کیمیا جمعه 9 بهمن 1394 18:30 نظرات ()
نمی دونم که چه طور شد که در حال نوشتن اینم. آخه من که نویسنده نیستم. الا فکر می کرد نگه داشتن یه بلاگ کمک میکنه ولی تا الان که نکرده بود چون هیچ وقت هیچ اتفاقی واسه من نمی افته. ولی امروز، یه چیزی شد. یه اتفاقی افتاد.
داشتم توی پارک قدم می زدم و به مایک استمفورد برخوردم که دوران دانشجویی یه جورایی رفیق بودیم. قهوه گرفتیم و من بین صحبتمون اشاره کردم که می خوام کوچ کنم. اون گفت یک نفر رو می شناسه که وضعیت مشابهی داره. ما رفتیم به بارتز و اون ما رو به هم معرفی کرد.


ولی نه، مایک ما رو به هم معرفی نکرد. اون مرد می دونست من کی ام. یه جورایی اون همه  چیزو درباره ی من می دونست. می دونست که من توی افغانستان خدمت کردم و می دونست که به خاطر ناتوانی مرخص شدم. اون گفت که مشکلم روانیه پس همه چیز رو درست نفهمید ولی اون حتی می دونست چرا من اون جا بودم، علی رغم این که مایک بهش نگفته بود.



وقتی برگشتم به آپارتمانم توی گوگل دنبال اسمش گشتم و وب سایتش علم استنتاج رو پیدا کردم.



این دیوونگیه. فکر می کنم اون ممکنه دیوونه باشه. اون بدون شک متکبر و واقعا گستاخه و مثل  12 ساله ها می مونه و مشخصا تا حدی جامعه گریزه و، آره، من قطعا فکر می کنم که احتمالش هست که دیوونه باشه ولی اون به طرز عجیبی دوست داشتنی هم بود و جذاب. کل این ماجرا یکم عجیب و غریب بود. خب پس، فردا، ما قراره بریم یه خونه ببینیم. من و مرد دیوونه. من و شرلوک هلمز.

یک ملاقات عجیب از وبلاگ دکتر جان واتسون

پ.ن. نوشته بالا در وبلاگ جان واتسون (به قلم نویسنده ای وابسته به سریال شرلوک)  در تاریخ 29 ژانویه (9 بهمن) ثبت شده است. به مناسبت سالگرد ملاقات شرلوک و جان این پست بازنشر شده است.