mmasoudh شنبه 26 مرداد 1392 23:54 نظرات ()

شرلوک هولمز: مرد لندن (قسمت دوم)

 زندان شیشه ای

 - اون مرد خیلی عجیبیه.ظاهری آروم اما در درون خشن و قلب بی رحمی داره.واقعا این که بهش فکر کنی که یه آدم رو سلاخی کرده ، واقعا وحشت می کنی.

- آخرین بار که ازش بازجویی کردی چیزی گیرت اومد؟

- هیچی جز این که تهدیدم کرد.البته نمیدونم اون تهدیدش رو عملی میکنه یا فقط یه تهدید ساده بوده.اما هر چیزی که باشه اون در حال حاضر داخل زندانه.اما نباید فراموش کرد که اون خیلی خطرناکه.

- بسیار خوب.ازتون میخوام اون رو با من روبرو کنین.

- حتما این کار رو میکنیم.به دلیل خطرناک بودنش ما نمیتونیم اون رو همراه شما به اتاق بازجویی ببریم.باید همراه ما به زیرزمین که محل نگهداری خطرناکترین زندانی هاست تشریف بیارین.

- ممنونم سروان فیلیپس.

- گروهبان ! آقای هولمز و دکتر واتسون رو به محل شیلمن هدایت کن.


شرلوک و جان به همراه گروهبان به طرف آخرین سلول می رفتند.در این مسیر، جان زندانی های دیگر را میدید که با نگاه کردن به برخی از آنها کاملا قابل فهم بود که چقدر خطرناک هستند.قیافه های بیشتر آنها خشن و پر از اخم بود که ناگهان چهره ای متفاوت حیرت را به جان تقدیم کرد.چهره ای که لبخند بر لب داشت و اصلا شخصیتش با چهره اش سازگاری نداشت.چهره ی هانس شیلمن.

شیلمن با چهره ی خندانش جلوی شیشه آمد و گفت :چه خبر شده؟ نکنه مثل باغ وحش برام بازدید کننده فرستادین؟"

شرلوک گفت:اکثر اونایی که توی قفس باغ وحش هستند از ناراحتی افسرده میشن.ولی هنوز افسردگی به تو غلبه نکرده.تبریک میگم."

شیلمن تلخندی زد و گفت:تو دیگه کی هستی؟ یه روان شناس؟"

- نه.میتونی منو به عنوان یه فیلسوف بشناسی.من شرلوک هولمزم.

موجی از تعجب در چشمان شیلمن به وجود آمد.بر لبانش خنده ی بیشتری جاری شد و در نهایت به قهقهه تبدیل گردید.

کم کم داشت خنده اش جمع میشد که گفت:خوبه...سروان فیلیپس منظورم رو خوب فهمید.من نیازی به یک وکیل یا روان شناس نداشتم.این عالیه.تو منو کامل میکنی."

- بسیار خوب هانس.میشه بپرسم تو به چه انگیزه ای اون آدما رو با اون شیوه ی وحشیانه کشتی؟

- اونا...اونا یک مشت آدم اضافه روی زمین بودند.بودن یا نبودن اون ها تفاوتی برای من و شما ایجاد نمی کنه.اونا کمی اعصاب من رو به هم ریختند بعد از اون منم پوست تنشون رو از بدنشون جدا کردم.درست مثل یه سگ هار ... ها ها ها.

جان که کمی وحشت کرده بود گفت: تو یه هیولایی شیلمن!"

شیلمن در حالی که می خندید گفت:از تعریفت ممنونم.میشه خودت رو معرفی کنی؟"

جان گفت:من همکار این فیلسوفم.اسمم واتسونه."

شیلمن گفت:من اسم این فیلسوف رو قبلا شنیدم.البته این طور که به گوشم خورده ، یه کارآگاه مشاوره." سپس قیافه اش را اخمو کرد و صدایش را خشن تر نمود و گفت:ولی این کارآگاه از امشب نمیتونه راحت بخوابه.باید منتظر کابوس باشه.ممکنه که ازش خوشم نیاد و بخوام تیکه تیکه اش کنم."

شرلوک با خونسردی گفت:من طرز رفتار و سازگاری با سگ ها رو خوب بلدم.مخصوصا سگ های هار."

شرلوک نیز کمی بعد قیافه ای جدی به خود گرفت و ادامه داد:حرف بزن.چرا اونا رو کشتی.مطمئنم جنون نداری و اگه اونا رو کشته باشی قطعا از روی کینه کشتیشون."

شیلمن دوباره قهقهه ای زد و گفت:همه اش همین؟ تمام استنتاجی که درباره ی تو میگن همینه؟"

- نباید عجول باشی.

- ولی من نمیتونم منتظر بمونم.اگه میخوای بگم که چرا اون سه نفر رو کشتم ، باید خودکارم رو بیاری و بهم بدی.

جان تعجب زده پرسید:خودکار؟منظورت چیه؟

- منظورم خودکاریه که حکم اعدام رو امضا می کنه.ولی اون خودکار، برای قانون نیست.برای منه."

شرلوک گفت:بسیار خوب.جان باید از اینجا بریم."

جان پرسید:واقعا هیچ چیزی دستگیرمون نشد.به نظر من جای چنین آدمی داخل تیمارستانه."

شرلوک گفت:شاید این طور باشه که تو میگی.باید بریم به جایی که صندوق وسایل شیلمن قرار داره.گروهبان ازت میخوام که ما رو به اونجا ببری."

گروهبان سرش را خاراند و گفت:ولی من نمیتونم این کار رو بکنم.باید با رئیس یا یکی از سربازرسین هماهنگ بشه تا کمیسر موافقت کنه."

شرلوک گفت:مطمئن باش اتفاقی نمی افته.من کارم رو خوب بلدم." گروهبان گفت:ولی..."

شرلوک اسکناسی را در جیب گروهبان گذاشت و گفت:حالا چه طور؟" گروهبان نگاهی به شرلوک و سپس نگاهی به جان انداخت و گفت:بسیار خوب.دنبال من بیاین."


- صندوق شماره ی ۲۳ خب اینجاست.بگذارید درش رو باز کنم.

گروهبان صندوق وسایل شیلمن را باز کرد و نشان شرلوک و جان داد.

محتویات صندوق یک نامه ، یک کاغذ سفید و یک جعبه ی فلزی که به نظر می رسید قفل باشد. و برای باز نمودن آن یک رمز خاص نیاز بود.

جان نامه را برداشت و خواند.شرلوک هم کاغذ سفید را زیر و رو می کرد.کمی بعد جان که انگار هیچ چیزی از نامه نفهمیده بود، گفت:واقعا چیز به درد نخوریه.احتمالا چیزی که به درد ما میخوره توی صندوقچه است."

شرلوک گفت:ولی این نمیتونه بی ربط باشه.مطمئنا بین صندوقچه و این نامه و این کاغذ سفید ارتباطی وجود داره.

سپس ذره بینش را برداشت و کاغذ سفید را به دقت بررسی کرد.چهار نقطه ی سیاه در چهار نقطه ی مختلف کاغذ سفید قرار داشتند.او با ناخنش هر چهار نقطه را سوراخ کرد.

- جان! به نظرت ویژگی مشترک این دو تا کاغذ چیه؟

جان کمی فکر کرد و گفت:خب ... هر دوتاشون یه اندازه هستد."

- درسته و اگه این دو کاغذ رو روی هم قرار بدیم به طوری که نامه زیر کاغذ سفید باشه ...

چهار حرف در پشت سوراخ ها نمایان شدند.حرف ها شامل: "ش" ، "ه"، "ه" و "ش"  بودند.شرلوک گفت : این ۴ حرف رمز صندوقچه اند که مخفف شرلوک هولمز و هانس شیلمن هستند.یعنی اول اسم و فامیلی من و شیلمن."

بعد از آن، در صندوقچه را باز کرد.درون آن یک نوشته ی کوتاه به همراه یک خودکار بود.شرلوک نوشته را برداشت و با حیرت و تعجب خواند:پروردگارا خودت بر من رحم کن و مرا از این دشواری نجات بده.من نمیدانم که چرا گرفتار این زندان و این قفس شده ام." 

جان هم از خواندن نامه شگفت زده شد و با چشمان بهت زده اش در چشمان آبی رنگ شرلوک که در حیرت فرو رفته بود ، نگریست.