dark moon یکشنبه 15 شهریور 1394 20:54 نظرات ()
سلام به دوستای عزیز بیکر.خوب این شما و این اولین کارم بعد از مدت ها.اگر کم و کاستی داره به خوبی خودتون ببخشید.سعی میکنم مطلب هام حوصله سر بر نباشه.به گمانم هفته ای یه قسمت بذارم اگر زودتر یا دیرتر نشه.این قسمت سوم یکی از داستانامه که نیمه تموم موند.لینک دو قسمت قبلی رو در پایین میذارم تا دسترسیتون راحت باشه.و با تشکر از دوست عزیزم AM که این عکس رو از پست اون قرض گرفتم.عنوان پست 33 عکس بود و محشر بود.بهش سر بزنین.پیشاپیش هم بابت هرگونه غلط املایی پوزش میطلبم.




جواز بهشت 3










صدای تق تق چرخ های قطار به مقصد شهر لک در هلند جان رو از خواب پروند.خدا میدونه که در عرض این دو هفته چقدر کشور عوض کردن.دایم در حال حرکت ان.روزی نبوده که توقف داشته باشن.دیگه جایی در اروپا نیست که نرفته باشن.جان به شرلوک نگاه کرد.در این چند وقته تحت فشار زیادی بوده.پای چشماش گود افتاده بود و گونه های استخوانیش از قبل هم بیشتر بیرون زده بود.زانوهایش رو در شکمش جمع کرده بود و با نگاهی شکست خورده به ایمیل باکسش خیره شده بود.
-جان...میشه اینطوری بهم نگاه نکنی.
جان جا خورد.پتوی روی خودش رو کنار زد و در حالی که صورتش رو میمالید گفت:
-مگه چجوری نگاهت کردم
-نگاهت در برایندی..... پنج ثانیه بدون گفتن کلامی طول کشید پس یه نگاه دلسوزانه است.نمیخوام احساس کنم یه گربه ی خیابونی خیسم.
در طی مدتی که شرلوک غر میزد چشم از لب تاب برنداشت.
-من اگر بخوام دلسوزی کنم بچه های سومالی رو به تو ترجیح میدم.
قطار همچنان صدای تق تق آزاردهنده ای رو تحمیل میکرد.چیزی که جان و شرلوک باهاش مواجه بدن فرا تر از عذابی بود که صدای قطار داشت.چیزی فراتر از حد عادی بود.قتل بیست و پنج وزیر.ترور نا موفق 2 رییس جمهور.و شاید ده تا زیردست دولتی همه از تمام کشور ها.این یک اپیدمی ساده نبود.قاتلایی که دولتمدار های تهدید شده به مرگ استخدام میکردن...خود قاتل هایی که در کشور ها آزادانه میگشتن.شرلوک بدون پشتیبانی مالی و جان که دیگه داشت حالش از این شرایط یه هم میخورد.هوا سرد بود و بارون شیشه ی قطار رو نمناک کرده بود.درز های بالایی شیشه باز بودند و اب به داخل راه داشت.واگنی برای شرلوک در کار نبود.برای هر سفر کلی رشوه میداد و با جان به یکی از واگن های کارگر ها و اگر خوش شانس بودن یه واگن متروکه ی خالی میدادن.واگن های متروکه که گاهی برای جا به جایی اسباب کمکی بودند یا مسافر ها اون ها رو نگرفته بودن.برقی در کار نبود.اب یا سرویسی در کار نبود.شرلوک یک فراری بود که در فلاکت کامل به سر میبرد.ارتباط با مایکرافت قطع شده بود. همه چیز عوض شده بود.کنسرو های سرد و لباس های کثیف جای غذاهای لذیذ خانم هادسون و کت بلند و تر و تمیز شرلوک رو گرفته بود.وضع جان بهتر بود ولی فرق زیادی نداشت.شاید بخاطر شایط نظانی که پشت سر گذاشته بود این اوضلع براش قابل تحمل تر از شرلوک بود.جان بعد از بلند شدن از جای سرد و نمورش پتو رو پرت کرد سمت شرلوک
-خودت رو گرم کن.داری پس میفتی.
-من هیچیم نیست.
-بس کن....
این دفعه شرلوک داد زد
-هیچیم نییییییییییست میفهمی جان؟
جان چیزی نگفت.
شرلوک سرش رو پایین انداخت و بالاخره در لب تاب رو بست.
-به لک رسیدیم.همین الان یکی از مسیول های دولت هلند هم مرد.دوباره و دوباره.تو ایستگاه دنبال ما میگردن جان.لعنتتتت.تنها کشوری که شاید راه نجاتی داشت.
جان هم کلافه بود.
-مثل دفعه های قبل شرلوک.از پشت قطار در میریم.
شرلوک چند ثانیه ایستاد و فقط از پنجره بیرون را نگاه کرد.
-جان...
-بله؟
-تو قطار بمون
قیافه اش همچنان مسمم ولی خسته بود.نگاهش ثابت بود.
جان تعجب کرد.
-باشه...ولی....
شرلوک برگشت و به جان نگاه کرد و بدون کلامی حرف رفت
جان داشت از شیشه به بیرون نگاه میکرد.چیز کمی معلوم بود.شیشه چرک و کثیف بود.تاریک...به تاریکی همون واگن مخروبه و نمور.جان شرلوک رو میدید.ناگهان از جا پرید.
-نه شرلووووک.نه....احمق دیوونه.
با دو دست محکم کوبید به شیشه
-لعنت به تو
شرلوک جلوی پلیس های ایستگاه زانو زد.پلیس ها دستاش رو گرفتن و محکم به زمین کوبیدنش.شرلوک روی زمین بود و دستبند زده.به شیشه ی واگن نگاه میکرد.
-همه چیز درست میشه
کابوس ها تازه شروع شده بودن.کابوس های طولانی و زندگی یک نفر رو به اتمام بود.شمعی در حال خاموش شدن.جوازی برای عبور بهشت بود.