به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
ادامه ی رول پلینگ 2
نظرات
خوب اینم ادامش...



شرلوک بیشتر تیز شد...خانم هادسون سالن رو ترک کرد...صدای زنگ در واحد پایین که شنیده شد شرلوک سریع خودش رو به چنجره رسوند و با کنار زدن پرده ی طرح دار کرم رنگ مهمون های خانم هادسون رو برانداز کرد...یک خانم مسن عصا به دست سیاه پوش به همراه دختری خوش اندام و شیک پوش با استقبال گرم خانم هادسون وارد خانه شدند...شرلوک در حال بررسی مادر و دختر بود که جان  پرسید؟

-        شرلوک...چی شده؟؟ به چیزی رسیدی...

-        شرلوک خنده ی بی صدایی کرد و گفت...بالاخره بازی شروع شد...

-        چی؟ از چی داری حرف می زنی؟

-        موریارتی...داره بازی رو شروع می کنه حتما بعد دو سال و نیم خیلی حوصلش سر رفته...

-        ششش...شرلوک...من نمی فهمم...از کجا فهمیدی...نمی خوای برام توضیح بدی

شرلوک جان را در ابهام گذاشت و با جمله ی : " تو همین جا بمون" اتاق رو ترک کرد...

از پله ها پایین رفت و در واحد خانم هادسون رو کوبید...در باز شد و خانم هادسون از دیدن شرلوک تعجب کرد...و شرلوک خوشی نا محسوسی رو از شروع شدن بازی در خودش حس می کرد...مثل تمام وقت هایی که بازی کننده ی یک بازی پر قدرت و مهیج می شد...و ته دلش هم اغراق می کرد که موریارتی همیشه مهیج ترین ها رو براش به وجود آورده بود...

شرلوک پاسخ تعجب خانم هادسون رو داد و گفت:

-        من خیلی مشتاقم که مهمون هات رو ببینم...میشه بیام داخل...

و خانم هادسون که همچنان تعجب در نگاهش موج می زد خودش رو از جلوی در کنار کشید و شرلوک مثل همیشه با قدم های محکم و قیافه ی جدی جلوی مهمان ها ظاهر شد...زن مسن یک پیرهن آستین بلند مشکی پوشیده بود و دختر یک  لباس شیک آستین کوتاه قهوه ای رنگ...سلام کوتاه و خشکی کرد و منتظر ماند تا خانم هادسون دو طرف را معرفی کند...در همین حین تمام حرکات مادر ودختر را زیر نظر داشت...

خانم هادسون:- خانم ها ایشون شرلوک هلمز هستند ... و این دو عزیز هم مارگارت دوست قدیمی من ( به زن مسن اشاره کرد) و دخترش کاترین...

شرلوک توی صورت کاترین ذره ای تغییر از شنیدن اسم خودش موقع معرفی توسط خانم هادسون حس نکرد...اما مارگارت متعجب شد و گفت: اوه خدای من...شرلوک هلمز بزرگ؟؟ کارآگاه معروف انگلیس؟؟؟ خواب دارم می بینم؟؟؟ کاترین منو یه نشکون بگیر...

 

شرلوک نزدیک رفت و برای تحلیل بهتر با هر دو دست داد...و از همین دست دادن اطلاعات جالب و به درد بخوری به دست آورد...

خانم هادسون:-  خواب نیستی مارگارت...اون خودشه...چرا نمی شینی شرلوک؟

شرلوک در حالی که حواسش کاملا معطوف به کاترین بود به سمت مبل تک نفره ی رو بروی کاترین رفت و روی آن لم داد و پا روی پا انداخت...خانم هادسون هم ظرف نسکافه رو جلوی هر سه نفر گذاشت و خودش هم روی یک صندلی کنار مارگارت و کاترین نشست...

شرلوک: خانم جوان من شما رو جایی دیدم...فکر کنم که نویسنده باشید....اگر اشتباه نکنم...اسم کتابتون هم جنایت قرمز بود درست می گم؟

تسلط کامل کاترین به جو و حرف های شرلوک نشون دهنده ی این بود که کاترین هم در حال بازیه...کاترین یک تای ابروش رو بالا داد و گفت: بله...شما اونو خوندید؟؟؟

شرلوک:- نه...اما تعریفش رو زیاد شنیدم...تازه هم چاپ شده...مگه نه؟؟

لبخند شیطنت بار کاترین روی لب هایش پهن شده بود...هر دو هم سوال و هم جواب یکدیگر رو می دونستند ...

-        بله همینطوره...

-        می شه یه جلدش رو داشته باشم...معمولا نویسنده ها چند جلد از کتابی که تازه چاپ کردن رو تا مدت ها همراه خودشون دارن...درست میگم؟؟؟

کاترین لبخندش را مرموز تر کرد و گفت: درسته...

و از توی کیفش یک جلد از کتاب رو در آورد و به سمت شرلوک گرفت...شرلوک اونو گرفت و نگاهی بهش انداخت و دوباره کتاب رو به طرف کاترین گرفت و گفت: میشه برام اولش رو امضا بزنید...اگه یه متن کوتاهم زیرش بنویسید خوشحال میشم...

کاترین خودکاری رو از توی کیفش در آورد و بعد از نوشتن و امضا مجددا کتاب رو به شرلوک داد...شرلوک که دیگه کارش اونجا تموم شده بود بلند شد و با یه خداحافظی خشک سالن رو ترک کرد و دوباره به واحد خوش برگشت...جان پشت لپ تابش نشسته بود وکامنت های وبلاگش رو چک می کرد...خلاصهی ماجرا رو برای جان تعریف کرد و جان مثل همیشه پر از سوال شده بود...

-        خب تو از کجا فهمیدی که یه نویسندست؟؟؟

-        وقتی که باهاش دست دادم مفاصل انگشتاش خیل شل بود که نشون از ساییدگی مفاصله و یکی از بزرگ ترین دلایل ساییدگی مفاصل انگشت...تایپ زیاده...

-        خب شاید برنامه نویس می بود...

-        نه استخون بند اول انگشت اشارش کمی بیرون زدگی داشت که یعنی زیاد می نویسه...علاوه بر اون ساعد دست راست فرم خاصی گرفته بود که توی اکثر نویسنده هایی که ترجیح می دن اول داستانشون رو روی کاغذ بنویسن دیده میشه...

-        تو کتابشو دیده بودی؟؟؟

-        نه تا قبل از دست دادن ... به کیف بزگ کرم رنگ که کنار دستش روی مبل بود نگاه کردم...سه جلد کتاب یک جور بود...اسمشو خوندم و مطمئن شدم که نویسندش خودشه...

-        و چرا ازش این کتاب رو گرفتی؟؟

شرلوک گوشی رو توی دستش گرفت، شروع به شماره گیری کرد و جواب داد...

-        چون باید دستخطش رو می گرفتم تا مطمئن شم...

-        از چی؟؟؟

-        الو لستراد...باید چیزی رو از یه پرونده مال چند سال پیش برام بایگانی کنی...خیلی زود...

لستراد:- چیو؟؟؟

پرونده ی بمب گزاری موریارتی رو یادت میاد؟؟؟ همون که به آدما بمب وصل می کرد تا من معماشو حل کنم...

*****************

شرلوک با ژست کارآگاهی همیشگی پاکت نامه رو توی دستش به دقت بر رسی می کرد...

جان:-  یعنی تو می خوای بگی فرستنده ی اون گوشی صورتی همین کاترین بوده...

شرلوک:- ببین....هم نوشته ی توی کتاب هم هم نوشته ی روی اون پاکت با روان نویس پارکر دیوفلده که نوکش از ایریدیومه...هر دو هم از بوهم جمهوری چک هستن...هر دو هم یه زن نویسندشه...اونا رو هم که در نظر نگیری دست خطا عین همه...

جان:- خب حالا که چی؟؟؟ این یعنی چی؟؟؟ چه کمکی می کنه...

شرلوک:- هر چی هست...بازی توی این کتابه...

*****************

یک ساعت بعد شرلوک و جان و مری هر سه با ذهنی معطوف به این ماجرا دور هم جمع شدن...کتاب مقابل شرلوک بازه و مری و جان از دو طرف او توجهشان را به برگه های کتاب دادن...شرلوک ورق می زد و هر سه به جزء به جزء برگه ها دقت می کردند...دو سوم کتاب را جلو رفته بودند که چیزی نظر مری را زود تر از بقیه به خود جلب کرد...

مری:- شرلوک اینجا رو ببین...تو این صفحه خط اول این پاراگراف با فاصله ی بیشتری از صفحه شروع شده...

شرلوک باز ورق زد و این بی نظمی در محل شروع خط اول پاراگراف رو در صحه های جلو تر هم دید...

جان:- شاید این فاصله ها کلمات غیبی باشن...

مری:- آره یه چیز مثل آب پیاز...


سه شنبه 9 تیر 1394ساعت : 23:11| نویسنده : sh baker
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
atefeh پنجشنبه 15 مرداد 1394 21:55
سلام.
داشتم رولتونو میخوندم حیفم اومد نگم به نظر من که همتون عالی دارید جای نقشها مینویسید ،بابا شما دیگه تو رول نویسی پیشکسوت شدید نبینم حس کنید بد دارید مینویسید،به همتون افتخار میکنم دوستای شرلوکی .
دمتون گرم ،موفق باشید
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 14:07
واقعا ممنون!!
منم خیلی میترسیدم.
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 14:05
نه بابا عالی بودی محبوبه اتفاقا منم خیلی دوست دارم شرلوک باشم ولی خیلی می ترسم که گند بزنم.تو که عالیییییییی بودی.استعداد نویسندگی رو داری
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 14:04
بچه ها یه سئوال! من نقش شرلوکو گند زدم یا نه؟!
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 14:02
تیتراژو تو پست اصلی زدم
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 14:00
چرا هیچکس نیست؟؟؟؟؟
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:56
هرکول؟! تیتراژ؟!
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:51
نه بابا اشکال نداره! الانم تیتراژو بزنی باحال تره!!
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:51
فقط هنوز یه چیزی مونده
موریارتی کی بود؟
آقا این سوال خیلی ذهن منو مشغول خودش کرده؟
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:50
واییییییییییییییییییی محبوبه ایده ات عالی بود راستی اون نظر قبلی مایکرافت رو ندید بگیرید آخه من فک کردم داستان هنوز ادامه داره.الان تیتراژو می زنم
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:47
بچه ها چطور بود؟!
راستی هرکول!! توی تیتراژ حتما ذکر کن که اون طلسم آخریه مال فراموشی بود!!!
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:45
نه من موریارتی نبودم!
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:39
آقا موریارتی کی بود؟تو بودی محبوبه؟
راستی یخ منو ذوب کن نه منو از یخ ذوب کن.ببخشید
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:39
خب پس با اجازه من رفتم تمومش کنم!!!
هرکول جان شما هم تیتراژ آخر رو توی همون پست بزن. راستی اسم اون دوستم هم غزل بود.
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:38
باشه فقط منو از یخ منو ذوب کن لطفا آخه مگه من بدبخت چه گناهی کردم؟
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:35
دوستان من الان یه نقش جدید رو بر عهده بگیرم و فقط یه حرکت کوچولو انجام بدم و تمومش کنیم باشه؟؟!!!!! خیلی ذوق دارم!!!!!
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:25
پس هری پاتر چی شد؟
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:24
خب پرلوک پس لسترادو برو که دیگه کم کم تمومش کنیم!
پرلوک پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:22
ینی تو امتحان تاریخ هم اینجوری گیج نمیشدم
پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:21
من جان و لستراد و دکتر هو
مالی هم بودم که فایده ای نداشت
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:20
پرلوک تو کی هستی؟
پرلوک پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:19
اگه نیومد بزاریم براى فردا
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:19

پرلوک منو بیشتر از این گیج نکن الان تو جان هم هستی؟
من که کلا هنگیدم
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:19
من که اساسی قاطی کردم!!! فقط میدونم خودم شرلوکم و دوستم هری پاتر!!!!
هرکول پوآرو پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:18
مایکرافت و جان منم
لستردو و دکتر هو پرلوک
شرلوک محبوبه
هری پاتر دوست محبوبه
درست شد دیگه حالا صبر کنیم تا دوست محبوبه بیاد
پرلوک پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:18
وای چقدر قاطی شد من گیج شدم
پرلوک پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:17
نه من مایکرافت نیستم
پرلوک پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:16
آره من جانم
M A H B O o B E H پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:16
من به دوستم گفتم. اگه بیاد اون هری پاتر میشه. اگه نیومد هم که یه کاریش میکنیم. پرلوک هم لستراد و دکتر هو و مایکرافته!!!!!!
پرلوک پنجشنبه 1 مرداد 1394 13:15
دوست محبوبه جان میشه هری پاتر منم میشم لستراد و دکتر هو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram