تبلیغات
شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱ بی خیابان بیکر - خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک2
[ ]
 
 
خاطرات محرمانه ی هلمز کوچک2
نظرات
سلام دوستان؛

موافقید صفحه ی دیگری از خاطرات شرلوک هلمز رو باهم ورق بزنیم؟

...لطفا به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

 

سه شنبه 4 آگوست

همه چیز از اونجایی شروع شد که پدرم تصمیم گرفت صبح یک روز تابستونی با پسراش بره ماهیگیری و یادشون بده چطوری باید قلاب دستشون بگیرن. من هیچ وقت از ماهیگیری لذت نبردم خیلی کار کسالت آوریه به طور کلی ترجیح میدم بتونم یه ماهی تازه و سالم رو تشخیص بدم و بعد برم توی یه مغازه ی ماهی فروشی و اونو بخرم.درهر صورت گویا پدرم چندان با من هم عقیده نبود و منو بیدار کرد تا وسایلم رو جمع کنم و قبل از طلوع آفتاب آماده شم؛ و البته وظیفه ی بیدار کردن مایک رو هم به من سپرد و رفت و درست ترش این بود که می گفتم همه چیز دقیقا از اینجا شروع شد...

اتاق مایک درست روبه روی اتاق منه؛ اون بچه یه چیزیش میشه هیچ وقت احساس امنیت نمیکنه واسه همین هر شب قبل از خواب در اتاقش رو قفل میکنه! البته این کار باعث شده من یاد بگیرم با یه  سنجاق کوچولو همه ی قفلا رو باز کنم! من به همین روشی که توضیح دادم در اتاقش رو باز کردم و رفتم کنار تختش تا بیدارش کنم اما مایک خیلی پریشون به نظر می رسید، توی خواب دائم غلت میزد و زیرلب چیزایی میگفت...گوشم رو به صورتش نزدیک کردم تا بتونم حرف هاش رو بشنوم؛ اون کلمات رو شکسته شکسته و با غیظ به کار می برد اما از بین حرفاش تونستم بفهم که داره میگه" دیگه ساختمش حالا باش حسابتو می رسم!" مایک شاید غیرعادی تر از من باشه اما همیشه بهتر از من می تونست احساساتش رو کنترل کنه. من از حرفاش جاخورده بودم؛ پس اون با کسی درافتاده و حالا چیزی ساخته که حال طرفو باش بگیره؟!باید بیدارش می کردم"مایک، مایکرافت هلمز بلند شو پدر میخواد بریم ماهیگیری" مایک سراسیمه بلند شد؛ عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود و نفس نفس می زد. پرسید"خیلی وقته این جایی؟" گفتم" نه...زود تر بیا پایین پدر منتظره" و بعد سریع از اتاقش خارج شدم چون اگه اینکارو نمیکردم حتما سوال بعدیش این بود که چطوری وارد اتاقم شدی و من اصلا دلم نمی خواست به این سوال جواب بدم!

مایک چند لحظه ی بعد آماده شد و ما سه نفر راهی شدیم تا یه روز به شدت مسخره رو واسه خودمون بسازیم هرچند که پدرم کاملا احساس متفاوتی داشت. من اون روز به هیچ وجه با مایک حرف نزدم وسعی کردم هیچ برخوردی هم باهاش نداشته باشم اون هم دقیقا داشت همین کار رو میکرد اما هرزگاهی میدیدم که زیرچشمی به من نگاه میکنه و توی نگاهش شک و تردید رومیشد خوند.

من نقشه ای کشیدم و صبح روز بعد اون رو اجرا کردم:مایک پازلی داشت که جایگاه اقشار مختلف انگلستان رو نشون میداد و در راس اون هم نام ملکه نوشته شده بود البته مایک دیونه باماژیک اسم شخص خودش رو هم به این پازل اضافه کرده بود به شکلی که اسم ملکه درست زیر اسم مایک دیده میشد؛و خوب یک ماهی میشد که مایک اون پازل مسخره رو گم  کرده بود...وقتی برای صبحانه من و مایک روبه روی هم نشسته بودیم ومنتظربودیم تا"آن"،خدمتکارمون ،صبحانه رو بیاره، من به مایک گفتم"راستی من پازل مسخرت رو پیدا کردم"مایک گفت"راستی؟" ومن که درست منتظر همین بودم شروع کردم به گفتن اسم قسمت های مختلف خونه تا ببینم مایک نسبت به کدومشون عکس العمل نشون میده؛می پرسید چرا؟خوب ساده ست همون طور که گفتم مایک از نداشتن احساس امنیت رنج میبره واین احساسش توی محیط بیرون از خونه تقریبا دوبربر میشه پس اگه اون چیزی ساخته باشه و بخواد اون رو جایی پنهون کنه قطعا ترجیح میده اونجا یه جایی توی خونه باشه تا بیرون از خونه! من گفتم"خوب راستش خواستم یه کمی سرگرمت کنم واسه همین پازلت رو از هم جدا کردم وهرتیکه اش رو یه جایی گذاشتم؛یکی توی حموم یکی توی انباری یکی توی اتاقک زیرشیروونی..."مایک سر آخرین کلمه ام به سرفه افتادو باچشم های گردشده به من نگاه کرد و لابه لای سرفه هاش گفت"و؟..." منم با لحن آدمای از همه جا بی خبرگفتم"هیچی دیگه؛ بگرد جمعشون کن!" حالا دیگه میدونستم کجا باید دنبال اختراع مایک بگردم؛اتاقک زیر شیروونی!!!حالا فقط لازم بود ازسرمیز به یه بهونه ای بلندبشم وبرم به محل اختفای اختراع مایک؛یه کمی با لیوان شیرم بازی کردم و بعد حالت دلپیچه به خودم گرفتم؛روی صندلیم خم شدم و صورتم رو مچاله کردم تاهمه متوجه وخامت حالم بشن!آن گفت"بچه جون حالت بده باید دکتر خبرکنم"و من با همون قیافه ی نزاری که به خودم گرفته بودم سرمو تکون دادم و گفتم" نه لازم نیس؛فقط باید برم دستشویی"و گوژپشت وار و در هم گره خورده از سر میز بلند شدم؛ وقتی مطمئن شدم دیگه در تیررس نگاهشون نیستم، مسیرم رو عوض کردم و با سرعت تمام رفتم سراغ اتاقک زیرشیروانی.

همون طور که حدس میزدم مایک دراونجا رو هم قفل کرده بودو خوشبختانه من هم فراموش نکرده بودم سنجاقم رو باخودم بیارم.در رو باز کردم و داخل شدم...همه چیزعادی به نظرمی رسید به جز شی نامعلومی که کنار پنجره قرار داشت و روی اون یه پارچه ی سفیدکشیده شده بود.رفتم و پارچه روبرداشتم وزیر اون یه اسلحه ی تمام عیار شیشه ای بایه پایه ی چوبی دسته دار قابل تنطیم پیداکردم!باورم نمیشد مایک یه اسلحه ی لیزی ساخته باشه؛ شکل همونایی بود که عموادوارد هفته ی پیش عکسش رو به پاپا نشون داده بودوراجع به طرزکارش باهاش صحبت میکرد.اما چرا مایک باید یه همچین چیزی میساخت؟بلند شدم وبه نقطه ای که سراسلحه روی اون نشانه رفته بود نگاه کردم؛اشعه ی لیزر باید از پنجره عبورمیکرد و بعد میخورد به دیوار همسایه ی بغلی و...اونجا دقیقا اتاق تام قرار داشت.حالا همه چی دستگیرم شده بود؛...تام،پسرهمسایه بغلیمون،هفته ی پیش به مایک گفته بود خل چل روانی ترسو؛ وحالا مایک میخواست تلافی کنه. اما فکر میکنم برادر زودرنجم کمی زیاده روی کرده باشه، سزای کسی که چنین جرمی مرتکب شده، نمیتونه مرگ با اسلحه ی لیزری باشه. من هنوز با افکار خودم درگیر بودم که کسی فریاد کشید"لعنتی تو نباید میومدی اینجا!" مایک بود؛ من غافلگیر شده بودم و دستپاچه. راستش نمی دونم دقیقا چطوری اتفاق افتاد اما یکدفعه دستم باشدت به اسلحه خورد و اون رو از پنجره به پایین پرتاب کرد. مایک فریاد زد"نه!!!" و من طی یک عمل غیرارادی باسرعت به سمت اتاقم دویدم و در رو پشت سرم قفل کردم و بعد از این که کمی آروم شدم و ضربان قلبم به حالت عادی برگشت، شروع کردم به نوشتن این ماجرا...حالا بدجوری تو دردسر افتادم پسر؛مایک منو میکشه!اون بزرگتر از منه و کاملا عادیه که از من قوی تر باشه؛ من شانسی در مقابل اون ندارم.هرچند هنوز خبری ازش نیست وهنوز نیومده سراغم تاعصبانیتش رو سرم خالی کنه اما می دونم که یه روز این کارو میکنه.تازه دستم هم خیلی درد گرفته،فکر کنم بدجوری سیاه بشه.از پنجره ی اتاقم بیرون رو نگاه کردم و آن رو دیدم که داره خورده شیشه های باقی مونده از اسلحه رو از روی زمین جمع میکنه و میریزه روی بقیه ی اشغالا؛ آن به جمع کردن فلزای تیکه تیکه شده وشیشه های شکسته وبقیه ی آت و آشغالایی که گاهی وقتا من و مایک سرهم میکردیم عادت داشت اما شرط میبندم اصلا نمی دونست که این یکی یه اسلحه ی واقعیه که ممکن بود یه نفر،باش کشته شه.البته خوشحالم که جلوی قاتل شدم مایک رو گرفتم اما هنوزنمی دونم چی قراره سرم بیاد.خبری از مایک نیست و این منو بیشتر می ترسونه؛خدا بهم رحم کنه!                                                                       شرلوک هلمز نگران

پ.ن:جمعه 7 آگوست...آلان سه روز از اون ماجرا میگذره و من هنوز سالمم!مایک اعتراف کرد که اون اسلحه فقط میتونسته برگای درختا رو بسوزونه و کار دیگه ای ازش برنمی اومده و اینکه مایک فقط می خواسته باهاش تام رو بترسونه. البته از دستم عصبانی بود و گفت که باید براش یه حلال رنگ درست و حسابی بسازم آخه من تو این کارا واردم!هنوز نمی دونم حلال رنگو واسه چی می خواد اما من قبول کردم این کارو براش انجام بدم.


شنبه 10 آبان 1393ساعت : 03:01| نویسنده : sh baker
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



Hit Counter

Instagram
 
[html] [/html]