mmasoudh چهارشنبه 27 شهریور 1392 14:12 نظرات ()
 
شرلوک هولمز: مرد لندن (قسمت پنجم)

 
 
ساعت یک ربع به چهار بود که کارآگاه خصوصی به همراه دستیار پزشکش به خیابان پرنسس رسیدند.طبق نوشته ای که در جیب هانس بود ، ملاقات باید تا یک ربع دیگر انجام می گرفت.
خیابان پرنسس خیابان نسبتا خلوتی بود و به اندازه ی خیابان بیکر سر و صدا نداشت.
 
جان گفت: کوچه ی هفتم اون طرفه."

شرلوک گفت:از اون خونه تا اداره ی پلیس حدود یک ربع راهه.یعنی اگه اتفاقی بیفته پلیس باید تا ۱۵ دقیقه خودش رو برسونه.به نظر من باید صبر کرد.بگذار ساعت چهار بشه ..."

ساعت چهار و ده دقیقه شده بود.اما هنوز هیچ خبری نبود.

جان پرسید:پس چرا هنوز خبری نشده؟"

- به نظر میاد ملاقات زودترانجام شده و دراکو زیمر یا مرده و یا داره می میره.

- حالا باید چی کار کنیم؟

- دنبالم بیا.

سپس هر دوی آنها به پشت خانه ی زیمر رفتند.در پشت خانه پنجره ای باز دیده میشد که شرلوک با دیدن آن گفت: یه پنجره ی باز بهترین راه برای ورود به این خونه است."

نردبانی که به دیوار متصل بود را پایین کشیدند و از آن بالا رفتند.از پنجره به داخل اتاق پریدند.خانه ی زیمر دوطبقه بود که شرلوک و جان در طبقه ی دوم ظاهر شدند.

شرلوک خیلی آرام به جان گفت:باید اول از همه بفهمیم قاتل توی خونه هست یا نه؟"

سپس ذره بینش را از جیبش بیرون آورد و آن را به طبقه ی پایین پرت کرد.ذره بین با صدایی معمولی روی فرش افتاد.شرلوک و جان هر دو گوش هایشان را تیز کردند که صدای راه رفتن یا هر صدای مشکوک دیگری را بشنوند.اما این اتفاق نیفتاد.آن ها مطمئن شدند که قاتل در خانه نیست.سپس از پله ها پایین آمدند و به بررسی خانه پرداختند.

خانه کمی به هم ریخته بود و نظم حکم فرمایی نداشت.کاملا مشخص بود که خانه متعلق به مردی ثروتمند اما تنها و شلخته می باشد.

پس از کمی جست و جو در اتاق نشیمن جسدی بسیار وحشتناک و با منظره ای چندش آور رویت شد.مردی که قسمتی از پوست بازو و پایش کنده شده بود و آثار ضربات چاقو بر بدنش خودنمایی می کردند.

مردی میانسال که قربانی یک بدهکاری به یک سازمان فوق العاده خطرناک شده بود.

جان هر چند تجربه ی همکاری با ارتش را داشت اما دیدن چنین صحنه ای برایش غیرقابل باور و ترسناک بود.

- خدای من! چطور یه آدم میتونه تا این حد بی رحم باشه؟ چی وصفش میکنی شرلوک؟

- زیبا!

- تو دیوونه ای! می خوای بگی قتل یه آدم قشنگه؟؟!!!!

- پرونده جالب و جالب تر میشه.این زیباست. اما از این ناراحتم که دیر رسیدم وگرنه الان برادر هانس رو گرفته بودم.خیلی خوب باید تمام آثاری که قاتل به جا گذاشته رو پیدا کنیم.خب زمان مرگ؟

- هوووم ...نزدیک به یک ساعت پیش.

- برای کشتن این آدم از چند چاقوی مختلف استفاده شده.

- یعنی بعد از مرگش هم دوباره بهش ضربه زده شده.

- آفرین جان! سمت چپ تیغه ی چاقو توی پوست فرو رفته پس قاتل راست دسته.قسمت خیلی کوچیکی از چانه ریش داره.یعنی داشته اصلاح میکرده که یک دفعه قاتل سر می رسه.مقتول قاتلو میشناخته.فکر میکنه اون یه ذره ریش به چشم نمیاد برای همین اصلاح کردن رو کنار میذاره و به استقبال مهمونش که همون قاتل بوده میره.اما نمیدونسته که مرگ در انتظارشه و این که ...

ناگهان صدای آژیر پلیس به گوش رسید.

شرلوک گفت: لعنتی! یه نفر پلیسو خبر کرده.

جان با دستپاچگی گفت:یعنی کار خود قاتله؟

- نمیدونم باید فرار کنیم.

سپس از همان راهی که آمده بودند،خارج شدند.از پنجره ی پشت خانه به بیرون پریدند وسریع بدون آن که پلیس ها متوجه شوند، از آن جا گریختند.


- آه خدای من! خطر از بیخ گوشمون رد شد.خدا رو شکر که سالم به خونه رسیدیم.

- هانس! اون سر جاش هست؟ جان بیا یه سر به طیقه ی بالا بزنیم.

کمی بعد

- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! لعنت به این شانس!! اون فرار کرده.

جان هم که به اندازه ی شرلوک عصبانی بود گفت:باید حدس میزدم که کمک کردن به اون برای فرار از زندان فایده ای نداره.این اشتباه خودت بود.وقتی فکر می کنم این قدر راحت کلید در زندانو بهش دادم واقعا اعصابم خراب میشه!

شرلوک که داشت از عصبانیت میسوخت به طبقه ی دوم رفت و بطری آبی را از یخچال برداشت و سر کشید اما ناگهان تمام آن را بر کف آشپزخانه تف کرد.

جان پرسید:چی کار میکنی؟ نکنه آبی که خوردی گندیده؟

شرلوک که رنگش پریده بود گفت:ذره بین؟...اونو برداشتیم؟

- کدوم ذره بین؟ از چی حرف میزنی؟

- همون ذره بینی که من از طبقه ی دوم خونه ی زیمر پرتش کردم پایین تا بفهمم قاتل توی خونه هست یا نه؟همونی که اسمم روش درج شده بود.

جان هم مانند شرلوک رنگش از رخساره پرید و گفت:یادم نمیاد ...فکر نکنم برداشته باش..

در همین هنگام در ورودی شکسته شد و چند افسر پلیس به درون خانه ریختند.

شرلوک گفت:باید قوی باشی جان! ما حتی توی زندان هم رفقای خوبی برای هم هستیم.