به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
تصادف ناگهانی 9
نظرات
اینم از ادامه ی داستان...امیدوارم با چک و لقد رو به رو نشمزودی میریم ادامه ی داستان رو بخونین...بیشتر مشتاق داستانم




الان میفهمین برای چی این عکس رو گذاشتم

شرلوک دیگه نمیخواست این بازی رو ادامه بده...این اصلا منصفانه نیست.....چشمان گرد و نسبتا خیس شرلوک دیگه اون درماندگی رو نشون نمیداد...بلکه حالا مصمم و خشمگین بود...شرلوک جسد خواهرش رو روی زمین گذاشت و از جا بلند شد...اسلحه را از دستان جان که خشکش زده بود گرفت و بیرون دوید....تنها چیزی که میخواست این بود که به جک برسه...با تمام سرعت میدوید....پله ها با صدای بلندی دویدنش رو نمایان میکردن...شرلوک از در عمارت متروکه و بزرگ بیرون پرید...
-نمیذارم زنده بمونی جکککککککککککک
شرلوک با عصبانیت به اطراف نگاه میکرد و در پی جک میگشت....سمت چپ عمارت یه دریاچه ی بزرگ یخ زده بود و پشتش جنگلی که برای پنهان شدن عالی بود و در مرکز این تصویر شرلوک مردی را دید که خواهرش رو کشته بود....شرلوک اسلحه را در دستانش سفت گرفت...نشانه و....صدای گلوله در فضا پیجید....جک روی زمین افتاد...شرلوک به سمتش دوید...میخواست خاموش شدن چشماش رو از نزدیک ببینه...هوا سرد بود و بخار نفس های تند شرلوک در فضا میپیچید...وقتی بالای سر مرد رسید اون رو برگردوند...چشمان قرمز مرد در چشمانش دوخته شد....خون از قلبش جاری بود
-آشغال...
لبخند جک نشان میداد از این لقب لذت میبرد...در حالی که به سختی نفس میکشید یقه ی کت شرلوک رو گرفت....
-اگه قراره من بمیرم تو هم با من ممیری....
جک پایش را محکم روی یخ دریاچه کوبید و یخ شکست و هر دو در آب پرت شدند...جک شرلوک را به سمت دیگری هل میداد تا نتونه از سوراخ بیرون بره....شرلوک تقلا میکرد ولی نمیتوانست جلوی زور جک ایستادگی کنه....جک شرلوک را با آخرین توان به سمت دیگر هل داد و خودش عقب ...چاقویی را که در جیبش پنهان کرده بود بیرون کشید... و به سمت شرلوک حمله ور شد...دو ضربه که جواز مرگ شرلوک بود و جک در حالی که دیگر نه نفسی داشت نه خونی در بدن به اعماق سیاه دریاچه فرو رفت....شرلوک از درد به خودش میپیچید...اینجا جدال مرگ واقعی بود...ایندفعه خودش بود که میسوخت...آتش انتقام جک زیادی شعله ور بود.....شرلوک تقلا میکرد...به یخ میکوبید ولی از قسمت یخ نازک دریاچه دور شده بود...تقلا دیگر فایده ای نداشت و شرلوک تسلیم شد...
......................................................................................................
جان بیرون دوید
-شرلوک...شرلوک...کجایی؟؟؟
به سمت جنگل دوید...حدس میزد جیمز برای پنهان شدن به اونجا پناه برده باشه....کمی جلوتر یخ شکسته ی دریاچه را دید....خشکش زد...
-نکنه؟؟؟
 در سکوت محض جنگل صدای تقلای شرلوک را شنید...ولی ناگهان صدای کوبیدن قطع شد...جان به اطراف نگاه کرد...روی زمین نشت...برف ها را با تمام وجود کنار میزد...
-شرلوک...تو کجایی...تو کجایی؟؟؟
اشک ناگهان به چشمان جان نشست....نمیخواست تسلیم بشه....کت شرلوک را از روی برف های کنار زده دید...به سمت بالا رفت....شرلوک زیر یخ ها بود....او نیز جان را میدید...نمیخواست موقع مردنش اون اونجا باشه ولی دیر شده بود...شرلوک با دیدن سایه ای از دوستش چشمانش سیاهی رفت...انگار که قرار بود اون هم به سرنوشت جیمز دچار بشه....جان چشمانش میسوخت....جان دستش را روی یخ گذاشته بود...
-شرلوک...شرلوک...نهههههههههه
و میدید که سایه ی دوستش محو میشد...
-نهههههههههههههه
جان خودش را به یخ میکوبید.......محکم تر.....تا اونجایی که انگار بازوش داشت میشکست...ولی یخ نتوانست مقاومت کنه و شکست... جان در آب غوطه ور شد.....به سمت پایین شنا میکرد....در تاریکی شب دستش به کت دوست عزیزش خورد....با یک حرکت ناگهانی او را بالا کشید و در حلقه ی بازوش اون رو نگه داشت....و هر دو از آب خارج شدند...جان شرلوک را به گوشه ای کشید...گوشش رو روی قلب شرلوک گذاشت 
-نه...نمیذارم...نمیذارم به این راحتیا بمیری
لباس شرلوک رو پاره کرد...روی سینه ی دوستش محکم میکوبید....صدای آمبولانس از دور میومد....لستراد طبق معمول به موقع رسیده بود ولی نه خیلی به موقع...جان به اطراف نگاه نمیکرد فقط تلاش میکرد...تلاش میکرد تا دوستش رو برگردونه...پرستار ها به زور جان رو از شرلوک جدا کردن و اون رو به اتاقک آمبولانس بردن....صدای شوک هایی که به شلوک میدادن  شنیده میشد و جان تنها ایستاده بود و اشک میریخت
-خواهش میکنم شرلوک....برگرد
آمبولانس راه افتاد و جان روی زانو هاش تنها گوشه ای رها شد....لستراد از دور به جان نگاه میکرد....پتویی برداشت...
جان دستان کسی رو روی شونه هایش احساس کرد
-درست میشه
-نه لستراد....نفس نمیکشید...و در حالی که بسیار دردناک اشک میریخت از جایش بلند شد
-درست نمیشه...
و اونجا رو ترک کرد

مرتبط با: مناسبت ها ,
چهارشنبه 16 مرداد 1392ساعت : 06:35| نویسنده : dark moon
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
شرلوک هلمز سه شنبه 22 مرداد 1392 16:24
خیلی وقته نیستی دلم می خواد کمی دعوا کنیم
dark moon پاسخ داد:
خخخخخخخخ...یه سر بیا وبلاگم تو چت روم مغز هم رو بپکونیم
الهام یکشنبه 20 مرداد 1392 15:38
خخخخخخخخ....!متاسفانه یا خوش بختانه یه سری چیزا رو خوب یادم میمونه....شما به دل نگیر بلو جان!!!
parisa شنبه 19 مرداد 1392 12:18
بدون نام من بودم دیگه تکرار نمیشه
dark moon پاسخ داد:
خواهش میکنم...مغسی از دفاع به موقتون
blue جمعه 18 مرداد 1392 22:02
fekonam dashtam.vali gom kardam.akhe vase emailesh mifrestadam.shoma ham havaset khob jame
dark moon پاسخ داد:
هه...لی دیگه
الهام جمعه 18 مرداد 1392 09:19
وب دارک مون:sher-stpry.mihanblog.com
شما داشتی آدرسشو که!
dark moon پاسخ داد:
تنکس
blue پنجشنبه 17 مرداد 1392 22:16
webeto midi?
dark moon پاسخ داد:
sher-story.mihsnblog.com
پنجشنبه 17 مرداد 1392 14:59
بابا اصن شاید شرلوک زندس.
باید واسه داستان بعدی صبر کنین خب...
dark moon پاسخ داد:
آی گفتییییییی
الهام پنجشنبه 17 مرداد 1392 13:48
آجیییییییییی............گل کاشتی!!!!!!!هر چن تکراریه نظرم دیگه.....یه بار گفتم....خخخ...!من منتظر داستان خوشمل جدیدتما!آجیتو زیاد منتطر نذاری!
dark moon پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخ...حتما زودی داستان حدیدام رو میذارم
یه دکترناشناس پنجشنبه 17 مرداد 1392 10:15
سلام این متن شما از نظر منطقی درست نیست خودتون بگردید که کجاش مشکل داشت ؟
2.شرلوک هلمز هیچ وقت نمی میره و در ذهن همه زنده است و شما این جا به جایی این که شرلوک هلمز رو قوی نشون بدید نشون میدید اون در هر ماجرا برای نجات جون خودش با مرگ دست و پنجه نرم میکنه .
3.و لطفا داستان هایی که در اون استنتاج و مسئله حل پرونده باشه بنویسید .
4.علم پزشکی میگه این مسئله که شرلوک با اون میمیره اشتباس!بعد درمورد ایراد کار یه مقدار مطالعه کنید.
5.شرلوک هلمز که در داستان اخرین مسئاله از عهده ی دکتر موریالتی برامد که به نظر شرلوک هلمز جزو یکی از خطر ناکترین قاتل های دنیا بود چه طور میتونه سریع از پا دربیاد
dark moon پاسخ داد:
سلام بر منتقد ناشناس...من نمیدونم چرا هر کی انتقاد میکنه اسمش ناشناسه
1شما به من بگید...من که بازنویسیش کردم...زحمت بکشید به منم بگید..اگه قرار بود بدونم تو همون بازنویسی اول میفهمیدم.
2من نمیدونم که چرا نباید شرلوک هلمز بمیره....اونم مثل همه انسانه و از گوشت و خون تشکیل شده پس میتونه بمیره و این که با مرگ دت و پنجه نرم کنهرو تو سریال بی بی سیش زیاد دیدیم
3من سبکم اصولا بهاستنتاجی نمیخوره ولی تو وب خودم یه چند تا داستان استنتاجی توپ هیت
4این که تو داستان شما چی میذره چه ربطی به علم پزشکی داره...من واقعا نقاط مشترک داستان با پزشکی رو نمیفهمم
5اون توی شرلوک قدیمی بود ولی ما درباره ی شرلوک جدید حرف میزنیم
blue چهارشنبه 16 مرداد 1392 22:07
دارک جون خیببببلی بدی.اگه شرلوک بکشی ها!یه کاریش بکن زنده بمونه.
و در آخر یه خبر من دیگه میرم پی کارم آخرین داستان شرلوکم هم آماده س.اگه خواستی یه میلی درست کن.من دیگه دارم میمیرم...!!!
dark moon پاسخ داد:
بیا تو وبم تیکه تیکه خصوصی بفرستش عزیز جان
الهه چهارشنبه 16 مرداد 1392 20:51
اشک تو چشمام حلقه زده...
dark moon پاسخ داد:
اشک نریییییز...ایدن شری ارزشش رو نداره
parisa چهارشنبه 16 مرداد 1392 16:17
ok
dark moon پاسخ داد:
((:
ninja چهارشنبه 16 مرداد 1392 11:59
بازم مثل همیشه خوب بودولی توی جنگل و نزدیک خونه متروکه اومدن امبولانس به این زودی غیر منطقی نیست فکر کنم کسی روی جان پتو انداخت شرلوک بود چون بعد از شنده شدن صدای شوک اومد
dark moon پاسخ داد:
این اشکال از منه...باید داستان واضح باشه..ولی شرلوک قبل از این که بره اونجا بهش خبر داده بوده حدس درگیری هم میزده ولی نه میشل...لستراد بوده عزیز جان
parisa چهارشنبه 16 مرداد 1392 11:03
عجب قوه تخیلی......جریان دریاچه یخ جالب بود.
نکنه از نوشتن خسته شدی کار شرلوکو تموم کردی؟بگو زنده میمونه دارکی مون...بگو!!!
dark moon پاسخ داد:
بگم که بیمزه میشه..ممنون از تعریفتون...مردن شرلوک و نمیگم ولی قول میدم باز بنویسم((:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
دوست دارید کدام داستان کوتاه به صورت اینترنتی در دسترس شما قرار گیرد؟(ترجمه شده توسط نوید فرخی)










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram