dark moon چهارشنبه 16 مرداد 1392 06:35 نظرات ()
اینم از ادامه ی داستان...امیدوارم با چک و لقد رو به رو نشمزودی میریم ادامه ی داستان رو بخونین...بیشتر مشتاق داستانم




الان میفهمین برای چی این عکس رو گذاشتم

شرلوک دیگه نمیخواست این بازی رو ادامه بده...این اصلا منصفانه نیست.....چشمان گرد و نسبتا خیس شرلوک دیگه اون درماندگی رو نشون نمیداد...بلکه حالا مصمم و خشمگین بود...شرلوک جسد خواهرش رو روی زمین گذاشت و از جا بلند شد...اسلحه را از دستان جان که خشکش زده بود گرفت و بیرون دوید....تنها چیزی که میخواست این بود که به جک برسه...با تمام سرعت میدوید....پله ها با صدای بلندی دویدنش رو نمایان میکردن...شرلوک از در عمارت متروکه و بزرگ بیرون پرید...
-نمیذارم زنده بمونی جکککککککککککک
شرلوک با عصبانیت به اطراف نگاه میکرد و در پی جک میگشت....سمت چپ عمارت یه دریاچه ی بزرگ یخ زده بود و پشتش جنگلی که برای پنهان شدن عالی بود و در مرکز این تصویر شرلوک مردی را دید که خواهرش رو کشته بود....شرلوک اسلحه را در دستانش سفت گرفت...نشانه و....صدای گلوله در فضا پیجید....جک روی زمین افتاد...شرلوک به سمتش دوید...میخواست خاموش شدن چشماش رو از نزدیک ببینه...هوا سرد بود و بخار نفس های تند شرلوک در فضا میپیچید...وقتی بالای سر مرد رسید اون رو برگردوند...چشمان قرمز مرد در چشمانش دوخته شد....خون از قلبش جاری بود
-آشغال...
لبخند جک نشان میداد از این لقب لذت میبرد...در حالی که به سختی نفس میکشید یقه ی کت شرلوک رو گرفت....
-اگه قراره من بمیرم تو هم با من ممیری....
جک پایش را محکم روی یخ دریاچه کوبید و یخ شکست و هر دو در آب پرت شدند...جک شرلوک را به سمت دیگری هل میداد تا نتونه از سوراخ بیرون بره....شرلوک تقلا میکرد ولی نمیتوانست جلوی زور جک ایستادگی کنه....جک شرلوک را با آخرین توان به سمت دیگر هل داد و خودش عقب ...چاقویی را که در جیبش پنهان کرده بود بیرون کشید... و به سمت شرلوک حمله ور شد...دو ضربه که جواز مرگ شرلوک بود و جک در حالی که دیگر نه نفسی داشت نه خونی در بدن به اعماق سیاه دریاچه فرو رفت....شرلوک از درد به خودش میپیچید...اینجا جدال مرگ واقعی بود...ایندفعه خودش بود که میسوخت...آتش انتقام جک زیادی شعله ور بود.....شرلوک تقلا میکرد...به یخ میکوبید ولی از قسمت یخ نازک دریاچه دور شده بود...تقلا دیگر فایده ای نداشت و شرلوک تسلیم شد...
......................................................................................................
جان بیرون دوید
-شرلوک...شرلوک...کجایی؟؟؟
به سمت جنگل دوید...حدس میزد جیمز برای پنهان شدن به اونجا پناه برده باشه....کمی جلوتر یخ شکسته ی دریاچه را دید....خشکش زد...
-نکنه؟؟؟
 در سکوت محض جنگل صدای تقلای شرلوک را شنید...ولی ناگهان صدای کوبیدن قطع شد...جان به اطراف نگاه کرد...روی زمین نشت...برف ها را با تمام وجود کنار میزد...
-شرلوک...تو کجایی...تو کجایی؟؟؟
اشک ناگهان به چشمان جان نشست....نمیخواست تسلیم بشه....کت شرلوک را از روی برف های کنار زده دید...به سمت بالا رفت....شرلوک زیر یخ ها بود....او نیز جان را میدید...نمیخواست موقع مردنش اون اونجا باشه ولی دیر شده بود...شرلوک با دیدن سایه ای از دوستش چشمانش سیاهی رفت...انگار که قرار بود اون هم به سرنوشت جیمز دچار بشه....جان چشمانش میسوخت....جان دستش را روی یخ گذاشته بود...
-شرلوک...شرلوک...نهههههههههه
و میدید که سایه ی دوستش محو میشد...
-نهههههههههههههه
جان خودش را به یخ میکوبید.......محکم تر.....تا اونجایی که انگار بازوش داشت میشکست...ولی یخ نتوانست مقاومت کنه و شکست... جان در آب غوطه ور شد.....به سمت پایین شنا میکرد....در تاریکی شب دستش به کت دوست عزیزش خورد....با یک حرکت ناگهانی او را بالا کشید و در حلقه ی بازوش اون رو نگه داشت....و هر دو از آب خارج شدند...جان شرلوک را به گوشه ای کشید...گوشش رو روی قلب شرلوک گذاشت 
-نه...نمیذارم...نمیذارم به این راحتیا بمیری
لباس شرلوک رو پاره کرد...روی سینه ی دوستش محکم میکوبید....صدای آمبولانس از دور میومد....لستراد طبق معمول به موقع رسیده بود ولی نه خیلی به موقع...جان به اطراف نگاه نمیکرد فقط تلاش میکرد...تلاش میکرد تا دوستش رو برگردونه...پرستار ها به زور جان رو از شرلوک جدا کردن و اون رو به اتاقک آمبولانس بردن....صدای شوک هایی که به شلوک میدادن  شنیده میشد و جان تنها ایستاده بود و اشک میریخت
-خواهش میکنم شرلوک....برگرد
آمبولانس راه افتاد و جان روی زانو هاش تنها گوشه ای رها شد....لستراد از دور به جان نگاه میکرد....پتویی برداشت...
جان دستان کسی رو روی شونه هایش احساس کرد
-درست میشه
-نه لستراد....نفس نمیکشید...و در حالی که بسیار دردناک اشک میریخت از جایش بلند شد
-درست نمیشه...
و اونجا رو ترک کرد