dark moon شنبه 26 مرداد 1392 08:26 نظرات ()
بله...اینم از قسمت آخر...اینقدر داستان رو کشش دادم که خودمم کم کم داشتم گیج میشدم...دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود...ببخشید که دیر دیر میام
اگر بارن گران بودیم و رفتیم....همین طوری شعر گفتم...دیگه بسعه برین سراغ داستان




شرلوک روی تخت خوابیده بود...ولی کابوس هاش رهاش نمیکردن...جان بیقراری شرلوک رو میدید....هر شب در تخت تقلا میکرد...انگار حتی وقتی بیهوشه بازم اروم قرار نداره...جان از این فکر لبخندی زد...پنجره ی اتاق  رو به فضای باز بیمارستان بود...جان مبل کنار تخت را باز کرد و روش دراز کشید...خیلی خسته بود...یه هفته ی پر مشقت رو گذرونده بود...شب بود ولی هنوز تاریک روشن روز معلوم بود...گوشی جان صدا داد

"دارم میام بالا  "
                   M
شرلوک هنوز در تختش وول میزد...عرق سردی روی بدنش نشسته بود...روز های اول جان نسبت به این واکنش شرلوک حساس بود و فکر میکرد که خطرناکه ولی حالا میدونست خطر خاصی نداره...دکتر ها نگفته بودن تو کماست ولی خیلی وقت بود که بیهوش بود....صدای در جان را از خاطرات هفته ی بدی که گذرونده بود بیرون کشید...
-سلام جان...
-سلام مالی...
سرش را پایین انداخت
مالی ملافه ها رو روی میز کنار تخت گذاشت و به سمت پنجره رفت
-جان...دارم بهت تاکید میکنم...یه شب برو خونه
-دوباره شروع نکن...این رو از صد نفر شنیدم
مالی به کنار پنجره که حالا بازش کرده بود تکیه داد...
- یه هفتس غذا نمیخوری....نمیخوابی...حتی آب به زور میخوری
-اگه بهش نیاز داشته باشم میخورم
مالی سرش را تکان داد
-نمیخوری جان...قیافت رو تو اینه دیدی....ریش دروردی
جان لبخندی زد...بهم میاد نه؟؟؟
....................................................................................................................
اول همه جا تار بود و تاریک ولی کم کم به نور اتاق عادت کرد....چندین صورت اشنا بهش خیره شده بودند...لستراد که نیشش باز باز بود و مالی که نگران بود...خانم هادسون که چشماش پف کرده بود ولی یه صورت جاش خالی بود...شرلوک سرش رو بلند کرد و نشست...
-چقدر وقته اینجام
لستراد که لبخندی روی لباش بود با لحن خنده داری گفت
- همه میگن ما کجاییم؟؟؟اینجا کجاست؟؟؟این از ما مقتسات زمانی میخواد...8 روزه که بیهوشی...منم یه روز امتحانش میکنم...اون طوری یه هفته مرخصی بدون کسر از حقوقم بخور و بخواب
-خندیدم بامزه
لبخند روی لبان لستراد خشکید
-گفتم مخت شاید تکون بخوره عوض شی ولی افسوس که نشدی...
لستراد به سمت دیگر اتاق رفت تا از توی یخچال چیزی برای خوردن پیدا کنه
خانم هادسون بالش رو زیر سر شرلوک مرتب کرد
-ما خیلی نگرانت شدیم...تو رسما مرده بودی...نمیدونی چقدر ترسیده بودم...
در صداش بغضی که کرده بود مشخص بود
-جان کجاست؟؟؟
مالی نگاهی به شرلوک انداخت...
-گاهی بهت حسودیم میشه ...دوست خیلی خوبی داری...یه هفته از بالا سرت تکون نخورد ولی دیشب دیگه نتونست نه چیزی میخورد نه میخوابید...دیشب ضعف کرد...بهش سرم زدن تو اتاق بقلی خوابیده
شرلوک سرش را پایین انداخت..همه جای بدنش کرخ شده بود...ولی برخلاف تصور دیگران از تخت پرید پایین...
-چقدر من گشنمه...از طرز کمپوت خوردن لسترادم معلومه بهش ناهار ندادن...همه برید رستوران پایین تا من بیام...همه با تعجب به شرلوک نگاه میکردن
مالی دهان باز کرد..
-ولی تو نباید...
-هیچ کس نمیتونه زورم کنه این جا بمونم ....همه پایین...میخوام لباسام رو عوض کنم
همه از اتاق رفتن بیرون و شرلوک به سرعت لباسش رو عوض کرد...از اتاق بیرون رفت...
جان دراز کشیده بود...سرم تو دستش بود و بازوش رو روی صورتش گذاشته بود...صدای در بلند شد
-بفرمایید
-..
-بفرمایید
-...
جان از تخت اومد پایین...
-اهههههههههههه
در رو با شدت زیاد باز کرد ولی کسی پشت در نبود
خواست دوباره به تختش برگرده ولی صدای در کلافش کرد
خواست در را باز کنه که دستش را عقب کشید..میدونم این کیه
صدای تق تق دوباره بلند شد و جان قبل از اینکه صدا قطع بشه در را باز کرد و با چک از فرد مزاحم پذیرایی کرد ولی ناگهان خشکش زد...پرستاری با لباس سفید در حالی که دهنش باز بود و شوکه شده بود روبه رویش بود
-دیوانهههههههههه
و از اونجا رفت...جان هنوز ناراحت بود ..
-توهم زدم...فکر میکنم همه اونن 
که دستی جلوی بسته شدن در را گرفت
-سلام جان