تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک 7
[ ]
 
 
خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک 7
نظرات

سلام ؛ خانم ها و آقایان....

این قسمت از خاطرات را استثناً با فاصله ی کمی از ارسال خاطره ی قبلی در وب قرار میدهم...علتش را هم در پینوشت ذکر خواهم کرد:)

و اما این هم از خاطره ای که نقطه ی آغاز یک آشنایی پرماجرا و خطرناک برای شرلوک هلمز بزرگ بود...

_____________________________________________________________________________________________________________________


سه شنبه 4 ژانویه

 ترم تابستونی تا چند وقت دیگه تموم میشه و دوباره زمان اسف بار سحرخیز بودن و راهی مدرسه شدن، از راه می رسه...تمام طول تعطیلات رو به انجام آزمایشات شیمی پرداختم و حالا که دیگه دارم به آخرین روزای آزادی ام نزدیک میشم؛ به طرز وحشتناکی احساس می کنم که می تونستم دراین مدت کارای بسیار هیجان انگیزتری انجام بدم وندادم و از این بابت شدیدا احساس حسرت و پشیمانی می کنم...مثلا دلم می خواست یکبار وارد منطقه ی ممنوعه ی اون طرف جنگل بشم که پدر می گفت چندین نفر در اونجا ناگهان ناپدید شدند و دیگه هیچکس اون ها رو ندیده...حیف شد تجربه ی هیجان انگیزی از کفم رفت!!... پدر میگه بین مردم شایعه شده که اونجا توسط ارواح تامپسونا تسخیر شده. داستان تامپسونا طولانیه...از مایک شنیدم که اونا حدود 50سال پیش توی عمارت اونطرف جنگل زندگی میکردن و مالک قسمت بزرگی از زمین های اطرافشون بودن. اما کشاورزایی که توی زمینای اونا کار میکردن، بعد از یه مدت به خوناشام بودن اونا مشکوک میشن و بالاخره یه روز که همه ی تامپسونا توی عمارتشون دور هم جمع بودن، کشاورزا اونجا رو به آتیش میکشونن وماجرای تامپسونا اینطوری به پایان میرسه!...و حالا مردم تصور میکنن که اونا برگشتن تا انتقام بگیرن!چه احمقانه؛ چطور مردم میتونن تا این حد ساده لوح و زودباور باشن؛مطمئن نیستم خیلی از مردم حتی زحمت فکر کردن رو هم به خودشون بدن! فکر کنم لازم باشه یه دفعه جمعشون کنم و فرق افسانه و واقعیت رو کامل براشون توضیح بدم؛ هوم؛ چه کار کسالت آوری!به نظر من چیزی که اثباتش از لحاظ تئوری غیرممکنه، نمی تونه در جهان مادی وجود حقیقی داشته باشه!و به همین راحتی میشه امکان وجود هر خوناشامی رو انکار کرد!... از جمله کارای دیگه ای که دلم می خواست انجام بدم و ندادم تفتیش اتاق مایک بود؛ دلم می خواست اتاق مایک رو زیرو رو کنم و بعد ردی از خودم به جا بگذارم تا مایک بفهمه من اونجا بودم و بعد عصبی بشه و یه کم با هم دعوا کنیم...اخه نمی دونید وقتی مایک عصبی میشه چقدر دیدنیه!تازه خدا می دونست که ممکن بود اونجا چه چیزایی پیدا کنم، توی اتاق مایک همیشه چیزای جالبی هست که ارزش استنتاج رو داره...اینم حیف شد!!!

امروز صبح سر میز صبحانه، پدر گفت معلم ریاضی که قرار بود به من و مایک توی خونه درس بده تا فردا میرسه و با این حساب اولین جلسه ی درس ما هم از فردا شروع میشه...مایک خیلی خوشحاله؛ از همین حالا نوزده صفحه تئوری ریاضی در باب محاسبات هذلولی آماده کرده و منتظره تا با معلم جدید اونا رو بررسی کنه! اما من چندان از ریاضی خوشم نمیاد، توی این درس به هیچ وجه ضعیف نیستم، اگرچه به پای مایک هم نمی رسم، اما علت بی علاقگی من به این درس خاص، بی فایده بودن اون توی زندگی روزمره ست؛ البته که یک سری محاسبات پیش پا افتاده و بچگانه لازمه ی غیر قابل انکار زندگی هر فردی هست اما خبره بودن توی حل یه محاسبه ی هذلولی پیچیده چندان ضروری به نظر نمی رسه...در واقع تصور نمی کنم مهارت مایک توی حل اینجور مسئله ها بتونه روزی مانع از آسیب دیدن اون یا حتی نزدیکانش بشه! توانایی اون صرفا ممکنه بتونه شهرتی براش توی مدرسه دست وپا کنه، که خوب البته این شهرت رو میشه از هزاران راه دیگه هم کسب کرد! در هر صورت من ترجیح میدم بوکس یاد بگیرم تا ریاضی!...در ضمن اینطور که توی حرفای پدر دستگیرم شد این معلم جدید حدودا سی ساله و بی اندازه خشک و انعطاف ناپذیره و البته افتخارات فراوانش گویای هوش سرشارشه...فامیل عجیب و غریبی هم داره؛...موریارتی...جیمز موریارتی...

                                                                     

                                                                                                                                                               شرلوک هلمز تعطیلات تلف کن!
____________________________________________________________________________________________________________________

پ.ن:علت ارسال زودهنگام این پست یکی این مطلب بود که به احتمال زیاد ممکنه تا مدتی نتونم پست بذارم؛ و دیگری این که اگر دوستان خواستن ماجرا رو ادامه بدن، معطل نشن و زمینه سازی لازم رو انجام داده باشم.
پ.ن:دوستان میدونم این موریارتی با اون چه که توی فیلم دیدید خیلی فرق داره...ولی باور کنید این همون موریارتی ای هستش که کانن دویل خلقش کرده، من فقط سعی کردم امانت دار خوبی باشم...بنابراین امیدوارم بتونید این شخصیت رو به عنوان جیمز بپذیرید، چون جیمز حقیقی در واقع همینه!







چهارشنبه 17 دی 1393ساعت : 02:26| نویسنده : sh baker
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



Hit Counter

Instagram
 
[html] [/html]