به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
تصادف ناگهانی10
نظرات
بله...اینم از قسمت آخر...اینقدر داستان رو کشش دادم که خودمم کم کم داشتم گیج میشدم...دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود...ببخشید که دیر دیر میام
اگر بارن گران بودیم و رفتیم....همین طوری شعر گفتم...دیگه بسعه برین سراغ داستان




شرلوک روی تخت خوابیده بود...ولی کابوس هاش رهاش نمیکردن...جان بیقراری شرلوک رو میدید....هر شب در تخت تقلا میکرد...انگار حتی وقتی بیهوشه بازم اروم قرار نداره...جان از این فکر لبخندی زد...پنجره ی اتاق  رو به فضای باز بیمارستان بود...جان مبل کنار تخت را باز کرد و روش دراز کشید...خیلی خسته بود...یه هفته ی پر مشقت رو گذرونده بود...شب بود ولی هنوز تاریک روشن روز معلوم بود...گوشی جان صدا داد

"دارم میام بالا  "
                   M
شرلوک هنوز در تختش وول میزد...عرق سردی روی بدنش نشسته بود...روز های اول جان نسبت به این واکنش شرلوک حساس بود و فکر میکرد که خطرناکه ولی حالا میدونست خطر خاصی نداره...دکتر ها نگفته بودن تو کماست ولی خیلی وقت بود که بیهوش بود....صدای در جان را از خاطرات هفته ی بدی که گذرونده بود بیرون کشید...
-سلام جان...
-سلام مالی...
سرش را پایین انداخت
مالی ملافه ها رو روی میز کنار تخت گذاشت و به سمت پنجره رفت
-جان...دارم بهت تاکید میکنم...یه شب برو خونه
-دوباره شروع نکن...این رو از صد نفر شنیدم
مالی به کنار پنجره که حالا بازش کرده بود تکیه داد...
- یه هفتس غذا نمیخوری....نمیخوابی...حتی آب به زور میخوری
-اگه بهش نیاز داشته باشم میخورم
مالی سرش را تکان داد
-نمیخوری جان...قیافت رو تو اینه دیدی....ریش دروردی
جان لبخندی زد...بهم میاد نه؟؟؟
....................................................................................................................
اول همه جا تار بود و تاریک ولی کم کم به نور اتاق عادت کرد....چندین صورت اشنا بهش خیره شده بودند...لستراد که نیشش باز باز بود و مالی که نگران بود...خانم هادسون که چشماش پف کرده بود ولی یه صورت جاش خالی بود...شرلوک سرش رو بلند کرد و نشست...
-چقدر وقته اینجام
لستراد که لبخندی روی لباش بود با لحن خنده داری گفت
- همه میگن ما کجاییم؟؟؟اینجا کجاست؟؟؟این از ما مقتسات زمانی میخواد...8 روزه که بیهوشی...منم یه روز امتحانش میکنم...اون طوری یه هفته مرخصی بدون کسر از حقوقم بخور و بخواب
-خندیدم بامزه
لبخند روی لبان لستراد خشکید
-گفتم مخت شاید تکون بخوره عوض شی ولی افسوس که نشدی...
لستراد به سمت دیگر اتاق رفت تا از توی یخچال چیزی برای خوردن پیدا کنه
خانم هادسون بالش رو زیر سر شرلوک مرتب کرد
-ما خیلی نگرانت شدیم...تو رسما مرده بودی...نمیدونی چقدر ترسیده بودم...
در صداش بغضی که کرده بود مشخص بود
-جان کجاست؟؟؟
مالی نگاهی به شرلوک انداخت...
-گاهی بهت حسودیم میشه ...دوست خیلی خوبی داری...یه هفته از بالا سرت تکون نخورد ولی دیشب دیگه نتونست نه چیزی میخورد نه میخوابید...دیشب ضعف کرد...بهش سرم زدن تو اتاق بقلی خوابیده
شرلوک سرش را پایین انداخت..همه جای بدنش کرخ شده بود...ولی برخلاف تصور دیگران از تخت پرید پایین...
-چقدر من گشنمه...از طرز کمپوت خوردن لسترادم معلومه بهش ناهار ندادن...همه برید رستوران پایین تا من بیام...همه با تعجب به شرلوک نگاه میکردن
مالی دهان باز کرد..
-ولی تو نباید...
-هیچ کس نمیتونه زورم کنه این جا بمونم ....همه پایین...میخوام لباسام رو عوض کنم
همه از اتاق رفتن بیرون و شرلوک به سرعت لباسش رو عوض کرد...از اتاق بیرون رفت...
جان دراز کشیده بود...سرم تو دستش بود و بازوش رو روی صورتش گذاشته بود...صدای در بلند شد
-بفرمایید
-..
-بفرمایید
-...
جان از تخت اومد پایین...
-اهههههههههههه
در رو با شدت زیاد باز کرد ولی کسی پشت در نبود
خواست دوباره به تختش برگرده ولی صدای در کلافش کرد
خواست در را باز کنه که دستش را عقب کشید..میدونم این کیه
صدای تق تق دوباره بلند شد و جان قبل از اینکه صدا قطع بشه در را باز کرد و با چک از فرد مزاحم پذیرایی کرد ولی ناگهان خشکش زد...پرستاری با لباس سفید در حالی که دهنش باز بود و شوکه شده بود روبه رویش بود
-دیوانهههههههههه
و از اونجا رفت...جان هنوز ناراحت بود ..
-توهم زدم...فکر میکنم همه اونن 
که دستی جلوی بسته شدن در را گرفت
-سلام جان

مرتبط با: مناسبت ها ,
شنبه 26 مرداد 1392ساعت : 08:26| نویسنده : dark moon
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
تو كى هستى ؟ سه شنبه 31 شهریور 1394 20:10
نویسنده ى عزیز من خیلى از كارات خوشم مى یاد این سریال ساز ها اینقدر طول مى دن كه ادم پیر مى شه تا فصل بعدى رو ببینیم !
ولى خب كار شما خیلى سخت تره در جریانم !؟
ولى ازت مى خوام زود زود بزارى !
یهو دیدى به فیلم ها كارى نداشتمو چسبیدم به این داستان ها !
تو كى هستى ؟ چهارشنبه 18 شهریور 1394 10:34
خیلى حال كردم !
ولى بقیش كو ؟!
NS پنجشنبه 29 مرداد 1394 12:25
کاش من به جای جان بودم
dark moon پاسخ داد:
کاش منم بجای شرلوکب بودممم
یکی.... دوشنبه 2 تیر 1393 14:45
سلام توصیم اینه که اولا دیگ رمانایه سایته نود و هشتیا رو نخونین بعدم ی دوتا کتاب داستان نویسی بخونید ....چهره قشنگه شرلوکو با رمانایا همینطوری خراب نکنید تو ذهن خواننده هاتون....در هر صورت ممنون و ببخشید زبونم تنده..
مایکرافت دوشنبه 11 شهریور 1392 22:20
این شماره از داستان فوق العاده
dark moon پاسخ داد:
مغسی بوغو
blue چهارشنبه 30 مرداد 1392 22:23
من که با همتون قهرم.اصلانم خیلی بدین.من از بیکاری و بی حوصلگی مردم.هیشکی منو دوست نداره.به وبتم نمی تونم بفرستم.از شرلوکم که خبری نیت.رفته کارتن خواب شده.ای فلک ای روزگار من موندم تنها.دارکمونم که ما رو گذاشته تو آمپاس.آمپاسا!
dark moon پاسخ داد:
یه سر به وبم بیا...کارت دالم
sher-story.mihanblog.com
هلن یکشنبه 27 مرداد 1392 00:29
دارک...
فوق العاده بود
dark moon پاسخ داد:
هلنننننننننن...مغسی دخترم(مثل ننه جونا)
الهه شنبه 26 مرداد 1392 19:31
وای وای وای وای من عاشق عشق بین جان و شرلوکم... تکه... تــــــــــــــــــک!!!
dark moon پاسخ داد:
وووووو...وبلاگ رو ببینی چی میگی...خخخ
parisa شنبه 26 مرداد 1392 18:45
احتمالا این پایان فصل اوله!!
dark moon پاسخ داد:
اره دیگه...یه جورایی
شنبه 26 مرداد 1392 13:29
این که ادامه داره پس چه شکلی قسمت اخره
dark moon پاسخ داد:
این دوره از داستانام تموم شد...حتما باید همه رو کشت...تا کی خونریزی...تا کی جنگ و طمع به ارضی مناطق دیگر...آقا یک نگاهی به دور و برتون بندازین
parisa شنبه 26 مرداد 1392 11:57
خیلی خوب
راستی از داستان های blue خبری نیس چرا؟
dark moon پاسخ داد:
میلم تعطیلاته بد بخت مونده تو آمپاس
الهام شنبه 26 مرداد 1392 11:21
بیچاره پرستاره!!!!!!!!!!خخخخخخخخخ....!!
من منتظر داستان بعدی هستم!
dark moon پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram