گیرت نمیاد؛ امروز با پرواز ساعت 8 بیا ایران.

در ضمن هیچ می دونستی همسایه ی جدیدتون یه مافیای مواد مخدره؟...قبل از اومدنت اینو به لستراد بگو.                                                              SH


 
پ.ن:  امیدوارم از داستان لذت برده باشید...و طبق معمول پذیرای انواع پیشنهاد، انتقاد و...هستم:)