به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
تصادف ناگهانی 8
نظرات
من امده ام هی هی...نمیدونم تازگی ها چرا هی این تیکه کلام رو به کار میبرمبگذریم...گرچه دیگه داستانام زیاد طرفدار نداره ولی بازم من در کمال پر رو گی داستانم رو میذارم...امیدوارم از داستان خوشتون بیاد و بنده ی حقیر رو به خاطر این داستانام ببخشین..دقت گکردین فروتنی رو...دیگه حرف بسه برین سراغ داستان...این عکسه خدا وکیلیش هیییچ ربطی به داستان نداره
مایکرافت پشت پنجره خشکش زد
-میشل
و بعد به صفحه ی گوشیش و اس ام اسی که براش اومده و بعد دوباره بالا راه نگاه میکرد...
-الو...شرلوک چی داری میگی حالت خوبه...میشل خیلی وقت پیش مرده
-آی...جان این یخ رو نذار روش...کباب شدم....الو..مایکرافت ماجراش مفصله ولی زندس...فقط بدون زندس...ببین میتونی سرنخی ازش بهم بدی...جک دزدیتتش
-الو..الو...اه قطع کرد
مایکرافت انگار که برق بیست و یک ولتی بهش وصل شده باشه از جا پرید....
-کلارک...کلارک
کلارک با یه عالمه دفتر تو دستش وارد اتاق شد
-بله قربان..
....................................................................................................................................................................................
در آن طرف شرلوک در حالی که یک طرف لبش از کتک هایی که خورده بود باد کرده بود در خانه راه میرفت....
-دیگه نمیذارم...چند سال پیش گمش کردم ولی امسال نه....جان...مگه نشنیدی من بهت چی گفتم...اگه به جای درمانگری من میرفتی تیاتر میردانته الان اوضاع بهتری داشتیم...
جان سرش را از روی لب تابش بلند کرد...و با قیافه ای طلبکار گفت
-ببخشید که من صداتون رو نشنیدم و شما رو در حال مرگ ول نکردم تا با اون چاقوی گنده توی شونتون بمیرین...من واقعا متاسفم عقل کل...از اون روز که اومدی حتی بهم نگفتی چی شد؟؟؟
شرلوک یه لحظه ایستاد
-میخوای بدونی چی شد؟؟؟باشه...من رفتم بیرون و با یک سری اطلاعات و تست های روانشناسی جک تونستم به علایقش پی ببرم...تیاتر موزیک کلاسیک...مکان های قدیمی و متروکه....دنبالش گشتم...شبکه ی بیخانمان ها هرچیز دیگه که فکرش رو بکنی و پیداش کردم ولی متاسفانه نیرو های انسانیش رو دست کم گرفتم...هفت نفری ریختن سرم و تا جون داشتم کتکم زدن...این یه ننگههههههههههههههههه...و جک دعوتم کرد به تیاتر ولی تاسفانه بنده بیهوش تو تخت بودم و داشتم بهبود پیدا میکردم...حالاااااااااا فهمیدی جرا اینقدر عصبانیمممممممممم...
-میخواستی منم با خودت ببری تا هفت نفر به دو نفر بشن...
شرلوک یه نگاه به جان کرد...چقدر بیتفاوت شده بود...قبلا این طوری نبود و همپای شرلوک کار میکرد و پی گیر میشد...در همین افکار بود که زنگ در خونه حواسش رو به چیز های دیگری جمع کرد
شرلوک خودش رو روی مبل پرت کرد...جان هم میدونست که اون در رو باز نخواهد کرد پس از جاش بلند شد و به سمت در رفت
-شرلوک....بیا این رو ببین....جان در را بست و با دستمالی خونی وارد اتاق شد
شرلوک از جا پرید و دستمال را از جان گرفت...
-خودشه...این سرنخمونه..
شرلوک به سرعت دستمال رو برد توی آزمایشگاهش و گذاشت زیر  میکروسکوپ
-خوبه...اینجا چی داریم...جان..جااااااااان
جان به سمت درگاه رفت...
-چیه...
-گوشیت رو بده
-واسه ی چی میخوایش
-بدش...
جان گوشی رو به شرلوک داد...بعد از کمی کار با گوشی جان اون رو بهش پس داد...از سر میز بلند شد...شالو کتش رو پوشید...جان سریع با دیدن لباس پوشیدن او خودش را هم آماده کرد
-جان به نظرم...
جان وسط حرف شرلوک پرید
-اگه فکر کردی میذارم که تنها بری تا دوباره اونطوری کتک بخوری و من رو مقصر همه چیز بدونی کور خوندی
شرلوک پوزخندی زد
-میخواستم بگم اسلحت رو هم با خودت بیار
جان یه لحظه استپ کرد...
-ممممم..باشه
................................................................................................................................................................................
هوا تاریک بود و شب وهم انگیزی به نظر میرسید
-کجا داریم میریم شرلوک
-جنگل خارج از شهر
-واسه ی چی اونجا؟؟؟
-روی دستمال خاشاک و یه تیکه از برگ درخت کاج جنگلی پیدا کردم...اطراف خون روی دستمال پر از عرق های خشک شده ای بود که نشانه ی رطوبت مناطق پر درخته و در آخر..دستمال در هوای شهرحالت چقر و سفتی پیدا کرده بود که نشان دهنده ی جایی بود که دوده ی زیادی نداره و نزدیک ترین جا به لندن جنگل خارج از شهره...در ضمن تست روانشناسی نشون میده جک از جنگل متنفره چون تو بچگیش باباش بردتش جنگل و دو روز اونجا ولش کرده
جان از تحسین لبریز بود ولی کلامی به زبون نیاورد
-خب...خب پس چرا داریم میریم جنگل در صورتی که اون ازش متنفره
شرلوک با نگاه و آهی بدون صحبت منظور رو رسوند که چرا من همیشه باید توضیح بدم آخه
-چون اون خود آزاری هم داره...از یه روانی مثل جک چه توقعی داری
جان نتونست جلوی خودش رو بگیره و با لبخند و صدای بسیار کمی گفت
-فوق العاده بود
..............................................................................................................................................
شرلوک و جان رو به روی خونه ی مخروبه ایستاده بودن...ولی چراغ هاش روشن بود و صدای جیغ زدن و آهنگ کلاسیک به گوش میرسید...با هر جیغ شرلوک پشتش میلرزید ولی الان وقتش نبود...برای همن جیغ ها فعلا بی احساس باش...شرلوک دایما به خودش هشدار میداد....شرلوک و جان به آرامی وارد خانه شدند...صدا از طبقه ی بالا شنیده میشد...قژ قژ پله ها مخفی بودن رو سخت میکرد....جان اسلحه اش را در اورد و حالت آماده ای به خودش گرفت و شرلوک هم خیز برداشت و در را باز کرد و پرید داخل اتاق...اما
شرلوک از صحنه ای که میدید راضی نبود....چاقو در دست جک بود و میشل هم گریان در حلقه ی اون
-شرلوک...واقعا فکر کردی که خونه ای که محافظ نداره اینقدر بی در و پیکره
و با لبخند موزیانه ای با چاقو به مانیتور های کنارش اشاره کرد
-تو فقط یه بازیچه ای...یه بازیچه
شرلوک فکر میکرد....مغزش با سرعت نور اطلاعات دریافت میکرد
-بیا تمومش کنیم جک...بیا و این قضیه رو تمومش کنیم و خیالمون رو راحت کنیم....ولی اون بیطرفه 
و با انگشت به میشل اشاره کرد...
-اون خواهر جیمز هم بوده ... محبوب برادری بوده که برای انتقامش داری خودت رو به در و دیوار میزنی ولی مطمینم از این کار خوشش نمیاد
جک لبخندش روی لبش بود ولی سرش رو تکون میداد و عصبی شده بود
-تو جک رو از ما گرفتی منم حق دارم خواهرت رو ازت بگیرم...حق ندارم ...حق ندااااااااااارم؟؟؟
و کم کم اشک از چشماش جاری شد
-چرا ...ولی حق نداری چیزایی رو که جک دوست داشت نابود کنی...نمیتونی
شرلوک قیافه ای مصمم داشت و کاملا به خودش مسلط بود ولی درونش لبریز از اضطراب بود..
-من...من...باشه اقای هلمز...ولی تو با من میای...مگه نه؟؟؟
-باشه جک باهات میام ولی اون رو ول کن...چاقو رو بده به من
جک خیلی ارام چاقو رو روی زمین گذاشت
صدای میشل درومد
-شرلوک...فقط میخوام بگم من به خاطر اون سال ها بخشیدمت...همین...
جک چاقو را به سمت شرلوک روی زمین سر داده بود...ولی ناگهان آن حالت مفلوک و درمانده از روی چهره اش محو شد و با لبخندی موذی در گوش میشل زمزمه کرد...در حالی که داشت او را نوازش میکرد گفت
-دیدی میشل...من آدم  بدی نیستم...جیمز تو رو خیلی دوس داشت...حالا با اقای هلمز خداحافظی کن
تق..این صدای شکستن گردن میشل بود....بیرحمانه کشته شد و بدن بیجانش روی زمین افتاده بود...
شرلوک ناگهان شوکه شده بود....
-نه...میشل..نههههههههههههه

مرتبط با: مناسبت ها ,
چهارشنبه 9 مرداد 1392ساعت : 14:01| نویسنده : dark moon
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
چهارشنبه 21 مهر 1395 19:40
خوب بود ولی بیچاره شرلوک چقدر سختی کشیده توی این داستان اینقدر آزار ندین این بیچاره رو .
چهارشنبه 21 مهر 1395 19:37
عالیه .
فرشته*sh سه شنبه 9 مهر 1392 21:54
من عاشق بندیکت دیونشممممممممممممممممممم
امیر یکشنبه 3 شهریور 1392 19:40
ببخشید می شه بپرسم آقای بندیكت كجا زندگی می كنن یعنی خونش تو كدوم كشور ودر كدام شهر و الن هم در اون كشور و شهر زندگی می كند یانهممنون لطفا جواب بدید
dark moon پاسخ داد:
من بی اطلاعم راستش رو بخواین
نرگس یکشنبه 13 مرداد 1392 14:49
منو ببخش عزیزم ولی خیلی بی رحم و بی احساسی..........
dark moon پاسخ داد:
الان خباثت داره از گوشام میزنه بیرون امااااا...اگه برین وبلاگ و سه قسمت آینده رو بخونین متوجه میشین انقدر احساسات درم که تو رفتارای شرلوک زیادی پررنگه
blue یکشنبه 13 مرداد 1392 12:13
نه بابا من که امسال انتخاب رشته میکنم.رشته ریاضی ظرفیتش زیاده.دیگه نمی خوام دوباره بخونم.خدا این طراح سوالارو بکشه.ایمیلت درست نشد؟
dark moon پاسخ داد:
نه بابا کلا پوکید...پس چرا حالت بد بود؟؟؟
ninja شنبه 12 مرداد 1392 16:46
یکم بیشترازیکم داستانت به شرلوک نمی خوردیکم شرلوک رو احمق جلوه دادی ولی خیلی بیشتراز یکم خوب بودممنون [قلب نمیدونم چرااین چندروز از یکم بیشتر ازیکم استفاده میکنم گریه]
dark moon پاسخ داد:
ممنون نینجا جان....شرلوک و خل وعضش کردیم رفت((:
blue جمعه 11 مرداد 1392 23:01
kheli bad shodam darkmoon.delam gerefte.man koli dars khondam vali rotbam shode 7000.mamanam koli davam kard.kheli delam shekaste.
dark moon پاسخ داد:
غصه نخور بلو جان....فرصت تو زندگی زیاده...کنکورم که واه واه از این سوالاش....مطمینم میتونی جبران کنی
سانی جمعه 11 مرداد 1392 16:58
نه عزیزم مشکل خاصی نبود،جراحی فک داشتم،سرما هم خورده بودم،همین!
dark moon پاسخ داد:
ای داد بیداد با داد مداد...الان خوبی؟؟؟؟
سانی جمعه 11 مرداد 1392 00:27
دارکی امروز خیلی حالم بد بود،الآن بهترم،اومدم داستانتو خوندم _قسمت آخر_خیلی عالی بود عزیزم
dark moon پاسخ داد:
تو وب خودم دیگه...خوب کردی...راستی چرا حالت بده...خدایی نکرده نبیینم بد حال باشی
مهرناز پنجشنبه 10 مرداد 1392 16:56
خیلی خوب بود! دیالوگ هاشو خیلی دوست داشتم مرسی دارک مون جان
dark moon پاسخ داد:
خواهش مهرناز جان...ما که هر کاری کنیم بازم جبران کلیپ های شما نیست
ترمه پنجشنبه 10 مرداد 1392 15:40
خیلی خوب بود ولی من آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتده ام تیکه کلام من هم هست
dark moon پاسخ داد:
مرسیییییییییییییییییییییییییییی...اینم تازگی ها شده کلام من((:
parisa پنجشنبه 10 مرداد 1392 14:38
قسمت اول فصل دو رو یادت بیار که خانم هادسن گروگان بود ولی شرلوک نجاتش داد.
منظورم اینه که این داستان میتونست جور دیگه هم تموم شه ینی شرلوک میشل و نجات بده .
ولی این اصلن به من ربطی نداره داستان مال توئه من فقط خواستم نظرمو بگم....بیخیال
dark moon پاسخ داد:
آهااااااااااااااا...من تازه گرفتم...راست میگین میتونستم نجاتش بدم ولی ابن ایده ی گردن شکستن میشل وسوسم کرد
parisa پنجشنبه 10 مرداد 1392 13:13
منظورم فرار همگی بود
dark moon پاسخ داد:
متاسفانه من منظورتون رو نمیفهمم...خنگ شدم...میشه بیشتر توضیح بدین
سانی پنجشنبه 10 مرداد 1392 09:00
باشه دارکی جونم امروز کلاس زبان دارم می نویسم فردا آپ می کنم
dark moon پاسخ داد:
ok...ولی منتظرم ها
آتوسا پنجشنبه 10 مرداد 1392 01:55
ایول
از ذاستان هات خوشم میاد
dark moon پاسخ داد:
منم از شما خوشم میاد((:
الهام چهارشنبه 9 مرداد 1392 20:31
من بت گفتم خوب شده.......الآنم میگم آبجی گلم!
dark moon پاسخ داد:
thanksssssssssssssss
parisa چهارشنبه 9 مرداد 1392 20:03
شرلوک حتما میتونست جک رو بپیچونه و فرار کنه ولی اگه میخواستی جریان میشل تموم شه ظاهرن تنها راه بود
dark moon پاسخ داد:
میشل رو گروگان گرفته بود...چه طور فرار میکرد
مدیر استراتژی موفق ها چهارشنبه 9 مرداد 1392 18:19
داستانتو زودتر خونده بودم ولی چون قشنگ می نویسی دوباره خوندم عزیزم
dark moon پاسخ داد:
مرسی مدیر جووووووووونم
هلن چهارشنبه 9 مرداد 1392 17:34
ای جک بی شعور بی تربیت بی شخصیت بی.. ... ... .... ... ... ههههیییییییییی وای من اینا رو بلند منی تونم بگم زد میشلو کشت قاتل
وای مامان
دارک تو آخرش منو میکشی
این جکو بزن یه بلایی سرش بیار یه کم اذیتش کن ایشششش
خیلی خیلی فوق العاده عالی و جالب انگیزناک بود
ممنون ممنون ممنون
dark moon پاسخ داد:
قسمت بعدی و ببینی چی میگیییییییییییییییی....تو وبم هست
blue چهارشنبه 9 مرداد 1392 16:28
man alan vazam az michel ham badtare,farda nataej konkur miad,fal hafez gereftam khob nabod.halam kheli bade.age mordam taajob nakonin.hata natonestam dastaneto bkhonam dorost hesabi.
dark moon پاسخ داد:
واییییییییییییییی....حتما خبرش رو بهمون بده...من مطمینم میتونی موفق بشی
سانی چهارشنبه 9 مرداد 1392 16:24
دارکی،
منسکهثظابرلذعسغبزذثسعلتارذون
آخه تو چرا میگی کسی خوشش نمیاد؟من هر وقت داستاناتو میخونم اون قطعه ی ویولن آیرین رو گوش میدم،خیلی تاثیر گذاره
dark moon پاسخ داد:
تو لططططططططططططططططف داری...داستان خودتم اپ کن دیگه
Eniac چهارشنبه 9 مرداد 1392 15:42
درود، خیلی هیجانی نوشتی داستانو که یکم بد شده مثلا بجای اینکه بنویسی نههه مینویسی نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
خب آدم خوشش نمیاد دیگه!
dark moon پاسخ داد:
چششششششششششششششششششششم...سعی میکنم بهتر بنویسمش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram