تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک 6
[ ]
 
 
خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک 6
نظرات
سلام به تمامی ساکنین خیابان بیکر....امیدوارم که حالتون خوب باشه و ایام به کام(هرچند که فصل فصله امتحان و شب زنده داری و جزوه و کتابه)

خاطره ای که این بار براتون قرار داده شده، یکی دیگر از صفحات مفقود دفترچه هستش که به دست دوست عزیزمون Dr.Leo افتاده و ایشون لطف کردن و برامون ارسالش کردن...با تشکر از ایشون:)

برای خوندن این خاطره به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید...
دوم دسامبر
کم کم احساس میکنم توی مدرسه تنهای تنها شدم. مایکرافت,تنها کسی که تقریبا شبیه من بود,شروع کرده به انجام کارای عادی. در کمال ناباوری, مایک شده یکی از اعضای شورای دانش آموزیی مدرسه. جایی که چند نفر احمق تصمیم میگیرن نظرات مهم و اساسیشون (به خیال خودشون) رو به مدیر مدرسه بگن و از نظر قانونی , مدیر مدرسه موظفه که روی اون ایده ها و نظرات کار کنه.
ولی چطور ممکنه مایک وارد همچین جمعی شده باشه؟
سوم دسامبر
مایک مدام از جواب دادن به من طفره میره و در جوابه به سوال ((چرا عضو شورا شدی؟)) من فقط یه لبخند موزیانه تحویل میده.
ولی من باید سر از کارش در بیارم. هرچند فعلا چیز دیگه ای فکرمو مشغول کرده...دانش اموز جدیدی که به مدرسه ما اومده. هنوز اسمش رو نمیدونم اما واقعا رفتار عجیبی داره. معمولا با پوزخند به همه نگاه میکنه و میبینم که گاهی با بچه های خیلی شر مدرسه چیزایی رد و بدل میکنه و حدس میزنم اتیش هایی که تازگیا اونا میسوزونن زیر سر همین دانش اموز جدید باشه.
اون تنها یه گوشه میشینه و همیشه با یه چیزی ور میره. مثل تیک عصبی. چنتا از ناخونای دست راستش شدیدا جوییده شده ولی از استرس نیست چون همیشه خونسرده. پس احتمالا وقتی به چیزه خیلی مهمی فکر میکنه یا نقشه ای میکشه ناخوناشو میجوه.
همیشه کفش هاش کثیف و گلی هستن , این یعنی از راه های عادی تردد نمیکنه و خونشون جایی دور از فضای عادی شهره. هیچوقت با خودش غذا به مدرسه نمیاره که احتمالا به خاطر مشکلات خانوادگی یا نداشتن مادره و روی صورتش همیشه کبودی هست..حتما پدرش کتکش میزنه و اینکه کارای دیوانه وارشو بچه های شر واسش انجام میده کاملا نشون میده که اون نمیخواد وارد دردسر بشه اما دردسر درست کردن رو دوست داره. رهبری یه گروه بد...هی فک کنم دارم به یه نتایجی در مورد کارای مایکرافت میرسم...
چهارم دسامبر
امروز تصمیم گرفتم سر از کار مایک در بیارم. تصمیم خیلی جدی بود.توی راه به سمت مدرسه, مدیر مدرسه به همراه همسرش را دیدم. زنی قد کوتاه و چاق که در عین اینکه خیلی پیر نبود,موهاش بیشتر از حد معمول سفید بود. احتمالا مدیر مدرسه همونطوری که با ما رفتار میکرد با همسرش هم رفتار میکرد. متوجه این نکته هم شدم که تو دست همسر مدیر(بر خلاف خود مدیر) حلقه ازدواج بود. مثل همیشه لکه های ریز سر استین مدیر,خوراکی های صبحانه اش رو مشخص میکرد.
توی حیاط مدرسه مشغول تماشای مایکرافت بودم که گوشه دیگه ایی از حیاط مشغول صحبت با دو تا از اعضای شورای دانش اموزی بود. توی فکر بودم و احتمالات مختلف رو بررسی میکردم که دانش اموز جدید با یکی از بچه های احمق سال اولی از جلوی من رد شد. اونا مشغول صحبت بودن و من شنیدم که دانش اموز جدید به اون گفت : ((معلومه..اونا همه چیزو برای مدیر مینویسن تا مدیر بفهمه تو اون شورا چی میگذره یا چیکار میخوان بکنن. اونا حتما توی دفتر...))
درسته...دفتر مدیر. برای اینکه سر از کار مایک در بیارم باید میرفتم دفتر مدیر رو میگشتم. مثل فنر از جا پریدم و روی سکو پریدم و از اونجا به سمت سالنی که به طرف دفتر مدیر میرفت رفتم.(البته بی توجه به کتابای بچه ها که زیر پام لگد میشد)
دفتر مدیر خالی بود. و چون اون رو با همسرش بیرون از مدرسه دیده بودم مطمئن بودم که کسی مزاحم کارم نمیشه. با سنجاق در رو باز کردم و وارد دفتر شدم...برای اولین بار. دفتر مدیر پر بود از اطلاعات در مورد زندگی شخصیش. روی در کمد گوشه اتاق لیست ساعت های حرکت قطار ها نوشته شده بود. واقعا حفظ کردن چند تا عدد انقدر سخته؟ کف تِی کشیده نشده بود و رد پای مدیر روی زمین مونده بود. رد کفش ها مال کفش های رسمی بودن اما مدیر هیچوقت کفش رسمی توی مدرسه نمیپوشید و به کفش های درب و داغون چند سال پیشش اکتفا میکرد.دفتر برنامه های مدیر رو مرور کردم و دیدم تا شب برنامه داره و به مدرسه برنمیگرده. سرگرم گشتن کشو و ها و جاهای مختلف اتاق شدم که ناگهان روی میز چشمم به عکس دختر جوون و زیبایی خورد که روش با خطی که قطعا خط مدیر نبود نوشته شده بود (( این هم عشق جدید شوهرت)) و خودکار هم گوشه ایی افتاده بود.صدای دویدن کسی در راهرو رو شنیدم و قبل از اینکه بتونم کاری کنم مدیر در چهارچوب در دفتر وایساده بود. وضع لباساش و دویدنش و عرق روی پیشونیش نشون میداد با عجله اومده بود. چهره نگرانی داشت که با دیدن من تبدیل به چهره فوق خشمگین شد. نگاهش از به هم ریختگی کشو ها و کاغذ های پخش و پلا شده به عکس توی دستم افتاد. به سمتم خیز برداشت و عکس رو قاپید. رنگ صورتش قرمز شد و سیلی محکمی به من زد. توی بد دردسری افتاده بودم. باز کردن قفل در,گشتن مخفیانه و تهدید به هم زدن زندگی مدیر مدرسه...
پنجم دسامبر
به لطف ضمانت رئیس شورا (که برادر منه) از مدرسه اخراج نشدم. یعنی به طور دائم اخراج نشدم. یک هفته اخراج از مدرسه و حبس شدن توی اتاقم جزای کارم بود. مدیر عکس رو سوزوند و منو متوجه این کرد که اگه همسرش بویی از قضیه ((عشق جدید)) ببره چه بلایی سر من میاد. حسابی توی دردسر افتاده بودم و مطمئن بودم که اخراج شدن از مدرسه اخرین مشکل نیست.تنها کتاب درسی که معمولا باز میکنم رو باز کردم(شیمی).تیکه کاغذی از توش افتاد بیرون که روش نوشته بود: ((دنبال همبازی میگردم))
از طرف "جـِـی"
حالا میفهمم مایکرافت سعی میکنه برای چی اماده بشه...


پ.ن1: صاحب این برگ از خاطرات شرلوک Dr.Leo ازم خواسته بهتون بگم" اگه بچه ها خوششون اومد سعی میکنم دفعه های بعدی بهترش کنم"...

پ.ن2:Dr.Leo عزیز؛ دو نکته هست که باید به اطلاعتون برسونم:
 1-بابت تاخیری که در ارسال متنتون در وب داشتم عذر میخوام...من نتم قطع بود یه مدت جواب کامنت ها رو هم با نت گوشی میدادم...به همین دلیل این همه طول کشید.امیدوارم از من آزرده خاطر نشده باشید:)
 2-اگر مایل به ادامه ی داستان بودید لطفا به این نکته توجه داشته باشید که شخصیت"جی" در داستانتون همون جیمز موریارتی نباشه..چون طبق داستانای کانن دویل جیمز طور دیگه ای وارد ماجرا میشه و من قصد دارم طبق داستانای اصلی پیش برم...با تشکر:)







شنبه 13 دی 1393ساعت : 14:47| نویسنده : sh baker
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



Hit Counter

Instagram
 
[html] [/html]