تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک 4
[ ]
 
 
خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک 4
نظرات
سلام؛ دوستان...

این بار دوست عزیزمون مهدیس یکی از برگ های دفترچه رو که اتفاقی به دستش رسیده رو برامون فرستاده...
از مهدیس عزیز به خاطر ارسال این خاطره تشکر می کنم:)
و...اصل کاری در ادامه ی مطلب..


10نوامبر
دیشب با خودم کلنجار می رفتم تا بتونم مشکل هم کلاسی ام آلیس را حل کنم. او دختری مهربان, به نظر پسرهای دیگر زیبا و درحد معمولی باهوش, همیشه سرحال و پرانرژی و محبوب بچه های مدرسه است. دقیقا چهار روز به مدرسه نیامد و کنجکاوی من باعث شد تا تصمیم بگیرم به خانه شان بروم و دلیل این غیبت ها رو بفهمم پس بدون اینکه کسی متوجه من بشود دفتر اطلاعات بچه های مدرسه را باز کردم و دنبال اسم آلیس گشتم و آدرس خانه شان را حفظ کردم. بعد از مدرسه با تمام سرعت دویدم و بالاخره خانه شان را پیدا کردم زنگ در را زدم خانمی قد بلند در را باز کرد بلافاصله متوجه شدم مادر آلیس است اما چشمانش پر از اشک بود, من و من کنان پرسیدم: سلام, ببخشید آلیس چند وقت است مدرسه نیومده می دونید چرا؟ با صدایی گرفته و با بغض گفت: چهار روزی میشه که گمش کردیم! هیچ خبری ازش نداریم نمی دونیم کجاست حالش چطوره. و بعد از گفتن اینها گریه اش گرفت من هم نگران شده بودم و نمی دونم یه حسی به من می گفت شرلوک تو باید آلیس و پیدا کنی! خودم هم نفهمیدم چی شد که پرسیدم می تونم بیام تو؟! مادر آلیس نگاهی به من کرد و گفت: حتما بیا تو! هنوز وارد خانه نشده بودم که کفش های صورتی رنگی که کنار حیاط بود نظرم را جلب کرد به سمتشان رفتم و نگاهی به آنها انداختم مال یک سال پیش بودن کف کفش گلی بود آخرین باری که ازشون استفاده شده بود تقریبا چهار روز پیش بود دقیقا روزی که آلیس گم شد! اما اون روز که بارون نیومده بود... تو همین فکر ها بودم که مادر آلیس مرا صدا زد و گفت: نمی خوای بیای تو؟ به خودم آمدم و وارد خانه شدم خانه بسیار زیبایی داشتند. مادر آلیس به کاناپه اشاره کرد و گفت: بشین, من می رم از آشپزخونه چای و بیسکویت بیارم. بعد از اینکه به سمت آشپزخانه رفت اتاق آلیس و پیدا کردم و واردش شدم به پنجره نگاه کردم محکم بسته شده بود زیر و روی تختش را هم نگاه کردم همین طور کشوها و کل اتاق اما هیچ سر نخی پیدا نکردم ناامید داشتم از اتاق خارج می شدم که چشمم به یک کتاب افتاد که پشت کمد مخفی شده بود از روی زمین بلندش کردم و شروع کردم به ورق زدن به نظر دفترچه خاطرات می اومد لای کتاب کاغذی پیدا کردم روی آن نوشته بود مجبورم برم! کاغذ با قطره اشک خیس شده بود, با شنیدن صدای مادر آلیس سریع کاغذ را در جیبم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. بعد از چند ثانیه از او پرسیدم: قبل از اینکه آلیس گم بشه حرفی به شما نزد؟ - نه اما به نظر غمگین می اومد. - شغل شما پرستاری است درسته؟ و شغل همسرتان چیست؟ با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چرا این سوال ها رو می پرسی؟ صاف نشستم و گفتم: فقط نگران آلیسم و می خوام بدونم. - همسرم صاحب یک کارخانه تولید کفش است. - شما چه زمانی متوجه شدید دخترتون گم شده؟ - من دلیل این سوال پرسیدنا رو نمی فهمم یک بار به پلیس جواب دادم دیگه حوصله جواب دادن به کس دیگه ای رو ندارم. با خواهش و التماس گفتم لطفا جوابم رو بدید خواهش می کنم, صبری کرد و گفت: ساعت 9 شب وقتی به خانه برگشتم فهمیدم نیست خدمتکار خانه مرخصی گرفته بود پس به آلیس گفتم کلیدی که زیر پادری است رو بردارد و توی خانه منتظر من بماند, خواهرم ظهر تا عصر کنارش بود به آلیس گفته بودم که ممکنه کمی دیر برگردم, قبلا هم تنها مونده بود نمی دونستم این دفعه این اتفاق می افته. با خودم گفتم آن کفش ها را بعد از آمدن به خانه درآورده پس به خانه آمده و بعد ناپدید شده. از جایم بلند شدم و تشکر کردم و به سمت در رفتم. از کناره های در که خراشیده شده بود فهمیدم در را با فشار باز کرده اند به زور وارد شدن و آلیس و دزدیدن تا ساعت 7 این محل شلوغ است پس بین ساعت 7 تا 9 اون و دزدیدن. بعد از خداحافظی از مادر آلیس به سمت خانه خودمان رفتم. وقتی رسیدم مایکرافت در را باز کرد و گفت: کجا بودی؟ مادر هم از توی آشپزخانه پرسید: چرا این قدر دیرکردی؟ جواب دادم: باید جایی می رفتم با دوستم کار داشتم. به سمت اتاقم رفتم و روی تخت ولو شدم, مایکرافت در اتاقم را باز کرد و اومد تو با عصبانیت گفتم: مگه بهت نگفتم قبل از اینکه بیای تو در بزن؟ گفت: من برادر بزرگترم هر وقت بخوام می تونم بیام تو اتاق. با عصبانیت بیشتر گفتم نخیر نمی تونی. جوابی نداد و بعد از چند ثانیه گفت: دیدمت که داشتی دنبال آدرس آلیس می گشتی و بعد از مدرسه به سمت خونشون رفتی باهاش چی کار داشتی؟ از لحن گفتنش تعجب کردم یه حس تعصب تو نگاهش دیدم که باعث شد بپرسم: به تو چه؟ مگه ازش خوشت میاد؟ نگاهش و ازم گرفت و گفت: چی؟ من از آلیس خوشم بیاد؟ نه اصلا! چی باعث شده این جوری فکر کنی برادر احمق من؟ سرش داد کشیدم و گفتم: من احمق نیستم! از جاش بلند شد و گفت: چرا هستی! وقتی خواستم دنبالش کنم و حسابش و برسم در و بست و رفت. تو دلم بهش خندیدم مایکرافت از یه دختر خوشش اومده بود بعد به من میگفت احمق!
کل روز با خودم فکر کردم چرا باید آلیس و بدزدن؟ کجا ممکنه زندانیش کرده باشن؟ یک لحظه فکرم به سمت خانه ای که حالا خرابه شده بود و هیچ کس سراغش نمی رفت افتاد آن خانه چند خیابون بعد از مدرسه است و در محلی بسیار خلوت قراردارد با خودم گفتم شاید بتونم آلیس و اونجا پیدا کنم پس تصمیم گرفتم فردا بعد از مدرسه به آنجا برم.
 11 نوامبر
بعد از شنیدن زنگ مدرسه به مایکرافت گفتم: من کاری دارم سریع انجامش می دم میام منتظر من نمون خودم می رم خونه. صبری کرد و گفت: چی کار داری؟ گفتم: کار مهمی نیست زود برمی گردم. از مایکرافت خداحافظی کردم و چند کوچه بالاتر تاکسی گرفتم و به اون خرابه رفتم, واردش شدم, کمی ترسیده بودم مثل خانه ارواح بود, باد در لابه لای پنجره های شکسته می وزید و پرده های پاره را تکان می داد همه جا پر از گرد و خاک بود, حرکت یک موش باعث شد چیزی به روی زمین بیافتد و صدایش در همه جا بپیچد با صدای بلندی فریاد زدم آلیس! کجایی؟ آلیس! ناگهان صدایی از پشت یکی از درهای آنجا آمد انگار کسی خودش را به در می کوبید خواستم به سمت در بروم که مردی با اسلحه جلویم ظاهر شد من که ترسیده بودم چند قدمی عقب رفتم و پا به فرار گذاشتم اما مرد دیگری از پشت دست مرا گرفت آنها دست و پایم را با طناب بستند و مرا توی یک اتاق انداختند به اطراف که نگاه کردم ناگهان آلیس را دیدم دست و دهان او را هم بسته بودند خودم را روی زمین کشاندم و به سمتش رفتم داشت گریه می کرد و صورتش هم زخمی شده بود سعی کردم بهش بگم که دستش را در جیبم کند و قیچی را در بیاورد! آلیس پشتش را به من کرد و تمام سعی اش را کرد تا بتواند آن را از جیبم بیرون بیاورد و در آخر هم موفق شد بعد من هم پشتم را به او کردم تا بتواند طنابی را که به دستم بسته شده بود پاره کند کار سختی بود اما در آخر توانست طناب را پاره کند بعد از آن چاقو را از دستش گرفتم و طناب دور دست او و دور پای خودم را نیز باز کردم بالاخره از شر آن طناب های کلفت که دستمان را اذیت می کرد خلاص شدیم. از آلیس پرسیدم: چرا تو رو دزدیدن؟ اشک های دور چشمانش را پاک کرد و گفت: من و دزدیدن تا بتونن از پدرم پول بگیرن اما وقتی فهمیدن پدر و مادرم به پلیس خبر دادند سعی کردن مخفی بشن و فکری بکنن تا بتونن به پدرم بگن که به پلیس چیزی نگه وگرنه من و می کشن برای همین دیشب من و به اینجا اوردن و امشب هم می خوان یه نامه رو بندازن تو حیاط خونه مون. ازش پرسیدم: از قبل به تو چیزی گفته بودن؟ سرش و تکون داد و گفت: تهدیدم کرده بودن که با پای خودم برم وگرنه شبونه میان و مامان و بابا و خودم و می کشن.من هم خیلی ترسیده بودم و قبول کردم اما اون شب که تو خونه تنها بودم جرئت نکردم برم خیلی ترسیده بودم و فقط گریه می کردم تا اینکه خودشون در خونه رو شکستن و من و دزدیدن. بعد پرسید: تو چه طوری اومدی اینجا؟چه طوری من و پیدا کردی؟ جواب دادم: بعدا برات توضیح می دم الان باید فکر فرار باشیم. حالا که همه چیز برام روشن شده بود باید فکری برای فرار می کردیم به آلیس گفتم اگه امشب یکی شون بره اون یکی هم خوابش ببره می تونیم فرار کنیم. با ترس گفت: خیلی خطرناکه اگه از خواب بیدار بشه چی؟ گفتم چاره دیگه ای نداریم باید یه جوری فرار کنیم و امشب موقع شه.
شب شد از پشت در شنیدم که یکی از اون مردا گفت: من می رم نامه رو بدم بعدشم می رم مخفی گاه مراقب اونا باش. اون یکی هم جواب داد: باشه برو حواسم هست. ساعت نزدیکای نیمه شب بود صدای خر و پف اون مرد بلند شد ما هم آروم به سمت دستگیره در رفتیم اما در قفل بود آلیس گفت چی کار کنیم؟ کمی فکر کردم و گفتم سنجاق سرت و بده! بعد از چند دقیقه تونستم در و باز کنم خوب شد مایکرافت این کار و به من یاد داد همیشه برای باز کردن در کمد و خوردن شکلات ها از این روش استفاده می کردیم!
بعد از اینکه در و باز کردم آروم به سمت بیرون رفتیم و تا پایمان به بیرون رسید با تمام سرعت دویدیم به خیابون اصلی که رسیدیم تاکسی گرفتیم و به سمت خونه آلیس حرکت کردیم تو ماشین نشسته بودیم که آلیس گفت شرلوک, تو من و نجات دادی تا آخر عمرم به تو مدیونم و هیچ وقت فراموشت نمی کنم تو بهترین دوست منی! من هم که نمی دونستم چه جوری باید جواب بدم و هیچ وقت تو جواب دادن به این ابراز محبت ها خوب نبودم تشکر کردم و دیگر چیزی نگفتم. به خانه شان که رسیدیم زنگ در را زدیم پدر آلیس در را باز کرد و با دیدن آلیس اون و محکم در آغوش گرفت مادرش هم اون و بغل کرد و از خوشحالی برگشتن آلیس گریه اش گرفت آلیس رو به پدرش گفت: پدر, شرلوک من و نجات داد بدون اون نمی دونستم باید چی کار کنم شاید کشته می شدم. پدر آلیس من و بغل کرد و گفت ممنونم, ازت خیلی ممنونم تو دخترم و نجات دادی من و خانواده ام به تو مدیونیم هر چیزی که دلت می خواد به من بگو تا در حد توانم برات فراهم کنم. من هم تشکر کردم و گفتم چیزی لازم ندارم خودم خواستم آلیس و پیدا کنم و خوشحالم که تونستم اون و نجات بدم اما پدر آلیس قبول نکرد و 80 پوند کف دستم گذاشت و گفت لطفا قبول کن. من هم که اصرار او را دیدم تشکر کردم و دیگر حرفی نزدم. پدر آلیس من و به خانه مان رساند مادر و پدرم با نگرانی به سمتم آمدند و من را بغل کردند, پدر و مادر آلیس از ما خیلی تشکر کردند. همون شب در اولین فرصت به پلیس خبر دادیم که آن خلافکارا کجا مخفی شدند و پلیس موفق شد آنها را دستگیر کند.
مایکرافت به من گفت: دیگه نبینم قهرمان بازی در بیاری! بهش گفتم: چیه؟ حسودیت شد؟! تا خواست جوابم را بدهد پدر گفت: دیگه بسه با هردوتونم. مادر با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت: دیگه هیچ وقت بعد از مدرسه جایی نمی ری و لازم نکرده کسی و نجات بدی و دفعه آخری بود که خودت و قاطی چنین ماجراهایی می کنی. اما اون خبر نداره که این تازه اولین ماجراجویی من بود چون من تصمیم گرفتم بزرگترین کاراگاه دنیا بشم!

از اینکه وقت خود را برای خواندن این داستان گذاشته اید بسیار ممنونم.


پ.ن: همون طور که گفتم این خاطره رو مهدیس برامون ارسال کرده پس اگر سوالی دارید می تونید توی همین پست بپرسید؛ نظردهی رو ازاد میزارم تا مهدیس بتونه جوابتون رو بده.

سه شنبه 27 آبان 1393ساعت : 20:42| نویسنده : sh baker
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



Hit Counter

Instagram
 
[html] [/html]