sh baker چهارشنبه 10 تیر 1394 00:11 نظرات ()
خوب اینم ادامش...



شرلوک بیشتر تیز شد...خانم هادسون سالن رو ترک کرد...صدای زنگ در واحد پایین که شنیده شد شرلوک سریع خودش رو به چنجره رسوند و با کنار زدن پرده ی طرح دار کرم رنگ مهمون های خانم هادسون رو برانداز کرد...یک خانم مسن عصا به دست سیاه پوش به همراه دختری خوش اندام و شیک پوش با استقبال گرم خانم هادسون وارد خانه شدند...شرلوک در حال بررسی مادر و دختر بود که جان  پرسید؟

-        شرلوک...چی شده؟؟ به چیزی رسیدی...

-        شرلوک خنده ی بی صدایی کرد و گفت...بالاخره بازی شروع شد...

-        چی؟ از چی داری حرف می زنی؟

-        موریارتی...داره بازی رو شروع می کنه حتما بعد دو سال و نیم خیلی حوصلش سر رفته...

-        ششش...شرلوک...من نمی فهمم...از کجا فهمیدی...نمی خوای برام توضیح بدی

شرلوک جان را در ابهام گذاشت و با جمله ی : " تو همین جا بمون" اتاق رو ترک کرد...

از پله ها پایین رفت و در واحد خانم هادسون رو کوبید...در باز شد و خانم هادسون از دیدن شرلوک تعجب کرد...و شرلوک خوشی نا محسوسی رو از شروع شدن بازی در خودش حس می کرد...مثل تمام وقت هایی که بازی کننده ی یک بازی پر قدرت و مهیج می شد...و ته دلش هم اغراق می کرد که موریارتی همیشه مهیج ترین ها رو براش به وجود آورده بود...

شرلوک پاسخ تعجب خانم هادسون رو داد و گفت:

-        من خیلی مشتاقم که مهمون هات رو ببینم...میشه بیام داخل...

و خانم هادسون که همچنان تعجب در نگاهش موج می زد خودش رو از جلوی در کنار کشید و شرلوک مثل همیشه با قدم های محکم و قیافه ی جدی جلوی مهمان ها ظاهر شد...زن مسن یک پیرهن آستین بلند مشکی پوشیده بود و دختر یک  لباس شیک آستین کوتاه قهوه ای رنگ...سلام کوتاه و خشکی کرد و منتظر ماند تا خانم هادسون دو طرف را معرفی کند...در همین حین تمام حرکات مادر ودختر را زیر نظر داشت...

خانم هادسون:- خانم ها ایشون شرلوک هلمز هستند ... و این دو عزیز هم مارگارت دوست قدیمی من ( به زن مسن اشاره کرد) و دخترش کاترین...

شرلوک توی صورت کاترین ذره ای تغییر از شنیدن اسم خودش موقع معرفی توسط خانم هادسون حس نکرد...اما مارگارت متعجب شد و گفت: اوه خدای من...شرلوک هلمز بزرگ؟؟ کارآگاه معروف انگلیس؟؟؟ خواب دارم می بینم؟؟؟ کاترین منو یه نشکون بگیر...

 

شرلوک نزدیک رفت و برای تحلیل بهتر با هر دو دست داد...و از همین دست دادن اطلاعات جالب و به درد بخوری به دست آورد...

خانم هادسون:-  خواب نیستی مارگارت...اون خودشه...چرا نمی شینی شرلوک؟

شرلوک در حالی که حواسش کاملا معطوف به کاترین بود به سمت مبل تک نفره ی رو بروی کاترین رفت و روی آن لم داد و پا روی پا انداخت...خانم هادسون هم ظرف نسکافه رو جلوی هر سه نفر گذاشت و خودش هم روی یک صندلی کنار مارگارت و کاترین نشست...

شرلوک: خانم جوان من شما رو جایی دیدم...فکر کنم که نویسنده باشید....اگر اشتباه نکنم...اسم کتابتون هم جنایت قرمز بود درست می گم؟

تسلط کامل کاترین به جو و حرف های شرلوک نشون دهنده ی این بود که کاترین هم در حال بازیه...کاترین یک تای ابروش رو بالا داد و گفت: بله...شما اونو خوندید؟؟؟

شرلوک:- نه...اما تعریفش رو زیاد شنیدم...تازه هم چاپ شده...مگه نه؟؟

لبخند شیطنت بار کاترین روی لب هایش پهن شده بود...هر دو هم سوال و هم جواب یکدیگر رو می دونستند ...

-        بله همینطوره...

-        می شه یه جلدش رو داشته باشم...معمولا نویسنده ها چند جلد از کتابی که تازه چاپ کردن رو تا مدت ها همراه خودشون دارن...درست میگم؟؟؟

کاترین لبخندش را مرموز تر کرد و گفت: درسته...

و از توی کیفش یک جلد از کتاب رو در آورد و به سمت شرلوک گرفت...شرلوک اونو گرفت و نگاهی بهش انداخت و دوباره کتاب رو به طرف کاترین گرفت و گفت: میشه برام اولش رو امضا بزنید...اگه یه متن کوتاهم زیرش بنویسید خوشحال میشم...

کاترین خودکاری رو از توی کیفش در آورد و بعد از نوشتن و امضا مجددا کتاب رو به شرلوک داد...شرلوک که دیگه کارش اونجا تموم شده بود بلند شد و با یه خداحافظی خشک سالن رو ترک کرد و دوباره به واحد خوش برگشت...جان پشت لپ تابش نشسته بود وکامنت های وبلاگش رو چک می کرد...خلاصهی ماجرا رو برای جان تعریف کرد و جان مثل همیشه پر از سوال شده بود...

-        خب تو از کجا فهمیدی که یه نویسندست؟؟؟

-        وقتی که باهاش دست دادم مفاصل انگشتاش خیل شل بود که نشون از ساییدگی مفاصله و یکی از بزرگ ترین دلایل ساییدگی مفاصل انگشت...تایپ زیاده...

-        خب شاید برنامه نویس می بود...

-        نه استخون بند اول انگشت اشارش کمی بیرون زدگی داشت که یعنی زیاد می نویسه...علاوه بر اون ساعد دست راست فرم خاصی گرفته بود که توی اکثر نویسنده هایی که ترجیح می دن اول داستانشون رو روی کاغذ بنویسن دیده میشه...

-        تو کتابشو دیده بودی؟؟؟

-        نه تا قبل از دست دادن ... به کیف بزگ کرم رنگ که کنار دستش روی مبل بود نگاه کردم...سه جلد کتاب یک جور بود...اسمشو خوندم و مطمئن شدم که نویسندش خودشه...

-        و چرا ازش این کتاب رو گرفتی؟؟

شرلوک گوشی رو توی دستش گرفت، شروع به شماره گیری کرد و جواب داد...

-        چون باید دستخطش رو می گرفتم تا مطمئن شم...

-        از چی؟؟؟

-        الو لستراد...باید چیزی رو از یه پرونده مال چند سال پیش برام بایگانی کنی...خیلی زود...

لستراد:- چیو؟؟؟

پرونده ی بمب گزاری موریارتی رو یادت میاد؟؟؟ همون که به آدما بمب وصل می کرد تا من معماشو حل کنم...

*****************

شرلوک با ژست کارآگاهی همیشگی پاکت نامه رو توی دستش به دقت بر رسی می کرد...

جان:-  یعنی تو می خوای بگی فرستنده ی اون گوشی صورتی همین کاترین بوده...

شرلوک:- ببین....هم نوشته ی توی کتاب هم هم نوشته ی روی اون پاکت با روان نویس پارکر دیوفلده که نوکش از ایریدیومه...هر دو هم از بوهم جمهوری چک هستن...هر دو هم یه زن نویسندشه...اونا رو هم که در نظر نگیری دست خطا عین همه...

جان:- خب حالا که چی؟؟؟ این یعنی چی؟؟؟ چه کمکی می کنه...

شرلوک:- هر چی هست...بازی توی این کتابه...

*****************

یک ساعت بعد شرلوک و جان و مری هر سه با ذهنی معطوف به این ماجرا دور هم جمع شدن...کتاب مقابل شرلوک بازه و مری و جان از دو طرف او توجهشان را به برگه های کتاب دادن...شرلوک ورق می زد و هر سه به جزء به جزء برگه ها دقت می کردند...دو سوم کتاب را جلو رفته بودند که چیزی نظر مری را زود تر از بقیه به خود جلب کرد...

مری:- شرلوک اینجا رو ببین...تو این صفحه خط اول این پاراگراف با فاصله ی بیشتری از صفحه شروع شده...

شرلوک باز ورق زد و این بی نظمی در محل شروع خط اول پاراگراف رو در صحه های جلو تر هم دید...

جان:- شاید این فاصله ها کلمات غیبی باشن...

مری:- آره یه چیز مثل آب پیاز...