dark moon دوشنبه 4 شهریور 1392 19:04 نظرات ()
خب با عرض پوزش از غیبتم....میدونیم که چه قدر همه ی کار هامون دوبل شده ولی من هنوز هستم(خیلی جوگیرانه شد)...دلم براتون تنگ شده بود...خب...میدونم داستانام زیاد تعریفی ندارن ولی دیگه ده تا کامنت خیلی کمه ها ولی خب...ما راضی هستیم به رضای شما....خب دیگه حرف بسیه...برین برای سری جدید داستان


تو اون لحظه سخترین چیز برای شرلوک پذیفتن اتفاقی بود که رخ داده بود...توی یک اتاق ....سیمان هاش تازه ....وقتی به هوش اومد جز تاریکی هیچی نمیدید ولی کم کم تونست دیواری رو که اطرافش بود تشخیص بده.....اون رو زندانی کرده بود...بیهوشش کرده و بعد یه دیوار دورش کشیده بود...ساده اما کاربردی....بررسی مدت زمانی که هوا برای تنفس داشت محدود بود...شاید 2 ساعت...توی یه اتقک که تنها یا میشد دراز مکشید یا خوابید....چه کار باید میکرد...دستش از پشت بسته شده بود...این بار بد جور تو تله افتاده بود.....لباس های تنش محدود شده بود به شلوار و پیرهن ....حتی کمر بندش رو برداشته بود...
-لعنت به تو
ناگهان شرلوک فکر کرد داره به کی لعنت میفرسته...خودش یا اون مرد که تنها سایش میاد و میره....جان ...خاطرات مبهمی به یاد داره....جان... تو یه اتقک گیر کرده بود.....راه هوا نداشت.....داشت توش خلا به وجود میورد...هوای محوظه رو خالی میکرد و بعد همه چیز به طور کامل یادش آمد...چیزی که مردم بهش میگن بغض راه گلوش رو گرفت....برخلاف همه شروع نکرد به داد زدن و لگد زدن به دیوار ولی در ذهنش فریاد اسم جان تمومی نداشت...حماقت اون باعث شد که......

دو هفته قبل

-جان...این کار رو نکن....این کار رو نکن...پشیمون میشی...نههههههههههههه
و این قیچی جان بود که تمام سیم های ویولن یا بهتره بگم بند بند وجود شرلوک رو پاره کرد...سیم هایی که باید شیش سال دیگه روش کار بشه تا به حالت الانش در بیاد...زخم خورده و کار کرده...سیمی محبوب و خوش صدا...شرلوک هاج و واج به جان نگاه میکرد...عصبیانت توش خروش پیدا کرد.....
-میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
و روی جان پرید میخواست مشتی به صورت جان  بزنه که خانم هادسون با حالتی عادی و قدم های منظم سینی صبحانه را روی میز گذاشت و بعد با لحنی جدی گفت
-پسرا...صبحونه
شرلوک پوزخندی زد
-و حتمالا بعدش میگین صبحونه...پسرا....خوب معرفی شدیم به هم خانم هادسون.....ممنون
-لطفا دعوا نکنین....هتی اومده خونم....آبرو دارم
شرلوک سریعا خودش را از روی زمین بلند کرد و نگاه خصمانه ای به جان انداخت
-خانم هادیسون...خودت که میدونی
-نمیخواد..میدونم غیر قابل تحملی
و با افاده از پله ها پایین رفت...شرلوک ناگهان یادش افتاد جان چه کرده...
-حقت بود میکشتمت...
و با عصبانیت رفت داخل اتاق و در را محکم کوبید به هم
جان اینور اول برافروخته بود ولی کم کم خندش گرفت...سال ها بود میخواست این کار را بکند...شب ها شرلوک با ویولنش خواب را از جان گرفته بود..صدای زنگ در باعث شد جان خنده اش را جمع کند.....به سمت در رفت و دستگیره را چرخاند...سر را بلند کرد تا به مهمان خوشامد بگوید که در جا خشکش زد
-هریت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟