به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
ماجراهای شرلوک در ایران" چالش مدرسه"
نظرات
سلام دوستان؛ ضمن عرض تسلیت ایام سوگواری سالار شهیدان و همچنین آرزوی صبر ایوب برای سایر محصلین محکوم به تحصیل! توجه شما را به قسمت دوم این ماجرا جلب می کنم.
در ضمن دوستان لازم به ذکر می دونم که بگم این داستان ها در ژانر کمدی نوشته می شن و صرفا برای نشوندن لبخندی هرچند کم رنگ روی لبهای شما...و ضمنا یادآوری برخی ناهنجاری ها که تصویر قشنگی ندارند...به هر حال این که من هرگز قصد نداشتم و ندارم که شرلوک رو تحت الشعاع طرز تفکر خودم قرار بدم چه بسا این که خیلی وقتا اون چیزی که می نویسم با نظر شخصی من کاملا متفاوته!
قرار بود به عنوان فردی که نگاه دادگر و بی طرف داره( هرچند که خیلی بی طرف هم نیست!) این ماجرا رو قضاوت کنه و به خواننده یه دیدگاه کلی وتا حدودی فانتزی بده...در هر صورت اگه کسی از این ماجرا رنجیده من عمیقا ازش پوزش می طلبم:)

داستان در ادامه...

-------------------------------------------------------------

شرلوک نهایت تلاشش را به کار می برد تا عادی به نظر برسد، چیزی که هرگز نبود؛ و در عین حال می کوشید انواع وقایع قریب الوقوع احتمالی در مدرسه را پیش بینی کرده و برایشان راه    گریزی بیابد تا مبادا ناگزیر به افشای هویتش گردد و یا جریان اول وقت تحقیقات جناب را به تعویق انداخته و یا خدایی ناکرده به کل مختل نماید...

وقتی شمایل ساختمان کهنه ی مدرسه با دیوار های آجری منقوش به فحش های آبدار که سخت تلاش شده بود به زور اسپری آن هارا ناخوانا نمایند و با این وجود هم چنان مفهوم را به مخاطب فهیم منتقل می کردند؛ در قاب افق دید جناب کاراگاه قرار گرفت، شرلوک با خود اندیشید، این جا قبلا شکنجه گاه بوده شاید!

بچه ها به صورت تک نفره وگاه دوتایی وارد این سازه ی خوفناک می شدند، گاهی نیز یک جین بچه باهم از راه می رسیدند؛ و میزان امید به زندگی در میان این توده ی پراکنده، نسبت مستقیم داشت با تعداد اعضای کلونی های موجود؛ به این شکل که افرادی که در دسته هایی با  تراکم بالا قرار داشتند بسیار خوشحال تر از افرادی به نظر می رسیدند که منفرد و یا نهایتاً دونفره بودند. و این طور به نظر می رسید که عامل موفقیت کلونی های مذکور در تقسیم غمی مشترک بین اعضا و تلاش برای هرچه بیشتر نادیده گرفتن آن به شیوه های غیر معمول بود؛ کلونی های مذکور، راه های دفاعی خاصی بدین منظور از خود ارائه می دادند که در نوع خود جالب توجه بود؛ گاه می زدند زیر آواز و فالش ترین صدایشان را در گلوهاشان می انداختند و در دستگاه شور ابوعطا  می خواندند؛ گاه در طی یک عملیات انتحاری، پاورچین پاورچین به یک نفر محصل هپروت زده نزدیک شده، پس گردن فرد مذکور را هدف پدافند کف گرگی ناجوانمردانه ی خود قرار می داند، و گاهی نیز به منظور شریک کردن خود در اندوه فرد بغل دستیشان، در طی فرآیندی لوتی موآبانه کیف هاشان را بر روی یک دوش انداخته و دست آزادشان را به دور    گردن یکدیگر می انداختند و خلاصه از این جور کارها که همه برای شرلوک بسیار تماشایی می نمود.

شرلوک مدتی به تماشای بچه ها ایستاد و بعد تصمیم گرفت وارد مدرسه شده، عمق فاجعه را از نزدیک لمس کند، که پیرمردی جارو به دست جلویش را گرفت...

-        - کجا جناب؟!

-       - خوب معلومه می خوام بیام داخل اگه بگذارید!

-      همین طوری که نمیشه آقا سرتون رو بندازید بیاید تو....کاری دارید اینجا!؟

و شرلوک که با اولین چالشش در این پرونده روبه رو شده بود، اولین جرقه ای که به ذهنش زد را به کار  گرفته، و دست اولین کودکی که از کنارش رد می شد را گرفت و بی آن که به طرف نیم نگاهی هم بیندازد گفت...

-       - اومدم پسرمو با مدرسه ی جدیدش آشنا کنم، زیاد این جا نمی مونم!

-       - اااا....خیلی خوب باشه....بفرمایید!

شرلوک از دم در گذشت و کمی جلوتر ایستاد و تازه آن وقت بود که نگاهش به چشمان معصوم پسرکی افتاد که بی هوا دستش را گرفته بود؛ پسرک هیچ تقلایی نمی کرد تا دستش را رها سازد، هفت سال بیشتر نداشت؛ سرش را تا جایی که می توانست بالا آورده بود و با تعجب به شرلوک می نگریست...با خود می اندیشید..."ولی بابا که این شکلی نیست!"

شرلوک خم شد تا هم ارتفاع پسرک باشد و با مهربانانه ترین لحنی که می توانست به خود بگیرد    گفت:

-       - ببین پسر خوب!...من می دونم بابات نیستم....ولی خوب بیا باهم کنار بیایم....تو یه امروز نقش بچه ی منو بازی کن...منم برات بستنی می خرم! خوبه؟

و پسرک که این معامله را باب میل یافته بود، با تکان دادن سرش اعلام داشت که مفاد توافق نامه ی شرلوک را پذیرفته و بلافاصله ثابت کرد که بازیگر قابلی نیز هم هست...

-      بابا من شماره دو دارم!

-       - شماره دو دیگه چیه؟!

-      بابا بدو....باید همین الان برم دستشویی!!!

-       - وای خدا...خیلی خوب زود باش بیا بریم...

  کاراگاه بیچاره در حین انجام وظیفه، گذرش به دستشویی مدرسه افتاده بود و در حالی که با هر دو دستش سعی در مسدود کردن مجاری تنفس اش داشت، با خود می اندیشید این جا به درستی می تواند مکان خوبی برای احداث یک اتاق گاز مجهز، به منظور سر به نیست کردن افراد به بودار ترین شکل ممکن باشد؛ و  کافیست مجرم فلک زده را یک شبانه روز در این محل محبوس نموده و روز بعد برایش مراسم خاکسپاری برگزار نماییم و آنگاه می شود به غلط انداز ترین شکل ممکن بر روی سنگ قبر مجرم مذکور نوشت...علت مرگ: خفگی!...و هیچ کس آن وسط از اقوام مرحوم درباره ی شیوه ی خفگی آن سفر کرده نخواهد پرسید تا مبادا داغشان تازه شود و قضیه به همین سادگی ماست مالی شده چندی بعد به کلی به دست فراموشی سپرده می شود. و با خود می اندیشید که چرا باید چنین مکان کشنده ای در مدارس احداث شود؟!...و اینکه آیا آمار دقیقی از تعداد تلفات دانش آموزان در این مکان متعفن، موجود است یا خیر!...که پسرک کارش تمام شد و شرلوک توانست دوباره هوای بیرون را استنشاق نماید. عجیب بود که این بار هوا را بسیار مطبوع تر احساس می نمود و دائماً نفس های عمیق می کشید...


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


پ.ن: پذیرای انواع نظرات دوستان می باشم:)

مرتبط با: فن فیکشن ,
دوشنبه 27 مهر 1394ساعت : 20:43| نویسنده : sh baker
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
SH چهارشنبه 24 شهریور 1395 21:17
فوق العاده بود
خیلی عالی لطفاً قسمت 6 شرلوک در ایران که در رابطه با (آقای نعیمی و....)بود رو بذارید
نیکی چهارشنبه 26 خرداد 1395 11:14
خوب از شرلوک خوششون اومده که آهنگشو میذارن!
نیکی چهارشنبه 26 خرداد 1395 11:12
یه لحظه من نفهمیدم شرلوک برای چی رفته بود اونجا؟
sh baker پاسخ داد:
مدرسه؟...خوب برا تحقیق دیگ!
fireS سه شنبه 25 اسفند 1394 00:09
قلم خیلی خوبی دارید منو یاد قصه های امیر علی میندازه و جذابیتش با شخصیت اول شرلوک بشتر شده خیلی خوبه
sh baker پاسخ داد:
ای بابا...خخخ...شماهم که میگی قصه های امیر علی که!...نمی خواستم شبیه کسی بنویسم هرچند که ایشون قلمشون خیلی خیلی بهتر از منه....به هر حال خوشحالم خوشت اومده:)
خانوووم واتسون دوشنبه 23 آذر 1394 00:46
آآآآره دسشوییا مدارس خیلی افتضاحه
اصن انگار نه انگار یکی هس اینارو تمیز میکنه
ولی قلمت خیییییییییییلیی خوبه
ادامه بده
sh baker پاسخ داد:

تچکر
ستی هلمز پنجشنبه 19 آذر 1394 11:33
خخخخخخخخخخخ
خیلیییییی توپه
لطفا زود ادامشو بزارین
sh baker پاسخ داد:
چشم
ایرن آدلر سه شنبه 10 آذر 1394 17:36
لحنشا عوض نکنیاااا
منم نویسنده ام با همین لحن مینویسم خیلیم خوب و با مزس خخخخ
دوباره میگم دفه بعدی اومدم نوشته باشیاااااا
sh baker پاسخ داد:
چشم رفیق و همکار عزیز!
اره خوبه خخخ....اصن مکتبیه واسه خودش!
چی بگم؟...ایشاا...
ایرن آدلر سه شنبه 10 آذر 1394 17:34
خیییییلی عالیه
مرسی منم دانش اموزم البته کنکوری....
برام دعاکنین
دفه بعدی میام باید بقیشو گذاشته باشیاااااا
sh baker پاسخ داد:
ممنون عزیزم
اوه اوه....من به شخصه مخلص همه ی کنکوریا ام...اصن شماها خیلی مظلومید...اصن کنکور ظلمه...والا...
ایشاا.. که کنکورتم خوب شه و همون نتیجه ایو بگیری که دلت میخواد....اما از من به تو نصیحت...زندگی فقط تو کنکور خلاصه نمیشه خیلی واسش خودتو عذاب نده اما همه ی تلاشتو بکن که بعدا حسرت نخوری دوست گلم:)
خخخ...به خدا سرم شلوغه!
مهدی دوشنبه 2 آذر 1394 19:33
خیلی داستان جالبیه!
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
Misha جمعه 22 آبان 1394 14:17
عالی بود.خیلی ازش خوشم اومده.خسته نباشی
sh baker پاسخ داد:
ممنون عزیزم...مگه با این همه نظر لطفی که شما نسبت به من دارید دیگه جایی هم برای خستگی میمونه؟!
لیلا شنبه 16 آبان 1394 23:34
اخ فرشته نگوووووو
این مسخره بازیای صدا سیما رو مغزه منه
رو همه چیییییییییز اهنگه بتمنو میزارن ! :||| (تیزر معمای شاه )
ینی وقتی اهنگشو شنیدم حالم از سریالش به هم خورد

الانم که تم قلم چی :||||||
سر کجا باید کوبید الان؟
sh baker پاسخ داد:
من یه دیوار آشنا سراغ دارم بیاین همگی بریم همون جا...
فاطمه شنبه 16 آبان 1394 16:57
خوب بود
ولی یه سوال ذهنمو درگیر کرده..
شرلوک انقد بیکاره که پاشه بیاد توی یه مدرسه واسه کاره تحقیقش؟؟


این که از یه پسربچه استفاده "ابزاری" کرده خوبه، ولی انصافا!!
sh baker پاسخ داد:
نه دیگ اومده اینجا در مورد ایران تحقیق کنه...بیکار نیس
خخخ
جمعه 15 آبان 1394 22:51
خیلی خوب بود! خیلی خلاقانه وجدید1
تا کلی وقت رو ویبره بودم!
آخه منم دانش آموزم!
sh baker پاسخ داد:
خیلی ممنون عزیز
الان یعنی از شدت خنده رو ویبره بودی عایا؟!
بمیرم برات محصل طفلی...
فرشته پنجشنبه 14 آبان 1394 09:56
آره منم دیدم.صدا و سیمای ما تازگیا تو هر چیزی از موسیقی شرلوک و البته بتمن استفاده میکنه.فکر کنم اگه ایندوتا ساخته نشده بودن همه چیز ما بی موسیقی میموند
sh baker پاسخ داد:
من همچنان سکوت اختیار می کنم...
فرشته پنجشنبه 14 آبان 1394 09:53
بیچاره شرلوک.
گفتم نزارید بره اونجا آبرومون میره.گفتم یا نگفتمبیا حالا آبرومون رفت.کی میخواد جمعش کنه؟!!
در کل با این که آبرومون رفتهه و در آینده هم احتمالا بیشتر میره ولی بازم خییییلیییی باحال بود ممنون شادن جونم
sh baker پاسخ داد:
خخخ....خونتو کثیف نکن فرشته جان...تهش دورهمی میخندیم خو خوبه که!
ممنون عزیزم:)
تیلدا پنجشنبه 7 آبان 1394 14:17
خیلی قشنگ بود. مرسی

sh baker پاسخ داد:
خیلی ممنون:)
مریم پاتر دوشنبه 4 آبان 1394 02:33
مثل همیشه عالی بود و خاطرات مدرسه و البته کابوسای بامزه شو زنده کرد.
sh baker پاسخ داد:
مثل همیشه لطف دارید:)
واییی از مدرسه وایی...
zahra یکشنبه 3 آبان 1394 16:24
تم کانون موسیقی شرلوکه واقعا ؟؟؟
فک کردم من گوشام اشتباه میشنوه

خیلی باحال بود
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
Dr.zorro جمعه 1 آبان 1394 12:19
ایول باباخیلی باحال بود..
طنزات خیلی انتقادی وتوپن سعی کن انتقاد رو توشون حفظ کنی....
بازم دمت گرم حا اومدیم....
sh baker پاسخ داد:
ممنون
ای کاش واقعا گوش کسی به این انتقادا بدهکار بود وگرنه انتقاد بی حصل ک لطفی نداره...
Benedict چهارشنبه 29 مهر 1394 22:09
دمت گرم سارا دقیقا منم چن وقته میخواستم همینو بگم :|
آهنگ شرلوک تم قلم چی :|||||
sh baker پاسخ داد:
:|
sara چهارشنبه 29 مهر 1394 22:02
یک نکته نامربوط:هیچکس توجه کرده تبلیغ کانون فرهنگی اموزش که از صداوسیما پخش میشه اهنگش اهنگ تم شرلوکه؟؟؟؟؟...................من توجه کردم....الان ینی چی؟؟؟؟؟اینا سوء نیتی داشتن ایا؟؟؟؟
sh baker پاسخ داد:
اره منم دیدم!
و در ضمن فقط می تونم سکوت کنم!
هرکول پوآرو چهارشنبه 29 مهر 1394 18:33
ایول خیلی باهاش حال کردم
دمت بخاری
sh baker پاسخ داد:
خدارو شکر....دم شماهم تنوری:)
امیررضا سه شنبه 28 مهر 1394 22:56
سلام
بقیه داستان رو کی میزارید؟؟؟
بعد من قسمت قبلی رو نخوندم آیا به صسمت قبلی هم این داستان مربوطه؟؟؟
با تشکر
sh baker پاسخ داد:
سلام
هروقت وقت بشه تقریبا یک هفته بعد...
بعله این داستان ادامه داره حتما قسمت قبل رو هم بخونید تا متوجه ماجرا بشید.
خواهش:)
باران سه شنبه 28 مهر 1394 15:31
خییییییلللللللیییییی باحال بود
sh baker پاسخ داد:
باحالی از خودتونه:)
M سه شنبه 28 مهر 1394 14:42
عالی بود.... روحمو شاد کردین... یکمی یاد دستشویی های هاگوارتز افتادم
sh baker پاسخ داد:
ایشاا... روحتون همیشه شاد باشه!
نه بابا خدا رو شکر این جا دیگه میرتل گریان نداره!خخخ
کاراگاه ال سه شنبه 28 مهر 1394 13:40
چقدر خوب نوشتی ، استفاده بجا از کلمات ، عالی بود البته به شرط ادامه داشتن ..........
sh baker پاسخ داد:
ممنون شما لطف دارید...انشاا.. این ماجرا ادامه دار خواهد بود:)
سه شنبه 28 مهر 1394 00:16
وآی شرمنده!!!!!!!!
این دیگه چیه؟؟؟؟؟!
Luna دوشنبه 27 مهر 1394 23:56
شکنجه گاه در مورد دستشوییباید بگم بهترین تعریفی بود که تا حالا شنیدم
sh baker پاسخ داد:
ممنون خوشحالم خوشت اومده:)
Claire دوشنبه 27 مهر 1394 22:34
خخخخخ، خیلی داستانش باحاله
فقط اگه لحنش رو یه خورده غیر ادبی کنین بهتر میشه، منو یه جورایی یاد کتاب ادبیاتمون مینداز!ه
sh baker پاسخ داد:
:)
شرمنده لحنش تغییر نمیکنه چون کاملا حساب شده دارم با این لحن می نویسم! :)....بعدم کتاب ادبیات به این خوبی....
E دوشنبه 27 مهر 1394 22:19
بامزه بود طنز خوبی داشت مرســی خسته نباشی
sh baker پاسخ داد:
ممنون:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram