mmasoudh جمعه 18 مرداد 1392 19:10 نظرات ()
 با عرض سلام و خسته نباشید و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما.من پس از یک ماه استراحت، تصمیم گرفتم متفاوت ترین داستانم رو بنویسم و امیدوارم مورد پسند شما قرار بگیرد.

عید سعید فطر مبارک باد

 

 شرلوک هولمز: مرد لندن (قسمت اول)

سروان فیلیپس با گام های بلند و پر صدا در حالی که پرونده ای در دست داشت ، وارد اتاق بازجویی شد.اتاقی که به تازگی لامپ آن را تعویض کرده بودند  و پر نورتر از روز های گذشته شده بود.    

فیلیپس روی صندلی نشست و در چشمان قاتلی زنجیره ای که تیتر نخست تمامی روزنامه ها شده بود ، نگریست.سپس پرونده را باز کرد و شروع به صحبت کرد.

- صبح به خیر هانس.تو مهمون تازه ی ما هستی.اما با خیلی ها فرق میکنی.

- همینطوره . جذابیتم آدم ها رو به وجد میاره!

- شاید! روزنامه ها به تو لقبی دادند و تو هم از اون لقب استقبال کردی.هانس شیلمن معروف به سلاخ قرون وسطی.سوالاتی که میخوام ازت بپرسم...

- حتما میخوای بپرسی که چرا و با چه انگیزه ای این کار رو کردم؟ توجیه کارم رو فقط تفریح کردن میدونم.

- دروغ میگی! برای چی باید به این طرز فجیع سه نفر رو بکشی؟

- میدونی؟ من از کشتن لذت می برم.البته باید بگم که تازه طعم این لذت رو چشیدم.من دوست ندارم آدم ها رو خیلی سریع بکشم. اینطوری نمیتونم مفهومش رو درک کنم.

- بسیار خوب...تو کارل مه یر رو میشناسی؟

- هرگز حتی یک بار هم این اسم رو نشنیدم.

- جالبه!.. و درباره ی هلنا رابینسون و اریک فیشر چی میتونی بگی؟

- هیچی سروان! ... تا به حال چنین اسامی نشنیدم.خودت رو خسته نکن.حال من رو تو نمیتونی درک کنی.من به بزرگتر از تو نیاز دارم.یکی که بلند پروازه تر و فهیم تر از تو باشه افسر جوان.امیدوارم منظورم رو با یک وکیل یا یک روان شناس اشتباه نگیری!

- درسته! من حال یک قاتل روانی و غیر قابل پیش بینی رو نمی فهمم.

- آفرین! از کلمه ی مناسبی استفاده کردی.غیر قابل پیش بینی.مراقب این ویژگی من باش.چون ممکنه کار دست خودت و خانوادت بدی!

فیلیپس خشمگین شد و برخاست و یقه ی شیلمن را گرفت و گفت:گوش کن عوضی! مدتیه که توی زندان انفرادی هستی و نمیتونی کسی رو سلاخی کنی.ولی اگه بفهمم کار احمقانه ای ازت سر زده ، خودم سلاخیت میکنم!

شیلمن قهقهه ای سر داد.فیلیپس یقه ی او را رها کرد و به نگهبان زندان گفت:ببریدش!"


صبح  روز ۱۳ آگوست سال جاری ، جنازه ی غرق در خون مردی ۳۹ ساله به نام "اریک فیشر" در کنار دیواری در بن بست ناین واقع در خیابان ریورند رویت گردید.بر روی پیکر بی جان این مرد،آثار فجیعی از چاقو به چشم میخورد که منظره ی این قتل شباهتی به مجرمین سلاخی شده در دوره قرون وسطی داشت که شیوه این قتل حیرت و وحشت خیلی ها را تحریک کرد.

دومین جنازه، روز ۵ سپتامبر در یک بوتیک لباس پیدا شد.جنازه به صاحب ۳۵ ساله ی بوتیک یعنی"هلنا رابینسون" تعلق داشت.شیوه ی ارتکاب قتل شباهت زیادی به قتل "اریک فیشر" داشت و به همین منظور بود که مامورین پلیس ارتباطی میان این دو قتل یافتند.

سومین جسد، ۱۱ روز پس از دومین جنازه در پارکینگ یک مجتمع تجاری رویت گردید.این بار جنازه متعلق به مردی ۴۱ ساله به نام "کارل مه یر" داشت.گفته می شود در خلوت پارکینگ هنگامی که قربانی قصد پیاده شدن از اتومبیل خود را داشته است،مورد حمله ی قاتل قرار گرفته و به طرز وحشتناکی به قتل می رسد.

اما در حین ناباوری،یک روز پس از قتل سوم مردی با نام "هانس شیلمن" خود را عامل اصلی این سه جنایت به پلیس اسکاتلندیارد معرفی میکند.او با شواهد و نشانه هایی که ارائه می دهد، ثابت میکند که قاتل خود اوست.پس از این رویداد، هانس شیلمن "سلاخ قرون وسطی" لقب گرفت.این مرد در حال حاضر در زندان به سر می برد.اما هنوز انگیزه ی این سه قتل، فاش نشده است.

 

این مطلبی مهم از یک روزنامه بود که جان آن را مطالعه کرد.روز شنبه بود و جان برای هواخوری در خیابان بیکر قدم میزد.پس از خواندن این خبر حیرت و وحشت وجودش را فرا گرفت.یک باره به سمت خانه حرکت کرد.

از پله ها به طبقه بالا رفت و شرلوک را در حال کار کردن با لپ تاپ یافت.

- یه خبر جالب برات دارم.

شرلوک نیم نگاهی به جان انداخت و گفت:میدونم میخوای هانس شیلمن رو بگی."

جان کمی دلخور شد و گفت:خوبه پس این حدس رو زدی که میخوام مهم ترین خبر رو برات بگم."

- میشه گفت حدس هم زدم.اما یه دلیل دیگه هم داره.

ـ چه دلیلی؟

- روزنامه رو تا کردی و گذاشتی توی جیبت.درسته که نمیتونم اسمش رو بخونم اما حداقل میتونم ستاره ی کنارش رو تشخیص بدم.این ستاره ها برای روزنامه ی استاره.روزنامه ی استار خبرای زیاد جالبی چاپ نمیکنه.این خبر هم به این دلیل که خیلی هیجانش در شهر پیچیده توی این روزنامه نوشته شده.پس بهت پیشنهاد میکنم در خریدن روزنامه دقت کنی.

- بسیار خوب.حالا نظرت درباره ی این آدم چیه؟ منظورم هانس شیلمنه.

- نظر دادن تا زمانی که این آدم رو از نزدیک ندیدم، کاملا اشتباهه.اما نظری دارم که حکم یک دستور رو داره : من باید این آدم رو به هر قیمتی که شده ببینم.

در همین هنگام ، خانم هادسن به طبقه ی بالا آمد و گفت:شرلوک برات یه نامه اومده."

جان نامه را از دست خانم هادسن گرفت و آن را با صدای بلند خواند: پلیس اسکاتلندیارد شرقی لندن ، از جناب آقای شرلوک هولمز دعوت میکند که در ساعت ۵ بعد از ظهر امروز در اداره ی پلیس اسکاتلندیارد شرقی لندن حضور یابند.سباستین موران ، رئیس پلیس اسکاتلندیارد شرقی.

- هوم! چه آدم مهمی هم این نامه رو برات نوشته.

- درسته! آدم های مهم همیشه در حل مسائل مهم به دنبال راهکارهای مهم هستند.