mmasoudh دوشنبه 4 شهریور 1392 21:04 نظرات ()

شرلوک هولمز: مرد لندن (قسمت سوم)

جرم شراکتی

- خیلی خوب حالا باید این خودکار رو بدیم به صاحبش.

- ولی اون نوشته ...

- چیز مهمی نیست جان. بهش فکر نکن


دوباره آن ها به زیرزمین زندان بازگشتند.گروهبان هم آنجا بود و جلوی زندان هانس شیلمن قرار داشت.شرلوک به همراه جان روبروی شیلمن ایستاد و گفت:خیلی خوب! خودکارت رو آوردیم.حالا نوبت توئه که به قولت عمل کنی."

شیلمن با حیرت به خودکار نگاهی انداخت و خواست چیزی بگوید که شرلوک دوباره لب باز کرد و گفت:جان! ما باید بریم.کارمون اینجا تموم شده."

جان پرسید:یعنی چی؟ ولی ما که چیزی هنوز پیدا نکردیم."

- شاید تو چیزی نفهمیده باشی.اما من چیزی رو فهمیدم.

- چی؟ میشه به منم بگی؟

- به زودی خودت می فهمی!

سپس از زیرزمین به طبقه ی بالا آمدند و همین که خواستند زندان را ترک کنند، کمیسر موران به همراه یک سربازرس جلوی آنها سبز شدند.

کمیسر با لبخند سردی از آنها پذیرایی کرد.شرلوک هم فقط در چشمان او خیره شد.

کمیسر گفت: خوش آمدید آقای هولمز.ایشون هم باید آقای دکتر...

جان جمله ی موران را کامل کرد و گفت:واتسون."

سربازرسی که کنار موران ایستاده بود گفت:من سربازرس بینز هستم.از دیدنتون خوشحالم آقایون."
شرلوک بی اعتنا به بینز گفت:ترفیع درجه تون رو تبریک میگم جناب کمیسر."
موران گفت:آه... ممنونم آقای هولمز.امیدوارم بتونید در این پرونده به ما کمکی کنید.خب چی از این زندانی فهمیدید؟"

- متاسفانه هیچی.باید اعتراف کنم که واقعا زبونش رو خوب نمیفهمم.به نظرم اون به یک روان شناس نیاز داره و بهتره به جای زندان در تیمارستان نگهداری بشه.بسیار خوب من کلی کار عقب افتاده دارم.من رو ببخشید باید برگردم خونه."

سپس آن ها به سمت در خروجی حرکت کردند.

جان گفت:چه آدم مغروریه! از این که شنید تو چیزی نفهمیدی ، انگار خیلی خوشش اومده بود." 

- تو هم متوجه شدی؟ شیلمن به درد پلیس نمیخوره.باید یه آدم باتجربه و کاربلد بهش رسیدگی کنه.

- یکی مثل تو؟

- دقیقا همینطوره

جان زیر لب خندید.شرلوک از در خروجی خارج شد و وقتی جان نیز در حال خارج شدن بود ،صدای آژیر خطر به صدا در آمد.یکی از افراد پلیس دوان دوان از راهرو گذشت و به سمت زیرزمین حرکت کرد.کلید در زندان ها از جیبش افتاد. اما او متوجه نشد.در همین حال بود که صدای آزیر خطر قطع شد.جان از خروج منصرف شد و به سمت کلیدی که بر روی زمین افتاده بود، حرکت کرد.کلید را از روی زمین برداشت و خواست که آن را به زندانبان بدهد اما متوجه شد که در ورودی زیرزمین از پشت قفل شده است.

 چیزی که جان می دید ، دو در میله ای بود که بین آنها چند پله وجود داشت.او پشت یکی از درها بود و از لا به لای میله ها ، دری که انتهای پله ها قرار داشت را نگریست.در پشت آن در، جز یک دود غلیظ  چیز دیگری قابل مشاهده نبود.

در همین هنگام یکی از گروهبان ها که چهره اش نامشخص بود ،به پشت آن در آمد و گفت:کی اونجاست؟" جان که در پشت در بالا بود گفت:دکتر واتسون.اونجا چه خبر شده؟"

- معلوم نیست. به نظر می رسه یک گاز سمیه .احتمالا کار یکی از زندانی هاست.ولی من اینجا گیر افتادم.این در قفله."

- همین چند دقیقه پیش یکی از زندانبان ها اومد به زیرزمین.اون در رو باز کرد.کلید دست اونه.

- به هر حال نمیشه توی این دود غلیظ پیداش کرد.کنار در ورودی یه باجه ی کوچیکه که من اونجا کار میکنم.یه کلید دیگه که مال همین دره ، اونجاست.لطفا عجله کنین دکتر."

جان سریعا به سمت باجه دوید.در آن باجه قابی وجود داشت که یک کلید به آن آویزان بود.جان کلید را برداشت و به پشت آن در بازگشت.دستش را از لای میله ها رد کرد و با نهایت دقت و احتیاط کلید را به سمت در پایین پرتاب کرد.کلید در جلوی آن در به زمین خورد.گروهبان کلید را برداشت و گفت:متشکرم دکتر.اما ازتون یه خواهش دیگه دارم.میخوام به سروان فیلیپس این موضوع رو اطلاع بدید.فقط به ایشون نه به کس دیگه."

جان که دستپاچه شده بود به طبقه ی بالا رفت و به دنبال سروان فیلیپس گشت.


- اوف... خدا رو شکر که اوضاع مرتب شد.معلوم نیست که این دود حاصل از سوختن چی بوده!

- خدای من! این خرابکاری یعنی کار کیه؟ چرا صدای آژیر قطع شده؟یعنی یه نفر اون رو دستکاری کرده؟

در همین هنگام سروان فیلیپس به همراه جان وارد زیرزمین شدند.فیلیپس پرسید:چه اتفاقی افتاده جیسون؟"
- نمیدونم قربان.یه خرابکار اینجاست.

فیلیپس به اطراف نگاهی کرد و ناگهان سایه ای از وحشت در نگاهش موج زد و گفت:شیلمن... هانس شیلمن سر جاشه؟"

جیسون با نگرانی گفت:راستش اونو کاملا از یاد بردیم.به نظر میرسه زندانی های دیگه سرجاشون هستن."
فیلیپس از میان دو گروهبان رد شد و به سمت زندان شیشه ای شیلمن دوید و در آنجا صحنه ای دید که نفس کشیدن را برایش سخت کرد.

جان به همراه دو گروهبان نیز به آنجا آمدند و با دیدن آن صحنه سر جایشان میخکوب شدند.درون زندان، دو نفر بیهوش افتاده بودند.یکی از آنها،همان نگهبانی که جان او را هنگام دویدن مشاهده کرد، بود.و فرد دیگری هم روی تخت زیر پتو بیهوش مانده بود.جان و گروهبان ها وارد زندان شدند.یکی از آنها پتو را کشید و همه مردی را که روی تخت بیهوش افتاده بود را شناختند.او کسی نبود جز گروهبان استیمرز که شرلوک و جان را به محل آن صندوقچه ی مرموز برده بود.

جیسون بر سرش کوبید و گفت:یا حضرت مسیح!شیلمن لباس های استیمرز رو پوشیده و فرار کرده."

جان ماجرا را فهمید.کسی که از او کلید زیرزمین را دریافت نمود.هانس شیلمن بود.

گروهبان کراوچ با صدایی لرزان گفت:حالا اگه کمیسر بفهمه چی میشه؟"

- نگران نباشید.چیزی جز تنبیه اتفاق نمی افته!

هر چهار نفر به پشت نگریستند.کمیسر موران به همراه سربازرس بینز بیرون زندان ایستاده بود.

- این یک رسوایی بزرگ برای اسکتلندیارد شرقیه.جیسون کراپ،پیتر کراوچ،بارتی استیمرز و رونالد پین! هر چهار نفر شما اخراجید و اما تو فیلیپس، تو هم بهتره شش ماه استراحت کنی تا برای کارکردن انرژی کافی داشته باشی!فکر میکردم خوب از پس این پرونده برمیای.اما تو ناامیدم کردی.دکتر واتسون شما و همکارتون آقای هولمز هم بهتره دیگه در کار پلیس دخالتی نکنید.خوشحالم که ایشون به ما پیشنهاد کمک گرفتن از روان شناس رو کردند.


جان که شب نسبتا بدی را پشت سر گذاشته بود، از اداره ی پلیس خارج شد و در کوچه شروع به قدم زدن کرد.ناگهان شخصی دست او را گرفت و کشید.او شرلوک بود.جان پرسید:تو کجا بودی؟نمیدونی چه اتفاقاتی افتاد!" سپس ماجرا را برایش تعریف کرد.

در همین حال که هر دو قدم می زدند، وارد بن بستی شدند.در آن بن بست مردی که لباس پلیس برتن داشت ، ایستاده بود.اما در حین ناباوری او کسی نبود جز هانس شیلمن.

جان اسلحه اش را بیرون کشید و او را هدف گرفت و گفت:قبل از این که ما رو سلاخی کنی باید تحویل پلیس داده بشی."

شرلوک اسلحه را از دست جان گرفت و گفت:نگران نباش جان!اون کاملا بی خطره.اون با نقشه ی من فرار کرد."