به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
جواز بهشت 3
نظرات
سلام به دوستای عزیز بیکر.خوب این شما و این اولین کارم بعد از مدت ها.اگر کم و کاستی داره به خوبی خودتون ببخشید.سعی میکنم مطلب هام حوصله سر بر نباشه.به گمانم هفته ای یه قسمت بذارم اگر زودتر یا دیرتر نشه.این قسمت سوم یکی از داستانامه که نیمه تموم موند.لینک دو قسمت قبلی رو در پایین میذارم تا دسترسیتون راحت باشه.و با تشکر از دوست عزیزم AM که این عکس رو از پست اون قرض گرفتم.عنوان پست 33 عکس بود و محشر بود.بهش سر بزنین.پیشاپیش هم بابت هرگونه غلط املایی پوزش میطلبم.




جواز بهشت 3










صدای تق تق چرخ های قطار به مقصد شهر لک در هلند جان رو از خواب پروند.خدا میدونه که در عرض این دو هفته چقدر کشور عوض کردن.دایم در حال حرکت ان.روزی نبوده که توقف داشته باشن.دیگه جایی در اروپا نیست که نرفته باشن.جان به شرلوک نگاه کرد.در این چند وقته تحت فشار زیادی بوده.پای چشماش گود افتاده بود و گونه های استخوانیش از قبل هم بیشتر بیرون زده بود.زانوهایش رو در شکمش جمع کرده بود و با نگاهی شکست خورده به ایمیل باکسش خیره شده بود.
-جان...میشه اینطوری بهم نگاه نکنی.
جان جا خورد.پتوی روی خودش رو کنار زد و در حالی که صورتش رو میمالید گفت:
-مگه چجوری نگاهت کردم
-نگاهت در برایندی..... پنج ثانیه بدون گفتن کلامی طول کشید پس یه نگاه دلسوزانه است.نمیخوام احساس کنم یه گربه ی خیابونی خیسم.
در طی مدتی که شرلوک غر میزد چشم از لب تاب برنداشت.
-من اگر بخوام دلسوزی کنم بچه های سومالی رو به تو ترجیح میدم.
قطار همچنان صدای تق تق آزاردهنده ای رو تحمیل میکرد.چیزی که جان و شرلوک باهاش مواجه بدن فرا تر از عذابی بود که صدای قطار داشت.چیزی فراتر از حد عادی بود.قتل بیست و پنج وزیر.ترور نا موفق 2 رییس جمهور.و شاید ده تا زیردست دولتی همه از تمام کشور ها.این یک اپیدمی ساده نبود.قاتلایی که دولتمدار های تهدید شده به مرگ استخدام میکردن...خود قاتل هایی که در کشور ها آزادانه میگشتن.شرلوک بدون پشتیبانی مالی و جان که دیگه داشت حالش از این شرایط یه هم میخورد.هوا سرد بود و بارون شیشه ی قطار رو نمناک کرده بود.درز های بالایی شیشه باز بودند و اب به داخل راه داشت.واگنی برای شرلوک در کار نبود.برای هر سفر کلی رشوه میداد و با جان به یکی از واگن های کارگر ها و اگر خوش شانس بودن یه واگن متروکه ی خالی میدادن.واگن های متروکه که گاهی برای جا به جایی اسباب کمکی بودند یا مسافر ها اون ها رو نگرفته بودن.برقی در کار نبود.اب یا سرویسی در کار نبود.شرلوک یک فراری بود که در فلاکت کامل به سر میبرد.ارتباط با مایکرافت قطع شده بود. همه چیز عوض شده بود.کنسرو های سرد و لباس های کثیف جای غذاهای لذیذ خانم هادسون و کت بلند و تر و تمیز شرلوک رو گرفته بود.وضع جان بهتر بود ولی فرق زیادی نداشت.شاید بخاطر شایط نظانی که پشت سر گذاشته بود این اوضلع براش قابل تحمل تر از شرلوک بود.جان بعد از بلند شدن از جای سرد و نمورش پتو رو پرت کرد سمت شرلوک
-خودت رو گرم کن.داری پس میفتی.
-من هیچیم نیست.
-بس کن....
این دفعه شرلوک داد زد
-هیچیم نییییییییییست میفهمی جان؟
جان چیزی نگفت.
شرلوک سرش رو پایین انداخت و بالاخره در لب تاب رو بست.
-به لک رسیدیم.همین الان یکی از مسیول های دولت هلند هم مرد.دوباره و دوباره.تو ایستگاه دنبال ما میگردن جان.لعنتتتت.تنها کشوری که شاید راه نجاتی داشت.
جان هم کلافه بود.
-مثل دفعه های قبل شرلوک.از پشت قطار در میریم.
شرلوک چند ثانیه ایستاد و فقط از پنجره بیرون را نگاه کرد.
-جان...
-بله؟
-تو قطار بمون
قیافه اش همچنان مسمم ولی خسته بود.نگاهش ثابت بود.
جان تعجب کرد.
-باشه...ولی....
شرلوک برگشت و به جان نگاه کرد و بدون کلامی حرف رفت
جان داشت از شیشه به بیرون نگاه میکرد.چیز کمی معلوم بود.شیشه چرک و کثیف بود.تاریک...به تاریکی همون واگن مخروبه و نمور.جان شرلوک رو میدید.ناگهان از جا پرید.
-نه شرلووووک.نه....احمق دیوونه.
با دو دست محکم کوبید به شیشه
-لعنت به تو
شرلوک جلوی پلیس های ایستگاه زانو زد.پلیس ها دستاش رو گرفتن و محکم به زمین کوبیدنش.شرلوک روی زمین بود و دستبند زده.به شیشه ی واگن نگاه میکرد.
-همه چیز درست میشه
کابوس ها تازه شروع شده بودن.کابوس های طولانی و زندگی یک نفر رو به اتمام بود.شمعی در حال خاموش شدن.جوازی برای عبور بهشت بود.


 


یکشنبه 15 شهریور 1394ساعت : 21:54| نویسنده : dark moon
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 24 خرداد 1395 00:08
بقیه اش رو زود بزارم خواهش
خیلی عالی بود
سلى پنجشنبه 19 آذر 1394 09:50
واقعا مشتاقم بقیوشو بخونم !
زود تر بزارشون !
تحمل سر اومده !
تو كى هستى ؟ چهارشنبه 11 آذر 1394 20:03
بقیه شو كى مى زارى ؟؟؟
فرشته سه شنبه 19 آبان 1394 09:30
ینی دوباره رفتی تا یک سال دیگه!
ای بابا کجاایی...
تو كى هستى ؟ یکشنبه 3 آبان 1394 20:42
من خیلى اتفاقى این جا رو پیدا كردم و از این رو خودم رو خیلى خوش شانس مى دونم ؟!
سحر چهارشنبه 25 شهریور 1394 17:15
خیلی خوب بود منتظر قسمت بعدی هستم
dark moon پاسخ داد:
ممنوووووون.چشم این اخر هفته میذارم
یکشنبه 22 شهریور 1394 23:32
سلام داستان قشنگی بود.بقیشو کی میذارید؟
dark moon پاسخ داد:
در اسرع وقت میذارم عزیز
جمعه 20 شهریور 1394 16:06
کارت درسته:-)
dark moon پاسخ داد:
کوچیک شمام
فائزه پنجشنبه 19 شهریور 1394 12:58
این هیچی به جان نگفتنش رو اعصابه بیچاره جان الان باید چه کنه دقیقا
یکم از این بلاهایی که قراره سر شرلوک بیاد سر مایکرافت هم بیار، از نزدیک که نمیتونیم مارک و موفات رو بکشیم اقلا اینجوری یکم دلمون خنک شه شاید

داستان جالبیه، شدیدا منتظر ادامه اش هستم
dark moon پاسخ داد:
مرسی فایزه ی عزیزززززز.شرلوکه دیگه.از یه جامعه ستیز چه انتظاری داری.سر مایکرافت یه سری بلا اوردم.توی تصادف ناگهانی اگر در این داستان هم جایز بشه دریغی نسست در ناکار کردن این انسان پلید بی کله
E پنجشنبه 19 شهریور 1394 00:49
نه دیگه من که بی احترامی نکردم . فقط ی شوخی کردم بعدمدتی
dark moon پاسخ داد:
فدای سرت باو.فوقش شرلوک میمیره دیگه.
تو كى هستى ؟ چهارشنبه 18 شهریور 1394 11:08
واقعا خیلى جالب بود
مى بخشید دارك مون عزیز مى شه زود زود ادامه ها رو بزارى خیلى دوست دارم بعدشو بدونم !
dark moon پاسخ داد:
سلام توکی خستیچشم عزیز.حتما سعی ام رو میکنم زود بذترم
mr.sv سه شنبه 17 شهریور 1394 17:17
کلا عالی بود .منظورم از هر نظر عالی بود فقط کاش طولانیش کنی و به صورت pdf قرار بدی.خسته نباشی دستت هم درد نکنه.
dark moon پاسخ داد:
ممنون و خیلیییی خوشحا شدم که دوست داشتی دوست عزیز.طولانی که سعی ام رو میکنم و به صورت پی دی اف هم بازم سعی ام رو میکنم.تو فکرشم هر سری داستان که تموم میشه چپتر بندی بکنمش پی دی اف بذارم برای دانلود.
E سه شنبه 17 شهریور 1394 16:57
نه بابا!! همه ی اینا رو خودم تنهایی گفتم؟ O_o
حادثه که نمک داستانه وگرنه شما دارک مووووون نویسنده ی مهربووووون دل رحم رئوف هستی دارکی آرووووم ((:
dark moon پاسخ داد:
بلههه خودت تنهایی گفتیییییییی.الکی ازم تعریف نکن بلایی که بخواد بیاد میاد
E سه شنبه 17 شهریور 1394 01:05
شکرخدا خودت خوبی ؟ *-:
چاقو؟ ( موافقم !! از زیر یخ مردن که بهتره _ اشاره به داستان تصادف ناگهانی )
شرلوک زود تموم میشه قوی باش برات صدقه میدم از دست دارک در امان باشی خخخ D;
dark moon پاسخ داد:
استغرفرالله حالا دیگه من شدم قاتل بی رحم خاک بر سر.باشه حالا که اینطور شد دهنش رو سرویس میکنم حداقل چیزی که مینویسن به لقب ام بخوره
Zahra.Sh دوشنبه 16 شهریور 1394 21:08
خیلی قشنگ بود ممنونم دارکی.....

ایشالا همیشه بهتر و بهتر بنویسی و موفقیتت رو ببینم نویسنده گل
dark moon پاسخ داد:
فدای گل روی شکاااا بیکری عزیز دلللللللللل.شمام ایشالله موفق تر از قبل باشی همیشه
E دوشنبه 16 شهریور 1394 20:12
اینـــــــه هیجــــان
اول یه سلاوووووووووم
عالــــی عالــــــــــــی مثل گل قالی (:
امیدوارم شرلوکو به ذرات مولکولی تبدیل نکنن
راستی گربه ی خیابونی خیسو خوب اومدی (:
دارک مون فضاسازی هاتو دوس دارم مرسی به خاطر ادامه
dark moon پاسخ داد:
ای جووووون.خوبی????هنوز دستگاه شکافنده ی ملوکولی انسان خلق نشده ولی شاید با چاقو بشه کاریش کرد
Luna دوشنبه 16 شهریور 1394 19:51
ولی خودمونیم داستان جالبی قراره باشه
dark moon پاسخ داد:
امیدوارم لونا جان اینطوری باشه.تمام سعی ام رو میکنم.ممنون از حمایتت
نگین دوشنبه 16 شهریور 1394 19:19
سلام. اون بی نامه من بودم. نمی دونم چرا اسمم ثبت نشد...
چشم! هر چقدر در حد توانم باشه کمک می کنم...
دعا کنین پزشکی یا دارو قبول شم.... از شیمی و زیست خیلی خوشم میاد. هر چقدر تونستم کمک میکنم. شایدم مثل کنان دویل بیکار شدم رفتم سراغ نویسندگی....
dark moon پاسخ داد:
نگران نباش.اگر اینقدری که میگی علاقه داشته باشی موفق میشی
bahareh دوشنبه 16 شهریور 1394 17:50
جوبسیارخفنی بود
دوست داشتم شروعشو فقط خواهش میکنم اخرش نکشیشون ها من تحملشوندارم
منتظرادامشم بی صبرانه
dark moon پاسخ داد:
شخصیت های اصلی رو که نمیشه کشت.چشم.نمیکشیمشون ولی بلا که دیگه اجازه هست?
AM دوشنبه 16 شهریور 1394 16:37
جوابتو داده بودم فکر کنم ندیدی.

گفتم خوش حالم میشم.
dark moon پاسخ داد:
بعدش دیدم.ممنون بازم دوست عزیز همسایه ی بیکری
فرشته دوشنبه 16 شهریور 1394 15:38
واااااقعااا!!ولی جدی من آخرین باری که اشکم دراومد دوسال پیش موقع سقوط شرلوک بوود
dark moon پاسخ داد:
امیدوارم اینقدرررررررر بتونم خوب باشم که دوباره اشکت رو درارم.
Claire دوشنبه 16 شهریور 1394 15:28
واااییی!! عااالی بود! عاشقش شدم
ممنون که شخصیت هارو تو دردسر انداختین!
dark moon پاسخ داد:
بازم میندازیم عزیز جانننننن.بازم
هرکول پوآرو دوشنبه 16 شهریور 1394 13:49
آره بیا.اصن فردا همه بچه های بیکر ناهار بیاین خونه ما مهمونی
dark moon پاسخ داد:
ادرس رو بده ولی نه به زبان میخیاااااا
bahareh دوشنبه 16 شهریور 1394 13:45
جوبسیارخفنی بود
دوست داشتم شروعشو فقط خواهش میکنم اخرش نکشیشون ها من تحملشوندارم
منتظرادامشم بی صبرانه
dark moon پاسخ داد:
تا جایی که بتونم چشمممم به خاطر گل روی شما بلایی سرش نمیارم
atefeh دوشنبه 16 شهریور 1394 12:25
خیلی عالی بود .
موفق باشید.
dark moon پاسخ داد:
ممنون از شما که خوندیش
AM دوشنبه 16 شهریور 1394 11:21
برای اولین بار بود که یکی از داستانات رو خوندم.

خیلی خوب بود.
dark moon پاسخ داد:
مرسی که خوندیش و مرسی بابت عکسی که بهم قرض دادی.امیدوارم مشکلی نداشته باشه که ازش ورداشتم
sherl دوشنبه 16 شهریور 1394 11:21
سلام.دارک موون آخه چرا باید پلیس ها شرلوک رو دستگیر کنن.پلیس ها که باید طرف شرلوک رو بگیرن.خاهش میکنم به سوالم پاسخ بده.باتشکر
Sherl
dark moon پاسخ داد:
شرل جان مقامات همه دستور دستیگیریش رو دادن.چون قاتلا همه به خاطر گیر انداختن شرلوک میکشن سیاستمدارا رو.اگر بازم سوالی بود یا نفهمیدی بگو که در خدمت باشیم
ktq دوشنبه 16 شهریور 1394 11:00
ساخته بودی
(اشتباه تایپی است دیگر!!!)
dark moon پاسخ داد:
خودم بی نهایت ازش دارم
ktq دوشنبه 16 شهریور 1394 10:59
سلام
چه خوب که برگشتی دارک مون
وبلاگی که پارسال برای داستان نویسی یاخته بودی چی شد؟
dark moon پاسخ داد:
حذف شد.حک شد به گمانم.به هر حال پووووف پرید.
پرلوک دوشنبه 16 شهریور 1394 10:54
خیلی قشنگ بوووووود
dark moon پاسخ داد:
قابل نداره پری جااااان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram