خاطرۀ یک طرفدار!

خاطرۀ یک طرفدار!

sara

این یه متنه که یکی از طرفدارای بندیکت بعد از دیدارش با اون نوشته.به نظر من که خیلی بامزه بود!

من با بندیکت کامبربچ امروز در یک مغازه بستنی فروشی در شهر نیواورلئان دیدار کردم.

من برای شرکت در یک کنفرانس از نیومکزیکو آمده ام، و یکی از دوستان من اینجا زندگی می کند و مرا امروز به این محل آورده. ما شاید پنج دقیقه نشسته بودیم و دیدم که اون وارد شد.

دست پاچه شدم. بندیکت کامبربچ به اون مغازه اومده بود!

او و دوستش بستنی سفارش دادند،  او به درخواست و پیشنهاد مردم طعم قهوه سفارش داد و پس از آن پشت میز کناری ما نشستند،

دوباره دستپاچه شدم!

به هر حال من داشتم تلاش می کردم موضوع رو برای بقیه ی دخترایی که با من بودن تعریف کنم یکیشون هیچ نظری نداشت و یکیشونم اونو میشناخت. و من در حال مرگ بودم! من نمی خواستم شخص آزار دهنده ای باشم، بنابراین  منتظر موندم تا زمانی که کار آنها به پایان رسید.

او بلند شد بره بیرون و من هم بلند شدم گفتم” آقا ببخشید” و او برگشت به سمت من ومن گفتم: “من نمی خوام مزاحمتون بشم اما من یکی از طرفدارای بزرگ شما هستم.

او لبخند قشنگی زد و به زمین نگاه کرد و گفت: “متشکرم!” و من گوشیم رو در آوردم و گفتم “متأسفم، اما می توانم یک عکس با شما بگیرم؟” و او گفت: “البته!” و ما  بیرون رفتیم.

از آنجا که دست پاچه شده بودم گفتم: “متاسفم من از اینجا نیستم و از دیدن شما خیلی هیجان زده شدم..” و او خندید و گفت: “من هم از اینجا نیستم!” ( من داشتم غش می کردم!).

او پرسید من از کجا هستم و من گفتم “ Las Cruces ، نیومکزیکو.” و او متوقف شد و فکر کرد و گفت: “کجا؟” و من گفتم “ Las Cruces ، نیومکزیکو.”  و او آن را به آرامی تکرار کرد.

او به سمت دوست خود برگشت و از او خواست از ما عکس بگیرد و دوست او گفت: “مطمئنا!” بندیکت کنار من اومد و دستش رو در اطرافم گذاشت و من هم بازویم را در اطراف او قرار دادم و پشت او را احساس کردم! و من دوباره داشتم می مردم!

دوستش عکس را گرفت و گفت: ” فکر می کنم گرفتم!” و بندیکت به من گفت “نگاهش کن تامطمئن بشی که خوب شده !”سه تایی به عکس نگاه کردیم و بندیکت گفت: “عالی شده!” و من باز هم ذوق زده شدم!

او سپس پرسید: چرا من در نیواورلئان هستم و من توضیح دادم که من در اینجا برای یک کنفرانس داوطلبانه برای کمک به پاک کردن شهر هستم. او به من نگاه کرد و گفت: “من هزاران نفر از شما بچه ها را در همه جا دیده ام!” او پرسید من کِی میروم و من گفتم فردا.

او به آرامی شروع به رفتن کرد من گفتم: ” بسیار متشکرم!” و پس از آن من گفتم: “ما همه منتظریم!” و اوایستاد و خندید و گفت: “شما می دانید من کارهای دیگه هم انجام می دم! اما ما فیلمبرداری را در ماه ژانویه شروع  می کنیم و به اعتقاد من پاییز آینده بیرون میاد! “

او برای من دست تکان دادو سفر خوبی را برای من آرزو کرد و رفت.

این هم عکسی که با هم گرفتن:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *