dark moon چهارشنبه 9 مرداد 1392 14:01 نظرات ()
من امده ام هی هی...نمیدونم تازگی ها چرا هی این تیکه کلام رو به کار میبرمبگذریم...گرچه دیگه داستانام زیاد طرفدار نداره ولی بازم من در کمال پر رو گی داستانم رو میذارم...امیدوارم از داستان خوشتون بیاد و بنده ی حقیر رو به خاطر این داستانام ببخشین..دقت گکردین فروتنی رو...دیگه حرف بسه برین سراغ داستان...این عکسه خدا وکیلیش هیییچ ربطی به داستان نداره
مایکرافت پشت پنجره خشکش زد
-میشل
و بعد به صفحه ی گوشیش و اس ام اسی که براش اومده و بعد دوباره بالا راه نگاه میکرد...
-الو...شرلوک چی داری میگی حالت خوبه...میشل خیلی وقت پیش مرده
-آی...جان این یخ رو نذار روش...کباب شدم....الو..مایکرافت ماجراش مفصله ولی زندس...فقط بدون زندس...ببین میتونی سرنخی ازش بهم بدی...جک دزدیتتش
-الو..الو...اه قطع کرد
مایکرافت انگار که برق بیست و یک ولتی بهش وصل شده باشه از جا پرید....
-کلارک...کلارک
کلارک با یه عالمه دفتر تو دستش وارد اتاق شد
-بله قربان..
....................................................................................................................................................................................
در آن طرف شرلوک در حالی که یک طرف لبش از کتک هایی که خورده بود باد کرده بود در خانه راه میرفت....
-دیگه نمیذارم...چند سال پیش گمش کردم ولی امسال نه....جان...مگه نشنیدی من بهت چی گفتم...اگه به جای درمانگری من میرفتی تیاتر میردانته الان اوضاع بهتری داشتیم...
جان سرش را از روی لب تابش بلند کرد...و با قیافه ای طلبکار گفت
-ببخشید که من صداتون رو نشنیدم و شما رو در حال مرگ ول نکردم تا با اون چاقوی گنده توی شونتون بمیرین...من واقعا متاسفم عقل کل...از اون روز که اومدی حتی بهم نگفتی چی شد؟؟؟
شرلوک یه لحظه ایستاد
-میخوای بدونی چی شد؟؟؟باشه...من رفتم بیرون و با یک سری اطلاعات و تست های روانشناسی جک تونستم به علایقش پی ببرم...تیاتر موزیک کلاسیک...مکان های قدیمی و متروکه....دنبالش گشتم...شبکه ی بیخانمان ها هرچیز دیگه که فکرش رو بکنی و پیداش کردم ولی متاسفانه نیرو های انسانیش رو دست کم گرفتم...هفت نفری ریختن سرم و تا جون داشتم کتکم زدن...این یه ننگههههههههههههههههه...و جک دعوتم کرد به تیاتر ولی تاسفانه بنده بیهوش تو تخت بودم و داشتم بهبود پیدا میکردم...حالاااااااااا فهمیدی جرا اینقدر عصبانیمممممممممم...
-میخواستی منم با خودت ببری تا هفت نفر به دو نفر بشن...
شرلوک یه نگاه به جان کرد...چقدر بیتفاوت شده بود...قبلا این طوری نبود و همپای شرلوک کار میکرد و پی گیر میشد...در همین افکار بود که زنگ در خونه حواسش رو به چیز های دیگری جمع کرد
شرلوک خودش رو روی مبل پرت کرد...جان هم میدونست که اون در رو باز نخواهد کرد پس از جاش بلند شد و به سمت در رفت
-شرلوک....بیا این رو ببین....جان در را بست و با دستمالی خونی وارد اتاق شد
شرلوک از جا پرید و دستمال را از جان گرفت...
-خودشه...این سرنخمونه..
شرلوک به سرعت دستمال رو برد توی آزمایشگاهش و گذاشت زیر  میکروسکوپ
-خوبه...اینجا چی داریم...جان..جااااااااان
جان به سمت درگاه رفت...
-چیه...
-گوشیت رو بده
-واسه ی چی میخوایش
-بدش...
جان گوشی رو به شرلوک داد...بعد از کمی کار با گوشی جان اون رو بهش پس داد...از سر میز بلند شد...شالو کتش رو پوشید...جان سریع با دیدن لباس پوشیدن او خودش را هم آماده کرد
-جان به نظرم...
جان وسط حرف شرلوک پرید
-اگه فکر کردی میذارم که تنها بری تا دوباره اونطوری کتک بخوری و من رو مقصر همه چیز بدونی کور خوندی
شرلوک پوزخندی زد
-میخواستم بگم اسلحت رو هم با خودت بیار
جان یه لحظه استپ کرد...
-ممممم..باشه
................................................................................................................................................................................
هوا تاریک بود و شب وهم انگیزی به نظر میرسید
-کجا داریم میریم شرلوک
-جنگل خارج از شهر
-واسه ی چی اونجا؟؟؟
-روی دستمال خاشاک و یه تیکه از برگ درخت کاج جنگلی پیدا کردم...اطراف خون روی دستمال پر از عرق های خشک شده ای بود که نشانه ی رطوبت مناطق پر درخته و در آخر..دستمال در هوای شهرحالت چقر و سفتی پیدا کرده بود که نشان دهنده ی جایی بود که دوده ی زیادی نداره و نزدیک ترین جا به لندن جنگل خارج از شهره...در ضمن تست روانشناسی نشون میده جک از جنگل متنفره چون تو بچگیش باباش بردتش جنگل و دو روز اونجا ولش کرده
جان از تحسین لبریز بود ولی کلامی به زبون نیاورد
-خب...خب پس چرا داریم میریم جنگل در صورتی که اون ازش متنفره
شرلوک با نگاه و آهی بدون صحبت منظور رو رسوند که چرا من همیشه باید توضیح بدم آخه
-چون اون خود آزاری هم داره...از یه روانی مثل جک چه توقعی داری
جان نتونست جلوی خودش رو بگیره و با لبخند و صدای بسیار کمی گفت
-فوق العاده بود
..............................................................................................................................................
شرلوک و جان رو به روی خونه ی مخروبه ایستاده بودن...ولی چراغ هاش روشن بود و صدای جیغ زدن و آهنگ کلاسیک به گوش میرسید...با هر جیغ شرلوک پشتش میلرزید ولی الان وقتش نبود...برای همن جیغ ها فعلا بی احساس باش...شرلوک دایما به خودش هشدار میداد....شرلوک و جان به آرامی وارد خانه شدند...صدا از طبقه ی بالا شنیده میشد...قژ قژ پله ها مخفی بودن رو سخت میکرد....جان اسلحه اش را در اورد و حالت آماده ای به خودش گرفت و شرلوک هم خیز برداشت و در را باز کرد و پرید داخل اتاق...اما
شرلوک از صحنه ای که میدید راضی نبود....چاقو در دست جک بود و میشل هم گریان در حلقه ی اون
-شرلوک...واقعا فکر کردی که خونه ای که محافظ نداره اینقدر بی در و پیکره
و با لبخند موزیانه ای با چاقو به مانیتور های کنارش اشاره کرد
-تو فقط یه بازیچه ای...یه بازیچه
شرلوک فکر میکرد....مغزش با سرعت نور اطلاعات دریافت میکرد
-بیا تمومش کنیم جک...بیا و این قضیه رو تمومش کنیم و خیالمون رو راحت کنیم....ولی اون بیطرفه 
و با انگشت به میشل اشاره کرد...
-اون خواهر جیمز هم بوده ... محبوب برادری بوده که برای انتقامش داری خودت رو به در و دیوار میزنی ولی مطمینم از این کار خوشش نمیاد
جک لبخندش روی لبش بود ولی سرش رو تکون میداد و عصبی شده بود
-تو جک رو از ما گرفتی منم حق دارم خواهرت رو ازت بگیرم...حق ندارم ...حق ندااااااااااارم؟؟؟
و کم کم اشک از چشماش جاری شد
-چرا ...ولی حق نداری چیزایی رو که جک دوست داشت نابود کنی...نمیتونی
شرلوک قیافه ای مصمم داشت و کاملا به خودش مسلط بود ولی درونش لبریز از اضطراب بود..
-من...من...باشه اقای هلمز...ولی تو با من میای...مگه نه؟؟؟
-باشه جک باهات میام ولی اون رو ول کن...چاقو رو بده به من
جک خیلی ارام چاقو رو روی زمین گذاشت
صدای میشل درومد
-شرلوک...فقط میخوام بگم من به خاطر اون سال ها بخشیدمت...همین...
جک چاقو را به سمت شرلوک روی زمین سر داده بود...ولی ناگهان آن حالت مفلوک و درمانده از روی چهره اش محو شد و با لبخندی موذی در گوش میشل زمزمه کرد...در حالی که داشت او را نوازش میکرد گفت
-دیدی میشل...من آدم  بدی نیستم...جیمز تو رو خیلی دوس داشت...حالا با اقای هلمز خداحافظی کن
تق..این صدای شکستن گردن میشل بود....بیرحمانه کشته شد و بدن بیجانش روی زمین افتاده بود...
شرلوک ناگهان شوکه شده بود....
-نه...میشل..نههههههههههههه