به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
گم نام
نظرات
خب با عرض پوزش از غیبتم....میدونیم که چه قدر همه ی کار هامون دوبل شده ولی من هنوز هستم(خیلی جوگیرانه شد)...دلم براتون تنگ شده بود...خب...میدونم داستانام زیاد تعریفی ندارن ولی دیگه ده تا کامنت خیلی کمه ها ولی خب...ما راضی هستیم به رضای شما....خب دیگه حرف بسیه...برین برای سری جدید داستان


تو اون لحظه سخترین چیز برای شرلوک پذیفتن اتفاقی بود که رخ داده بود...توی یک اتاق ....سیمان هاش تازه ....وقتی به هوش اومد جز تاریکی هیچی نمیدید ولی کم کم تونست دیواری رو که اطرافش بود تشخیص بده.....اون رو زندانی کرده بود...بیهوشش کرده و بعد یه دیوار دورش کشیده بود...ساده اما کاربردی....بررسی مدت زمانی که هوا برای تنفس داشت محدود بود...شاید 2 ساعت...توی یه اتقک که تنها یا میشد دراز مکشید یا خوابید....چه کار باید میکرد...دستش از پشت بسته شده بود...این بار بد جور تو تله افتاده بود.....لباس های تنش محدود شده بود به شلوار و پیرهن ....حتی کمر بندش رو برداشته بود...
-لعنت به تو
ناگهان شرلوک فکر کرد داره به کی لعنت میفرسته...خودش یا اون مرد که تنها سایش میاد و میره....جان ...خاطرات مبهمی به یاد داره....جان... تو یه اتقک گیر کرده بود.....راه هوا نداشت.....داشت توش خلا به وجود میورد...هوای محوظه رو خالی میکرد و بعد همه چیز به طور کامل یادش آمد...چیزی که مردم بهش میگن بغض راه گلوش رو گرفت....برخلاف همه شروع نکرد به داد زدن و لگد زدن به دیوار ولی در ذهنش فریاد اسم جان تمومی نداشت...حماقت اون باعث شد که......

دو هفته قبل

-جان...این کار رو نکن....این کار رو نکن...پشیمون میشی...نههههههههههههه
و این قیچی جان بود که تمام سیم های ویولن یا بهتره بگم بند بند وجود شرلوک رو پاره کرد...سیم هایی که باید شیش سال دیگه روش کار بشه تا به حالت الانش در بیاد...زخم خورده و کار کرده...سیمی محبوب و خوش صدا...شرلوک هاج و واج به جان نگاه میکرد...عصبیانت توش خروش پیدا کرد.....
-میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
و روی جان پرید میخواست مشتی به صورت جان  بزنه که خانم هادسون با حالتی عادی و قدم های منظم سینی صبحانه را روی میز گذاشت و بعد با لحنی جدی گفت
-پسرا...صبحونه
شرلوک پوزخندی زد
-و حتمالا بعدش میگین صبحونه...پسرا....خوب معرفی شدیم به هم خانم هادسون.....ممنون
-لطفا دعوا نکنین....هتی اومده خونم....آبرو دارم
شرلوک سریعا خودش را از روی زمین بلند کرد و نگاه خصمانه ای به جان انداخت
-خانم هادیسون...خودت که میدونی
-نمیخواد..میدونم غیر قابل تحملی
و با افاده از پله ها پایین رفت...شرلوک ناگهان یادش افتاد جان چه کرده...
-حقت بود میکشتمت...
و با عصبانیت رفت داخل اتاق و در را محکم کوبید به هم
جان اینور اول برافروخته بود ولی کم کم خندش گرفت...سال ها بود میخواست این کار را بکند...شب ها شرلوک با ویولنش خواب را از جان گرفته بود..صدای زنگ در باعث شد جان خنده اش را جمع کند.....به سمت در رفت و دستگیره را چرخاند...سر را بلند کرد تا به مهمان خوشامد بگوید که در جا خشکش زد
-هریت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مرتبط با: مناسبت ها ,
دوشنبه 4 شهریور 1392ساعت : 18:04| نویسنده : dark moon
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
م.ح یکشنبه 11 خرداد 1393 18:36
بدنیست ولی چرا شرلوک تو داستا نهای شما کمی خنگ هست و همش گیر میفته؟؟؟؟؟؟
blue چهارشنبه 13 شهریور 1392 17:37
چند نکته از این معنی!!:
1-جان به چه حقی ویالونو شکست؟
2-اگه یه کوچولو رو فضا سازی کار کنی خیلی ماچ ماچ...!
3-یه ریزه معمای لحظه ای هم خوبه.یه چیزی مثل استنتاجای خود شرلوک.میدونم کلی فک میخواد.
4-تو چند ساعت نمیشه یه دیوار ساخت که هوا رو عبور نده...
5-از اظهار نظرام دلخور نشی.ولی نوشتن شرلوک چه فایده ای داره؟مثل دویدن دور یه دایره میمونه.استعدادشو داری فکر یه کار جدی باش.دارک مون خان.بازم میگم این نظر منه ممکنه اصلا برات مهم نباشه.فقط نظر منه.دوست داشتی روش فک کن.
dark moon پاسخ داد:
میدونم...داستان بی محتوایی بود ولی احتمالا بعدی رو میپسندی
Hermione جمعه 8 شهریور 1392 15:37
Axe ghashangie!!
Hermione پنجشنبه 7 شهریور 1392 14:24
Salam darki joon.mikhastam begam dastanat mesle hamishe Adam ro mibare be ye hal va havaye dige!!!!
Movafagh Bashi!
dark moon پاسخ داد:
مرسی هرمیون جونم...کاش همه مین طوری فکر کنن
blue پنجشنبه 7 شهریور 1392 11:06
salam.ey darkmoon jon mohem nist chandta coment mizaran mohem ine k dastan nazari b in site sar nemizanam
dark moon پاسخ داد:
ممنونم از دلگرمیت ابی جووووووووووون
written چهارشنبه 6 شهریور 1392 20:52
خوفه
dark moon پاسخ داد:
مغسی
ninja چهارشنبه 6 شهریور 1392 18:31
یه سئوال کشیدن دیوار چقدر طول کشید که شرلوک متوجه نشد خوب بود ممنون یه مدت بود نبودی داستان نمی خوندیم بازم ممنون
dark moon پاسخ داد:
ممنون که خوندینش...یه دیوار که فقط برای دراز کشیدنه دیگه زمانی نمیبره...شرلوکم بیهوش بوده عزیز جان
نرگس چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:24
خوبه افرین
dark moon پاسخ داد:
ممنونم
Roxi چهارشنبه 6 شهریور 1392 11:26
Jaleb bud mer30
dark moon پاسخ داد:
خواهششششششش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram