به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
مرد لندن 4
نظرات

شرلوک هولمز: مرد لندن (قسمت چهارم)

پس از فرار هانس شیلمن ...


 

سازمان ناشناس

ساعت ۹ صبح روز یکشنبه ، جان از خواب بیدار شد و به دنبال شرلوک در خانه گشت.اما او در خانه نبود.به راهروی ساختمان رفت.ساختمان سه طبقه ی B۲۲۱ که‌ در طبقه ی اول آن خانم هادسن ، در طبقه ی دوم شرلوک و جان و طبقه ی سوم نیز خالی بود و کسی در آن زندگی نمی کرد.وقتی جان کمی دقت کرد ، متوجه شنیدن صدای مکالمه ای شد.مکالمه ای که شرلوک در آن حضور داشت.ابتدا فکر کرد که صدا از طبقه ی پایین شنیده می شود اما این طور نبود.

به طبقه ی بالا رفت.صدا نزدیک و نزدیک تر میشد.حدسش درست بود. در واحد سوم ، شرلوک را در حال صحبت با مردی یافت.وقتی وارد واحد شد ، شیلمن به طرز عجیبی او را نگریست.

شرلوک گفت: آه صبح به خیر جان! نمی خوای به مهمونمون خوش آمد بگی؟"

جان دستی به سرش کشید و رویدادهای شب گذشته را به یاد آورد.واحد طبقه ی سوم واحد شیک و تمیزی نبود.اما شرلوک سعی در پذیرایی هر چه بهتر از مهمانش را کرده بود.او و مهمانش هر دو در حال صرف چای بودند که پس از تمام شدن چای ، شرلوک از جا برخاست و گفـت:بسیار خوب هانس! میخوام کارمو شروع کنم.میخوام تمام سعیت رو به کار ببری تا روزی که اولین قتل اتفاق افتاد رو به یاد بیاری.اریک فیشر رو یادته؟"

شیلمن کمی فکر کرد و گفت:نه چیز زیادی ازش یادم نیست."

شرلوک گفت:اون زیاد سیگار می کشید.روی بازوش یه ماه گرفتگی داشت و شغلش هم حسابدار یه بانک بود.هنوز چیزی ازش به یاد نداری؟"

هانس با سر نشان داد که هنوز جوابش منفی است.

جان با تعجب پرسید: تو این چیزا رو از کجا فهمیدی شرلوک؟"

- خب راستش من قبلا جسد اون سه نفررو بدون این که بهت بگم،  بررسی کردم.توی خونه شون رفتم و اطلاعاتی راجع بهشون گیرم اومد.

کمی بعد ادامه داد:هانس من میخوام تو رو هیپنوتیزم کنم و تو رو به روزی که اریک فیشر به قتل رسید، ببرم.ازت میخوام که چشمات رو ببندی و فقط به حرفام گوش کنی."

چند دقیقه از شروع هیپنوتیزم گذشت تا این که دست شیلمن تکانی خورد و کم کم لبانش باز شدند و کلمه ای رو زمزمه کرد: ه ...هارولد...هارولد


سه شنبه ۱۳ آگوست

- سه ماهی میشه که پولو گرفته.دو میلیون پوند.امروز ایمیل اومده بود که باید بریم پولو ازش پس بگیریم.

- کجا باید بریم؟

- خیابون ریورند بن بست ناین.ساختمون شماره ی ۱۴ .هر طوری شده باید تا فردا پول برگشته باشه به صاحبش.

...

- اینم بن بست ناین.ولی ... اونجا رو ببین.اون دیگه کیه؟ آه...خودشه اون فیشره.داره فرار میکنه.

..............................................................................................................

پنج شنبه ۵ سپتامبر

- ببخشید آقایون! مغازه تعطیله.

- ما رو یادت نمیاد خانم رابینسون؟

- چی؟ ...شما کی هستین؟

- از طرف لرد اومدیم.اومدیم تا یک میلیون پوند رو پس بگیریم.

- اون شما دو تا رو فرستاده؟ ...باور کنین در حال حاضر پولی ندارم.

- خفه شو! فکر کردی نمیدونیم تا چند روز پیش رفته بودی آلمان؟ اونوقت چقدر با پول سازمان سرمایه گذاری کردی؟

- این به هیچ کدوم از شما دو تا ربطی نداره! فکر می کردم لرد دو تا آدم درست و حسابی برای این کار سراغم میفرسته.انتظار دیدن شما دو تا برادر احمق رو نداشتم.

...


ناگهان چشمان هانس که حالت غیرعادی به خود گرفته بودند، باز شدند.او با چهره ای پر از خشم از روی صندلی بلند شد و به شرلوک حمله کرد و گلوی او را گرفت و گفت:هر کی به لرد خیانت کنه باید سلاخی بشه.منم می کشمت!"

او شرلوک را به دیوار کوبید و با دستانش حلقه ای تنگ برای گلوی شرلوک درست کرد که ناگهان جان بر سر او کوبید و او را بیهوش نمود.

جان پرسید: حالت خوبه؟

شرلوک در حالی که سرفه می کرد گفت: آره...خ...خوبم."

- چطوری هیپنوتیزمش کردی؟

- با یه چای مخصوص چینی.البته توش یه کم تنباکو هم ریختم.

- من که واقعا گیج شدم.موضوع چیه؟

- نوشته ای که توی اون صندوقچه پیدا کردیم رو یادته؟ به نظر می رسه هانس یا مبتلا به اسکیزوفرنی یا بیماری دوگانگی شخصیت شده.انگار از دیدن صحنه های فجیع اون قتل ها که احتمالا کار برادرش هارولد بوده افسردگی گرفته و زمانی که عصبی میشه شخصیت برادرش رو پیدا میکنه.ولی معلوم نیست برادرش کجاست!

- لرد دیگه کیه؟

- نمیدونم.فقط میشه گفت رئیس ثروتمند یه سازمان خطرناکه.سازمانی که افرادش به ظاهرشغل های آدمای معمولی رو دارن اما کارشون میتونه هر چیزی باشه.کار هانس و برادرش هم توی سازمان، نظارت بر پول هایی که جا به جا میشدن بوده.وقتی که هانس خودش رو به پلیس معرفی می کنه ، سازمان باید به شدت ترسیده باشه.چون یکی از مهره های اصلی شون توی زندان افتاده.برای همین تنها کاری که سازمان می تونه انجام بده اینه که قبل از این که هانس دهنشو باز کنه اونو بکشه.این کار رو می تونسته یه جاسوس توی اسکاتلندیارد و یا یکی از زندانی ها انجام بده.اما برای یک زندانی کار سختیه چون شیلمن توی یک زندان انفرادی بوده.

- پس تو برای همین شیلمن رو فراری دادی. فکر میکنی اون جاسوس کی می تونه باشه؟

- دو روز بعد از دستگیری هانس شیلمن و بازجویی های ناموفقی که ازش میشه رئیس پلیس سابق اسکاتلندیارد شرقی به طرز مشکوکی می میره و دکتر مرگ اون رو ایست قلبی اعلام می کنه و مدت زیادی نمی گذره که سباستین موران رئیس پلیس میشه.این ها همگی نمی تونه اتفاقی باشه و استنتاج من اینه که کمیسر موران یکی از آدم های همین سازمانه.

- و یک سوال دیگه که دارم اینه که چرا موران تو رو دعوت به همکاری در این پرونده میکنه؟

- هیچ کدوم از کسانی که از هانس شیلمن بازجویی کردند به انگیزه ی قابل توجهی برای قتل نمیرسند.موران اول از همه شک می کنه که شاید این آدم ، قاتل واقعی نباشه و اصلا برای سازمان کار نمی کنه برای همین از من برای حرف کشیدن از اون استفاده میکنه.

- که اونوقت نتیجه ی کار رو ازت بپرسه و اگه تو بفهمی که هانس عضوی از سازمانه،سرش رو زیر آب کنه.ولی با توجه به جواب سربالایی که تو بهش دادی و گفتی که باید از روان شناس استفاده بشه ، فکر میکنه که تو هم چیزی نفهمیدی و خیالش راحت میشه.

- کاملا درسته.

- حالا باید با این بیمار دو شخصیته چی کارکنیم؟

- باید ببندیمش به صندلی و در رو روش قفل کنیم و منتظر بشیم که به هوش بیاد.

- خیلی خوب.

و سپس هر دو این کار را کردند.

جان پرسید:با لباس گروهبان استیمرز چی کار کردی؟"

شرلوک با حیرت گفت:خدای من جان! چه کمک بزرگی کردی!کاملا از یادم رفته بود.

سپس به طبقه ی دوم که واحد خودشان بود، رفتند و در آنجا به بررسی لباس گروهبان پرداختند.

هر دوی آن ها جیب های یونیفرم را گشتند و وسایل و کاغذهایی یافتند.

کمی بعد جان گفت:شرلوک اینجا رو نگاه کن! به نظر نمیاد این کاغذ مربوط به استیمرز باشه."

هر دوی آن ها به کاغذی کوچک خیره شدند که روی  آن نام و آدرس شخصی نوشته شده بود.

دراکو زیمر

خیابان پرنسس - کوچه ی هفتم

۲۳ سپتمامبر ساعت ۴ بعد از ظهر

جان گفت:بیست و سوم ؟ ولی بیست و سوم که همین امروزه."

شرلوک گفت:درسته و باید همین امروز به این آدرس بریم."

 


مرتبط با: مناسبت ها ,
شنبه 9 شهریور 1392ساعت : 18:55| نویسنده : mmasoudh
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
blue سه شنبه 12 شهریور 1392 15:42
به نظر من که تو دیالوگ نویسی از قبلیا بهتر بود.هیجان شرلوک اصلی به خاطر کار گروهی تو نوشتنه.یعنی یه نفر تنها شاید ننویسه.یه نکته دیگه ما که هنوز نویسنده ی حرفه ای نشدیم.
mmasoudh پاسخ داد:
بله . حرف شما متینه
مایکرافت هولمز دوشنبه 11 شهریور 1392 21:17
متاسفانه این شماره از داستان بدترین شماره ی داستان های مرد لندن هستش.
وقتی که شما یه بخش از داستان رو عالی می نویسید نباید بخش بعدی رو معمولی بنویسید .
mmasoudh پاسخ داد:
ممنون از انتقادتون.معمولی بودن از نظر هیجان یعنی؟
blue دوشنبه 11 شهریور 1392 16:19
خیلی خوب بود.آآآآآآآآآآآآآورییییییننننننن
mmasoudh پاسخ داد:
مرسیییییییییییییییییییی
رها یکشنبه 10 شهریور 1392 16:23
سلام افتخار میدی تبادل لینک داشته باشیم؟
؟؟ یکشنبه 10 شهریور 1392 10:32
تنباکو رو خورد زنده میمونه
mmasoudh پاسخ داد:
اگه مقدار تنباکو کم باشه شروع می کنه به سرفه کردن و دنیا دورسرش می چرخه
اما نمی میره.
ولی اگه مقدار تنباکو زیاد باشه ریه ها کتلت میشه و به بهشت زهرا انتقال پیدا میکنه.
lini یکشنبه 10 شهریور 1392 10:30
ا 23 سپتامبر تولد منه
mmasoudh پاسخ داد:
مبارک باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram