تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک 3
[ ]
 
 
خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک 3
نظرات
سلام؛
این هم برگ سوم از خاطرات شرلوک هلمز، کاراگاه معروف دوست داشتنی...




جمعه 20 اکتبر

امروز از همیشه غمگین ترم. واقعاً درمانده شدم...احساسی رو دارم تجربه می کنم که تا به حال نداشتم و ای کاش دیگه هرگز مجبور به چشیدن طعم تلخ اون نشم...من دارم اشک میریزم کاری که هرگز انجام نمی دادم و حتی نمی فهمم چه اتفاقی داره برام می افته...چرا برایان باید بمیره آخه خدا؟!

 


اون سالم بود تا همین چهار روز پیش، کنار من بود و داشت میخندید...اون تنها پسری بود که از من دوری نمی کرد. همه ی بچه های مدرسه از من و مایک بدشون میاد...مایک می گه اونا یه مشت حسود احمقن...اما برایان مثل بقیه نبود؛ اون پسر، تنها کسی بود که دوست داشت با من حرف بزنه؛ به حرفام گوش میداد...من دوستش داشتم؛ حتی بیشتر از مایک...شاید حتی بیشتر از خودم! برایان مهربون بود...براش اهمیتی نداشت که بقیه ی بچه ها چی در مورد ما میگن یا اینکه ما چقدر با دیگران فرق داریم...اون از طرز فکرم خوشش میومد؛ میگفت دوس داره مثل من باشه، چیزی که هیچکس نمی خواست. اون با من بازی میکرد و اجازه میداد من بگم که دوس دارم چی بازی کنم...من یه دوست خوب داشتم و هرگز متوجه نبودم که چقدر برام ارزشمنده؛ حالا اون رفته...من نباید میگذاشتم اون از پیشم بره باید جلوشو میگرفتم...اون به خاطر من مرد! من احمق کودن...نباید میگذاشتم به خاطر من با اونا دعوا کنه...

درست چهار روز پیش، من و برایان روی یکی تپه های اطراف مدرسه نشسته بودیم؛ برایان ازم خواسته بود براش توضیح بدم که چطور می تونم شغل آدما رو تشخیص بدم و من داشتم براش حرف میزدم...من احمق همیشه از خودم حرف زدم؛ هرگز از برایان چیزی در مورد خودش نپرسیدم چقدر دلم میخواد یه بار دیگه کنارش بشینم و این بار فقط مشتاقانه نگاهش کنم و به حرفاش گوش کنم؛ حالا دیگه از دستش دادم...باورم نمیشه!...برایان به تمام حرفام گوش میداد و گاهی ازم سوال می پرسید؛ یه دفعه چندتایی از بچه های گردن کلفت مدرسه پیداشون شد و طبق معمول شروع کردن به مسخره کردن من ومایک...یکیشون از برایان پرسید واسه چی دورو بر من می پلکه؟ برایان نمی خواست باهاشون درگیر شه آخه ما حریف اون گردن کلفتا نمی شدیم...برایان یه سال بزرگتر از من بود وبه همون اندازه هم درشت هیکل تر..اون منو پشت خودش پنهون کرد و به چند نفری که مزاحممون شده بودن گفت که باید از اینجا برن و دست از سرمون بردارن؛ اما یکی از اون چند نفر که اسمش الک بود و دوستاش ال صداش میزدن، بی خیال نمی شد...ال گفت به شرطی میره و ما رو به حال خودمون میزاره که برایان باش مسابقه بده...برایان منو کشید یه گوشه و گفت ال از قبل باهاش خورده حساب داره و حالا میخواد اینطوری تلافی کنه؛ اون گفت من باید برم خونه و خودشم وقتی کارش تموم شد میاد و یه سری بم می زنه . من نمی خواستم برم اما برایان منو به زور از تپه فرستاد پایین و خودش دوباره برگشت اونجا.من نمی تونستم تنهاش بگذارم واسه همین پشت تپه یه جایی که هیچکس نتونه ببینتم قایم شدم و شنیدم که برایان پیشنهاد ال رو قبول کرد...از جایی که من ایستاده بودم به خوبی میشد همشون رو دید؛ ال دستش رو بلند کرد و انگشت اشاره اش رو به سمت راه آهن گرفت و به برایان گفت وقتی صدا سوت قطار بیاد هردو باهم مسابقه ی دو میدن و هرکی زودتر از جلوی قطار رد شه اون برنده ست.بعد هر دوشون باهم دست دادن و یکی از دوستای الک هم انتخاب شد تا داوری کنه...وقتی صدای سوت قطار اومد هردوشون شروع کردن به دویدن...برایان دونده ی خوبی بود اغلب مسابقات مدرسه رو می برد؛ بنیه ی قوی ای هم داشت. من خیلی به بردنش امیدوار بودم. از پناهگاهی که واسه خودم دست وپا کرده بودم نمی شد خوب اون دوتا رو دید منم دولا دولا از پایین تپه رد شدم و از یه شیار باریک که منو از دید دوستای ال پنهون میکرد عبور کردم واز درختی که روی تپه ی بعدی بود بالا رفتم...هرچند که دوستای ال اون قدر حواسشون به مسابقه بود که حتی اگه از جلوشون هم رد می شدم بازم متوجه نمی شدن. از اون بالا خوب میشد جفتشون رو دید اولش ال جلو بود اما بعد برایان از اون جلو زد؛ قطار داشت با سرعت به اونا نزدیک می شد من می ترسیدم اتفاقی برای برایان بیفته اما کاری از دستم بر نمی اومد...زمانی که برایان نزدیک ریل رسید، ال درست پشت سرش بود...اون فاصله ای با پیروزی نداشت و همچنین با مرگ....من دیدم که ال، پیراهنش رو از پشت کشید و بعد برایان روی لبه ی ریل سر خورد؛ قطار فقط چند ثانیه با  برایان فاصله داشت... من فریاد زدم "رنی"  و از درخت پایین پریدم و به سمت قطار دویدم اما دیگه دیر شده بود...قطار از جلوی چشمم رد شد و رفت؛ ال چند متر جلوتر از من، پایین تپه، خشکش زده بود و ...خبری از برایان نبود...من از جایی که ایستاده بودم نمی تونستم روی ریل رو ببینم؛ اصلا هم دلم نمی خواست اینکار رو بکنم...من فریاد کشیدم اما صدای از گلوم خارج نشد و بعد؛ چشمام گرم شدن، صورت و دستام منجمد شد و بعد احساس کردم سرم آتیش گرفته...حتی قادر به بستن پلک هام نبودم با این حال چشمام چیزی رو نمی دیدن؛ چون قطره های اشک کاملا جلوی دیدم رو گرفته بودن. تمام این اتفاقات فقط چند ثانیه طول کشید و بعد من کاملا بی حس شدم؛ پاهام لغزید و من، مثل یه عروسک چوبی روی چمن های خیس افتادم؛ چشمام بسته شدن و دیگه چیزی احساس نکردم....

امروز چهار روز از اون ماجرا میگذره ومن تازه چند ساعته که به هوش اومدم...اولش توی بیمارستان چشم باز کردم اما بعدش دکتر معاینم کرد و گفت بهتره برم خونه و اونجا کاملا استراحت کنم...دکتر گفت نباید به هیچ چیزی فکر کنم و اینکه اگه لازم شد یه روان شناس رو میفرسته تا باهام صحبت کنه؛ اما من نمی خوام با کسی حرف بزنم نمیخوام به چیزی فکر نکنم...می خوام برای برایان یه نامه بنویسم و بش بگم که چقدر براش دلتنگم...دوست دارم تموم روز رو توی تخت خوابم بگذرونم و اشک بریزم؛ کاری که هرگز انجام ندادم...پدر، منو آورد خونه و توی تخت خوابوند؛مادرم برام یه لیوان بزرگ شیرکاکائوی داغ آورد و کلی نوازشم کرد...شیرکاکائوی داغ نوشیدنی مورد علاقه ی منه اما امروز حتی نتونستم یه جرعه از اون رو هم بچشم! مایک هم به دیدنم اومد؛ اون دستم رو محکم فشرد و سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت"فقط فراموش کن...وگرنه دیگه نمی تونی ادامه بدی...فراموش کن برادر کوچولو،همه چیز رو؛از نو شروع کن" و بعد رفت. من با هیچ کدومشون نتونستم حرف بزنم؛ دلم میخواست تنها باشم و باز هم گریه کنم؛ مثل وقتی که روی تپه ایستاده بودم و دنیا دور سرم می چرخید...من نمی تونم مثل مایک از یاد ببرم یا بیخیال بشینم یه گوشه و شیرکاکائو بخورم...من بهترین دوستم رو از دست دادم...تنها دوستم رو...دیگه نباید بگذارم این اتفاق تکرار بشه...دیگه  نمیگذارم کسی به خاطر من جونش رو از دست بده حتی اگه لازم بشه بمیرم، اینکار رو میکنم...رنی بذار همه هرچی میخوان بگن اما من فراموشت نمی کنم...

 

                                                                                    دوست ابدی برایان ارنشاو



پ.ن: دوستان متاسفم اگر این خاطره باعث آزرده خاطر شدنتون شد؛ اما این خاطره نقش خیلی پر رنگی در بزرگ سالی شرلوک داره(همون طور که حتما همتون به خاطر دارید) و به همین دلیل اون رو برای شما بازگو کردم...به هر حال باید پذیرفت زندگی هر انسانی متشکل از خاطرات خوب و بده و این حقیقت هر چند تلخ اما واقعیت محضه...هیچ انسانی نیست که زندگی کاملا تیره یا کاملا روشنی داشته باشه.

در واقع اگر بخواهیم واقع بینانه قضاوت کنیم دنیا به شادی و غم به یک اندازه نیازمنده...اگر غم و اندوهی نبود آیا شادی معنایی هم داشت؟؟؟

در هر صورت باز هم به خاطر غم انگیز شدن داستان عذر می خواهم...


سه شنبه 20 آبان 1393ساعت : 02:46| نویسنده : sh baker
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



Hit Counter

Instagram
 
[html] [/html]